X
تبلیغات
هزاره پیوند

هزاره پیوند

پیکر آیت الله العظمی منتظری،با حضور موج سبز ایران به خاک سپرده شد+حاشیه های مراسم

کلمه 

طرفداران موج سبز ایران

صد ها هزار نفر از مردم از نقاط مختلف کشور ایران خود را برای شرکت در این مراسم به شهر قم رسانده اند.تمامی خیابان های منتهی به بیت آیت الله منتظری و حرم حضرت معصومه مملو از جمعیت است.مردم با شعار و عزاداری در حال بدرقه این مرجع بزرگوار به دیار باقی هستند.

کلمه:مراسم تشییع پیکر آیت الله العظمی منتظری با حضور صدها هزار نفر از مردم آغاز شد.

به گزارش کلمه ساعت ۹ صبح امروز مراسم تشییع پیکر آیت الله منتظری از بیت ایشان به سمت حرم حضرت معصومه آغاز شده است.

صدها هزار نفر از مردم از نقاط مختلف کشور خود را برای شرکت در این مراسم به شهر قم رسانده اند.

تمامی خیابان های منتهی به بیت آیت الله منتظری و حرم حضرت معصومه مملو از جمعیت است.

مردم با شعار و عزاداری در حال بدرقه این مرجع بزرگوار به دیار باقی هستند.

جمعیت عزادار شعار هایی چون الله اکبر،لا اله الا الله ،یا حجت بن الحسن ریشه ظلم را بکن،سید حسن خمینی تسلیت تسلیت،صانعی تسلیت تسلیت،موسوی کروبی تسلیت تسلیت،عزا عزاست امروز روز عزاست امروز ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز، عزا عزاست امروز روز عزاست امروز فقیه نستوه ما پیش خداست امروز سر داده اند.

جمعیت حاضر همچنین نماد های سبز رنگی را با خود حمل می کنند.

به گزارش حاضران حضور نیروهای امنیتی بسیار چشم گیر است اما تا لحظه دفن هیچ در گیری و برخوردی صورت نگرفته و گزارش نشده است.

میرحسین موسوی ،مهدی کروبی به همراه بسیاری از مراجع و برخی چهره های سیاسی در مراسم تشییع ایشان حضور دارند.

آیت الله شبیری زنجانی نماز میت را اقامه کرد

آیت‌الله شبیری زنجانی نماز میت بر پیکر آیت الله منتظری اقامه کردند.

حسینه ومنزل آیت الله منتظری که درخیابان ساحلی قم ودر فاصله کمتر از یک کیلومتری حرم حضرت معصومه قرار دارد  امروز در محاصره جمعیت قرار گرفت به نحوی که خیایانهای تا فاصله ای طولانی مملو از جمعیت بود.

جمعیت حاضر در این منطقه اقدام به عزاداری وسردادن شعارهایی در تقدیر از آیت الله منتظری کردند.

امروز در مراسم دوبلندگوی شعاردهندگان را هدایت می کرد که یکی از طرف بیت آیت الله منتظری ودیگری بصورت رسمی بود.

در ساعت ۹و۳۰دقیقه خودروی حامل پیکر آیت الله منتظری از بیت ایشان خارج وبه سوی چهارراه حجتیه حرکت کرد.

گزارشات تکمیلی حکایت از آرامش در مراسم داشت وهیچگونه برخورد ودرگیری تا تشییع پیکر آیت الله منتظری به حرم گزارش نشد. هرچند که شعار یاحسین میرحسین شعارهایی علیه صداوسیما از طرف جمعیت سرداده می شد.

پس از حدود سی دقیقه از خروج جنازه از بیت آیت الله منتظری بدلیل ازدحام جمعیت تنها حدود ۲۰۰متر پیشروی کرد.

هیات عزاداری رسمی که با سیستم صوتی قوی وارد تشییع جنازه شده بود پس از درگیری مختصری  با مردم فاصله گرفت.

حدود ساعت ده صبح جنازه به نزدیکی حرم رسید ومقدمات برگزاری نماز آماده شد،خیابانهای اطراف حرم مملو از جمعیت بود وکل حاضرین بالغ بر دهها هزار تن برآورد شد.

حدود ساعت ده و۱۵دقیقه صبح نماز توسط آیت الله شبیری زنجانی از مراجع تقلید اقامه شد.ماشین حامل بلندگوی رسمی توسط عزادارن خاموش شد.

ساعت ده وسی دقیقه مراسم دفن پس از طواف پیکر آیت الله منتظری به دور ضریح حضرت معصومه انجام شد.

پس از پایان مراسم دفن جمعیت در خیابنهای اطراف حرم بوی‍ژه خیابان ارم  راهپیمایی کرده و شعارسردادند.مسیرهای منتهی به این خیابانها بویژه از طرف صفائیه بسته شد.

حضور چهره های سیاسی درمراسم تشییع

همچنین سایت عصر ایران گزارش داد که مهدی کروبی و میرحسین موسوی به همراه بسیاری دیگر از چهرهای شناخته شده امروز در مراسم تشییع پیکر آیت الله العظمی منتظری حاضر شدند.

این سایت نوشت:در طول مسیر تشییع جنازه ، تعدادی از چهره های سیاسی نیز مشاهده شدند . از جمله مهدی کروبی که به شدت گریه می کرد و مردم در اطرافش شعارهایی در حمایت از او سر می دادند.

آیت الله امینی امام جمعه قم ، آیت الله طاهری امام جمعه پیشین اصفهان ، آیت الله موسوی بجنوردی ، سیدعلی خمینی نوه امام(ره) ،علی اکبر محتشمی ،هادی غفاری،مصطفی معین ، اشرفی اصفهانی ،مسجد جامعی و … از دیگر چهره های حاضر در آیین تشییع بودند.

میرحسین نیز از شب قبل در بیت آیت الله منتظری حاضرشد. نماینده محمد خاتمی نیز در مراسم حاضر بود.

نمایندگانی از سوی هاشمی رفسنجانی هم در مراسم تشییع جنازه حضور داشتند.

تجمع هواداران و معترضان پس پایان مراسم دفن

اما  آینده  از قم گزارش داد با گذشت حدود یکساعت از اتمام دفن آیت الله منتظری گروههای از بسیجیان وطلاب به سمت بیت آیت الله منتظری حرکت کرده و یک طرف مسیر بلوار شهید محمد منتظری را اشغال کردند.

این طیف که تعدادشان بین۵۰۰تا۱۰۰۰نفر برآورد می شد شعارهای درحمایت از رهبری وعلیه معترضین سر دادند.

در سوی دیگر بلوار واطراف بیت آیت الله منتظری نیز هواداران وی تجمع کرده ومتقابلا شعار دادند.

طرفین اقدام به پرتاب اشیا به سوی یکدیگر کرده اما نیروی انتظامی موتور سوار ابتدا دخالتی نکردند اما بعد درگیری صورت گرفت.

نیروهایی در بازگشت مردم از مراسم تدفین، بنر تسلیت آیت‌الله منتظری را پاره کردند و با مردم درگیر شدند.

پارلمان‌نیوز گزارش داده که به لحاظ خدشه‌دار نشدن امنیت ملی تنها بخشی از حاشیه‌های مراسم باشکوه امروز را منتشر می‌کند.

*انتقاد به عملکرد صدا و سیما و مواضع رسانه‌های حامی دولت در حوادث بعد از انتخابات محور بسیاری از انتقادات و شعارهای مردم بود.

بر اساس برخی گزارش های رسیده مردم علیه رسانه ملی و بخصوص برنامه خبری ۲۰:۳۰ شعار سر داده اند.

با توجه به عظمت جمعیت مردم می گفتند:ضرغامی ضرغامی مردی نمایش بده

*سیدمحمدخاتمی که اولین پیام تسلیت را در بین چهره‌های شاخص سیاسی او صادر کرد، از سوی برخی دوستان و همفکران از حضور در مراسم تشییع آیت‌الله منتظری منع شد.

*بخش اعظمی از جمعیت تشییع کننده را شهروندان نجف‌آباد و اصفهان تشکیل می‌دادند.

در همین رابطه شنیده ها درگیری های پراکنده ای نیز در خود شهر نجف آباد رخ داده است.

*بیش از ۸۰درصد از شرکت کنندگان در مراسم امروز که به زعم رسانه‌های داخلی و خارجی بین ۵۰۰هزار تا یک میلیون نفر بوده‌اند با نمادهای سبز در این مراسم شرکت کردند.

حامیان جنبش سبز شعار عزا عزا ست امروز روز عزاست امروز ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز سر دادند.

*جمعیت به قدری زیاد بود که خیابان‌ها اطراف حرم و بیت آیت‌الله منتظری مملو از جمعیت بود.

*برخی نیروها دو بار اقدام به پرتاب کردن لنگه کفش به مردم عزادار کردند.

*پشت‌بام تمامی مغازه‌ها و مهمانپذیرها و خانه‌های خیابان‌های اطراف محل برگزاری مراسم مملو از جمعیت بود.

نیروی انتظامی دوربین مردم عادی که از حضور مردم فیلمبرداری می‌کردند را جمع‌آوری کرد اما نیروهایی خود به شخصه اقدام به فیلمبرداری می‌کردند.

مردم شعار چقدر بهت پول دادند دوربین به دستت دادند را در برخی نقاط سر دادند.

*بنا بر اطلاعات رسیده در صحن حضرت معصومه(س) صدای چند تیر هوایی شنیده شده است.برخی نیز از شلیک گاز اشک آور خبر داده اند.

*در پایان مراسم با خروج مردم از صحن، برخی از نیروهای لباس شخصی با مردم درگیر شدند.

*روحانیون جوانی از خانم‌هایی که حجاب کامل نداشتند فیلمبرداری می‌کردند.

*نیروهایی در بازگشت مردم از مراسم تدفین بنر تسلیت آیت‌الله منتظری را پاره کردند و با مردم درگیر شدند که مردم شعار دادند: معلوم شد، معلوم شد عکس رو کی پاره کرده که اشاره‌ای بود به صحنه پخش شده از سیما مبنی بر پاره شدن و هتک حرمت به عکس امام راحل

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 22:2  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

پيام تسليت

پيام تسليت دوتن از علما ومحققين يکاولنگ،
به مناسبت رحلت سردار جهادومقاومت بابه علي يار(ره)
حيات انسان آنگاه صبغه الهي وعقلاني مي گيرد که «عقيده»برقلب «جهاد»نشيند و«جهاد»آبشخورش عقيده باشد.برهمين مبناي قويم است که انسانيت انسان در گيرو انديشه است واگرانديشه نباشد انسانيت انسان محقق نمي گردد وانسان همان موجود ذي حيات درمتن طبيعت مي شود واين همان چيزيست که مولاناي بزرگ فرزند راستين بلخ وپرورده اسلام وقرآن فرموده است:
اي برادر توهمان انديشه اي
مابقيش استخوان وريشه اي
مولا فرزند بلخ بود وآبشخورش دره هاي ارديبهشتي يکاولنگ وبند افسانه اي«بندامير»يادگار افسانه مردتاريخ ،علي بن ابيطاليب وروح جمعي اسطوره پرستي قوم هزاره است .براي همين انديشه هاي مولانا سبز بود وجاودان وپرلايه وراز آلود چون کوهپايه هاي آسمان ساي يکاولنگ و«بندامير» نگين آفرنيش.
آري، يکاولنگ ودره هاي پرهيمنه وقله هاي نستوه وعرش بوسش فرزندان استخوان آهن وبلند همت انديشور بسيار تربيت نموده اند وراز آن در همان «بندامير»اند که يادگار افسانه اي فتح مولاعلي شير خدا است وچشمه سار جوشيده از ضربت ذوالفقار علي است که خداوندگاران انديشه وجهاد چون مولانارا دربلخ و«علي يار»رادريکاولنگ تربيت مي کند تا حيات معقول انسان درچهره خدايي «انديشه»و«جهاد» تفسير گردد وفلسفه افرينش و«اني جاعل في الارض خليفه»خدادر قرآن «کتاب تدوين»ش تفسير شود و«کتاب تکوين»و«تدوين»قرين هم، تبيان کل شيء باشند.
جهان، انسان بزرگي چون مولانا فرزند بلخ وکوثرنوش قله هاي باميان ويکاولنگ را در عرصه انديشه هاي برين،کمترديده است وعصرما نيزآروزي ديدن چنان انسان هاي را دارد وچون نمي يابد ،به تکريم مولانا ها برمي آيد تاشايد درپرتو انديشه هاي مشعشه ايشان به اصل خويش بازگرددوبازيابد روز گاروصل خويش.
ولي تاريخ تکرار مي شود وآيات خدا در چهره هاي گونه گون تجلي مي کند وخلق مدام است وباغ آفرينش هرفصل گل مخصوص به خودرا دارد اگر درفصل بهار گل انديشه در باغ جان مولانا جوانه مي زند وباآبنوشي جاري از قله هاي باميان و«بند امير» يکاولنگ به گل مي نشيند،در زمستان استخوان سوز ستم وتجاوز وغارت گري نيز، علي يار ها خداوندگاران جهاد ومقاوت قامت غيرت مي آرايند وفولادين پيگرشان را دربرابر سيل غارتگري وهجوم متجاوزان سد مي کنند تا گلستان حيات انسان بي گل نماند.
مشيت خدا چنان تعلق گرفته بود که اين بار اسماي حسناي خدا در چهره مردي ساده وبي آلايش بنام علي بخش ومشهور به بابه علي يار، تجلي يابدوظهور کند وکتاب حيات واژه جهاد را در قامت ترک برداشته وسيماي نوراني او بخوانش نشيند وخداي گونه بودن انسان را در جهاد خالصانه ومقاوت افسانه گون علي يار درک ودريافت نمايد.
آري بابه علي يار،ازآن مردان نمونه روز گار خويش بود که در کهن سالي چون شيران شرزه مي غريد وچون سيل بنيان کن خيز برمي داشت وچون کوه هاي نستوه برپا مي ايستاد تا خورشيد غيرت پيشاني پرسجودش را ببوسد.
سخن گفتن از آن شير دوران جهاد وپدر مقاومت رابه زمان ديگر وامي نهيم واکنون که او پيش خدا رفته است تا سينه پرشرحه اش را پيش بابه مزاري سفره کند واز نامردي ها ونامردمي هاي مدعيان هزار چهره قصه باز خواند وبا،باباي مهربان اين امت مزاري بزرگ ازداغ ناسور شش هزار فرزند گمگشته جهاد درمزار بگويد وازرقص گرگان برمزار شهيدان روايتي حکايت کند وبامزاري به ملاقات شهيد کربلا «حسين» رود وازکربلاي يکاولنگ مرثيه بخواند.
عروج آن آسماني مرد جهاد ومقاومت برتمام همسنگران راستينش وخانواده محترم وفرزندان عزيزش تسليت مي گوييم .
راهش پررهرو باد.
مشهدالرضا24/9/1388
محمد ابراهيم حسن زاده يکاولنگي
اسدالله جعفري

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت 21:45  توسط اسدالله جعفری  | 

محرم صانحه اعتاق

                  باز پرخون خنجر از خون گلو آمد بیاد

                                                     

شبا هنگام وقتی پیاده ازکوچه عبور میکردم سه جوان که توسط تیلفون  موبایل خویش  نوحه های سینه زنی را استماع میکردند توجه ام را به خویشتن جلب کردند یکی از آنها به دو دوست دیگرش پشنهاد کرد امشب مسجد برویم . یکی ازدوستانش پاسخ ارایه کرد که من را نیز واداشت تا حرف های آنان رابشتر بشنوم میدانید چه گفت ؟

جواب داد نه هنوز سینه زنی شروع نشده ودرمسجد ملا از همان قصه های پارساله گیرو پیتاو خویش تیر نست واز حرف ملا کرده بهتر است پروگرام "ستاره افغان " را بیبینیم لااقل میفهمیم که کی ها در ده بهترین راه پیدا میکنند هرسه خندیدند وقصه های گرمش را دنبال کردند.

من ازآنها دورشدم باخود فکرکردم چرا این جوانان این گونه برداشت ازمحرم ومکتب عاشورادارند آیا میشود پروگرام تلویزیون را بروعظ های عالمان که خویشتن را بعد از امامان مکتب تشیع اولولعزم میدانند ترجیح داد؟

وسرانجام چراهای زیاد ذهنم را مخشوش میساخت دیگر پروگرام کاری فردا را فراموش کرده بودم وتا نصف های شب درتفکر عمیق فرورفته بودم تا انکه خواستم مفهوم این کلمه را که چرا نسل امروز فقط چهره ظاهری رامینیگرند باید بفهمم یک زمان دریکی از کتاب های دکتر شریعتی خوانده بودم که نویشته بود : "دواصل واقعی اسلام که همانا عدل وامامت است فقط نامش راحفظ کرده ایم نه حقیقت اش را " واقعا امروز این حرف دکتر درجامعه شیعی مخصوصا افغانی ما حقیقت است انکار ناپزیر زیرا با شوروهلهله دستمال فروشان که نزدیک کربلای دوم که فرزند آقای آیت الله فاضل ازسال پار به اینطرف دردشت برچی ساخته است ما خبر میشویم که فلان روز آغاز محرم وفلان روز هم کمپاین انتخاباتی آقای صاحب پلو است . بقول شاعر که درهنگام نوشدن مهتاب خواهیم گفت که : " باز پرخون خنجر ازخون گلو آمد بیاد ...!".

جوانان که یک روز پش دوختر های مکاتب را تاپشت در خانه های شان بدرقه میکنند با نصب شدن پارچه های سیه  ودروازه های به مود برابر که هرارباب وکج کلاه دم در خانه های سه منزله شان غرض مطرح شدن درجامعه ازخوازه های فلزی کرای میسازند یکدم عینک های دودی ضد آفتابی شان را کنار گذاشته علم پرچمدار کربلاه را پشت موتر سیکل های شان با رابر خوب محکم کرده درهر کوچه وپس کوچه عزاداربودن خویش را تمثیل میکنند و.................!

درحالیکه بزرکترین پیام عاشورا بر امت مسلمه ومخصوصا پیروان علی (ع) وفاطمه وحسن وحسین اینست که برای گرفتن حق هرروز عاشورا وهرسر زمین سرزمین کربلا وهر ما محرم است . ولی درجامعه ما فقط ده روز برای پیره مردان وپیره زنان و از روز هفتم الی دهم برای جوانان محرم است .محرم را به یک رسم ورواج مبدل ساخته اندوآنهم با رواج های ناپسند که فعلا درکابل ما میبینیم من فکرمیکنم اگر به همین منوال ادامه پیدا کند تا سال های بعدی به رواج "نذر بی بی " مبدل خواهد شد .که هیچ کس مفهوم آن را نمیداند .

زیرا عالمان ما نتوانسته اند مسولیت خویش را درقبال مکتب اسلام بدرستی ادا نمایند .فقط باروضه خواندن وگریه دادن مردم  نمیشود برداشت درست ازمکتب سالار شهیدان امام حسین کرد زیرا اشخاص وافراد بودند که بعد ازامام حسین نیز همانند ایشان ازجان ومال خانواده گذشتند کربلا های دیگری را درزندگی خویش تجربه کردند اگر بر مظلومیت یک شخص باید گریه کرد باید روز های متعدد را به خاطر آنان نیز عزاداری کرد شاهد مثال ما غرض این مدعا "عبدل خالق فرزند قهرمان هزاره وشیعه علی " که به خواطر تحقق آرمانهای ملت خویش تمام خوانواده اش را فداکرد وبرای همیش بر ظلم واستبداد نه گفت ودروازه استبداد را بست  وخانه ظلم را به نوبتش  بیخی ویرو کرد.

چرا ما مردم که خودرا شیعه میدانیم یک روز برای ایشان عزاداری نمیکنیم مگر او انسان نبود شیعه نبود فرزند افغان خود مانبودو .؟!اگر به خواطر مظلومیت میگرییم مظلوم تر از خالق را که میتواند سراغ داشته باشد امام حسین که لالقل با یزید ازیک خاندان بود پیوند مشترک ازنظر قوم وقبیله داشتند کینه دیرینه خاندانی میتواند عواقب وخیم تر چون حادثه کربلا داشته باشد وخالق که درمقابل خاندان سلطنتی قدعلم کرد هیچ گونه تعلق وارتباط با آنها نداشت علت در کجاست ؟

علت همانست که بود وخواهد بود زیرا اگر من این نویشته هایم را دریک روز نامه بنویسم فردا شاید امر اعدامم را صادر نمایند دلیل این کار این خواهد بود که هیچ کس حق ندارد درجامعه ما بگوید بالای سر فلان شخص ابرو است چه رسد که از یک متخصص مکتب اسلام بخواهی هدف حقیقی مکتب را به بحث بگیرد .

برداشت من ازین وضعیت رقت بار اینست به روایت تاریخ سال 61 هجری روز دهم محرم انگیزه ها و پیام های دارد که ملت های آزاد اندیش باید آنرا سرمشق زنده گی خویش قرار دهد چهره ظاهری دادن به یک واقعه مهم مانند کربلا مردم را نسبت به آن بی اعتماد تر میسازند. خلا صه به نظر بنده گرچند حق ارایه نظر درباره حادثه مقدس کربلا را ندارم ولی میتوانم برداشت هایم را نسبت به آن درمطالب زیر بیان نمایم نمیدانم نظر شما چه خواهد بود

یکی از مسائل مهّم مربوط به واقعه ی کربلا، انگیزه ی پیدایش این نهضت است. سؤال از اینکه، اصولاً حضرت حسین‏بن علی (ع) برای چه قیام کرد؟ دو جبهه و دو جناحی که در دو سوی میدان کربلا صف کشیده بودند، دارای چه افکاری بودند؟ چه زمینه‏های اجتماعی و فکری و سیاسی، محرّکِ این دو جبهه ی رو در رو بود؟

محققین تیز بین تاریخ کربلا، با یک بحث تاریخی و دقیق سعی می‏کنند ریشه‏های این قیام را پیدا کرده و آنها تحلیل کنند. آنان ریشه‏های عمیق انحراف را، حتّی در زمان خود پیامبر (ص) ، در میان بعضی ‏ها تشخیص می‏دهند. ماجرا را از غدیر پیگیری و دوران خلافت را تجزیه و تحلیل می‏کنند. وقایع دوران خلیفه سوّم و به قدرت رسیدن بنی‏امیه و معاویه را، در شام و مسئله انحراف حکومت اسلامی انحراف سیاسی حکومت اسلامی را طرح می‏کنند و در خطر قرار گرفتن کلیّت اسلام را توضیح می‏دهند. در واقعه خونین کربلا عناصر متعددی برای کنکاش وجود دارد که با تحلیل آنها حقیقت این حرکت عظیم روشن می شود.

در یک نگاه همه ی جانبه وقایع کربلا صرفا مصیبت، تشنگی، سربریدن، درماندگی، بی پناهی و آوارگی  نیست. البّته اینها هم هست. چون این گرفتاری ها و مصیبت ها قطعا، در صحرای کربلا بوده است. عظمت قهرمانان کربلا در این است که، با چنین مشکلاتی مواجه بوده‏اند. و لیکن آن روی این سکّه، شجاعت و شهامت، ایستادگی، دلاوری، قهرمانی و خلاصه حماسی بودن داستان کربلاست.

در بررسی واقع بینانه، حضور و نقش زن در واقعه کربلا، نشانه ی بینش اسلام نسبت به زن است. در این تصویر زینب کبری (ع) بانویی است، در عین حال که همه حدود و ثغور مربوط به حرمت زنانگی خود را حفظ می‏کند، در صحنه ی کربلا، در آن خیزابه خونین، حضور تام دارد. این تجزیه و تحلیل را می‏شود باز هم ادامه داد. می‏شود به جنبه‏های بیشتری از این واقعه اشاره کرد.

عوامل و زمینه های نهضت عاشورا

هر چه یک قیام و حرکت اصیل تر، بزرگتر، عظیم تر و ماندگار تر باشد نیاز به زمینه ها و زیر ساخت های عمیق تر و محکم تری دارد. در هیچ کجای تاریخ بشریت نهضتی عظیم تر و ماندگار تر نهضت عاشورا به رهبری حضرت سید الشهداء امام حسین(ع) وجود ندارد. این نهضت عظیم که به شهادت حجت خدا و با ارزش ترین انسان روی زمین در زمان خود انجامید، دارای عوامل و زمینه های زیادی است از جمله:

1- تخدیر شدید دینی جامعه اسلامی و از بین رفتن تصمیم ‏به مبارزه در بین افراد این جامعه.

2- آگاهی مردم از دور بودن خلیفه اموی از اسلام و شناخت امام حسین (ع) به عنوان رهبری حقیقی امت اسلام، و متأسفانه عدم اراده ی ‏آنان برای یاری کردن آن حضرت (ع) و به قول معروف: «دلها ی شان با حسین اما شمشیرهاشان بر او بود.

3- کراهت مسلمانان از بنی امیه به عنوان سمبل اشرافیت جاهلی مبغوض رسول خدا (ص).

4-انجام وظیفه الهی و اجرای فرمان باریتعالی.

5- دعوت مردم کوفه و تمام شدن حجت شرعی برای قیام در برابر انحرافات بنی امیه.

6- شیوع خرافات در جامعه به قصد امحای اصل دین.

7- «امر به معروف و نهی از منکر» یا به اصطلاح سیاسی آن «اصلاحات اجتماعی‏» در مقابله با غفلت و انکار حقوق انسانی در جامعه عصر آن حضرت و رژیم سیاسی دوران ایشان. و...

پیام‏ها و پیامدهای نهضت عاشورا

گاه ممکن است سؤالی به این صورت مطرح شود که آیا قیام امام حسین (ع) به نتایج و اهداف خاصی دست‏یافت و واقعیتی را دگرگون ساخت؟

 برای درک بهتر نتایج نهضت‏حسینی (ع) باید نتایج آن را خارج از پیروزی فوری و سریع و در دست گرفتن زمام امور، بلکه باید نتایج آن را در امور زیر جستجو کرد.

1 . در هم شکستن چار چوب ساختگی دینی که امویان و یارانشان تسلط خود را بر آن استوار ساخته بودند و رسوا ساختن روح لامذهبی جاهلیت که روش حکومت آن زمان بود .

2 . احساس گناه ناشی از شهادت جانسوز امام حسین (ع) و یارانش در کربلا موجی شدید از احساس گناه در وجدان هر مسلمانی برانگیخت . این احساس گناه، همواره بر افروخته بود و در هر فرصتی انگیزه ی انتقام از بنی امیه و قیام بر ضد ستمگران بود .

3 . پیدایش اخلاق جدید؛ قیام امام حسین (ع) موجب زنده شدن اخلاق بلند نظرانه همچون ایثار و فداکاری در راه دین و اخلاق عالی اسلامی شد.

4 . روح مبارزه جویی؛ قیام حسین (ع) پس از دیری خاموشی و تسلیم، از نو موجب برانگیختن روح مبارزه جویی در انسان‏های مسلمان گردید . این قیام همه ی موانع را که مانع قیام و انقلاب می‏شد در هم فرو ریخت به نحوی که بعد از قیام حسین (ع)، در مکتب، روح انقلاب دمیده شد و انقلاب ‏های متعددی شکل گرفت همچون:

1 . انقلاب توابین در سال 65 هجری در کوفه.

2 . انقلاب مدینه .

3 . قیام مختار ثقفی:

در سال 66 هجری، مختار بن عبیده ثقفی در عراق به خونخواهی حسین (ع) و انتقام قاتلان امام قیام کرد و در یک روز دوصدو هشتاد تن از آنان را به قتل رسانید .

در سال 77 هجری، مطرف بن مغیره علیه حجاج بن یوسف شورید و عبدالملک بن مروان را از خلافت‏خلع کرد .

5 . انقلاب ابن اشعث:

در سال 81 هجری، عبدالرحمن بن محمد بن اشعث ‏بر حجاج شورید و عبدالملک مروان را از خلافت‏خلع کرد . این شورش تا سال 83 به طول انجامید . در آغاز پیروزی‏های نظامی به دست آورد، اما بعدها، حجاج به کمک ارتش شام بر او غلبه کرد .

6 . انقلاب زید بن علی بن حسین:

در سال 122 هجری، زید بن علی در کوفه به شورش برخاست، اما آن شورش بی درنگ به وسیله سپاهیان شام که در آن هنگام در عراق بودند سرکوب گردید .

سرانجام قیام بنی عباس به حکومت‏بنی امیه پایان داد و آن انقلاب با الهام از انقلاب حسینی و استفاده از خشنودی و رضای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله بود که پایه‏های مردمی یافته و مورد توجه توده‏ها واقع شده بود .

انقلاب‏ها با منحرفان به مقابله برخاست و هرگز خاموش نگردید . بلکه انسان مسلمان پیوسته انسانیت ‏خود را که حاکمان شعله‏های آن را خاموش کرده بودند، بیان می‏کرد، و آن قیام‏ها به فضل روحیه‏ای بود که قیام حسینی در کربلا گسترده و گسترش داد .

همانا که قیام حسین (ع) سرآغاز جنگ و قیام در تاریخ انقلاب بود و آن نخستین قیامی بود که طریق مبارزه جویی را به مردم آزاده، که آن روحیه را از دست داده بودند، آموخت .

و این نکته را باید اضافه کرد انقلاب‏ها در سطح جهان در ورای زمان‏ها تا به امروز به ویژه جنبش‏ها و نهضت‏های آزادی بخش اسلامی و شیعی بوده‏اند . انقلاب‏ها و جنبش‏هایی که همواره در وجود مردم ستم دیده نورانیتی خاص ایجاد می‏کردند.

آری امام حسین ویاران جانبازوفداکارش  اگر نتوانستند حق را آنروز بستانند لااقل دراهش جان دادند ومردانه وار شعاردادند که "هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد"

اکنون نوبت پاسداری از اسلام و.... به ما رسیده تاچگونه از عهده این مسولیت بزرگ براییم .

                                                                          یاهو                   

+ نوشته شده در  88/09/26ساعت 12:17  توسط انجنیرفتح الدین فایق  | 

ایران! برای افغان ها، سراب یا مدینه فاضله؟(2)

قسمت دوم:  علماو روحانیون.

 ۳۰سال از مهاجرت  افغانها در ایران سپری میشود. بعد از گذشت ۳۰سال زندگی در ایران هم اکنون سئوالی در ذهن خیلی عظیمی از نویسندگان، پژهشگران، واندیشمندان خلق شده است، که آیا مهاجرت وزندگی حداقل یک میلیون افغانی که به اصطلاح مجوز اقامت داشته  وبه طوری قانونی در ایران ساکن هستند.

 آیا ایران، برای این عده از مهاجرین سراب بوده یا مدینه فاضله؟

متاسفانه برای پاسخ این سئوال نمیتوان منبع مفید وقابل اعتمادی یافت! بنا براین نگارنده بالاجبار به حافظه وتجربیات ۲۰ ساله زندگی در ایران مراجعه نموده وسلسله نوشتاری در چند(( قسمت)) را تقدیم خوانندگان عزیز مینماید. 

لازم به ذکر است که هدف از تحریر این نوشتار انتقاد نیست( زیرا انتقاد از وضعیت مهاجرین در ایران مانند مثالی کوبیدن آب در هاون است) بلکه صرفا" یک اطلاع رسانی از تجریبیات زندگی در ایران است که فقط از چشم این حقیر دیده  وبا قلمم تحریر شده، بنا بر این قضاوت آن را به شما خوانند گرامی واگذار نموده ومنتظر نظرات  وانتقادات شما هستم. 

در این نوشتار زندگی قشر های مختلف جامعه از جمله:فارغ التحصیلان، دانشجویان، روحانیون،  دانش اموزان، کسبه، وطبقه(عام) کارگری که هر کدام در قسمت های جداگانه بررسی و تقدیم شما خواهد شد. انشا الله

قسمت دوم:

 علماو روحانیون.

در مورد علما وروحانیون افغانی مقیم ایران ذکر یک نکته ضروری است.

این قشر از جامعه  را هم میتوان مهاجر نا مید وهم محصل، علت آن هم این است که این بزرگ واران در یک مقطعی از زمان مهاجر،  ودر زمان دیگر بنا بر افراهم بودن امکانات محصل بوده اند، یعنی اینکه از ابتدا به عنوان مهاجر وارد ایران شده واوراق شنا سای آنها همان کارت های معمولی بوده ودر زمان که وارد حوزه شده اند، به عنوان محصل علوم دینی پزیرفته شده اند، واز سال ۱۳۷۵ به بعد دارای پاسپورت های تحصیلی شدند.

( این مقاله  شامل افغان های که به عنوان پاکستانی وارد ایران شده وتحصیل میکنند نمیشود)

در مورد علماو روحانیون دو نگاهی متفاوت وجود دارد.

۱ -نگاهی از بیرون:

۲ - نگاهی از درون:

 ابتدا نگاهی از بیرون:

در سراسر افغانستان چه شهر ها وچه دور ترین دهات وقصبات از دیر زمان، وهر وفت کودکی پسر پا به دنیا میگذاشت پدر ومادرش اروز داشت این بچه (ملّا) یا همان روحانی یا عالِم دینی بشود، به همین علت از سن چهار  پنج سالگی اورا در مکتب دینی که اغلب مساجد بود نزد ملای محل برده وآموزش کتاب های دینی اغاز میشد.  بعد از جند سال درس خواندن در نزد ملای محل به طور طبیعی این محصل نیاز پیدا میکرد تا مدارج بالا تر را در نزد استادان بزرگ تر وبا سوادتر ادامه دهد به همین خاطر مجبور بود راهی یک کشور غیر از افغانستان بشود. قدیم تر یعنی، قبل از انقلاب اسلامی ایران، عراق مخصوصا"شهر نجف یگانه جای بود که کام خشک شده ای یک طالب علم را تر نموده  واورا به آروزیش که همانا ادامه تحصیل در حضور استادان بزرگ بود میرساند.اینجارابخوانید و اینجارابخوانید

اما بعد از انقلاب اسلامی در ایران وتوجه  جهانیان به این انقلاب، ودر راس آن امام خمینی(ه) شهر نجف کم کم آن مرکزیت را از دست داد، وبه جای آن ایران وشهر قم مورد توجه تشنگان علم ودانش دینی قرار گرقت.

اگر از دید یک طالب علم(مذهب شیعه) در گوشه گوشه افغانستان به طرف جهان بیرونی نگاهی بیندازیم ایران به دلیل یک کشور شیعه ودارای اساتید وعالم دینی ومدارس وامکانات فراوان همان مدینه فاضله است که این طالب علم دینی آرزوی رسیدن وادامه تحصیل  درآنجا را دارد.

بنا براین یک طالب علم دینی به طورطبیعی به سمت ایران وشهر قم امده وقصد ادامه تحصیل خواهد داشت.

نگاهی ازدرون:

 از آنجای که روحانیون اشخاص محافظه کاری هستند وهر حرفی را به هر کسی نمیگویند، من هم متاسفانه در این قسمت اطلاعاتی زیادی نتوانستم کسپ کنم. برای تحقیق این فسمت به افراد زیادی مراجعه کردم که یا اصلا"جوابی ندادند ویا بعد از کلی سین جیم همین که که متوجه شدند مقاله در انترنت مینویسم یک اوه اوه گفتند وتلفن را قطع کردند! وزمانیکه خیلی پا پیچ  وبه قول معروف "سیریش" شدم خیلی ساده فرمودند"تقیه" میکنم در مذهب شیعه تقیه جایز است! ومن نا امید به فکر این بودم که تقیه برای چه؟!   بگذریم... .

در نگاهی از درون، بهتراست نگاهی به زندگی نامه دومرجع حاضر در صحنه افغانستان بیندازیم.

 

(حضرت آية الله العظمى محقق كابلى  (مدظله العالى)

 ایت الله محقق کابلی در زمینه اجتهاد ومسایل دینی وایت الله محسنی در صحنه سیاست پیش تاز همه روحانیون هستند.

ایت الله محسنی

اگر زندگی نامه این دوشخصیت مهم از علمای افغانستان را برسی کنیم    اینجارابخوانید و اینجارابخوانید در می یابیم که این  دونفر اموختن علوم دینی را ابتدا از همان مکاتب سنتی در  افغانستان اغاز نموده وسپس به نجف اشرف به تحصیلات خود ادامه داده تا درمقام ایت الله رسیده اند.

اما بعد از انقلاب اسلامی ایران وتغییر مرکزیت آموزش علوم دینی از شهر نجف به قم وتبلیغات وامکانات فراوان، همزمان باپیشرفت علم وتکنولوژی روز انتظار میرفت محصلین علوم حوزوی مهاجر از موقعیت خود استفاده نموده پلّه های علم را طی کنند وبه درجه اجتهاد برسند. که متاسفانه در حال حاضر چنین نیست.

از لحاظ  کمیت هم اکنون محصلین افغانی در ردیف اول قرار دارند اما از لحاظ کیفیت متاسفانه پیش رفت که نکردیم هیچ بلکه هر سال در جا میزنیم وعقب گرد داریم.

باید توجه داشته باشیم که ۳۰ سال مدت کمی نیست ودر این ۳۰ سال گذشته به طور مرتب ومنظم محصلین افغانی در حوزه های علمیه قم مشغول آموختن علم ودانش دینی بوده  وبه طور طبیعی میبایست بعد از این مدت شاهد افراد که احاطه کامل به علم ودانش روز داشته باشند،  باشیم که اگر خدای نکرده روزی اتفاقی برای یکی از علما ومراجع دینی ما پیش بیاید، سریعا" افراد مسلح به علم ودانش روز را جای گزین کنیم.

 با این اوصاف سئوالی که هم اکون پیش می اید این است که:

 به راستی چرا بعد از گذشت ۳۰ سال ما در بین مهاجرین افغانی یک عالم و مرجع تقلید نداریم؟!!!

آیا محصلین وطلبه های افغانی تنبل(کودن)  هستند؟

آیا گرفتاری آنها چنان است که فرصت خوب درس خواندن را نمی یابند؟

آیا آنها بیشتر در فکر گذران زندگی وزن فرزند است تا آموختن علم؟

آیا افغان ها صلاحیت ولیاقت مرجعیت را ندارند؟

ویا  همان سیاست که میگویند (مرجع تقلید باید ایرانی باشد)؟!

به هر حال سئولات بالا هر پاسخی که داشته باشد نشان از عقب ماندگی ودر جا زدن مهاجرین افغانی است.

 متاسفانه مشکلی دیگری که علما وروحانیون دارند کم کاری، بی حالی وخنثی بودن انها است. همان طور که میدانید یک عالم دینی وظایف دارد مشخص وروشن، اما با وضعیت فعلی وافزایش طلاب علوم دینی نباید انتظار داشت که همه انها را روی منبر ودر حال موعظه ببینیم، به همین علت انتظار میرود علما وروحانیون ما در تمامی لایه های اجتماعی فعالیت داشته ودیده شوند.

  فعالیت علما وروحانیون ما در حال حاضر چیست؟

تا انجای که نگارنده اطلاع دارد ما طی این ۳۰ سال گذشته یک روحانی را در زمان قرائت عقد یک زوج ویا فوت یک شخص ویا در ایام عذاداری محرم حسینی  ومناسبت های مذهبی میبینیم که اگر توفیق حاصل شود وپای منبر انها بنشینی چیزی تازه از سخنان انها دست شمارا نمیگیرد وفقط دعا میکنی که ای کاش زودتر سخنانش تمام شود!!!   ودر دیگر ایام اصلا"کسی نمیپرسد ایا ما روحانی لازم داریم یاخیر. ویا مفید ترین کار انها در ایام تعطیلی تابستان عزیمت به سرزمین مادری  وانجام ماموریت که از طرف حوزه ها به آنها محوّل میشود،  که آن هم موافقین ومخالفینی دارد. موافقین این مسافرت آنرا عمل به وظایف دینی میدانند ومخالفین هم انرا جاسوسی برای ایران.!

نتیجه:

 این بحث خیلی باید بهتر وپربار تر میشد اما متاسفانه نشد.!

در تماس که با تنی چند از روحانیون داشتم آنها حاضر نشد در باره  تبعیض ها بین یک محصل افغانی وایرانی  صحبت کنند. آنها نگفت در چه وضعیت زندگی میکنند. آنها از چند تا اتاق کوچک که اسمش راخانه گذاشته اند وبه آنها داده اند صحبتی نکردند. آنها نگفتند چه میزان حقوق میگیرند ودر سر هر ماه برای دریافت حقوق ماهیانه خود به چند تا دفتر مراجع تقلید میروند وچند روز وچند ساعت توی صف های طولانی معطل میشوند. وآنها نگفتند در حوزه های علمیه رشته که نهایت به مرجعیت ختم میشود به افغانها داده نمیشود.!

در آخرین تماس های که داشتم یکی از آنها بعد از کلی موعظه وراهنمای که میگفت: تو چه کار به این کار ها داری...  سرت توی کار خودت باشدو... . این قبیل حرف ها ودراخر این شعر (البته به طنز) برایم خواند.

اگر به سراغ من میایید نرم واهسته بیائید / مبادا قطع شود حقوق ماهیانه  ما

ویادیگری گفت:

کار ما نیست شناسای راز گل سرخ  / کار ما شاید همان خوردن وخوابیدن باشد!

این مطلب را در  کابل پرس و   دلنوشته های غربت  هم میتوانید بخوانید

+ نوشته شده در  88/09/25ساعت 8:54  توسط شیرمحمد حیدری(میرافغان)  | 

حق چیست و در کجاست؟

تذکر لازم:               

من فقط و فقط در باره نتیجه دینی و مذهبی کار ها و موضع گیری های احمدی نژاد سخن گفته ام و به این که ایشان در سیاست ایران چه می کند و یا با مخالفان خود چه می کند نه کار دارم و نه به من ربط دارد و آنچه به من شیعه ربط دارد و به من این حق را (اگر حقی در جهان باشد) می دهد که در باره ایشان سخن بگویم و نگرانی خود را از خلق شدن فرقه جدید اعلام کنم، همین مسئله دینی و مذهبی است.

چنان که راجع به القاعده و طالبان نیز سخن همین است . من به آن جهت دینی و مذهبی و ادعای انحصار حق در نزد ایشان و اینکه احمدی نژاد و القاعده و طالبان فقط خودشان را حق و مدار حق می دانند سخن گفته ام و پرسش اساسی این است که اگر ایشان چنین حقی دارد که حق را در انحصار خودشان پندارند،آیا چنین حقی را دیگران هم دارند یانه؟واگر چنین حقی، حق دیگران هم باشند ،آیا مدار ومعیار تشخیص حق وباطل چه وکجا وچه نهادی است؟ اگر همه مدار حق باشند وهرفرد خود به شخصه حق باشند ،آیا اصولا حق وجود خارجی دارد ؟

خدا به عنوان یک شخص مطرح است ویا به عنوان یک مجهول حق نما؟واگر خداخواهی وخدامحوری در یک نظام بر هانی معین عیار نگردد وهرکس خود را ویافته های خود را( مثل احمدی نژاد والقاعده وطالبان وبنیادگراهای نومسیحی ویهودیت بنیادگرا )اصل بدانند ودیگران راملزم به اطاعت از آن کنند،آیاچیزی بنام نظام توحیدی ونظام معرفتی داریم؟

واژه«حق»در زبان فارسی ومعادل های آن دردیگرزبان های جهان،از واژگانی هست که روز چند بار برزبان هر انسانی جاری می شود وگوش ها را بوسه مهرمی زند ووجدان های را به آرامش می رساند وروح های بسیاری را اسیر پنجه طوفان تردید وتحدید می کند وسرنوشت عقول رسته از بند وبست های جهان ماده ومدت را دیگرگونه رقم می زند.

راستی:«حق چیست؟وچه کسی باحق وحق بااو است؟وپرسش دیگر ومرد افکن تر این که:« واقعاواقعاحق وجود دارد؟»وپرسش دیگری که تاریخ بنی آدم رابدلخواه رقم زد وجوی های خون روان ساخت ومیلیون میلیون انسان را به مسلخ برده وقربانی «مدعیان حق »نمود این است:«اگرواقعا واقعاحق وجود دارد،حق باکیست ویاحق درنزد کیست»

وقتی تاریخ سرگذشت انسان رامطالعه می کنیم ودروسط میدان تنازع بقا وآوردگاه وجنگ وستیز ها می ایستیم وبه رجزها وعربده های دوطرف منازعه گوش می دهیم تنها واژه ی را که از زبان فرزندان «آدم وحوا »ی صف کشیده در مقابل هم می شنویم ،همین واژه «حق» است که هردو طرف مدعی برحق بودن هستند وطرف مقابل را به «ناحق»بودن متهم می کنند واگر برگلوی او خنجر می کشد وسینه اش را می درند وهستیش رابه آتش می کشند ویاخود تا آستانه مرگ گام فراپیش می نهند و«حیات خود یعنی این جلوه ذات خدارا»بازی گوشانه وکودک وار به بازی می گیرند،باز متکی بر همین است که«حق »بااوست واین حق است که این حق را به او می دهد که جان انسانی را بگیرد وجان خود را نیز به مسلخ برده قربانی کند.

باردیگر به پرسش نخستین «حق چیست»وپرسش دیگر که همزاد پرسش نخستین می باشد«حق باکیست» برگردیم واین واژگان را در کتاب وجود خود به باز خوانی بنشنیم وبرای یک بار هم که شده است صادقانه از خودبپرسیم وصادقانه بدنبال پاسخ حقیقی آن باشیم.

این پرسش ها از آن پرسش های بنیان افکنی است که می توانند تمام زوایای حیات انسان رادربر بگیرند وانسانیت انسان هم دایر مدار همین پرسش ها است که تاریخ گواه صادق بر این مسئله می باشد.

فعلا به تاریخ کاری نداریم ونیازی هم نیست به این که تاریخ را ازنو بازخوانیم چون عصرما عصر بسیار پرلایه ودارای پرادوکسکال است ومدعیان حق وانحصارگرایان حق وتمامیت خواهان حق بسیارند وحق لباس سیاست برتن نموده وقدرت را رام خویش ساخته است که من به نمونه های از آن در جهان اسلام اشاره می کنم:

وقتی شخص مثل آیت الله محمد یزدی که هشت سال رئیس قوه قضائیه به اصطلاح حکومت اسلام ناب محمدی بوده که یکی از شرایط اولیه وابتدایی رئیس قوه قضائیه شدن در حکومت اسلام ناب محمدی، اجتهاد وعدالت است،با کمال یقین وبی پروایی می گوید « من به ذات پاک پروردگار سوگند می خورم که این انتخابات پاکترین انتخابات در طول این بیست سال بوده است»براستی ستون فقرات ایمان وعقیده انسان درهم می ریزد.

واقعا ایمان ویقینی خلل ناپذیری می خواهد که چنین ادعای کند ادعای که حتی از پیغمبر که در علم تال تلوخدا است واز علی که جان محمد وعین الله است اما ازهیچ کدام چنین ادعای شنیده نشده وتاریخ سراغ ندارد که محمد(ص) وعلی(ع) ادعا ی کرده باشد که من به ذات پاک خدا سوگند می خورم که تمام امت من وتمام کارمندان حکومت من از پاکترین ها هستند.البته بر عکس این سخن از آن خدانمایان در میان انسان بکرات شنیده شده است وامام خمینی که بنیانگذار این نظام است واستاد خود همین آیت الله یزدی بوده، هرگز چنین سوگندی به این بزرگی را برزبان جاری نکرده بود وهمواره به کوتاهی ها اشاره می نمود ودر وصیت نامه خود از ملت ایران وامت اسلامی حلالیت طلبید واگر خلافی را ناخواسته مرتکیب شده بود از خدا طلب بخشش نمود وملت را به رعایت قانون وموازن شرع توصیه نمود واز خود رأیی زینهارداد.

بر همین اساس است که شیعه معتقد به عدالت همه ی صحابه نیست وبرادران عزیز وبزرگواراهل سنت معتقد به عدالت همه ی صحابه رسول خدا می باشند.

پس اگراین ادعای آیت الله یزدی واقعا حق باشد ،بدون هیچ شک وشبهه عقیده برادران عزیز وبزرگوار اهل سنت در رابطه با عدالت صحابه حق می باشد وعقیده ما شیعیان بنا بر ادعای آیت الله محمد یزدی باطل بوده وباطل است.

برفرض،اگر آیت الله خودازمخالفان آقای احمدی نژاد بود،باز همین سوگند را می خورد؟یا خدای ناکرده سوگند به همین سهمناکی را علیه ایشان برزبان جاری می کرد؟

همین امشب(که الآن این شقشقیه ی ایمان خود رامی نویسم)به سخنرانی آقای احمدی نژاد در صحن امام عالم آل رسول سیدنا ومولانا ثامن الحجج امام رضا(ع)گوش می دادم وتا آخر نشستم وبه دقت گوش دادم،پرسش های بسیاری در ذهنم خلق شد:

1 – آیا حق آن قدر کوچک وحقیر است که در جهان هستی فقط وفقط آقای احمدی نژاد برحق باشد ودیگر انسان های روی زمین همه برباطل؟

2 – برفرض که انسان های خارج ازایران ازجهان اهل سنت گرفته تا یهودی ها وملحدان همه برباطل باشند وخدا فقط وفقط آقای احمدی نژاد را فرزند خوانده خود برگزیده باشند؛اما در ایران چه؟آیا در ایران مخالفان ایشان همه برباطل هستند وفقط ایشان وچند نفر همکاسه وهم حزب ایشان برحق هستند ؟با اینکه مخالفان ایشان مراجع بزرگی چون آیت الله العظمی صانعی شاگرد ویژه ومقرر ومدرس تحریر الوسیله ودادستان کل حکومت امام خمینی وآیات عظام چون طاهری ودستغیب واز همه مهم تر آیت الله العظمی سید عبدالکریم اردبیلی(رئیس دیوانعالی حکومت امام خمینی وازبنیانگذاران نظام جمهوری اسلامی ایران ویگانه فقیه متخصص در امرقضاء وتربیت کننده صدها قاضی در جمهوری اسلامی) نیز جزء مخالفان ایشان برشمرده می شود،آیا این مراجع نیز برباطل هستند؟اگر مراجع برباطل هستند،حق را از کجا ودر کجا بیابیم وبشناسیم؟

3 – آقای احمدی نژاد بگونه ی سخنرانی می کند که گویا امام خمینی هم مدیریت خوبی نداشته اند ونااهلان را به مدیریت های کلان گماشته بوده ونسبت به حیف ومیلی بیت المال هیچ گونه دغدغه ونگرانی نداشته وفقط احمدی نژاد است که اکنون می خواهد این ستم گستری رهبر فقید جمهوری اسلامی را به عدالت ولایت برگرداند ودزدان بیت المال را به دار مجازات آویزد ودست غارت گران اقتصادی را قطع وسران فتنه را به مردم معرفی کند.

4 – روزگاری درمذهب شیعه، مراجع تقلید تال تلو ائمه معصومین بود اما اکنون به عینه می بنیم که بزرگ ترین توهین ها به مراجع می شود وتذکراتش شنیده نمی شود وآن ولایت کلیه شان بنا بر قرائت نو از ولایت، محصور درفتوای برای مقلدینش در حوزه خصوصی وعبادی است.

5 –من که تاریخ رااندکی مطالعه کرده ام وزندگی پیغمبران بشری والهی از بودا گرفته تا خاتم پیامبران محمد(ص)را تورق زده ام ندیدم ونیافتم که آنان ادعاهای حق مداری ورسالت مداری وولایت مداری به ادعاهای که احمدی نژاد درسخنرانی های خوددارد؛ داشته اند.

6 - آیا احمدی نژاد به چنان تعالی وتکاملی رسیده است که حتا محمد خاتم پیغمبران هم به آن مقام عالی نرسیده بوده تاچنین رسالت بزرگ هدایت جهان را به دوش آنان بگذارد ولی این احمدی نژاد است که شایستگی چنین مقامی را دارد وخدا از او خواسته اند به هدایت جهان قیام کند.

یا احمدی نژاد مصداق این شعر لسان الغیب حافظ است:؟

عکس روی توچودرآینه ی جام افتاد

عارف ازخنده ی می درطمع خام افتاد

حسن روی توبیک جلوه که درآینه کرد

این همه نقش درآینه اوهام افتاد

پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد

وان راز که دردل بنهفتم بدرافتاد

ازراه نظرمرغ دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که بدام که افتاد

خداکند که ایشان هیچگاه مصداق این مصراع شعر لسان الغیب حافظ نظرباز قرارنگیرد:

بس تجربه کردیم درین دیرمکافات

بادردکشان هرکه درافتادبرافتاد

گرجان بدهدسنگ سیه لعل نگردد

باطینت اصلی چکندبدگهرافتاد

در قرآن آیه ی وجوددارد که اگر قرآن فقط همین یک آیه را داشت ودیگر هیچ نمی داشت باز یک کتاب کامل بود:

فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُرًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ ( سوره مؤمنون آیه٥٣ )

براستی که هرحزب وگروهی خود را حق مطلق می دانند ودیگران را باطل .(این ترجمه آزاد است)

به هرحال، من که در ایران وبا فرهنگ شیعه ودر مکتب فقهی بزرگان عصر بزرگ شده ام،ده سال درزمان حیات امام خمینی در ایران بوده ام واز نزدیک حکومت امام خمینی را دیده ام وبا بزرگ ترین فقیه معاصر واز نظریه پردازان این نظام وجانشین امام خمینی آیت الله العظمی منتظری آشنایی دارم وبابزرگان فلسفه ایران حضرات علامه امام سید جلال الدین آشتیانی وعلامه محمد تقی جعفری(سلام ورحمت خدابرآنان باد) علقه وآشنایی داشتم،وبه اندازه عقل خود با اندیشه های شان مأنوس هستم،قرائتی که امروز احمدی نژاد از اسلام وعدالت ومبارزه با کفر جهانی دارد را نمی توانم درست بفهمم ودرک وهضم کنم(شاید مشکل از عقل ما باشد)

از طرف دیگر احمدی نژاد با مخالفان خود به گونه ی رفتار می کند واز ادبیاتی استفاده می کند که گویا مخالفان احمدی نژاد شیطان های مجسم هستند وامام خمینی که روز گار این مخالفان فعلی ایشان را به مقام های درجه اول نظام گماشته بوده اشتباه کرده است.

من به عنوان یک مهاجر افغانی نه دشمن احمدی نژادم ونه برادر خوانده مخالفان احمدی نژاد،اما به عنوان یک طلبه کوچک وفرد کتاب خوان وبزرگ شده در دوران حکومت امام خمینی ومقلد دیروز ایشان ،نمی توانم ادبیات احمدی نژاد را با مخالفانش ومخاطبان جهانیش درست بفهمم ودرک کنم.

واقعیت این است که بعد از دور دوم ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد وادبیات که احمدی نژاد به کار می برد وقرائت که از دین وعدالت وولایت ارایه می دهد احساس می کنم که در نظام معرفتی شیعه فرقه ی جدیدی در حال ظهور است،این همان چیزیست که مرا به عنوان یک شیعه وامی دارد که در باره احمدی نژاد وادبیات احمدی نژاد وقرائت ایشان از دین ومذهب وولایت سخن بگویم ونگرانی خود را از خلق شدن فرقه ضاله ی دیگر در درون مذهب شیعه اعلان کنم وهشدار دهم که فرقه سازی وفرقه گرایی اگر با قدرت وسیاست همراه باشد ویرانگر تر از هرجنگ نظامی است وخطرش از تصور بیرون می باشد ووهابیت نو واین بار در مذهب شیعه خلق می شود وراه برای خلق القاعده های دیگر هموار می گردد.

نمونه دیگر درهمین باره گروه القاعده در جهان اسلام وطالبان افغانستان هستند.

1 - گروه القاعده وطالبان مدعی نمایندگی خدا در زمین هستند وادعای برقراری حق وعدالت را در زمین دارند.

2- اما همین دوگروه هزاران انسان مؤمن به خدا را در حال عبادت ونماز در عبادتگاه با فجیع ترین وضع به شهادت می رسانند واین کار خود را مستند به حق می کنند.

3 - آیا حق آن قدر تنگ وکوچک است که فقط چند هزار القاعده وطالبان حق هستند وبقیه بندگان خدا در روی زمین برباطل؟

4 - گیرم که کفار،مسیحیان،یهودیان،بت پرستان (با اینکه هرانسانی حق ذاتی حیات دارند وبراساس دین وباور خود بر حق هست ورستگار)برباطل باشند اما بیش از یک ونیم میلیارد انسان مسلمان چه؟

5 - شهید کردن کودکان معصوم وپیران معذور،وحافظان قرآن وخانواده های شهدا چه؟شهیدانی که جان دادند تا حق جان گیرد وخون دادند تا درخت انسانیت ودین نخشکد.

6 – القاعده وطالبان از هرپیغمبری توحیدیی حق مدارتر ومؤمن تر جلوه می کنند چون هیچ پیغمبری برای پیاده کردن دین خدا در زمین چنین انسان کشی های را راه نینداخته اند،پس نتیجه این می شود که القاعده وطالبان از همه ی پیغمبران مؤمن تر،مجاهد تروبر حق تر هستند.اما ازطرف دیگر همین دوگروه حقانیت خودرا از همان دین پیغمبر می گیرند، حال کدام را باید باور کنیم؟

درجهان غرب نیز همینطور است نومحافظه کاران نومسیحی وهیود صهیونیست موعود اندیش نیز چون القاعده وطالبان بنام دین وحق، خون بندگان خدا را می ریزند وبنام حق وخدا انسان می کوشند وخشونت می کارند وجنایت درو می کنند.

حال دوباره به پرسش های نخستین برگردیم:

حق چیست ودر کجاست؟

«چه کسی باحق وحق بااو است؟

اگرواقعا واقعاحق وجود دارد،حق باکیست ویاحق درنزد کیست؟

پاسخ شما خواننده عزیز چیست؟
 

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت 23:41  توسط اسدالله جعفری  | 

ایران! برای افغان ها، سراب یا مدینه فاضله؟(1)

مقدمه:

۳۰سال از مهاجرت  افغانها در ایران سپری میشود. بعد از گذشت ۳۰سال زندگی در ایران هم اکنون سئوالی در ذهن خیلی عظیمی از نویسندگان، پژهشگران، واندیشمندان خلق شده است، که آیا مهاجرت وزندگی حداقل یک میلیون افغانی که به اصطلاح مجوز اقامت داشته  وبه طوری قانونی در ایران ساکن هستند.

 آیا ایران، برای این عده از مهاجرین سراب بوده یا مدینه فاضله؟

متاسفانه برای پاسخ این سئوال نمیتوان منبع مفید وقابل اعتمادی یافت! بنا براین نگارنده بالاجبار به حافظه وتجربیات ۲۰ ساله زندگی در ایران مراجعه نموده وسلسله نوشتاری در چند(( قسمت)) را تقدیم خوانندگان عزیز مینماید. 

لازم به ذکر است که هدف از تحریر این نوشتار انتقاد نیست( زیرا انتقاد از وضعیت مهاجرین در ایران مانند مثالی کوبیدن آب در هاون است) بلکه صرفا" یک اطلاع رسانی از تجریبیات زندگی در ایران است که فقط از چشم این حقیر دیده  وبا قلمم تحریر شده، بنا بر این قضاوت آن را به شما خوانند گرامی واگذار نموده ومنتظر نظرات  وانتقادات شما هستم. 

در این نوشتار زندگی قشر های مختلف جامعه از جمله:فارغ التحصیلان، دانشجویان، روحانیون، دانش اموزان، کسبه، وطبقه(عام) کارگری که هر کدام در قسمت های جداگانه بررسی و تقدیم

 شما خواهد شد. انشا الله

 قسمت اول 

فارغ التحصیلان ودانشجویان:

زندگی فارغ التحصیلان ودانشجویان را میتوان به سه مرحله تقسیم کرد.

مرحله اول از سال ۱۳۶۸ الی ۱۳۷۶

مرحله دوم از ۱۳۷۶الی ۱۳۸۴

مرحله سوم از ۱۳۸۴ تا کنون.

مرحله اول:

بعدازپایان جنگ ایران وعراق وآغاز ریاست جمهوری اقای رفسنجانی وشروع باز سازی ویرانه های جنگ وتبلیغات برای فراگیری علم دانش روز از رسانه های دیداری وشنیداری در ایران وهجوم جوانان به سمت تحصیل در دانشگاه ها ومراکز عالی تحصیلی، محصیلین مهاجر افغانی هم بنا بر شرایط آنروزها  وجوّ تبلیغات که راه افتاده بود، آنهای که توانسته بودند خود را به مرحله ورودی دانشگاه برساند، از قافله عقب نمانده  و وارد دانشگاه های دولتی شده پا به پای دانشجویان ایرانی ادامه تحصیل دادند.

انصافا" در دوران ریاست جمهوری اقای رفسنجانی  برای ورود به دانشگاه های دولتی محدودیت زیادی برای مهاجرین افغانی وجود نداشت! به قول معروف شرایط طوری بود که اگر مسئولین دولتی آن زمان کمک نمیکردند، چوپ هم لای چرخ کسی نمیگذاشتند.

این وضعیت ادامه داشت تا اینکه  اولین دانشجویان از مراکز آموزش عالی دولتی فارغ التحصیل شده وبه قصد جذب کار وارد بازار کار ایران شدند. که متاسفانه به علت خارجی، وبه خصوص افغانی بودن با اینکه نمرات وتخصص های لازم را هم داشتند، اما هیچ شرکت دولتی ویا غیر دولتی حاضر به پزیرش و  استخدام آنها نشدند.! این عمل باعث سرخوردگی دربین  فارغ التحصیلان مهاجر  ومدت بعد در بین کل مهاجرین شد چون انها میدیدند که فرقی بین یک مهاجر تحصیل کرده دانشگاهی با بی سواد نیست هر دوی آنها یا بیکار هستند ویا سر فلکه ویادرپای بالابرهای برقی ساختمانهای نو ساز و... . به همین علت در این مقطع زمانی انگیزه ورود به دانشگاه ها وتحصیلات عالیه در بین جوانان مهاجر به شدت کاهش یافت.

مرحله دوم:

دراین مرحله افغانستان در اشغال طالبان بود! ودر ایران هم جناب اقای خاتمی به ریاست جمهوری رسیدند. فضای باز سیاسی  وقول قرار های دموکراسی آقای خاتمی بر مهاجرین هم بی تاثر نبود وانگیزه مضاعفی رابرای مهاجرین افغانی ایجاد کرده بود وآنها دست به تحرک زده وارد دانشگاه های دولتی شدند. در این برحه وبنا بر اقتضای زمان فعالیت دانشجویان مهاجر افغانی در زمینه سیاست وفرهنگ به صورت خود جوش افزایش پیداکرد وتعداد از دانشجویان با انتشار مجله های دانشجوی فعالیت های سیاسی وفرهنگی خود را اغاز کردند وگاه گداری  مقاله های انهار در روز نامه های اصلاح طلب هم منتشر میشد.

میتوانم به جد ادعا کنم که فعالترین وبا استعداد ترین دانشجویان مهاجر افغانی در این زمان یعنی بین سالهای ۱۳۷۶تا ۱۳۸۴در دوران زمامداری دکتر خاتمی فارغ التحصیل شدند، اما متاسفانه سرنوشت انها بهتر از فارغ التحصیلان قبلی نبود. آنها یا در ایران ماندگار شدند  وبه کار های معمولی ادامه داده و بعد از شکست طالبان وآغاز وحکومت جناب کرزی  به افغانستان باز گشتند، ویا اکثریت این فارغ التحصیلان هم راهی کشور های اروپای، کانادا، واسترالیا شده ومقیم آنجا شدند. از آنها فقط گاه گداری مقالاتی را در سایت های انتر نتی میتوان خواند.

مرحله سوم: 

واما مرحله سوم از سال۱۳۸۴ تا کنون. در این مرحله ودر زمانیکه مهاجرین افغانی انگیزه فراوان و نیاز شدیدی به تحصیلات عالیه وفراگیری علم دانش دارند تا ودولت نو پای خود را یاری نموده ومملکت خود را بسازند.  متاسفانه وضعیت هر روز برای ورود به دانشگاه  برای دانشجویان مهاجر بد وبدتر میشود.

با آغاز به کار دولت نهم به ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد بخش نامه های که در دوران ریاست جمهوری دکتر خاتمی نوشته شده بود ودر گوشه ی خاک میخورد وفرصت اجرای شدنش پیدا نشده بود به مدد دولت بسیجی وکار مندان با وجدان آن به مرحله اجرا رسید ودر این چهار سال گذشته وزارت محترم علوم جمهوری اسلامی  هر روز به بهانه های مختلف جلوی ورود مهاجرین افغانی به دانشگاه جهت ادامه تحصیل را میگیرد و به قول معروف چوپ لای چرخ ورودی های  دانشگاه های دولتی وغیر دولتی میگذارند.

 نتیجه:

به نظر این حقیر این قشر از جامعه یعنی فارغ التحصیلان ودانشجویان مهاجر مقیم ایران یکی از خوشبخت ترین افرادی بودند که در عالم مهاجرت حال با وجود مشکلات وسنگ اندازی های کشور میزبان از فرصت های زندگی خود به درستی استفاده نموده وتحصیلات عالیه را فرا گرفته اند.

البته این موضوع را هم نباید از نظر دور بداریم که در طول ۸ سال گذشته وحکومت نیم بند حامد کرزی وبا وجود خطرات  وتهدید های فراوان در داخل افغانستان، ورودی ها وخروجی های تحصیلات عالیه خیلی امید وار کننده میباشد.

با این حال به نظر شما تاکنون ایرا ن برای فارغ التحصیلان مهاجر افغانی سراب بوده یا مدینه فاضله؟

 

این مطلب را میتوانید در  کابل پرس و  دلنوشته های غربت هم بخوانید

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت 9:33  توسط شیرمحمد حیدری(میرافغان)  | 

غم نامه دیروز

این بار میخواهم صحنه از زندگی دیروز مردمان مردم این مرزوبوم را با زبان شعر تحت عنوان (غم نامه دیروز) درصفحه این ویبلاک درج نمایم تا باشد خوانندگان عزیز که درجریان بودند ویا هم دور ازوطن بودند وهستند درک کنند که واقعا غم نامه است .زیرا تاریخ عبدالرحمن خان یکبار دیگر تکرارشد واین غول های صحراگرد هروقت که قدرت را به چنگ بیاورند ازهیچ گونه استبداد درحق این مردم دریغ نخواهند کرد مخصوصا مردم بومی یعنی کوچی ها .....!

زمان که آقای نورمحمد تره کی بر قدرت  بود ازهرکوچی که سوال میکردی ماه ماه مربوط به کدام خیل هستی ؟

درجواب صرف  میگفت که : تره کی  وکدام تشریح بشتری درکارنبود زیرا میدانست که تره کی ریس جمهوراست .

دردوران سیاه طالبان همه ملا بودند و طالب ومیخواستند مردم افغانستان را کوچ اجباری دهند نمونه از بیرحمانه ترین ظلم های شان را در یکاولنگ وشمالی وناهور وبهسود میتوان نام برد.

من با این  کلمات موزون وناموزن خویش میخواهم همان درد ها را بازگو نمایم  که لا اقل نسل امروز وفردای این کشور بدانند که  ساکنان ازگو نمایم  که لا اقل نسل امروز وفردای این کشور بدانند که  ساکنان این دیار چگونه دردهای را متقبل شده اند ووظیفه ما درقبال مسلیت های بعدی چست ؟

غـــــــــــــــــــم نامـــــــه دیروز

از فضای کوهسا ران دود بالا میرفت

تاثـــــــــــریا تا ثریا ........... میرفت

مامورو مدیر وقاضی بهر شوری میرفت

قاه قاه خند ه کنان هرسه به یک راه میرفت

فکرواندیش کجا بود که کشور به یغما میرفت

ریش را شانه زده اندر کرولا میرفت

جای آنکه یک پوهنمل درصدارت میبود

عوض او پشت میزش نیمچه ملا میرفت

لیدر سپین ملایک آن امیرالمونین

با دسته شیخ الحدیث در جای مولا میرفت

محتسبش صبحگاه ونصف روز شام نیز

با قمچین چرمی بدست در پشت درها میرفت

مولوی عبدالوکیل چپلی قنداری به پاه

روزگاری بود که وی درصدر عظمی میرفت

زاده " پسگی" که وی را ساربانی شغل بود

این عدالت بود که اوهم بهر فتوی میرفت

آری کوچی وعرب با ترک وتاتارو چیچین

گدودیشن را نگاه کردی به شوری میرفت

لوی درستیز ها به لاهور قالی بافی میکرد

درصدارت دیدی که قاری احمدالله میرفت

ابن لادن آن ریس ورهبر القاعده

گه به هلمندو گهی در توره بورا میرفت

فتنه انگیزی که وی را خویش وقومش رانده بود

ازستیزش خون این ملت چودریا میرفت

 

+ نوشته شده در  88/09/17ساعت 11:27  توسط انجنیرفتح الدین فایق  | 

ناله های کودکانه در دل شب!

خبر فوری!!!
 
بدین وسیله به اطلاع همه هموطنان مهاجر، مقیم استان تهران میرساند که اردوگاه عسکر آباد بعد از تعطیلی چند ماهه دوباره باز گشای شده وتعداد زیادی از هموطنان مهاجر (غیرمجاز ) ما در آنجا در انتظار اخراج از خاک جمهوری اسلامی ایران میباشند. اگر احیانا" دوستی، آشنای ، همسایه ی  دیشب به منزل مراجعه نکرده است ،اصلا"جای نگرانی نیست!  چون این افراد دیروز طی مراسم خاصی از جاده ها ومحل های کار شان جمع اوری شده وبه این اردوگاه منتقل شده اند، ودرآن جا توسط میزبانان مهربان پزیرای میشوند.

ضمنا": وسیله ایاب وذهاب(اتوبوس های ولوو )درجه یک،  تا سر مرز محیا میباشد.!

 

****************************

 

تقدیم به همه کودکان هموطنم، در سراسر جهان.

*    *     *

    شب گذشته تهران بارانی بود. فکر میکنم در قسمت های بالای تهران برف آمده باشد. صبح فرصت نکردم که نگاهی به سمت دماوند بیندازم ببینم سفید پوش شده یانه. اما مردم در صف نانوای میگفتند. این سرماسرمای برف تهران است.

      در شهر ما  باران خیلی کم میبارد. با اینکه نزدیک تهران هستیم ولی از باران وبرف که در تهران میبارد خبری نیست.یک حرفی در بین مردم است که میگویند:برفش جای دیگر میبارد ولی سرمایش به مامیرسد.

 شب گذشته ازآن شب های سردپائیزی بود که نمیتوان گفت زمستان است، ولی سرما تا مغز استحوان آدم نفوذ میکند.

       حالم خوب نیست! از بس که رادیو وتلویزیون برای آنفولانزای خوکی  تبلیغ کرده ومردم را ترسانده که من هم فکر کردم نکند خدای نکرده دچار این بیماری شده باشم. برای همین صبح زود قبل از اینکه نوبت دکترشلوغ شود خودم را به درمانگاه رساندم. نفر سوم بودم وباید تا امدن دکتر صبر میکردم. روزنامه روز گذشته را از روی میز سالن انتظار برداشتم تاخودم را مشغول کنم، کمی به صفحات ان نگاه کردم. همش چرت مینویسد این روزنامه کیهان، حالم بد بود بدتر هم شد.   روزنامه را با ناراحتی تاکردم گذاشتم سرجایش. دستم راگذاشتم روی پشانی ام حس کردم تبم بیشتر شده تمام عضلاتم درد میکند باخودم میگویم خدا کند انفولانزای خوکی نگرفته باشم... .

       در همین فکر وخیال هستم که صدای ناله به گوشم رسید. سرم را بالا آوردم پسر بچه ۱۰ -۱۱ ساله باسر باند پیچی شده همراه با زنی میانسال را دیدم.  بعد ازاینکه نوبت دکتر گرفتند آهسته امدند کنار من نشستند. نگاهی به پسر بچه انداختم، ظاهری خیلی نا مناسبی داشت لباس های کثیف وخونی، دستانش چرکی وناشسته،  ناخون های بلند که زیر انها پر چرک که منظره خیلی بدی را ایجاد کرده بود. کمی مکث کردم وبعد   واز مادرش پرسیدم: خانم ببخشید چه اتفاقی اقتاده؟ چشم پسرتان چه شده؟ ومادر جواب داد: جوانمرگ سرنارسیده، بی اتیاتی کده! دیشو ارچی گفتوم تنای خو نرو ! گوش نکد.(خطاب به پسر) آلی خوب شدی چیم توکور شد،او جوانمرگ! جواب اته توره چی بیدیوم... .

      مدت بعد دکتر آمد نوبتم را به آنهادادم دکتر اصلا"حاضر نشد نگاه کند وگفت:در تخصص من نیست باید برود بیمارستان فارابی تهران. آنها رفتند ومن ماندم.!

      حال اگر حوصله دارید میخواهم داستان این حادثه را برای تان باز گو کنم مطمئنا" اگر تا اخر داستان با من باشید پشیمان نخواهید شد. واین هم داستان.

     رجب زوار، مردی ۵۵ ساله است که مدت دوسال است که از افغانستان، همراه با ۴ فرزندش به ایران مهاجرت کرده اند. البته رجب زوار دارای ۶فرزند است. که ۴تای اولی دختر ودوتای آخری پسر هستند.     دوتا دختر رجب زوار شوهر کرده ودر افغانستان میباشند. ودختران دیگر او هم به اصطلاح دم بخت است.

       رجب زوار بار ها با خانمش درد دل کرده که ای کاش دوتا از فرزندان اولش پسر بود تا او در این سن وسال  شب وروز کار نکند ومحتاج یک لقمه نان نباشد. وخانمش همیشه اورا دل داری داده بود که خدا بزرگ است هرچه که خیر باشد.

     رجب زوار درکار خانه پوست در قسمت سالامبور سازی واقع درشهرک صنعتی چرم شهر کار میکند.او از ترس پلیس هفته یکبار انهم شب های جمعه به صورت در بستی به منزل مراجعه میکند، وشنبه ها صبح زود باز هم  به صورت دربستی به محل کارش میرود. رجب زوار از پس مخارج زندگی برنمی اید به همین علت خانم ودخترانش در منزل پسته میشکنند، وپسرانش برای تامین مخارج درس خواندن، در مدرسه خود گردان که توسط خود مهاجرین افغانی اداره میشود، مجبور هستند شب ها با یک چهار چرخ بروند در شهر، کارتن،پلاستیک،شیشه از داخل سطل های زباله جمع کنند.

      کریم و رحیم، پسران رجب زوار است. آنها برای جمع کردن زباله کمی کوچک هستند. البته زوباله های کوچه ها مشکلی نیست چون در روی زمین است. کریم  ورحیم وبرای جمع کردن جداکردن آنها  هیچ مشکلی ندارند، اما مشکل از جای شروع میشود که آنها باید سطل های بزرگ زوباله که شهرداری به تازگی در کنار خیابانها گذاشته است، بگردند، وچیز های از داخل آنها بردارند. ارتفاع این سطل ها برای قد آنها خیلی بلند است، به همین علت آنها مجبور هستند برای جمع کردن ودر آوردن اشیای به درد بخور از داخل این سطل ها، دونفر شان بشودند یک نفر.!

کودکان مهاجر در ایران

     کریم ورحیم زمانیکه به یک سطل زوباله بزرگ میرسند، گاهی همزمان وگاهی هم قبل از آنها چند نفر دیگر مشغول جمع آوری ودر آوردن اشغال های به درد بخور از داخل سطل زوباله است.  به همین خاطر کریم مجبور است در چنین مواقعی رحیم را روی دوش خود گرفته وپا های اورا محکم نگهدارد، ورحیم هم تا میتواند خود را به داخل سطل زوباله فروبرده وآشغال های به درد بخور مانند کارتن وپلاستیک وچیز های دیگر را از داخل آن جداکرده به طرف بیرون بیندازد، در غیر این صورت آنها اگر تا صبح هم درکوچه وخیابان بگردند چیزی به دردبخوری عاید شان نخواهد شد.

      از زمانیکه شهرداری این سطل های زوباله را کار گذاشته مردم هم سعی میکنند چیز های به دردبخور خود را به داخل آنها بیندازند. این کار آنها دوعلت دارد اول اینکه سعی میکنند خود را متمدن وبافرهنگ نشان دهند. دوم اینکه هر زمان که اشغال خوب ومناسب داشتند آنرا می آورند ودر داخل آن می اندازند  وبعد هم کف  هردو دست خود را به هم میزنند ودور بری خود را نگاه میکنند. این یعنی اینکه ماهم آشغال داریم. و آشغال های دیگری، مانند پس مانده غذای خود را اصلا از منزل خارج نمیشوند ولای درب منز را باز نموده به طرف کوچه پرتاب میکنند.

     دوشب قبل کریم مریض شده، وتشخیص دکترهم این است که آنفولانزای خوکی(که اسم جدیدش نوع آ )است، گرفته وباید استراحت مطلق داشته باشد.به همین علت رحیم مجبوراست چند شبی تنهاکارکند. 

     سردی هوا از یک طرف وسنگینی چهار چرخ ازطرف دیگر، وضعیت را برای بدن نحیف رحیم،  وخیم کرده وخلق اوتنگ شده است. با خود میگوید:

       چقدر این چهار چرخ سنگین بوده. بیچاره کریم چطوری هر شب این چهار چرخ را ساعت ها هول میدهد وهیچ وقت هم کمک نمیخواهد. یادم باشد از این به بعد حتما" کمکش کنم.

رحیم با هر زحمتی هست  چند کوچه وخیابان را  دور میزند، چیزی به دردبخوری گیرش نمی اید.  به هرسطل زوباله بزرگ که میرسد، میبیند که دیگر همکار هایش چطوری آشغالهای به درد بخور را از داخل آن بیرون می آورد ودر داخل کیسه های خود می اندازد. رحیم میخواهد نزدیک برود اما یاد حرف کریم می افتد که گفته بود:

      رحیم جان اوش کن ده  سطلای کلان نزدیک نشوی، خطر ناک است.

      رحیم به راهش ادامه میدهد ساعتی هم در کوچه وخیابان دور میزند. درب هر پلاستیک زوباله را باز میکند ودوباره مبینند. همیشه از این کار متنفر بوده چون تا درب  کیسه های پلاستیک باز نکنی  نمیشود فهمید داخل ان چیست، وزمانیکه باز میکنی چیز های داخل ان میبینی که حالت را بهم میزند. از غذای های شب مانده گرفته تا مای بی بی پر مدفوع، پنبه های خونی وبد بوی وپقّانی روغنی و لاشه سوسک وموش و... .

      رحیم به شدت احساس سرما میکند. حس میکند انگشتانش در اختیار او نیست. به ناچار تصمیم میگیرد به منزل برگردد، اما کیسه همچنان خالی است واو نتوانسته چیزی جمع کند. باخود میگوید اگر خانه بروم حتما" به من میخندند، ومیگویند: رحیم بی عرضه است چیزی نتوانسته جمع کند. یاد حرف مادرش می افتد که گفته بود:

    رحیم نان تیار میخوایه. ومتعاقب ان خنده خواهرانش... .!

     رحیم از تمام زورش استفاده میکند تا چهار چرخ را هول دهد وزدتر به خانه برسد، واز شر این سرمای بی رحم خلاص شود.

       بین راه چشمش به یکی از همان سطل های بزرگ زوباله می افتد. از اینکه دور سطل زوباله خلوت است تعجب میکند. باخود میگوید: حتما" تاحالا خالی کرده اند، ولی بگذار نگاهی بیندازم. نزدیک میرود. هر کاری میکند قدش نمیرسد تاببیند داخل سطل زوباله چیست. کله خود را بالا میبرد وسر دوانگشت پایش می ایستد. اما فایده ندارد نمیتواند داخل سطل زوباله را نگاه کند. لگدی محکمی به سطل زوباله میزند وزیر زبان به شهردار فهش میدهد، که چرا این سطل هارا گذاشته وکار اورا سخت کرده.

سطل زوباله

       رحیم نگاهی به کیسه وچهار چرخ خود می اندازد ونگاهی هم به سطل زوباله. میخواهد قید سطل زوباله بزند وبرود اما کیسه اش خالی است. ناگهان فکری به سرش میزند. چهار چرخ خود نزدیک سطل زوباله می آورد. وروی میله های کنار آن می ایستد. چهره اش باز میشود. از خوش حالی میخواهد فریاد بزند اما از ترس اینکه دیگر همکارانش خبر شود سکوت میکند. بلی: داخل سطل دست نخورده است. 

    یاد حرف  کریم می افتد که در چنین مواقعی میگفت:

    رحیم جان، برار قند نا امید نباش، جویند یابنده است.

     رحیم سعی میکند تا محتویات داخل سطل زوباله را خوب نگاه کند. اما دست او نمیرسد. ازطرفی هم میترسد که نکند داخل سطل بیفتد وابرو ریزی شود. چون در این موقع از شب جز همکاران خودش در جند کوچه آن طرف تر کسی دیگر نیست که کمک کند. از آنها هم اگر کمک بخواهد مطمئنا" تا آخر عمر به او خواهند خندید.  به هین خاطر سعی میکند کارش را بدون سر وصدا انجام دهد.

    رحیم کمی با اشغالهای داخل سطل ور میرود. چند تا بطری پلاستیکی ومقدار کارتن هم جدا میکند. 

     رحیم در زیر اشغالها ودر ته سطل  عکس مهتاب را میبیند. کمی دقت میکند تصویری شبیه خودش را هم میبیند، اما تصویر واضح نیست وکمی تار است. رحیم دست خود  دراز میکند تا تصویر را لمس کند اما دستش نمیرسد، به سر انگشتان پا هایش فشار می اورد تاکمی قدش بلند تر شود وهمزمان دست خودرا هم دراز میکند تا تصویر را بگیرد. چهار چرخ تکانی میخورد،  ورحیم احساس میکند به سمت اسمان پرواز میکند وبه مهتاب نزدیک ونزدیک ترمیشود. رحیم یاد شب های گرم تیر ماه می افتد، زمانیکه کولردستی انها خراب شده بود واو  وکریم  برای فرا از گرمای شب های تابستان به پشت بام خانه رفته وخوابیده بودند. در ان شب  رحیم با کریم در باره مهتاب که نور کم رنگ خود را تقدیم زمین کرده بود خیلی صحبت کرده بودند، ورحیم به کریم گفته بود که خیلی آرزو دارد روزی بتواند به مهتاب سفرکند. وحالا فکر میکرد که دارد آرزو یش بر آورده میشود. رحیم ارام ارام به طرف اسمان میرود وبه مهتاب نزدیک ونزدیک تر میشود. از اینکه میتواند مهتاب را به دست بگیرد ولمس کند خوشحال میشود. نزدیک که می رسد میخواهد مهتاب را بگیرد، اما مهتاب دو تیکه میشود. نیمی تاریک  ونیمی روشن، وبعد هم احساس سوزش در صورت وگرما در قسمت بالای سر.

 لحظه ای بعد رحیم است و

ناله های کودکانه در دل شب!

 این داستان را در کابل پرس و دلنوشته های غربت هم میتوانید بخوانید

+ نوشته شده در  88/09/16ساعت 18:37  توسط شیرمحمد حیدری(میرافغان)  | 

میخواهم اثر هایم پیام صلح و دوستی داشته باشند

اثری از میثم

     امروز 6/12/2009م. دوستان انجمن نقاشان معاصر – کویته، نمایشگاهی نقاشی شانرا برگزار نموده بودند. حسب معمول از ما نیز از لطف دوستان دعوت بعمل آمده بود، تا در جمع شان باشیم. بعد از افتتاح نمایشگاه توسط نایب ناظم منطقه آقای رضا، نوبت به بازدید از اثر ها رسید. اثر ها را از ...یک طرف تماشا می نمودم، که یکی از اثر ها توجه ام را بیشتر جلب کرد. بعد از لحظه ای جستجو نقاش اثر را یافتم. و در مورد اثر وی با هم صحبت کوچکی داشتیم، که اینک اثر و حاصل گفتگوی مانرا با شما نیز به اشتراک می گذارم. تا همه لطف برده باشیم.
     میثم سعیدی سیزده ساله و شاگرد صنف هفتم لیسه شمامه می باشد. وی بیشتر از یکسال است، که در رشته هنر نقاشی و خطاطی آموزش می بیند. و اولین بار است، که اثرهای نقاشی شده وی در نمایشگاه گذاشته شده است. وی از استقبال و تشویق مردم راضی است. و آنرا مایه تلاش و انگیزه های بعدی اش می داند. وی در رابطه به اثر هایش می گوید، دوست ندارم بیشتر از کسی کاپی نمایم. همیشه خواهان آنم، که مشکلات، درد ها، تحقیر ها و رنجهای مردم خودم را بشکل جدید توسط نقاشی و خطاطی به تصویر بکشم. و در ضمن اثر هایم پیام دوستی، صلح، امنیت، برادری و برابری داشته باشند. آنانیکه اثر های مرا تماشا می کنند. باید از آن پیام و پندی را بیابند. در مورد اثر ذکر شده در بالا زمانیکه پیام آنرا پرسیدم. با تبسم حاکی از رضایت و سرور با خوش روی اینطور برایم توضیح داد. این اثر اگرچه شکل یک نفر است، ولی دو پلهو را نشان می دهد. پهلوی طرف راست: سمت تلاش، کوشش، جدوجهد و علم اندوزی است، که حاصلش هم بهروزی و روشنی دایمی است. و طرف چپ: سمت جهل، نادانی، قتل عام و کشتار را نشان می دهد، که حاصلش هم سوختن و از بین رفتن است...
     از اینکه میثم جان با خوشرویی و انگیزه سوالاتم را پاسخ داد. اینک از طریق این صفحه از وی تشکر نموده و آروزی سربلندی را در کارهای هنری و همه امورات زندگی برایش می نمایم.

+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 19:18  توسط عبدالله رفیعی  | 

طلوع دوباره

 

طلوع دوباره

محمد سعیدی:

ابر سیاه روی جاده ی زندگی ام سایه افکنده

موج نسیم رفت و گیردبادش هنوز روی دلم مانده

کشتی سرنوشت من روی امواج طوفانی سوار است

چشمان مستم از دیدن جام خالی خمار است

از ابتدا نسیم بودم من، در انتها طوفان شدم

خانه ها آباد کردم خانه ها ویران شدم

من قطره ی باران بودم با ابر ها گریان شدم

درمیان راه با صاعقه ویران شدم

آفتاب زندگی ام در آستانه غروب است

تا طلوع دوباره چیزی نمانده،ولی اما؟!!

با تو اگر طلوع کنم خیلی خوب است

محمد سعیدی

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت 20:41  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

بیه که بُریم به وطن

 
یکی ازخوبی های  ایام  پربرکت مانند روز های عید، این است که فرصت پیدا میکنی ودوستان خود را میبینی. در دید وبازدید این عید مبارک یک کلیپی تصویری به دستم رسید، از بچه های هزاره. نمیدانم این کلیپ در کجا تهیه شده ومتاسفانه خواننده های آنرا هم نمیشناسم. اما این کلیپ آنقدر روی  من تاثیر گذاشت که تمام دیشب  خواب این کلیپ را دیدم.

 این کلیپ توسط دونفر اجرا شده ودر اخرباهمخوانی چند نفر تمام میشود.

این هم شعر این کلیپ:

بیه که بُریم به وطن  //  اینجه  گُزَرُ  نموشه

خاکِ غربت هرچی باشه //  خاکی ازمو ،   نموشه   

وطنیم   خاکِ   تنیم   //  از دوری  شیم ،  وطنیم

وطنیم، وای درد غربت   //   بی تو درمو ، نموشه!

بیه که بُریم به وطن    //    بیه که بُریم به وطن

در دلی مردم  اِی شهر //  همگی دروغ و   نیرنگ

وطن ای وطن، کجایی//   دلی این مردم شده سنگ

بیه که بُریم به وطن      //    ازی شهری، پر فریب 

تا بسازیم خاکِ خود را   //   نه اِی مُلکای،  غریب 

بیه که بُریم به وطن   //    بیه که بُریم به وطن

ندهم خاکِ   تورا     //    به هزاران گنج و  زر  

که تو هستی گنج و زر  //  توی عشقِِ ، پر شرر 

خواهم آیم سوی تو   //   تا بساز مت  وطن

ترسم از اینکه بیمیرم  //    من نبینمت ، وطن

بیه که بُریم به وطن  //   بیه که بریم به وطن

 

لازم به توضیح است که:

این اشعار را باید با موزیک تکنو آرام  وتصاویر ببینید تا حس من را بیابید.

این مطلب را اینجا  هم میتوانید بخوانید.

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 19:6  توسط شیرمحمد حیدری(میرافغان)  | 

عید شما مبارک

آمد آمد عید سعید اضحی است ارباب کج کلاه آغیل ما یک گوسفند بسیار چاق برای انجام سنت ابراهیم پیامبر آماده کرده است .

مگر گل بیگم دوختر آته ماگل ابغه مه با رسم کشیدن عاشق خویش در آرزوی عیدی است .زمزمه میکند که :

   صبا که عید قربانه خداجان

  سفر در لعل وکرمانه خدا جان

  دیگاه که یار دره عیدی میاره

  بخشه از موغریبو که میاره

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 12:15  توسط انجنیرفتح الدین فایق  | 

با شمعها در تاریکی تا به ...؟!

این داستان کوتاه را تقدیم میکنم به همه هموطنانم که دراه هجرت جان خود ویا یکی از عزیزانش را از دست داده است.

 با شمعها در تاریکی تا به ...؟!

در یکی از بعد ازظهرگرم تیر ماه، مینی بوسی به ارامی درکنار جاده اسفالت توقف میکند، ودرب ماشین  اهسته باز میشود. زنی جوان وقد بلند باعینک افتابی ومانتو وچادر مشکی از ماشین پیاده میشود،وماشین حرکت میکند ومیرود.

زن جوان دستی به عینکش میزند وطول جاده رانگاه میکند،وقتیکه مطمئین میشودماشینی در حال عبور از جاده نیست،از عرض جاده میگذردوپا به جاده خاکی میگذارد.

این زن جوان که ۲۵غروب طلای از عروسی اش نگذشته، اسمش عاطفه است.عاطفه طول جاده خاکی را نگاه میکند، فقط چند نفر را میبیند که در جاده خاکی به طرف روستای عسکر اباد میروند. در انتهای جاده خاکی روستای با انبوهی از درخت به چشم میخورد. گنبد فیروزه ی مسجدروستا وچندباب خانه با نمای سنگی از لابلای درختان خود نمای میکنند. اطراف روستا تا چشم کار میکند زمین های کشاورزی قراردارد.

گرمای طاقت فرسای تیرماه امانش  رابریده، مسیر دو کیلومتری جاده تا روستا به نظرش خیلی طولانی می اْید. دستمالی از داخل کیفش بیرون می اْورد وعرق پشانی اش را پاک میکند ودوباره انرا تاکرده سر جایش میگذارد.

چادرش راجمع جورمیکند وراه می افتد. مدت در هوای گرم تابستان راه میرود واحساس میکند گلویش خشک شده دست میبرد به داخل کیف که لباسهای امیر داخل ان است،میخواهد آب میوه بردارد وبخورد اما یکباره یاد امیر می افتد که چگونه با یک لیوان ابگرم وغیر بهداشتی درداخل اردوگاه روز های گرم تابستان را سپری میکند. آب میوه را سرجایش میگذارد وباقدم های استوار به راه خود ادامه میدهد. دقایق بعد دیگر به روستای عسکر اباد رسیده است. عسکراباد روستای کوچکی است که بیشتر خانه هایش شبیه خانه های شهری بانمای بیرونی سنگی واْجری وچند باب خانه قدیمی به سبک گنبدی شکل با نمای گلی در لابلای خانه های جدید خود نمای میکند. روی هم رفته عسکر اباد روستای کوچک، منظم با کوچه های تمیزومحیط کاملا سرسبز با اب هوای خوب میباشد.

عاطفه هنگام ورود به روستای عسکر اباد، نسیمی خنکی به صورتش میخورد ونفس عمیقی میکشد.ارام ارام  از وسط روستاعبور میکند. نرسیده به اردوگاه،  درکنارجوی ابی که از موتوراْب همجوار اردوگاه سر چشمه میگیرد مینشیند ودست وصورت خود را میشوید وجرعه آبی مینوشد. وقتیکه کمی سرحال می اْید به اطراف خود نگاه میکند، جمعیتی زیادی زن و مرد، پیر وجوان در زیر سایه درختان میباشند. بعضی انها خواب، عده ی باهم صحبت میکنندوتعداد هم مشغول فریضه نماز ظهروعصر هستند. سمت راست خودرانگاه میکند، پیرمردی رامیبیند که کنار جوی اب نشسته وتکه نان خشکی را مدت در آب نگهمیدارد وبعد انرا در دهان بی دانش میگذارد، همین موقع دختر بچه دوان دوان خودش را به پیر میرد میرساند وباخوشحالی میگوید: بابابزرگ،  مامان چای باشکر اورده، بیا نان را با چای شیرین بخوریم. پیر مرد پشانی دخترک را میبوسد وباهم میروند.

عاطفه به ساعت خود نگاه میکند، هنوزوقت ملاقات نشده ومدت باید منتظر بماندتا درب اردوگاه باز شود واو بتواند با شوهرش ملاقات کند. امروزچهارشنبه ۱۵تیر ماه است. معمولا روز های چهار شنبه مهاجرین را به سمت مرز میبرند.

 صدای بلند گوی اردوگاه، عاطفه را به خود می اْورد که میگوید:...مدت یک ساعت برای ملاقات وقت دارید... .

باباز شدن درب اردوگاه، جمعیتی زیادی که از صبح منتظر مانده اند، به یک باره به سمت درب اردوگاه هجوم می اْورند.! گرد وخاکی زیادی به هوابلند میشود. عاطفه استاده فقط نگاه میکند، وبرای در امان ماندن ازگردو خاک کمی عقب عقب میرود ودستمالی را روی دهان وبینی خود نگهمیدارد. عاطفه مدت می استد، وبه در ودیوار اردوگاه نگاه میکند. درب آهنی برزگ، طوسی رنگ که به طرف داخل اردوگاه باز میشود ودریچه کوچک دروسط  پله ی سمت راست ان تعبیه شده که از پشت درب بازوبسته میشود، وهنگام که درب اردوگاه بسته باشد برای پاسخ دان به مهاجرین از این درب استفاده میشود. عاطفه به یاد می آورد که در این چند روز  چه ساعت هاکه پشت این پنجره استاده والتماس کرده اما کسی پاسخ اورا نداده! از بس که مهاجرین به دریچه مراجعه کرده وبا سنگ ویا سکه به ان ضربه زده که ان قسمت از درب کاملا رنگش پاک شده.! همیشه مقابل این دریچه شلوغ است.!

عاطفه اهسته اهسته به داخل اردوگاه میرود. به اطراف خود نگاه میکند. همه مهاجرین گرم صحبت با عزیزان خود که در داخل اردوگاه پشت سیم های خاردارمیباشد هستند. دربین جمعیت کمی جستجو میکند .امیر را میبیند که دست راستش را از لای سیم های خاردار بیرون اورده وتکان میدهدومیگوید:عاطفه، من اینجا هستم. لبخند همیشگی امیر برلبانش است. عاطفه بادیدن امیر چهره اش باز میشود ولبخندی میزند وبه طرف او میرود. نزدیک که میرسد میگوید: امیر سلام، حالت چطور است؟ امیر در جواب عاطفه میگوید: خدارا شکر خوب هستم، توچطوری؟ توی این افتاب چطوری خودت اینجا رساندی؟! عاطفه میگوید : من خوبم، بیا چند تا اب میوده برایت آوردم تا گرم نشده بخور. آب میوه ها به امیر میدهد ومیگوید:گرسنه نیستی؟ امیر میگوید نه! گرسنه نیستم ولی چند روز است که اب خنک وبهداشتی نخوردم این آب میوه ها جیگرم را تازه میکنند. امیر آب میوه هارا پشت سر هم می نوشد، واز ته دل میگوید: خدایا شکر ... .

امیر به عاطفه میگوید: راستی، توانستی کاری بکنی یانه؟ عاطفه در جواب امیر میگوید: هرجا که لازم بود رفتم. استانداری ... دفتر امور اتباع،دفتر سازمان ملل،فرمانداری شهرستان ... طی این چند روز به هر جا که فکرش را بکنی رفتم وبه هر کس وناکس رو زدم! ولی فایده ی نداشت کسی صدایم را نشنید ...همه میگویند کاری نمیشود کرد  چون کارتش موقت است باید اخراج شود. فکر نمیکنم... امیر حرف عاطفه راقطع میکند ومیگوید: اشکال ندارد. قسمت ما هم این بوده. زیاد هم بدنیست. میروم پدر ومادرم را میبینم ودوباره برمیگردم. مانند دفعه های قبل.

عاطفه به ساعت مچی اش نگاه میکند. وقت ملاقات رو به اتمام است، انها باید از هم دیگر خداحافظی کنند. امیر وعاطفه لحظاتی به چشمان همدیگر نگاه میکنند،ولبخندی که حکایت از جدای دارد تقدیم همدیگر میکنند. عاطفه دودست لباس ومبلغ پول نقد به امیر میدهد. امیر به عاطفه میگوید:ناراحت نباش عزیزم. به زودی برمیگردم. به مادرت تلفن کن ویا چند روز خودت برو شیراز پیش پدر ومادرت.عاطفه مواظب خودت باش. عاطفه در حالی که لبش را گاز میگیرد وسعی میکند مانع جاری شدن اشکهایش شود با صدای لرزان اهسته میگوید:خدا حافظ امیر ... به امید دیدار ... زود برگردی...  .

دم دمای غروب عاطفه به منزل میرسد. بابدن خسته وکوفته، کلید را به داخل قفل میچرخاندودرحیات را باز میکند. یکراست میرود سراغ تلفن تابا مادرش تلفن بزند، اما تازه یادش می آید که تلفن مادرش چندروز است که قطع میباشد.

گوشی را میگذارد سر جایش. به صندلی که رویش نشسته تکیه میدهد،خستگی را در تمام بدنش حس میکند، دستی روی پشانی اش میگذارد وبه فکرفرو میرود. مدتی در همان حال باقی میماند. نمیداند چه کارباید بکند.! ازجایش بلند میشود. به طرف تلویزیون میرود. پیچ تلویزیون را باز میکند. بی هدف این کانال عوض میکند. چندباراین کار را تکرار میکند. تلویزیون را خاموش میکند. به در ودیوار اتاق نگاه میکند. دستهایش رابه صورت ضرب در زیر بغلش قرار میدهد،وشروع میکند به قدم زدن. به کف اتاق نگاه میکند. به گلهای قالی که خودش بادستهای خودش انرا بافته است نگاه میکند.مدت در اتاق قدم میزند ارام ارام به طرف ضبط صوت میرود. دکمه پلی ضبط را فشار میدهد، وخودش به طرف صندلی میرود وروی ان مینشیندو به ان تکیه میدهد، وچشمانش را میبندد. صدای موسیقی حماسی از بلندگوهای ضبط به گوش میرسد. لحاظاتی بعد، عاطفه در میان خواب وبیداری این اشعار را میشنود.

وطن عشق تو افتخارم  / وطن درّ هت جان نثارم  

وطن خاک پاکت بهشتم / وطن گلخنت لاله زارم

وطن عاشقم بر شکو هت/ به از دُر بوّد سنگ و کوهت

وطن هر کجای که باشم / توی جان فدا ای دیارم

وطن قلب من هستی من/ بوّد رگِ رگم پر زخونت     

زتو همچو گل بشکفد دل / اگر در خزان یا بهارم

وطن عشق تو افتخارم  / وطن درّ هت جان نثارم

روز ها ازپی هم می آیند ومیروند. عاطفه همچنان منتظر است وچشم به راه، هر وقت صدای زنگ تلفن ویا درب حیاط را میشنود با خود میگوید: این بار دیگر خودش است اما... .

عاطفه روز ها سعی میکند بیشتر در منزل باشد چون دلش میخواهد وقتیکه امیر می آید او در خانه باشد و ازاو پذیرای کند. عاطفه اوقاتش را باخواندن کتاب وکارهای بافتنی میگذراند. از وقتیکه امیر نیست واو تنها شده  چیزی که اورا  ارام میکند خواندن قران ودعای توسل است.

عاطفه امروز، مثل همیشه صبح زود از خواب بیدارمیشود. طبق معمول بعد از عبادت صبح  مشغول کار خانه میشود، قبل از همه دستمالی بر میدارد وقاب عکس امیررا گردگیری میکندوبعد هم تقویم رومیزی را عوض میکند. امروز جمعه۱۴ شهریور ۱۳۷۸ خورشیدی است. عاطفه به عکس امیر لبخند میزند وآن راسر جایش میگذارد. بعد ازاتمام کارخانه،  طبق معمول مشغول خواندن کتاب میشود، هنوز چند سطری از کتاب را نخواندکه صدای زنگ درب حیاط را میشنود، چادر نمازش رابرمیداردوبا عجله خود به درب حیاط میرساند. درب حیاط را باز میکند، هیچکس نیست! توی کوچه را نگاه میکند در انتهای کوچه پیر مرد پستچی را میبیند که با دوچرخه اش از نبش کوچه میگذرد از نظر پنهان میشود. به داخل حیاط برمیگردد ودرب حیاط را میبندد، چشمش به پاکت نامه می افتد که پشت درب حیاط افتاده، با اضطراب نامه را برمیدارد، ابتدا آدرس فرستنده رامیخواند باتعجب میبیند ارم سازمان پزشکی قانونی دارد. باعجله خود رابه داخل اتاق میرساند، قیچی را برمیدارد وآهسته کنار پاکت نامه را میبرد ونامه را از داخل آن بیرون می آورد، نامه کوچکی به اندازه کاغذ آ ۵ که توسط ماشین تایپ شده است.

از سازمان پزشکی قانونی.

به خانواده محترم  امیر افغانی

احتراما:

به اطلاع میرساند از تاریخ دریافت این نامه به مدت ۱۰روز  به شما مهلت داده میشود که تا جهت شناسای وتحویل گرفتن جسد مرد ۲۵ساله بنام امیر افغانی، اهل افغانستان که در اواخر مرداد ماه در جاده بادرود کاشان به علت سانحه تصادف فوت شده است. به سازمان پزشکی قانونی کاشان مراجعه نموده  وجسد فوق را تحویل بگیرند. چنانچه تاتاریخ فوق مراجعه نشود طبق ضوابط قانونی جسد دفن خواهد شد. 

عاطفه نامه را دوباره وسه باره میخواند! پاکت نامه وهمین طور مهر وامضا نامه را نگاه میکند همه چیز طبیعی است واو امیرش را از دست داده است. عاطفه استاده روبرویش به عکس امیر که روی طاقچه است نگاه میکند، لحظاتی به عکس امیر خیره میشود واورا میبیند که لباس سفید به تن دارد ولبخند میزند ودست تکان میدهد وبا دستش اشاره میکند که دنبالم بیا. عاطفه به دنبال امیر میرود انها وارد باغی میشوندکه پر از گلهای شقایق وگل مریم است. تا چشم میبیند گل است وسرسبز. امیر بالبخند همیشگی اش به عاطفه میگوید:به دنبال من بیا. عاطفه به دنبال امیر میرود. امیر سر راهش گلهای شقایق را میچیند وبه سوی عاطفه پرتاب میکند. عاطفه سعی میکند انهارابگیرد ولی موفق نمیشود.باصدای بلند فریاد میزند، امیر... امیر ای بی انصاف اهسته تر بدو  من که به اندازه تو نمیتوانم بدوم... امیر توراخدا کمی اهسته بدو... .اما امیر انگار نه انگار صدای عاطفه را میشنود،همین طور میدود ودور میشود. کم کم فاصله انها زیاد تر وزیاد تر میشود. میان سبزه وگلهای شقایق عاطفه دیگر نمیتواند امیر راببیند. صدامیزند امیر کجا رفتی؟ چرا مرا تنها گذاشتی؟ اخر ... .

عاطفه مقداری به دنبال امیر میرود ناگهان چشمش به کوه بلندی می افتد، امیر را میبیند که با همان لباس سفید مثل یک پرنده سبک بال به طرف سر قله میرود. صدا میزند امیر... امیر ای بی انصاف چرا مرا تنهاه گذاشتی... امیر کمی صبرکن منم بیایم تو که رفیق نیمه راه نبودی. عاطفه میخواهد به دنبال امیر برود ولی سر راهش رودخانه با اب زولال در جریان است. عاطفه یک نگاه به رود خانه می کند ویک نگاه به امیر. امیر را میبیند که به سر قله میرسد وبناست که ازنظر پنهان شود. عاطفه صدا میزند. امیر صبرکن منم آمدم،وخود را به رود خانه می اندازد ودرمیان اب زولال رودخانه دست وپا میزند. احساس میکند که دارد غرق میشود.! همین طور که درمیان آب دست وپا میزند، وبه خود می آید، ومتوجه میشود که در کف اتاق دست ها وپا هایش را به زمین میکوبدو ناله میکند وامیر را صدا میزند.

عاطفه چشمانش را باز میکندومیبیند که همه جا تاریک است، تاریک تاریک، هیچ چیز دیده نمیشود. عاطفه با تکیه بر دیوار اتاق اهسته از جا بلند میشود. کورمال کورمال کلید برق را پیدا میکند. آنرا به سمت بالا وپائین فشار میدهد، اما لامپ روشن نمیشود. به سختی خودش را به شمعدانی میرساند. کبریتی میزند وشمعها را روشن میکند. اهسته به طرف شیر آب میرود. شیرآب را بازمیکند. اما اب نمی اید. به آیینه روبرویش نگاه میکند. هیچ چیز در آیینه دیده نمیشود. شمع را بالاتر مقابل صورتش قرار میدهد، بازهم چیزی دیده نمیشود... .

عاطفه لباس سیاهش را به تن میکند. ودست زیر چانه اش میگذارد.

 وبا شمعها در تاریکی تا به ...؟!

************************************************************

این  داستان رادر 

 کابل پرس  

  جمهوری سکوت   

 مرکزفرهنگی هزاره های المان

دلنوشته های غربت   

   هم میتوانید بخوانید.

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 8:37  توسط شیرمحمد حیدری(میرافغان)  |