X
تبلیغات
هزاره پیوند

هزاره پیوند

برگزاری میله گل سرخ در مزار شریف با اشتراک وزرای خارجه سه کشور فارسی زبان

اعتقاد غالب در افغانستان براین است که اگر این پرچم به راحتی برافراشته نشود، سال خوبی در پیش نخواهد بود

مراسم رسمی نوروز در مزار شریف در شمال افغانستان روز شنبه یکم حمل/ فروردین برگزار شد.  

دولت افغانستان مراسم رسمی جنش نوروز را که در آن مقام های دولتی این کشور نیز شرکت داشتند با شلیک 21 توپ آغاز کردند.

وزیران خارجه ایران و تاجیکستان مهمانان ویژه مراسم مزارشریف بودند.

مردم   از سراسر کشور روزها پیش وارد شهر مزارشریف شده بودند و در برافراشته شدن پرچم منسوب به حضرت علی در این شهر سهم گرفتند؛ اقدامی که با آن جشن نوروز و میله چهل روزه گل سرخ در افغانستان بطور رسمی آغاز می شود.

هزاران تن از نیروی های امنتی افغانستان مسئول تامین امنیت جشن کم سابقه نوروز در شهر مزارشریف بودند.

برخلاف سال های گذشته امسال از حضور نیروهای خارجی کمک به امنیت در تامین امنیت این جشن خبری نبود.

کریم خرم، وزیر فرهنگ افغانستان پیام تبریک حامد کرزی رئیس جمهوری افغانستان را خواند. عطا محمد نور والی/ استاندار بلخ از پیشرفت ها در عرصه بازسازی ولایت بلخ با افتخار یاد کرد. و رنگین دادفر اسپنتا، وزیر خارجه فرمان برافراشتن علم حضرت علی را داد.

 

وزیران خارجه ایران و تاجیکستان نیز امسال در مراسم رسمی جشن نوروز در مزار شریف حضور داشتند و مهمانان ویژه این مراسم بودند

در حالی که هزاران زائر مرد و زن از ولایت های هرات، قندهار، هلمند، کابل، غزنی و دیگر مناطق افغانستان دست دعا بلند کرده بودند، پرچم منسوب به حضرت علی آهسته آهسته بر افراشته شد.

اعتقاد غالب در افغانستان این است که اگر این پرچم با سهولت برافراشته شود و در جایگاهش قرار بگیرد، آن سال، سال خوبی خواهد بود و مردم با سختی و مشکلات خاصی روبرو نخواهند شد، اما اگر این پرچم به سختی برافراشته شود، مردم نتیجه می گیرند که سال چندان خوشی در راه نخواهد بود.

آنچه برافراشتن این پرچم را دشوار می کند، میله فلزی سنگینی است که پرچم در آن بسته شده. در انتهای این میله فلزی شی گنبد مانندی که آنهم فلزی و سنگین است قرار دارد و برفراز آن "پنجه دست" آهنی قرار داده شده.

صدای غرش هلیکوپترهای ارتش افغانستان شور و شوق شرکت کنندگان این جشن را بیشتر کرده بود. و پخش برگه های تبریکی که از این هلیکوپتر ها انداخته می شد شور و هلهله شرکت کنندگان را چند برابر می کرد.

برخی مانند سالهای گذشته به شاخچه های درختان پیرامون زیارتگاه رفته بودند.

شاهدان عینی می گویند، شرکت مردم در جشن امسال بیسابقه بوده و مردم از نظم و ترتیب مراسم نیز راضی بودند.

 

هر سال شماری زیادی از مردم افغانستان در روزهای اول سال نو به مزار شریف می روند تا در جشن گل سرخ شرکت کنند

جشن نوروز در افغانستان به جشن گل سرخ نیز معروف است و همه ساله شمار زیادی از مردم افغانستان برای شرکت در آن به مزار شریف می روند.

شاید کمتر خانه ای را در مزار شریف بتوان یافت که در شب و روز نوروز پر از مهمان نباشد، قیمت هتل های شهر نیز دو برابر می شود شهر حال و هوای خاصی به خود می گیرد و سوغاتی های مزار خریداران زیادی می یابد. ‌منبع

شما میتوانید نظرات خودرا درباره این مطلب دراینجا بیان کنید

مطالب دیگر

نوروز باستان - جمعه سی ام اسفند 1387
سخنرانی خانم عذرا جعفری، شهردار ولایت دایکندی - چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
بزرگداشت از چهاردهمین سالگرد شهادت بابه مزاری در شهر کویته - پاکستان - دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
اقلیت نشین اسماعیلیان ولسوالی ورسج مورد ( توهین و تحقیر مذهبی ) قرار گرفت! - یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
گل سرخ - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
مبارزات رهبر شهيد در عرصه هاي سياسي و فرهنگي - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
متعلمین هزاره شهر کویته در امتحان بورس تحصیلی هندوستان گل کاشتند. - جمعه بیست و سوم اسفند 1387
تظاهرات یک هفته ای تاجران شهر کویته بر ضد کشتار هزاره ها در این شهر - چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
نبرد فکری و عقلانی رهبر شهید مزاری - سه شنبه بیستم اسفند 1387
دست تروریستان خون آشام امروز نیز به خون دو تن از هموطنان بی گناه ما در کویته آغوشته شد - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
مراسم چهلم شهید حسین علی یوسفی - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
در طول هفته جاری دوازده تن از هزاره های کویته شهید شده اند - چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
گزارش کوتاهی از سمینار "افغانستان، کوچیها، مسائل وراهکارها" - سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
متاسفانه زمزمه های چندین پارچگی به گوش می رسد - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
نامه سرگشاده مردم افغانستان به باراک اوباما درباره ی انتخابات رياست جمهوری افغانستان! - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
پشتو-ونداليسم؛ - جمعه نهم اسفند 1387
زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران ! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 0:47  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

نوروز باستان

سال نو مبارک

افغانستان

جشن عید" نوروز"یکی از قدمی ترین جشن های کشور بزرگ آریانا(افغانستان) است.این جشن برای اولین بار تقریبا( 2500)سال قبل توسط( شاه یما)در شهر بلخ بنیان گزاری شد و بزودی تبدیل به یک جشن ملی شد وتقریبا در سراسر( آریانا)افغانستان امروز وبخشی از ایران وپاکستان وازبکستان که در آن زمان در محدوده آریانه بوده است؛بر گزار می شد که اکنون هم تقریبا در همین مهدوده برگزار می شه اما رسم و رسومات نوروزی در هر جا متفاویت است مثلا در افغانستان در منطقه هزارجات رسم است که روز عید نوروز مردم در یک محل جمع شوند و عید را بهم دیگر تبریک می گویند و بعد از هر خانه غذای را که پخته است جمع می کنند و باهم می خورند و بچه ها هم روز عید را خانه به خانه میگردن و عیدانه جمع می کند.

با وجود انکه اسناد وشواهید زیاد وجود دارد که عید نوروز یکی از سنن قدیم افغانستان است؛ اما متائسفانه بدلیل سیاست های پشتونزم در افغانستان وفقر فرهنگی ملت افغانستان

باعث شده که ایران براحتی بتواند تمام تاریخ را بنفع خودش جعل کند. حالا حتی کار بجای رسیده است که بزرگان تاریخ افغانستان مولانا بلخی؛سید جمالدین اسدآبادی ؛سنای غزنوی و بو علی سینا بلخی را ایران از خودش میداند وبه آنها لقب ایرانی می دهد. درحال که خیلی کم از خاک ایران امروز در قلمرو شاهان که ایران آنها را ازخود میداند بوده است. مثلا ایران وقتی از قدمت پرچم خود حرف میزند از پرچم( سلطان محمود غزنوی) شروع می کند؛ درحالکه( سلطان محمود غزنوی )اصلا از نزاد فارس نیست بلکه ترک است

بهر حال امید وارم عید نوروز را مردم افغانستان همیشه زنده نگهدارند.

شما میتوانیدنظرات خود درباره این مطلب را دراینجابیان کنید

مطالب دیگر:

سخنرانی خانم عذرا جعفری، شهردار ولایت دایکندی - چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
بزرگداشت از چهاردهمین سالگرد شهادت بابه مزاری در شهر کویته - پاکستان - دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
اقلیت نشین اسماعیلیان ولسوالی ورسج مورد ( توهین و تحقیر مذهبی ) قرار گرفت! - یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
گل سرخ - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
مبارزات رهبر شهيد در عرصه هاي سياسي و فرهنگي - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
متعلمین هزاره شهر کویته در امتحان بورس تحصیلی هندوستان گل کاشتند. - جمعه بیست و سوم اسفند 1387
تظاهرات یک هفته ای تاجران شهر کویته بر ضد کشتار هزاره ها در این شهر - چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
نبرد فکری و عقلانی رهبر شهید مزاری - سه شنبه بیستم اسفند 1387
دست تروریستان خون آشام امروز نیز به خون دو تن از هموطنان بی گناه ما در کویته آغوشته شد - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
مراسم چهلم شهید حسین علی یوسفی - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
در طول هفته جاری دوازده تن از هزاره های کویته شهید شده اند - چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
گزارش کوتاهی از سمینار "افغانستان، کوچیها، مسائل وراهکارها" - سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
متاسفانه زمزمه های چندین پارچگی به گوش می رسد - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
نامه سرگشاده مردم افغانستان به باراک اوباما درباره ی انتخابات رياست جمهوری افغانستان! - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
پشتو-ونداليسم؛ - جمعه نهم اسفند 1387
زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران ! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 2:5  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

سخنرانی خانم عذرا جعفری، شهردار ولایت دایکندی

انااعطیناک الکوثر ؛ فصل لربک و انحر ؛ ان شانئک هو الابتر حاضرین محترم، در محفل خواهران وبرادران بزگوار اولتر از همه روز همدلی وهمبستگی وهمنوای زنان جهان را به تمام خواهران وبرادران عزیزم تبریک وتهنیت عرض می نمایم . من فکر می کنم که خوب است در چند جمله کوتا مروری داشته باشم به فعالیت های سیاسی زنان افغانستان در طول چند سال اخیر. در سال 2002 زمانی که برجهای دوقلوی امریکا فروریخت، تاریخ افغانستان نیز ورق خورد. این کشوربه یک باره در محراق توجه جهانیان قرار گرفت. وضعیت اسفبار زنان وکودکان افغان سر تیتررسانه های جمعی جهان شد، وبیش از 34 کشور برای کمک به امنیت برقراری ثبات وبازسازی به افغانستان آمدند.سیل کمک های بین المللی به این کشور سرازیز شد و این، آغاز و فرصت خوبی برای زنان بود تا از چهار چوب خانه ها بیرون آمد وبرای رفتن به مکاتب ودانشگاه ها و مراکز اموزشی و ادارات دولتی وغیر دولتی آماده شوند.

عقربه های ساعت برای مساعد نمودن زمینه های تبعیض مثبت به نفع زنان به چرخش درآمد وحضور زنان در لوی جرگه اضطراری که 22 در صد نمایندگان را تشکیل می داد اولین قدم عملی زنان در عرصه سیاسی پس از دوران طالبان بود. وجود یک معاون و سه وزیر زن در کابینه دولت انتقالی افغانستان بازهم از حضور زنان در عرصه های سیاسی خبر می داد و این در حالی بودکه شماری بسیار زیادی از زنان در ادارات دولتی وغیر دولتی و موسسات غیر دولتی مشغول به کار شدند .عده ای هم برای بالا بردن توان علمی خود به مکاتب و دانشگاها، رفته مشغول به تحصیل شدند وتمام موسسات کمک کننده به خاطر ارتقای سطح آگاهی زنان و افزایش ظرفیت و توان کارهای عملی این قشرمحروم نگه داشته شده و آسیب دیده از 30 سال جنگ و 6 سال دوران طالبان پولهای بسیار زیادی را در اختیار انجوها قرار دادندتا بدین وسیله زنان بتواند ازیک طرف ظرفیت علمی خود را افزایش دهند واز طرف دیگر بنیه اقتصادی خویش را . چرا که وابستگی زنان به مردان یکی از عوامل مهم نقض حقوق زن در خانواده می باشد . تخصیص دادن، بورسیه های تحصیلی کوتا مدت وبلند مدت بدون پیش شرط های چون یاد داشتن زبان انگلیسی برای زنان کمک وحمایت انجوهای زنانه و…

اینکه ما زنان چقدر توانستیم از این فرصت های طلای به نفع خود وهمجنسان خود استفاده کنیم بحث جداگانه است . موجودیت 6زن به عنوان کمیشنر در پروسه تسوید و تدوین قانون اساسی افغانستان . زن ومرد به حیث اتباع افغانستان در برابر قانون مساویند . حق دادن به زنان برای اشتراک در انتخابات و کاندید کردن در تمام مقام های بلند دولتی وحتی ریاست جمهوری، اختصاص دادن 25 درصد کرسی های پارلمان به زنان ومتعهد شدن دولت به تلاش برای فراهم نمودن امکانات و زمینه های رشد بیشتر زنان از جمله دست آورد های مثبت پروسه قانون اساسی می باشند .همچینین حضور بیش از 60 زن در لوی جرگه تصویب قانون اساسی را نیز نمی توان نادیده گرفت . ملالی جویا بانوی که تا به حال بخاطر شجاعت چندین مدال و تقدیر نامه از کشورهای مختلف در یافت نموده است نیز زائیده همین دوران است . وهمه شاهد یم که در همین لحظه 68 زن نماینده در پارلمان حد اقل 3الی 4 وکیل زن در شورای ولایتی و شورای السوالی ها هر ولایت وجود بانوان چون سیما ثمر به عنوان ریس کمیسون مستقل حقوق بشر افغانستان وخانم حبیبه سرابی اولین والی زن در افغانستان خانم مسعوده جلال اولین کاندیدای زن در انتخابات ریاست جمهوری34 زن به عنوان ریس امور زنان در دفاتر نمایندگی های وزارت امورزنان در 34 ولایت وحسن بانو غضنفر وزیر امور زنان افغانستان را در کارنامه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی زنان می توان ثبت کرد وصد ها زن دیگر در مکاتب و دانشگاهاا و مراکز اموزشی فنی حرفه ای شفا خانه ها، ادارات دوالتی وغیر دولتی مشغولند.همه وهمه بیانگر این است که زنان ما روز به روز توانا تر وآماده تر وقدرتمند تر از دیروز در عرصه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی اقتصادی ظاهر می شوند. هر چند در طول6الی7 سالی که گذشت زنان مشکلات زیادی را سپری کردند گاه سمبولیک بر مسندی نشتند وگاه با تکیه برتوانای وجوهر وجودی خود این راه پر از فراز و نشیب را پیمودند تا قضاوت با شما وتاریخ باشد که چگونه خواهد نوشت و من یقین دارم که زنان ما می توانند بالا ترین مناصب دولتی وغیر دولتی را تصاحب کنند و اگر کرامت خود را حفظ و ظرفیت علمی خود را افزایش و به خود باوری کامل برسند . وکوتا سخن اینکه داد بزن بانو سکوت سرد سترون چیست تنها صداست که می ماند دلیل حنجره بستن چیست؟  منبع

شما میتوانید نظرات خود را درباره این مطلب دراینجا بدهید.

مطالب دیگر:

بزرگداشت از چهاردهمین سالگرد شهادت بابه مزاری در شهر کویته - پاکستان - دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
اقلیت نشین اسماعیلیان ولسوالی ورسج مورد ( توهین و تحقیر مذهبی ) قرار گرفت! - یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
گل سرخ - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
مبارزات رهبر شهيد در عرصه هاي سياسي و فرهنگي - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
متعلمین هزاره شهر کویته در امتحان بورس تحصیلی هندوستان گل کاشتند. - جمعه بیست و سوم اسفند 1387
تظاهرات یک هفته ای تاجران شهر کویته بر ضد کشتار هزاره ها در این شهر - چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
نبرد فکری و عقلانی رهبر شهید مزاری - سه شنبه بیستم اسفند 1387
دست تروریستان خون آشام امروز نیز به خون دو تن از هموطنان بی گناه ما در کویته آغوشته شد - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
مراسم چهلم شهید حسین علی یوسفی - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
در طول هفته جاری دوازده تن از هزاره های کویته شهید شده اند - چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
گزارش کوتاهی از سمینار "افغانستان، کوچیها، مسائل وراهکارها" - سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
متاسفانه زمزمه های چندین پارچگی به گوش می رسد - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
نامه سرگشاده مردم افغانستان به باراک اوباما درباره ی انتخابات رياست جمهوری افغانستان! - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
پشتو-ونداليسم؛ - جمعه نهم اسفند 1387
زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران ! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 1:39  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

اقلیت نشین اسماعیلیان ولسوالی ورسج مورد ( توهین و تحقیر مذهبی ) قرار گرفت!

نویسنده : نجیب الله ( جویا )

در طول تاریخ تمام مردم افغانستان دریک موقعیت  جغرافیایی که قرار دارند بدون در نظرداشت ازنام قومی، لسان، سمتی ومذهبی زندگی نموده در تمام راستا با همدیگر همگام بوده و همیشه بخاطر تحقق بخشیدن احکام و اوامر اسلامی با یکدیگر همنوا بوده و از خود نقش به سزآ را بجا گذاشته است اما درین اواخر یک تعداد از افراط گرایان  تلاش مینماید که وحدت ملی و رابطه دیرینه که بین ملت و مذاهب مختلف مردم افغانستان بوده از بین ببرد. و حکومت های محلی هم در صدد جلوگیری و یا پیگری همچو قضایا نیستند در نزد مردم مشروعیت دولت روز به روز زیر سوال قرار میگرد و مشروعیت اش را روز به روز از دست می دهد، به همان اندازه که شهرت حاصل می کنند. اگر چی نه در زبان بلکه آنان در دل مردم ما جا دارند. آیا این ما با این مشکل جدیدی روبرو نیستیم؟

درین اواخر ما شاهد بعضی از قضایایی هستیم که یک تعداد افراط گرایان میخواهد مشکلات مذهبی را بین مردم مسلمان افغانستان ایجاد نمایند ما شاهد اختلافات تازه هستیم که درین اواخر در ولایت تخار تعدادی از دشمنان وطن تلاش دارند که نا امنی را ایجاد نماید چرا که به همه مردم افغانستان واضح است که در هر نقاط وطن ما ملیت و مذهب های مختلف زندگی مینماید از قبیل مذهبی ، لسانی و بلاخره ملیتی همه به شکل برادرانه به سر برده و میبرند ولی در عصر حاضر تعدادی کسانی که از طرف یکتعداد آشوب طلبان حمایه میشوند باعث نا بسامانی مردم ما میگردند مسایل مذهبی را بین مردم دامن میزند که مردم مظلوم ،مستعضف و بیچاره قریه پیو ولسوالی ورسج به این مشکل مواجه گردیده است.

قرار معلومات واسله تعدادی از اقلیت های شعیه مذهب ( اسماعیله ) در قریه پیو ولسوالی ورسج ولایت تخار زندگی مینمایند از طرف تعداد آشوبگران و دشمنان صلح و ارامی که نمیخواهند مردم ما دریک فضای اخوت و برادری زندگی نماید مسایل فرقه ای مذهبی و ملیتی را ایجاد نموده است که این موضوع خیلی ها نگران کننده به نظر میرسد در عصریکه ما زندگی مینمایم دیگر سوال باقی نیست که مردم مسلمان افغانستان از ادوار گذشته که تا امروز شرایط بدی را سپهری نموده یکبار دیگر تکرار گردد. تمام مردم افغانستان شاهد است که تمام جنگ و بدبختی که درین چند دهه گذشته به پشت سر گذاشتاندیم این همه بسته به همین موضوعات که در فوق نام بردیم منشآ گرفته و سرنوشت مردم را به بدبختی ، جنگ برادر کشی کشانده.

پس نیاز نیست که دیگر ملیت های ساکین در افغانستان یکبار دیگر سلاح بردارند برادر کشی را شروع نمایند و وطنیکه بعد از گذاشتاندن یک دوره سیاه جبران ناپذیریک بار زمینه ساز جنگ های لسانی، مذهبی، ملیتی، سمتی و قومی گردد پس دولت مرکزی مسوول است باید جرایانات کنونی را پیگری نماید و متخلفین را به پنجه قانون بسپارند در عصر که امروز ارگانهای مختلف به خاطر از بین بردن تعصبات نژادی، لسانی ،سمتی و مذهبی فعالیت منمایند با در نظر داشت ان ما نیز در کشور ما هنوز هم  شاهد همچو مشکلات روبرو میشویم.

و در ماده های  قانون اساسی دولت جمهوری اسلامی افغانستان چنین امده است:

v     دین دولت جمهوری اسلامی افغانستان ،دین اسلام است. پیروان سایر آدیان در پیروی از دین و اجرای مراسم دینی شان در حدود احکام قانون آذاد میباشند.

v     ماده ششم  قانون اساسی چنین میگوید: دولت در ایجاد یک جامعه مرفه و مترقی بر اساس عدالت اجتماعی ،حفظ کرامت انسانی،حمایت حقوق بشر،تحقق دموکراسی ،تامین وحدت ملی،برابری بین همه اقوام و قبایل و انکشاف متوازن در همه مناطق کشور مکلف میباشد.

v     در ماده دیگر به سراحت بیان شده است: که هر نوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است.

v     آذادی حق طبعی انسان است  اذادی و کرامت انسان از تعرض مصون است دولت به احترام و حمایت آذادی و کرامت انسان مکلف میباشد.

و همچنان در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز چنین آمده است:

v     تمام افراد بشر آذاد به دنیا می آیند و از لحاظ حثیت و حقوق با هم برابر انند، همه دارای عقل و  وجدان میباشند و باید نسبت به یک دیگر با روح برادری رفتار کنند.

v     هر کس میتواند بدون هیچ گونه تمایز،مخصوصآ از حیث نژاد،رنگ،جنس،زبان،مذهب،عقاید سیاسی،و هر عقیده دیگر و همچنان ملیت و ضع اجتماعی ،ثروت ،ولادت،یا هر موقعیت دیگر از تمام حقوق و کلیه آذیهایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است بهرمند گردد.

در اعلامیه اسلامی حقوق بشر چنین آمده است:

v     بشر بطور کلی یک خانواده میباشد که بنده گی نسبت به خداوند و فرزندی نسبت به آدم آنها را به هم گرد آورده و همه مردم در اصل شرافت انسانی و تکلیف و مسولیت بدون هرگونه تبعیض ا زلحاظ نژاد یا رنگ یا زبان یا جنس یا اعتقاد دینی یا وابستگی سیاسی یا وضع اجتماعی و ... برابر اند.

آنچه ضرور است این است که باید دموکراسی را به زود ترین فرصت در این کشور بومی بسازیم. در کشوری که افسانه های مذهبی واقعیت های عینی را انعکاس می دهد و حرف یک غیب گو از پند صد حکیم ارزش بیشتر دارد ایجاد یک حاکمیت دموکراتیک چگونه ممکن است. مردم این سرزمین به تمام راز و رمز های پشت پرده های سیاست پی برده اند. مردم این زمان ذاتاً سیاسی هستند. حیات اجتماعی فعال و بیگانه پروری دارند. بیگانه ستیزی و بیگانه زدایی کار سه قرنه‌ی این مردم است. پس چگونه می توان دموکراسی در این کشور بومی بسازیم. شاید شهر های صلح ایجاد کنیم. شاید در این شهر ها شرایط کار را برای مردم مهیا گردد.  تا افراط گرایی در این کشور دیگر نا محبوب گردد. شاید بین منافع مردم و منافع دولتی گره گاه هایی را ایجاد کنیم تا مردم منافع فردی شان را در منافع دولت ببینند. از این شاید ها زیاد است. اما سوال این جا است که آیا این شاید ها به باید ها تبدیل خواهند شد یا نه!!

 هر گفتمانی، مبانی، اصول و نمایندگانی در لایه های مختلف جوامع مسلمان دارد و مبتنی بر تلقی خاصی از دیانت می‌باشد. آنچه سبب افتراق و جدایی بین مردم  می‌گردد، همین مبانی و اصول به اضافه نحوه موضعگیری نمایندگان هریک، نسبت به مفاهیم بنیادین مدرنیته چون فردگرایی، ی، دموکراسی، حقوق بشر.

بنیادگرایان تجددستیز در تلاش برای استقرار حکومت مذهبی ظاهراً ناکام مانده‌اند.

 اما این ناکامی را نباید شکست قطعی به حساب آورد. در افغانستان مانع از این نمی‌شود که بنیادگرایی به صورت جنبشی اجتماعی در حیات سیاسی و فرهنگی این کشور تأثیرگذار نباشد. همانطور که اگر بنیادگرایی مذهبی در سطح کل دنیای اسلام، به قدرت سیاسی هم دست نیابد، حضور چشمگیر و تأثیرگذار آن در تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه انکارناپذیر است. شاید بتوان گفت رفتار و عملکرد نیروها خود در روند رشد بنیادگرایی مؤثر باشد

بسیار ساده است که این واقعیت را نشان دهیم که سکولاریزم جریان رو به رشدی است که در جوامع اسلامی کم کم به قوی‌ترین جریان فکری مبدل شده و خواهد شد.

برای من و شاید بسیاری دیگر بسیار سخت است هضم اینکه چرا بسیاری تحت عنوان روشنفکران دینی کمر همت بسته‌اند تا بین دین و مدرنیته یا مذهب و سکولاریزم پیوند معنادار و ماهوی بیابند یا نیابند.

اما در پرتو واقعیات اجتماعی فکر می‌کنم انسان چه مسلمان و چه غیر مسلمان، چه مذهبی و متعصب و سنتی و چه غیر آن چنانچه با واقعیات، اصالت و ضرورت مباحث و مفاهیم اساسی خود در حوزه عمل اجتماعی، اندیشه و اعتقادات به وسیله روشنفکران و دانایان مواجه شوند، چه بسا در پذیرش آن بسیار علاقمندتر از کسانی باشند که تلاش نامفهوم‌ شان در برقراری رابطه یا تضاد بین مذهب و سکولاریته یا مدرنیته و دین بسان مثالی است که گویا آب در هاون می‌کوبند.

 واقعیت دردناک آن است که اینان با شعار واقعیات اجتماعی به مبارزه علیه واقعیات اجتماعی پرداخته‌ اند. این مردم مسلمان نیستند که با مدرنیته، سکولاریته و دست ‌آوردهای آن مخالف هستند. واقعیت این است که کسانی در  این مبارزه شرکت جسته‌ اند یا توده‌ ها را برانگیخته ‌اند که منافع خود را در صورت برقراری این نظم جدید فکری و اجتماعی با خطر مواجه می‌ بینند وبس باعث ایجاد وضعیت ناگوار در کشور میگردد.

در طول تاریخ تمام مردم افغانستان دریک موقعیت  جغرافیایی که قرار دارند بدون در نظرداشت ازنام قومی، لسان، سمتی ومذهبی زندگی نموده در تمام راستا با همدیگر همگام بوده و همیشه بخاطر تحقق بخشیدن احکام و اوامر اسلامی با یکدیگر همنوا بوده و از خود نقش به سزآ را بجا گذاشته است اما درین اواخر یک تعداد از افراط گرایان  تلاش مینماید که وحدت ملی و رابطه دیرینه که بین ملت و مذاهب مختلف مردم افغانستان بوده از بین ببرد. و حکومت های محلی هم در صدد جلوگیری و یا پیگری همچو قضایا نیستند در نزد مردم مشروعیت دولت روز به روز زیر سوال قرار میگرد و مشروعیت اش را روز به روز از دست می دهد، به همان اندازه که شهرت حاصل می کنند. اگر چی نه در زبان بلکه آنان در دل مردم ما جا دارند. آیا این ما با این مشکل جدیدی روبرو نیستیم؟

درین اواخر ما شاهد بعضی از قضایایی هستیم که یک تعداد افراط گرایان میخواهد مشکلات مذهبی را بین مردم مسلمان افغانستان ایجاد نمایند ما شاهد اختلافات تازه هستیم که درین اواخر در ولایت تخار تعدادی از دشمنان وطن تلاش دارند که نا امنی را ایجاد نماید چرا که به همه مردم افغانستان واضح است که در هر نقاط وطن ما ملیت و مذهب های مختلف زندگی مینماید از قبیل مذهبی ، لسانی و بلاخره ملیتی همه به شکل برادرانه به سر برده و میبرند ولی در عصر حاضر تعدادی کسانی که از طرف یکتعداد آشوب طلبان حمایه میشوند باعث نا بسامانی مردم ما میگردند مسایل مذهبی را بین مردم دامن میزند که مردم مظلوم ،مستعضف و بیچاره قریه پیو ولسوالی ورسج به این مشکل مواجه گردیده است.

قرار معلومات واسله تعدادی از اقلیت های شعیه مذهب ( اسماعیله ) در قریه پیو ولسوالی ورسج ولایت تخار زندگی مینمایند از طرف تعداد آشوبگران و دشمنان صلح و ارامی که نمیخواهند مردم ما دریک فضای اخوت و برادری زندگی نماید مسایل فرقه ای مذهبی و ملیتی را ایجاد نموده است که این موضوع خیلی ها نگران کننده به نظر میرسد در عصریکه ما زندگی مینمایم دیگر سوال باقی نیست که مردم مسلمان افغانستان از ادوار گذشته که تا امروز شرایط بدی را سپهری نموده یکبار دیگر تکرار گردد. تمام مردم افغانستان شاهد است که تمام جنگ و بدبختی که درین چند دهه گذشته به پشت سر گذاشتاندیم این همه بسته به همین موضوعات که در فوق نام بردیم منشآ گرفته و سرنوشت مردم را به بدبختی ، جنگ برادر کشی کشانده.

پس نیاز نیست که دیگر ملیت های ساکین در افغانستان یکبار دیگر سلاح بردارند برادر کشی را شروع نمایند و وطنیکه بعد از گذاشتاندن یک دوره سیاه جبران ناپذیریک بار زمینه ساز جنگ های لسانی، مذهبی، ملیتی، سمتی و قومی گردد پس دولت مرکزی مسوول است باید جرایانات کنونی را پیگری نماید و متخلفین را به پنجه قانون بسپارند در عصر که امروز ارگانهای مختلف به خاطر از بین بردن تعصبات نژادی، لسانی ،سمتی و مذهبی فعالیت منمایند با در نظر داشت ان ما نیز در کشور ما هنوز هم  شاهد همچو مشکلات روبرو میشویم.

و در ماده های  قانون اساسی دولت جمهوری اسلامی افغانستان چنین امده است:

v     دین دولت جمهوری اسلامی افغانستان ،دین اسلام است. پیروان سایر آدیان در پیروی از دین و اجرای مراسم دینی شان در حدود احکام قانون آذاد میباشند.

v     ماده ششم  قانون اساسی چنین میگوید: دولت در ایجاد یک جامعه مرفه و مترقی بر اساس عدالت اجتماعی ،حفظ کرامت انسانی،حمایت حقوق بشر،تحقق دموکراسی ،تامین وحدت ملی،برابری بین همه اقوام و قبایل و انکشاف متوازن در همه مناطق کشور مکلف میباشد.

v     در ماده دیگر به سراحت بیان شده است: که هر نوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است.

v     آذادی حق طبعی انسان است  اذادی و کرامت انسان از تعرض مصون است دولت به احترام و حمایت آذادی و کرامت انسان مکلف میباشد.

و همچنان در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز چنین آمده است:

v     تمام افراد بشر آذاد به دنیا می آیند و از لحاظ حثیت و حقوق با هم برابر انند، همه دارای عقل و  وجدان میباشند و باید نسبت به یک دیگر با روح برادری رفتار کنند.

v     هر کس میتواند بدون هیچ گونه تمایز،مخصوصآ از حیث نژاد،رنگ،جنس،زبان،مذهب،عقاید سیاسی،و هر عقیده دیگر و همچنان ملیت و ضع اجتماعی ،ثروت ،ولادت،یا هر موقعیت دیگر از تمام حقوق و کلیه آذیهایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است بهرمند گردد.

در اعلامیه اسلامی حقوق بشر چنین آمده است:

v     بشر بطور کلی یک خانواده میباشد که بنده گی نسبت به خداوند و فرزندی نسبت به آدم آنها را به هم گرد آورده و همه مردم در اصل شرافت انسانی و تکلیف و مسولیت بدون هرگونه تبعیض ا زلحاظ نژاد یا رنگ یا زبان یا جنس یا اعتقاد دینی یا وابستگی سیاسی یا وضع اجتماعی و ... برابر اند.

آنچه ضرور است این است که باید دموکراسی را به زود ترین فرصت در این کشور بومی بسازیم. در کشوری که افسانه های مذهبی واقعیت های عینی را انعکاس می دهد و حرف یک غیب گو از پند صد حکیم ارزش بیشتر دارد ایجاد یک حاکمیت دموکراتیک چگونه ممکن است. مردم این سرزمین به تمام راز و رمز های پشت پرده های سیاست پی برده اند. مردم این زمان ذاتاً سیاسی هستند. حیات اجتماعی فعال و بیگانه پروری دارند. بیگانه ستیزی و بیگانه زدایی کار سه قرنه‌ی این مردم است. پس چگونه می توان دموکراسی در این کشور بومی بسازیم. شاید شهر های صلح ایجاد کنیم. شاید در این شهر ها شرایط کار را برای مردم مهیا گردد.  تا افراط گرایی در این کشور دیگر نا محبوب گردد. شاید بین منافع مردم و منافع دولتی گره گاه هایی را ایجاد کنیم تا مردم منافع فردی شان را در منافع دولت ببینند. از این شاید ها زیاد است. اما سوال این جا است که آیا این شاید ها به باید ها تبدیل خواهند شد یا نه!!

 هر گفتمانی، مبانی، اصول و نمایندگانی در لایه های مختلف جوامع مسلمان دارد و مبتنی بر تلقی خاصی از دیانت می‌باشد. آنچه سبب افتراق و جدایی بین مردم  می‌گردد، همین مبانی و اصول به اضافه نحوه موضعگیری نمایندگان هریک، نسبت به مفاهیم بنیادین مدرنیته چون فردگرایی، ی، دموکراسی، حقوق بشر.

بنیادگرایان تجددستیز در تلاش برای استقرار حکومت مذهبی ظاهراً ناکام مانده‌اند.

 اما این ناکامی را نباید شکست قطعی به حساب آورد. در افغانستان مانع از این نمی‌شود که بنیادگرایی به صورت جنبشی اجتماعی در حیات سیاسی و فرهنگی این کشور تأثیرگذار نباشد. همانطور که اگر بنیادگرایی مذهبی در سطح کل دنیای اسلام، به قدرت سیاسی هم دست نیابد، حضور چشمگیر و تأثیرگذار آن در تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه انکارناپذیر است. شاید بتوان گفت رفتار و عملکرد نیروها خود در روند رشد بنیادگرایی مؤثر باشد

بسیار ساده است که این واقعیت را نشان دهیم که سکولاریزم جریان رو به رشدی است که در جوامع اسلامی کم کم به قوی‌ترین جریان فکری مبدل شده و خواهد شد.

برای من و شاید بسیاری دیگر بسیار سخت است هضم اینکه چرا بسیاری تحت عنوان روشنفکران دینی کمر همت بسته‌اند تا بین دین و مدرنیته یا مذهب و سکولاریزم پیوند معنادار و ماهوی بیابند یا نیابند.

اما در پرتو واقعیات اجتماعی فکر می‌کنم انسان چه مسلمان و چه غیر مسلمان، چه مذهبی و متعصب و سنتی و چه غیر آن چنانچه با واقعیات، اصالت و ضرورت مباحث و مفاهیم اساسی خود در حوزه عمل اجتماعی، اندیشه و اعتقادات به وسیله روشنفکران و دانایان مواجه شوند، چه بسا در پذیرش آن بسیار علاقمندتر از کسانی باشند که تلاش نامفهوم‌ شان در برقراری رابطه یا تضاد بین مذهب و سکولاریته یا مدرنیته و دین بسان مثالی است که گویا آب در هاون می‌کوبند.

 واقعیت دردناک آن است که اینان با شعار واقعیات اجتماعی به مبارزه علیه واقعیات اجتماعی پرداخته‌ اند. این مردم مسلمان نیستند که با مدرنیته، سکولاریته و دست ‌آوردهای آن مخالف هستند. واقعیت این است که کسانی در  این مبارزه شرکت جسته‌ اند یا توده‌ ها را برانگیخته ‌اند که منافع خود را در صورت برقراری این نظم جدید فکری و اجتماعی با خطر مواجه می‌ بینند وبس باعث ایجاد وضعیت ناگوار در کشور میگردد.

مطالب دیگر:

گل سرخ - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
مبارزات رهبر شهيد در عرصه هاي سياسي و فرهنگي - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
متعلمین هزاره شهر کویته در امتحان بورس تحصیلی هندوستان گل کاشتند. - جمعه بیست و سوم اسفند 1387
تظاهرات یک هفته ای تاجران شهر کویته بر ضد کشتار هزاره ها در این شهر - چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
نبرد فکری و عقلانی رهبر شهید مزاری - سه شنبه بیستم اسفند 1387
دست تروریستان خون آشام امروز نیز به خون دو تن از هموطنان بی گناه ما در کویته آغوشته شد - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
مراسم چهلم شهید حسین علی یوسفی - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
در طول هفته جاری دوازده تن از هزاره های کویته شهید شده اند - چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
گزارش کوتاهی از سمینار "افغانستان، کوچیها، مسائل وراهکارها" - سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
متاسفانه زمزمه های چندین پارچگی به گوش می رسد - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
نامه سرگشاده مردم افغانستان به باراک اوباما درباره ی انتخابات رياست جمهوری افغانستان! - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
پشتو-ونداليسم؛ - جمعه نهم اسفند 1387
زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران ! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

+ نوشته شده در  87/12/25ساعت 23:42  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

گل سرخ

اشاره:   نوسنده : اسدالله جعفری

من این متن را در دومین سال یاد گل سرخ باغ ایمان، شهید مزاری نوشته بودم و در همان سال یاد ،محبوبه عزیز که در آن روزگاران کودک خورد سال بود ،این متن را در مشهد ودر میان عزاداران خواندند.

اکنون این متن را برای بزرگ داشت چهاردهمین سال یاد گل سرخ باغ ایمان مان مزاری بزرگ در آلمان تقدیم می کنم وامید وارم که این متن را بتول ساعدی ویا مهران وبهزاد همکار برای عزاداران گل سرخ بابه مزاری بخواند انشاءالله


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 20:29  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

مبارزات رهبر شهيد در عرصه هاي سياسي و فرهنگي

 مبارزات رهبر شهيد در عرصه هاي سياسي و فرهنگي

تهيه كننده : ( طاهره ابراهیم زاده)  فرستنده:اسدالله جعفری

بسم تعالا

مبارزات رهبر شهيد در عرصه هاي سياسي و فرهنگی

در امتداد تاریخ بشری مبارزاتی را شاهد هستیم که مردم برای رسیدن به اهداف و آرمان ها ی خود داشته اند در تمامی مبارزات ، چه شرقی و چه غربی فردی به عنوان رهبر و راهنما، مردم را هدایت می کند که شکست یا پیروزی مبارزه رابطه ای زیادی با آن رهبر داشته است . برخی از رهبران شخصیتی پویا ، زنده و همیشگی دارند . یکی از این رهبران كه رهبري مردمی وشخصیتی پویا و جاودان است استاد شهید عبدالعلی مزاری است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 20:16  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

نبرد فکری و عقلانی رهبر شهید مزاری

 

نوسنده غلام سخی ارزگانی

نبرد فکری و عقلانی رهبر شهید مزاری

در جهت شکستن استبداد های حاکم در افغانستان

آیا بدون نگرش های بشردوستانه، خردمندانه، میهن دوستانه و عاقلانه چطور امکان خواهد داشت که مردم صاحب شعور سیاسی و غنای فرهنگی گردند و تا خود به مثابه «محور اصلی» تکامل ، تحول و ترقی در تمام ساختار جامعه عرض اندام نمایند؟ آیا بدون نبرد همه جانبه ای اجتماعی، مادی و معنوی بر پایه دانش سازنده چگونه ممکن خواهد بود که ریشه های استبداد، استثمار، بی عدالتی، نابرابری، جهل، تمدن ستیزی، زن ستیزی، عقب مانی های مادی و... تدریجا و به طور مسالمت آمیز شکسته و یا حد اقل در افغانستان تضعیف گردند؟تمام این مطلب

مطالب دیگر

دست تروریستان خون آشام امروز نیز به خون دو تن از هموطنان بی گناه ما در کویته آغوشته شد - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
مراسم چهلم شهید حسین علی یوسفی - دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
در طول هفته جاری دوازده تن از هزاره های کویته شهید شده اند - چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
گزارش کوتاهی از سمینار "افغانستان، کوچیها، مسائل وراهکارها" - سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
متاسفانه زمزمه های چندین پارچگی به گوش می رسد - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
نامه سرگشاده مردم افغانستان به باراک اوباما درباره ی انتخابات رياست جمهوری افغانستان! - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
پشتو-ونداليسم؛ - جمعه نهم اسفند 1387
زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران ! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/20ساعت 23:22  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

گزارش کوتاهی از سمینار "افغانستان، کوچیها، مسائل وراهکارها"

 

این سمینار به همت جمعی از دانشجویان افغانستانی دانشگاه تهران در تاریخ 30/11/1387 در دانشکده حقوق وعلوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار گردید.

گزارشی از برگزاری سمینار به صورت مختصر خدمت دوستان وعلاقه مندان به شرح ذیل ارائه می گردد: ادامه این مطلب 

مظالب دیگر

گزارش کوتاهی از سمینار "افغانستان، کوچیها، مسائل وراهکارها" - سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
متاسفانه زمزمه های چندین پارچگی به گوش می رسد - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
نامه سرگشاده مردم افغانستان به باراک اوباما درباره ی انتخابات رياست جمهوری افغانستان! - دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
پشتو-ونداليسم؛ - جمعه نهم اسفند 1387
زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران !!!!!!!!!!!!!! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 13:43  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

نامه سرگشاده مردم افغانستان به باراک اوباما درباره ی انتخابات رياست جمهوری افغانستان!

(Our Nation Deserves Widespread Positive Changes, Security, Reconstruction and Freedom)
An open letter from the people of Afghanistan to Barack Obama on the upcoming Afghan presidential elections
این نامه را اینجا بخوانید



مطالب دیگر:
 

پشتو-ونداليسم؛ - جمعه نهم اسفند 1387
زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران !!!!!!!!!!!!!! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 1:1  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

پشتو-ونداليسم؛

پشتو-ونداليسم؛

سخنی در باب رمز و راز فرهنگ و سیاست در افغانستان/ پشتوـ وندالیسم نوعی مرض است، مرضِ خطرناک، اما قابل درمان؛ اگر بر آنیم صلح و ثبات به این سرزمین برگردد، مردم افغانستان و جامعه جهانی باید دست به دست هم داده و بیمارانِ مبتلا به این مرض را تداوی نمایند بقیه این مطلب را اینجا بخوانید

  دیگر مطالب

زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست - شنبه سوم اسفند 1387
هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران !!!!!!!!!!!!!! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 23:45  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

زنان هزاره پیشتاز در عرصه سیاست

در جامعه افغانستان تقریبا" 46% از جمعیت این کشور را زنان تشکیل میدهد که براساس آمار ها فقط10%از زنان درافغانستان سواد خاندن ونوشتن دارد و بقیه کاملا بی سواد است.تقربا" 90% از مردم افغانستان به شیوه آداب ورسوم سنتی وباور های دینی اعتقادات مذهبی خود زندگی می کند که بسیار از خرافات را نیز جز از احکام دین ومذهب خود میدانند بخاطر همین زن در افغانستان از اهمیت خیلی کم برخوردار است . ومیتوان گفت که افغانستان یک کشور صد فیصد مرد سالار است حتی خانواده های تحصیل کرده نیز از این قاعده بی بهره نیست. مرد سالاری در جامعه افغانستان کاملا به یک فرهنگ عمومی تبدیل شده است که شکستن آن زیر پا گزاشتن حرمت مردان محسوب می شود.
در بسیار از مناطق افغانستان رفتن دختر به مدرسه جرم است . در افغانستان به زن به عنوان یک کالای تجارتی نگاه می کنند که قیمتش بر اساس نرخ روز بالا و پاین میرود
و روی دختران قیمت های مختلیف می گزارن که این قیمت ها بر اساس زیبای چهره وکار های که او بلد است تعین می شود.
اما در این اواخیر بعد از سقوط طالبان وروی کار آمدن دولت دموکراسی انقلاب خاموش در بین زنان ودختران قوم هزاره در حال شکل گری است و زنان این قوم خود را بیشتر از زنان دیگر اقوام به عرصه سیاست کشانده است .که از جمله آن میتوان به چند زن که در حال حاضر به مردم خدمت می کند اشاره کرد.



سیما سمر خانم سیما سمر اولین زن است که در زمان دولت انتقالی وزارت امور زنان افغانستان را به عهده داشت
سیما سمر متولد یکی از روستا های جاغوری است که در رشته داکتری تحصیلات خود را به پایان رسانده است وی قبل از دولت آقای کرزی در زمان طالب هم از طرف
سازمان ملل به محروم ترین مناطق افغانستان کمک رسانی میکرد .خانم سیما سمر به علاوه رئیس امور زنان رئیس مستقیل حقوق بشر افغانستان نیزبود
که هم اکنون نیز ریاست کمسیون مستقل حقوق بشر افغانستان را به عهده دارد به علاوه در سودان وخارتوم افریقا نیز فعالیت می کند که باعس شهرت جهانی وی شده است .
خانم سیما سمر بیش از 16 مدال افتخار ولوح تقدیر از مئسسات خیریه وارگان های حقوق بشر دریافت کرده است که برای مردم افغانستان یک افتخار بزرگ است خانم سیماسمر از جمله 100 زن برترجهان در عرصه سیاست نیز میباشد.خانم سیما سمر از خدمات شایان که به مردم افغانستان کرده است خودرا درقلب همه اقوام جاداده است که مردم افغانستان به وی لقب بانوی آهنین را داده است.



حبیبه سرابی خانم حبیبه سرابی متولد روستای سراب در مزار شریف است وی تحصیلات خودرا در رشته دارو سازی در دانشگاه کابل به پایان رسانده است.
خانم سرابی برای اولین بار بعد از استئفای سیما سمر از ریاست امور زنان پا به عرصه سیاست گزاشت و وزارت امور زنان را عهده دار شد وتقریبا بعد از 1 سال خدمت در این وزارت آقای کرزی وی را از سمت وزارت برکنار کرد وانبار وی را به عنوان والی در ولایت بامیان فرستاد که برای اولین بار در افغانستان یک زن بعنوان والی محسوب می شود وی درطول چند سال خدمت دربامیان ثابت کرد که زنان افغانستان در سیاست توانای زیاد دارد. ولایت بامیان که از سوی حبیبه سرابی اداره می شود از جمله امن ترین ولایت افغانستان شناخته شده است


عذرا جعفری خانم عذرا جعفری تحصیلات خود را در رشته قابله گی در دانشگاه کابل به پایان رسانده است.
خانم عذرا جعفری اولین زن در افغانستان است که به عنوان یک شهردار در شهر نیلی منصوب شده است. وی اگر با تلاش های خود بتواند چهره نیلی را از روستا به شهر تبدیل کند به مردم ثابت خواهد کرد که زنان بیشتر از مردان برای مردم کار می کند. خانم عذرا جعفری به مردم دایکندی وعده داده است که نیلی که هم اکنون یک بازار تجارتی است را به یک شهر تبدیل کند


وهم چنین چندین تن از بانوان دیگر هزاره که در پارلمان به عنوان نماینده مردم خدمت میکند . ودرولایت بامیان چند دختر هزاره به تازگی به اردوی ملی پیوسته وبه عنوان افسر به مردم خدمت می کند . خانم رضای که 25 سال دارد درباره پیوستنش به اردوی ملی میگوید قبلا ما زنان ودختران حتی وقتی از جلوی پاسگاه پلیس رد می شدیم میترسیدیم اما حالا که این فرصت پیش آمده من با توانای که دارم می خواهم به عنوان یک افسر درتئمین امنیت کشورم نقش داشته باشم خانم رضای میگوید اول که سر وظیفه آمده بودم از طرف یک تعداد حتی تحدید به مرگ می شدم اما حالا دیگه برایم عادی شده. این انقلاب خاموش زنان هزاره اگر توسط رهبران محلی سرکوب نشود بزودی برای زنان سراسر افغانستان الگو میشود وزنان سراسر افغانستان فریاد آزادی زنان را از قید وبند خرافات   سر خواهد داد.

مطالب دیگر

هزاره که هرگز افغان نشود!... - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران !!!!!!!!!!!!!! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

+ نوشته شده در  87/12/03ساعت 23:32  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

هزاره که هرگز افغان نشود!...


الهه سرور هزاره باقی خواهد ماند

چشمان بادامیت موگه تو ازره استی
جلوه اندامیت موگه تو ازره استی
سرزمین بامیان
وشکوه بودای ات موگه توازره استی
تمدن باشکوه شیران بامیان
زاده کوشانیت موگه تو ازره استی
چشمان بادامیت موگه تو ازره استی
جلوه زیبای ات موگه توازره استی
دختر ازکوه بابا
دختر ازقلب آسیا
افتخار ازره شو
واسکت گلدوزیت موگه توازره استی
لهجه ایرانیت تقصیر روزگاران بود
روزگارآوارگی ات تقصیر نامردان بود
در قلب ازره بمان
اخراج ازین کمپانی ات موگه توازره استی
آهنگ جرو جو بخوان
تیلو برلو برلو بخوان
از جور زمانه بخوان
از سوز دل کلو بخوان
چشمان بادامیت موگه تو ازره استی
سلسله ی پشانیت موگه تو ازره استی

مطالب پشین

فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران !!!!!!!!!!!!!! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

+ نوشته شده در  87/11/29ساعت 22:54  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند

افشار

هر ساله مردم غرب کابل و همه مردم هزاره در این وقت سال نا خود آگاه بیاد فاجعه بزرگ می افتد که بعد از جنایات عبدالرحمن نظیر ندارد .کودکان بازی گوش که تازه از شدت سرمای کابل درکنار بخاری های نیم شعله خانه شان بخواب پناه برده بودن چه می دانستن که چرا گلوله ها باید مهمان ابدی قلب کوچک شان شود.باز ماندهگان افشار هر ساله در این موقع از یکدیگر پرسان می کنن که سال گیره  شهدای افشار نرسیده ؟ چند روز مانده ؟بچه های خورد می پرسه مادر جان مگر آنها چه گناه کرده بودن که باید همه شان را یک جا می کشتن؟پدر جان آنها را کی کشته ؟آیا کافران که این بلا را سر ما آورده هنوز زنده هست؟   دخترکها و پسر ای خورد چه می داند که آنها هنوز هم ادعای رهبری می کنه ودر خون خواری خود ادامه می دهد آنها چه می دانند که رئس مجلیس مملکت شان یکی از آنها بوده آنها چه می دانند که قهرمان ملی که اورا شهید مسعود می گویند فرمانده این فاجعه بوده است.وهزاران سوال دیگر که کودکان افشار نمی دانند.

مطالب پشین
فاجعه افشار در قلب تاریخ زنده خواهد ماند - یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
ملا تروجان های پاکستان... - جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران !!!!!!!!!!!!!! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 1:43  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

ملا تروجان های پاکستان...

 
متاسفانه تا پشتو(افغان)درمملکت ما باشد هیج وقت منتظیرآبادی مملکت نباشید چون این قوم سگی بدون خلاف زندگی نمی تواند در افغانستان تریاک میکارن در پاکستان تروریست تربیت می کنند.



ملا ترو جان




































                                                                                                              گفته اندآفتاب رابادوانگشت نمی شودپنهان کرد؛ولی دولت افغانستان می خواهداین کاررابکند،همه مردم افغانستان ومردم دنیامیدانندکه طالبان یک گروه تروریستی هستندکه جز کشتن،سوختن،ویران کردن ،ایجادترس وحشت،قتل وغارت وناامنی وظیفه ای ندارندولی آقای کرزی واطرافیانش همیشه دم ازصلح وآشتی باآنان می زنند؛آنان رابه خوب وبد،تندرومیانه روتقسیم بندی می کنند،؛درحال که مردم افغانستان ازهمان روزاول ظهوراین گروه تاکنون طالب خوب ویامیانه رورابه چشم سر ندیده اند.

حتی دروقت که طالبان داخل وزارت خانه های دولت شده اند،ده ها تن راکشته اندوده هاتن دیگررازخمی نموده اند،آن همه ترس،وحشت وناامنی ایجادکرده اند،"صبغت الله سنجر"به عنوان رئیس پالیسی اداره امورریاست جمهوری ،بابی شرمی تمام ازطالبان دفاع می کندومی گوید:همه طالبان راتروریست خواندن بی انصافی است!

هرروزدرگوشه گوشه ای کشورحملات تروریستی انجام می گیرد،هزاران نفرازشهروندان کشورتاکنون کشته شده اند،کارمندان دولت ،خبرنگاران ،انجینران داخلی وخارجی ،معلمان وعلمای کشورسربریده می شوند؛تاکنون ده هانفرازنمایندگان مجلس ترور شده ،حوداث مانندحمله به جشن ۸ثور،حادثه هتل سرینا،حادثه ۸جوزا،حمله به سفارت هندو...فقط نمونه های ازضعف  ویاشکست دولت به شمارمیروندکه دشمن آنها رابه خوبی طراحی وموفقانه اجراءکرده اند،اما جالب اینجاست که هربارباایجاد چنین حادثه های درکشور،سخنگویان دولت ازضعف طالبان سخن می گویندویاآنان رامتهم به "بزدلی" می کنند.

همه دنیاومردم افغانستان به روشنی می بینندکه دستگاه امنیتی کشورضعیف وناکارآمدهست وتوان امنیت حتی ادارات دولتی ووزارت خانه هارادرخودپایتخت نداشته وتوان جلوگیری ازضربات طالبان والقاعده راندارند،اماسخنگویان دولت یک سره ازشجاعتها،قهرمانی ها وموفقیتهای دستگاه های  امنیتی دردولت سخن می گویند.

امروزهرعاقلی میدانندکه ورودطالبان یاالقاعده باآن همه تدابیرسنجیده،طراحی دقیق،ورودباوسایل انتحاری و باامکانات مانند"دیگ  بخار"پرازموادانفجاری درداخل وزارت،بدون هماهنگی های قبلی بامقامات امنیتی ممکن نیست ؛ولی کسانی مانند"سنجر" وبقیه سخنگویان دولت این رایک اتهام بی اساس قلمدادمی کنند.

به این می گویند:"آفتاب رابادوانگشت پنهان کردن".

اینک مردم افغانستان منتظرندکه شایدچندروزدیگرتروریستان داخل قصرریاست جمهوری شوندتابه ندای" صلح طلبی" و طرحی آشتی ودوستی جناب کرزی باطالبان عملاپاسخ داده شوند.

به هرحال حادثه حمله به وزارت عدلیه ومعارف هم یکی ازده هاحادثه تلخ بودکه گذشت وده هانفرازهموطنان رابه سوگ نشانید؛ولی خوشبختانه یابدبختانه که جناب آقای "سروردانش" وزیرمحترم عدلیه ازنوشیدن شربت شهادت محروم شد.

آقای دانش یکی ازوزراءموفق وپایداردردولت کرزی به شمارمیرودکه توانانی وموفقیتش رادرعرصه های "قانون گزاری "به خوبی نشان داده است .

گرچه به قول بعض ازدوستان انتظارات هزاره هارابرآورده نکرده است ازجمله دروزارت تحت امرش نتوانسته است اصلاحات اداری رابه مرحله اجراءبگذاردویاحضورشیعه هاراحداقل دراین وزارت به نحوشایسته ای فراهم نمایدولی حضورش دردولت غنیمت است که نمی شودقدرش راندانست.

منبع وبلاگ بامیان
مطالب پشین
خوست پيشتاز باز سازي !! - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟ - دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
زندگینامه داکتر رمضان بشردوست - یکشنبه بیستم بهمن 1387
جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان - سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گوانتانامو های ایران !!!!!!!!!!!!!! - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید! - پنجشنبه دهم بهمن 1387
خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی: - دوشنبه هفتم بهمن 1387
رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد! - جمعه چهارم بهمن 1387
زندگی قوم هزاره درایران - شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ - جمعه بیست و هفتم دی 1387
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره - شنبه بیست و یکم دی 1387
قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه آیت الله محقق کابلی - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری . - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
عبدالخالق هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
- منشاء نژادی هزاره ها - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره - پنجشنبه نوزدهم دی 1387
درویش علی خان هزاره - جمعه سیزدهم دی 1387
گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران) - یکشنبه هشتم دی 1387
دو بیتی هزارگی - جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان های هزارگی - چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
سوز وگداز - سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سر فلکه - جمعه بیست و دوم آذر 1387
الختو در هزاره جات. داستان های واقعی - چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت 1:16  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

خوست پيشتاز باز سازي !!

خوست پيشتاز باز سازي !! مقایسه کنید ۰منتقه (هزاره )نشین و(پشتون) نشین را.تصویر بالای هزاره نشین وتصویر پاین پشتون نشین

شهر نیلیقندهار

خوست از جمله ولايات پيشتاز درعرصه بازسازى است .اين خبر توسط خبر گزاري پژواک وبنقل از مديران اجرايي ولايت خوست مخابره شده است. گزارشهاي اينگونه که خبر از باز سازي وشکو فايي شهر ها وابادي سرکها دارد هر روزه - از جانب سر زمين خوشبخت وگرم جنوب - به وفور در روز نا مه ها وصفحات خبر گزاريها ديده و خوانده مي شود! هم چنين واز جانب ديگر ويرانه ماندن و مخروبه نگهداشته شده ولايات محروم چون :بادغيس - غور - دايکندي - باميان وديگر سر زمينهاي اقوام مغضوب و تحقير شده - از مسايل و حقايق - کتمان شده ولي واماغير قابل انکار نيز در روز نامه ها و رسا نه ها گاه گاهي درز نموده و نشر مي گردد. اخبار که از شکاف اجتماعي و نابرابري مفرط و بر نامه ريزي شده در افغا نستان ستم ديده روايات دارد- امروزه غير قابل کنترل مي باشد ودولت و حاکميت نيز نمي توانند از نشر و پخش ان جلو گيري نمايد. بهر حال در اين ارتباط سوال اساسي اين خواهد بود که: پيشتاز بودن خوست در باز سازي و پس تاز بودن مثلا بادغيس وباميان در اين عرصه شاه کار و اراده کيست؟ قلم و امر خداوند اسمان است که با نظر لطف ومهرباني بر بندگان بر گزيده و نجيب خود در جنوب چنين تقدير روشن و پر اسايش را نوشته است ويا نتيجه انديشه و خرد ورزي مردمان ان ولايت نيک بخت است که ابادي ولايت وشهر هاي شان را در پي اورده است؟ ويا اينکه نشانده دهنده تفکر واعمال نابرابر دولت و حا کميت تبار گرا ونژاد پرست افغان مي باشد؟ واز حق مردم است که اين سوال را مطرح و پاسخ درست ان را دريافت نمايند. اگر کار خدا است خوب بايد به تقديرات ان سر تسليم فرود اورد - اگر نتيجه کار وتلاش و خرد مندي خوستيهاي خير انديش سبب پيشتازي خوست گرديده است بايد به ان مردم درست کار و مبتکر افرين گفت . واگر نتيجه شيطنت - بي انصافي وانديشه نا عا دلانه دولت در ز مينه هاي باز سازي مي باشد - بايد با قوت و توان جلو اين همه بي عدالتي وستم ملي را که بر ملت هاي محروم اين سر زمين روا داشته مي شود گرفته ودست همچون حکومت نفاق انداز را - که با استفاده از سهم وحقوق بيشتر از بيست ميليون انسان گرسنه -فقط خوست - قند هار ويا جلا ل اباد را اباد مي نمايد - از زندگي و سر نوشت مردم وتاريخ کو تاه بايد نمود. اما به نظر ما انچه حقيقت دارد ابادي وخرابي شهر ها به اراده شاه و حاکميتها بستگي دارد نه به تقدير وسر نوشت ملتها. اري اگر ما داراي حا کميت و دولت ملي باشيم - و خود نيز زنده باشيم و با همت انساني - باميان وباد غيس غور ودايکندي هم در باز سازي پيشتاز جهان خواهد شد.

+ نوشته شده در  87/11/21ساعت 23:19  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست

رهبر شهید:درمقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست

میدان شهید مزاری در حال ساختحالاباز هم تأکید ‏می کنم که اصل اساسی و احیای حقوق ملیتها تنها راهش سیستم فدرالی است. بابه شهید) بسم الله الرحمن الرحیم : خوشو قتم از اینکه شما را در مقرّ فرماندهی مردم هزاره، در پایتخت افغانستان ملاقات می کنم. ‏و این پیروزی را که بعد از چهارده سال رنج و فشار به کمک خدا و همت مردم نصیب ما شد به شما ‏تبریک می گویم. این پیروزی مربوط گروه خاص، طایفه خاص، و یا نژاد خاص نیست، بلکه مال ‏ملّت افغانستان است و به همه ی مردم تعلق دارد. این مسأله که ما طی سه صد سال محکوم بودیم ‏در تاریخ افغانستان محو شده بودیم و کسی ما را با هویت هزاره قبول نداشت و هزاره گفتن و هزاره ‏بودن در این مملکت به زعم بعضی ها ننگ بود امروز الحمدلله از بین رفته و مردم ما این افتخار را ‏دارد که با پای برهنه و دست خالی به چهارده سال مبارزه آشتی ناپذیر علیه دشمن ادامه داده اند. امروز ‏هیچ فردی ادعا کرده نمی تواند که مناطق ما آزاد نبوده ولایت ما آزاد نبوده و اینها مبارزه نکردند و ‏شهید ندادند؛ ولی با تمام این دستاوردها، هنوز مشکل ما به پایان نرسیده است. زیرا بنا بر شهادت ‏تاریخ مردم افغانستان همیش در ساحه نظامی پیروز بوده ولی از لحاظ سیاسی میدان را باخته است. ‏جنگهای مردم افغانستان علیه انگلیس که در آن روزگار تنها ابرقدرت انحصار در دنیا به شمار می ‏رفت، افتخار آمیز بود. این مردم با شهامت افغانستان بود که انگلیس ها را برای اولین بار شکست داد ‏و بعد از آن دچار شکست های پی در پی شده تا در محدودة انگلستان امروزی قرار گرفت. ابرقدرت ‏دیگری که در اینجا عرض اندام کرد، روس بود. جهان غرب نصف بودجه جهان را برای جلوگیری از ‏توسعه طلبی روسها و رشد مارکسیسم مصرف می نمود. از(۵۰۰۰۰) ‏‎ ‎اسلحه ی اتمی در جهان،(۲۸۰۰۰) آن مال روسها بود. روسها به اشکال گوناگون نصف دنیا را زیر سیطره ی خود داشتند.‏مبارزات افتخارآمیز مردم با شهامت افغانستان نه تنها باعث آزادی افغانستان گردید، بلکه نصف ‏جهان را از لوث آنها پاک کرد. اگر دیوار بین آلمان شرق و غرب فرو ریخت در اثر مبارزات مردم ‏افغانستان بود. اگر کشورهای اروپای شرقی به آزادی خود نایل آمدند، در اثر مبارزه ی مردم افغانستان ‏بود. همچنان آزادی کشورهای آسیای مرکزی متأثر از مبارزات قهرمانانه ی مردم ما بود. ولی با همه ‏ی این افتخارات متأسفانه در بخش سیاسی همانطور که در گذشته از مبارزه ی خود بهره گرفته ‏نتوانستند تا یک حکومت مردمی، ملّی و اسلامی تشکیل بدهند، امروز هم در این زمینه، از طرف ‏بعض گروهها و اشخاص سنگ اندازی می شود و به مردم افغانستان حق داده نمی شود تا خود شان ‏دولت خود را تشکیل دهند و در باره آینده ی خود، خودشان تصمیم بگیرند.‏در مورد مردم هزاره، اکثر از برادران که در خارج از کشور زندگی می کنند دید درست نداشتند. ‏پیش از اینکه کابل فتح شود، آنها می گفتند که هزاره ها جهاد نکردند. منطقه آنها سوق الجیشی بود و ‏بعد از اینکه آزاد شد آنها راحت در آنجا نشستند؛ ولی زمانیکه کابل آزاد شد آنها به چشم سر دیدند ‏که ما جهاد کردیم. ما همه جا هستیم و اکثریت قاطع کابل در دست مردم هزاره است. دیگر کسی ‏نمی تواند بما بگوید ما دو فیصد یا سه فیصد هستیم. حالا که آنها نمی تواند از هویت سیاسی و ‏موجودیت نیرومند نظامی ما انکار کنند، نمی خواهند به اساس نفوس ما، به اساس عدالت و واقعیت ‏که وجود دارد به ما سهم بدهند. بعضی از برادران به اساس طرحهایی که در خارج ریخته می شود، ‏عمل می کنند. و یا توهم گذشته را دارند که بالای ما حساب نکنند و به فکر نادرست شان هزاره ها ‏را از اینجا بردارند. پس در مقابل همه ی مردم هزاره یک راه وجود دارد و آن وحدت و یکپارچگی ‏آنهاست. چه آنهایی که در اروپا هستند، چه آنهایی که در پاکستانند و چه آنهایی که در افغانستان اند. ‏باید یکی شوند، یک حقوق بخواهند و یک هدف داشته باشند. باید آگاه بود که حق داده نمی شود، ‏بلکه حق گرفته می شود. لذا برای حق گرفتن باید آماده بود. زیرا آنهایی که نمی خواهند حق دیگران ‏را بدهند همیش در هراس اند. بر همین اساس است که روسها از ما می ترسند، پاکستانیها می ترسند، ‏غرب می ترسند؛ حتی ایرانی ها هم می ترسند! آنها از ما خدمت می خواهند، جوالی گری می ‏خواهند. اما نمی خواهند از بیست و هشت وزارت خانه، یک وزارت خانه کلیدی برای ما بدهند! ‏برای ما پنج وزارت خانه پیشنهاد شده بود؛ ولی ما گفتیم ما تنها یک وزارت خانه کلیدی می خواهیم. ‏و این مسأله با مسائل و مشکلات زیادی روبرو شد. بالاخره قناعت کردند که وزارت خانه امنیت ملّی ‏را برای ما بدهند. ساعت سه شورای جهاد توافق کردند و ساعت شش شورای رهبری آن وزارت ‏خانه را منحل اعلان کرد! بعد گفتیم اکنون که شما این وزارت خانه را منحل اعلام کردید، وزارت ‏خانه معادلش را برای ما بدهید. امروز آقای ربانی آمدند و گفتند این وزارت خانه از اصل وجود ‏نداشت و ما آن را به ریاست تنزیل دادیم. این بیانگر وضعیت ماست. اما علی رغم همه ی اینها از ‏آنجایی که حزب وحدت متعلق به مردم هزاره است، مصمم است تا از هویت شان دفاع کند.‏ مسأله دیگری را برایتان بگویم. چندی قبل جنگی از طرف اتحاد سیاف بر ما تحمیل شد. نه حق ‏ما در نزد اتحاد بود و نه ما از اتحاد حق دعوا داشتیم. ما در حالیکه با آقای مجددی مذاکره و مفاهمه ‏داشتیم و مشکلات خود را حل می کردیم، آنها بالای ما حمله کردند به این عنوان که ما را از کابل ‏بردارند. حالا که شما اینجا حضور دارید شما را وظیفه می دهیم که از تمام مناطق که در دست حزب ‏وحدت است دیدن کنید و معتقد خواهید شد که منابع خبری یک دهم آن مناطق را انعکاس ندادند.‏در این جنگ همه به نحوی از انحا شرکت داشتند، شورای نظار که امور امنیت کابل را در دست ‏داشت، یک نفر مسلح ما را ترصُّد کردن نمی گذاشت؛ اما افراد طرف مقابل زمانیکه فرار می کردند، ‏پایگاهشان شورای نظار بود. ولی مردم شما این شهامت را داشت که از خود دفاع کند و درسی به ‏متجاوزان بدهد. باید بگویم که در این شرایط حساس که همه ی مردم نیاز شدید به وحدت و اعمار ‏مجدد کشور دارند، آنها مردم بیگناه را مورد حمله قرار دادند و از یک خانه پنج نفر را به شهادت ‏رساندند. آنها یک منطقه غیر نظامی را که در آنجا هیچ جنگ نشده بود و تمام مردم بی سلاح بود، ‏مورد حمله قرار دادند و هفتصد نفر را اسیر گرفتند. و ما ناگزیر شدیم آنها را گوشمالی بدهیم. و با ‏یک حمله ی کوچک صد نفر تفنگ به دست آنها را اسیر گرفتیم. با اینکه می دانستیم که در تعامل ‏بین المللی بین اسیران نظامی و غیر نظامی فرق بسیار است. امّا ما به خاطر اینکه حُسن نیت خود را ‏در رابطه با حفظ وحدت در افغانستان نشان بدهیم، بدون قید و شرط اسیران غیر نظامی خود را با ‏اسیران نظامی آنها مبادله کردیم. بدین ترتیب از این حادثه سرافراز و پیروز برآمده و از حیثیت، ‏ناموس و حقوق مردم خود دفاع کردیم.‏توطئه در اینجا تمام نمی شود، شاید جنگهای زیادی بر ما تحمیل شود. برای مثال واقعه ی ‏میدانشهر را که خود تان می دانید، ده بار حزب اسلامی نزد ما نفر فرستاد، شیعه های پاکستان را ‏واسطه کرد. آقای «نقوی» را واسطه کرد تا بین ما و حزب اسلامی میانجیگری کند. خودشان نفر ‏فرستاد و ما هم قبول کردیم و گفتیم شما برای چه با ما جنگ می کنید، ما با این دولت نیستیم و ما با ‏شما جنگ نداریم. از آنجایی که ثلث کابل از ماست ما مجبوریم از مردم خود دفاع کنیم. تا زمانیکه ‏بالای ما حمله نکنید ما با شما جنگ نمی کنیم. نه حق ما پیش شماست نه ما با شما دشمنی داریم؛ ‏لذا ما فیصله کردیم که راههای میدانشهر و غوربند باز شود و اسرای هر دو طرف آزاد شود. تو می ‏توانی از این دولت حق خود را بگیری و ما هم حق خود را می گیریم. وقتیکه هیأت رفت، طی سه ‏چهار جلسه فیصله شد که بدون قید و شرط راهها باز شود. اسرای دو طرف تبادله شود. همان روزی ‏که در میدانشهر جلسه آخری تمام شدِِ، آنها در میدانشهر هشتاد نفر را داخل کردند و چهارده نفر از ‏بهترین قوماندانهای ما را که بعضی شان پاهای خود را در جریان انقلاب از دست داده بودند، توسط ‏دو عرب به رگبار بستند. جنگ خانمانسوزی سه روز ادامه پیدا کرد. دیروز تشیع جنازه آنها بود. ما ‏شانزده جوان را در یک ردیف دفن کردیم. من فکر می کنم این توطئه آخرش نیست. ما تا وقتیکه ‏موجودیت داشته باشیم، حیثیت داشته باشیم و هویت داشته باشیم، سر ما توطئه می کنند. این رسالت ‏همه برادران بخصوص آنهایی که در خارج زندگی می کنند است که از هویت مردم خود دفاع کنند و ‏تبلیغات کنند. به حکومت پاکستان تفهیم بکنید که ما دشمن شما نیستیم. ما همان ذهنیت را نسبت به ‏شما داریم که یک مشت مهاجر ما را جا دادید. همان ذهنیت را نسبت به ایران نیز داریم.‏ ولی مسأله مذهبی مسأله جدا است. از نگاه سیاسی یک کشور همسایه، شما هستید، یک کشور ‏همسایه ایران. ما هم از شما ممنون هستیم که یک مشت مهاجر ما را جا دادید و هم از ایران ما این ‏ممنونی را داریم که مهاجرین و مجاهدین ما در کشور شما دفتر داشتند. در چهارده سال انقلاب ‏کمکهایی که از دنیا می آمد برای افغانستان نبود برای جلوگیری از روسها بود. هر دست که از مردم ‏افغانستان علیه روس بلند می شد باید برایش یک کلشنکوف داده می شد. امّا در  چهارده سال که ما مبارزه ‏کردیم، شما به ما نکردید. نه اینکه ما نیامدیم بلکه مکرّراً هم آمدیم و درخواست کردیم. الان که وطن ‏ما آزاد شده اقلاً این وحشت را نداشته باشید که ما مخالف شما هستیم. ما شما را به عنوان یک ‏همسایه قبول داریم و همسایه ی دوست هم می دانیم. شما برادران اگر می توانید این موضوعات را ‏به آنها تفهیم کنید تا جلو تحریکات آنها گرفته شود و همچنان پشتونها هم به این اندازه تحریک ‏نشوند.‏ ما مردم افغانستانیم هیچ نژادی را نمی خواهیم نفی کنیم. ترکمن است، هزاره است، تاجیک ‏است، افغان است، ایماق است و دیگر اقوام هستند. همه آنها بیایند در این مملکت برادروار زندگی ‏کنند و هر کس به حقوق شان برسند و هر کس در باره ی سرنوشت خودش تصمیم بگیرد. این ‏حرف ما است. اگر کسی بیاید و نژاد خود را حاکم بسازد، دیگران را نفی بکند این فاشیستی است. ‏این خلاف رسوم بین المللی است. بناءً ما تکرار می کنیم ما نیاز به این همبستگی داریم و نیاز به این ‏کمک داریم. ما اگر در افغانستان به حق خود نرسیم و هویت پیدا نکنیم و موقعیت سیاسی خود را ‏تثبیت نکنیم، کسی برای برادران که در خارج پراکنده است ارزشی قایل نمی شود. اگر ریشه و بیخش ‏در اینجا ارزشی داشت شاخه هایش هم ارزشی دارد. لذا یک ضرورت است که برادرها در نظر داشته ‏باشد که اگر کوچکترین غفلت در این زمینه بکنیم باز اسارت سه صد ساله تکرار می شود و سه صد ‏سال دوران تاریخ می خواهد تا بتوانیم چهارده سال جهاد کنیم و یک ابرقدرت را شکست بدهیم و ‏دنیا روی ما حساب بکند و ما حقوق خود را طلب کنیم. در اینجا نباید غفلت کنیم. توجه داشته ‏باشیم، ارتباط داشته باشیم، هماهنگی داشته باشیم. اگر این پیوند را داشته باشیم می توانیم از هویت ‏آینده ی خود دفاع کنیم.‏ احزاب و جریاناتی که در گذشته وجود داشتند، امروز همه در وحدت یکجا شده اند. من ‏معتقدم که همه ی آنها در نهاد خود برای محرومیت مردم ما یک هدف با الفاظ مختلف داشتند. آن ‏مثلی که می گویند سه نفر ترک و عرب و فارس بودند. هر سه اش به سه زبان انگور می خواستند. ‏اما زبان یکدیگر را نمی دانستند. ما هم در قالب های مختلف یک چیز می خواستیم و آن نجات ‏هزاره جات. بیایید این قالبها را بشکنیم و آن هدف را دنبال کنیم. و اگر ما به بیخ و ریشه خود آب ‏رساندیم که خشک نشود بطور طبیعی شاخه اش هم برگ می کند و هم گل می کند و چیزهای ‏طبیعی ببار می آورد. اگر ریشه آن را یکی با تبر زد نمی تواند شاخه آن سبز شود و آن گل کند. روی ‏این مسأله است که ما باز هم این پیروزی را به شما تبریک می گوییم. فقط تقاضای ما این است که ‏در این شرایط حساس همبستگی و وحدت بیشتری داشته باشید. تا از ثمرات خونی که در این راه ‏داده ایم بهره بردای کنیم و از این اسارت و از این ذلت بیرون بیاییم. هویت واقعی خود را به دست ‏بیاوریم. اگر در اینجا به دست آوردیم در همه نقاط جهان سرافراز هستیم.‏در رابطه با مسأله آینده چیزی روشن است که از نگاه بین المللی همه روی این مسأله قناعت ‏دارند که حکومت آینده را رأی مردم باید تعیین کند و با هر کس که در این روزها مطرح می سازیم ‏می گویند، خوب اگر مردم شما زیاد بود نفوس شما زیاد بود در آینده مردم برایتان رأی می دهد. ولی ‏ما و شما می دانیم که در کشورهای آسیایی و کلاً در شرق رأی مردم تعیین کننده نیست. قدرتی که ‏در رأس حکومت است تعیین کننده است. یعنی صرف از مردم یک مشروعیت درست می کنند. شما ‏خوب می دانید که در پاکستان قدرت در دست ارتش است. ارتش از هر کس حمایت کرد، او رأی را ‏می برد و از هر کس حمایت نکرد، رأی را می بازد. اگر احیاناً بُرد کودتا می شود. در مدتی که ما ‏سراغ داریم در پاکستان ارتش حکومت کرده، نامش انتخابات هم است. مسأله افغانستان که از لحاظ ‏دموکراسی سیاسی هنوز بپای پاکستان هم نیست. در آنجا این آزادی وجود دارد که هر کس در ‏روزنامه ها نظر خود را گفته می تواند، امّا در افغانستان این مسأله هم نیست. ما در زمان «ظاهر» چهار ‏دوره رأی گیری داشتیم. وکیل در پارلمان می آمدند، از تمام هزاره جات که هر ولسوالی اش یک ‏صدو شصت هزار نفر داشت، سی نفر وکیل می آمد و از جنوبی و مشرقی که نفوس هر ولسوالی اش ‏پانزده هزار نفر بود یک وکیل می آمد. تا دوهزاروهشتصد نفر هم یک وکیل داشت. یکبار که روی ‏موضوعی که در پارلمان طرح شد و فارسی زبانها یکجا شدند اکثریت را در پارلمان تشکیل دادند ‏ولی بلافاصله در دوره دوم هر چه علاقه داری بود به ولسوالی تبدیل شد تا اکثریت را افغانها تشکیل ‏بدهد. اینجاست که باید دقت نموده انتخابات روی چه فرمولی و روی چه قانونی صورت بگیرد. ‏همچنان هر کس که در این شرایط قدرت انتقالی را دارد همان کس در انتخابات تعیین کننده است. ‏لذا ما اگر حال دل خود را به این خوش کنیم که مردم ما زیاد است و طبق نفوس خود رأی می دهیم، ‏مردم ما کلاً مسلح است و در همه جا حالت نظامی دارند و اکثریت مهاجرین ما هنوز در خارج ‏هستند، ما فریب خواهیم خورد. در طول تاریخ گذشته ما برای عسکری نفوس شماری داشتیم، حتی ‏دنبال این مسأله بودند که زن های ما را هم تذکره بدهند ولی در مشرقی و جنوبی مردهایش هم ‏تذکره نداشتند. بنابر این در این شرایط تعیین کننده ما باید همبستگی داشته باشیم وحدت داشته ‏باشیم تا در شرایط دولت موقت همه ملیتها به حقوق شان برسد. تا راه برای یک سرشماری درست ‏هموار شود. تا یک تشکیلات ملکی عادلانه به اساس قانون و رأی مردم ساخته شود و در آینده آن ‏قانون حاکم باشد. لذا مسأله حکومت انتقالی برای گرفتن حقوق ملیت های محرومی که چهارده سال ‏مبارزه کرده اند، یک مسأله حیاتی است و اگر در اینجا غفلت شود باز همان مسأله ولسوالی، علاقه ‏داری، و ولایات را جور می کنند که من یک نمونه ی آن را برای شما ذکر می کنم. در منطقه دره ‏صوف که یک ولسوالی است قبل از انقلاب در زمان «ظاهر» چهل و سه هزار نفوس داشت. ولایتش ‏که مرکز بود هیجده هزار نفر نفوس داشت. آن وقت یک نماینده از ولایت می آمد و یک نماینده از ‏ولسوالی. در کنار این چهل و سه هزار نفر نفوس، یک ولسوالی دیگر از برادران اهل تسنن بود که ‏دوازده هزار باشنده داشت. پس دوازده هزار هم یک رأی داشت و چهل و سه هزار هم یک رأی. ‏بدین لحاظ این مسأله اگر درست نشود، مسأله مشکلی است. ما معتقدیم که در دوره انتقالی هر ‏حسابی که با دیگران می کنند، آن را با ما هم بکنند. ما می گوییم ازدیگران سرشماری نشده و از ما ‏هم نشده. ما حالا ۳۰ درصد که تسامح کنیم ۲۵ درصد مردم افغانستان را تشکیل می دهیم و حالا این حق را ‏برای ما بدهند. بعد در آینده زمانی که افغانستان آرام شود و قانون حاکم شود این مسأله به درستی ‏حل می گردد.‏ حزب وحدت معتقد است و اعلان هم کرده که آینده افغانستان توسط یک سیستم فدرالی اداره ‏شود تا هر ملیت احساس کنند که درباره سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند. حالا عملاً مناطق در ‏دست مردم است اگر در ایجاد یک دولت فدرالی توافق نشود، اصلاً مرکز در شمال تسلط ندارد. در ‏هرات تسلط ندارد و در هزاره جات تسلط ندارد. هم در آنجا تشکیلات دارند، هم سلاح دارند، هم ‏امکانات دارند و هم وسیله. تنها راه حل که هم افغانستان را از تجزیه نجات می دهد و هم ملیت ها ‏را قانع می سازد و هم حقوق شان را در دستهایشان می دهد، یک سیستم فدرالی در افغانستان است ‏که در آن توافق ملیت ها در نظر گرفته شود، عنعناتش در نظر گرفته شود، و خودشان تصمیم گیر ‏باشند. یک حکومت مرکزی هم داشته باشد. این چطور می شود که این قانون فدرالی برای پاکستان ‏خوب است، برای آلمان خوب است، در هند خوب است، در آمریکا خوب است، وقتی در افغانستان ‏آمد بد می باشد. اینطور نباید باشد.‏آمریکا که خود را مظهر تمدن و مظهر آزادی می داند، به طور فدرالی اداره می شود. حالا در ‏افغانستان می آید و بر آنست که یک حکومت مرکزی بسازد. این یک چیزی بی منطقی بیش نیست. ‏ملیت هایی که محروم بوده و تحت فشار بوده اگر قانون فدرالی نیاید هیچگونه تضمین وجود ندارد ‏که در آینده قتل عام نمی شوند. در آینده کشته نمی شوند. و در آینده تحت فشار قرار نمی گیرند. ‏تنها اطمینانش اینست که سرنوشتش را خودش باید تعیین کند. ما در طول تاریخ افغانستان، سه چهار ‏بار قتل عام عمومی شده ایم که در دوران عبدالرحمان ۶۵ در صد،مردم ما از بین رفت. این چطور می شود ‏که ما این را اطمینان بکنیم که یک حکومت مرکزی بوجود بیاید، ما خلع سلاح شویم و دوباره این ‏مسأله تکرار نشود. و کسانیکه در دفعه قبل تجویز کرده بود امروز هم تجویز نکند. لذا تنها راه آرامی ‏در افغانستان و تنها راهی که تجزیه نشود، راهی که ملیتها همبستگی خود را حفظ بکند و تمامیت ‏ارضی افغانستان حفظ شود، ایجاد سیستم فدرالی در افغانستان است. ما طرفدار آن هستیم و آن را ‏اعلان کرده ایم. نه تنها ما این مسأله را می گوییم، غرب هم این را راه حل می داند و شمال افغانستان ‏هم این را می گوید. همه این را می گویند و حکومت خوبی هم است. چون هر کس می تواند هم ‏در مناطق خود تصمیم بگیرد و هم در مملکتش.‏این تنها راه حل است، منتها این بعد از تثبیت حقوق ملیت ها در دولت عبوری است. یعنی ‏اینکه در دولت عبوری تثبیت شود چه در شورای قیادیش و چه در شورای جهادیش باشد. زیرا ‏همین ها هستند که بعد قانون می سازند و همین ها هستند که بعد تشکیلات مملکت را می سازند و ‏اگر اختیار در دست یک گروه محدود باشد، آن گروه بر اساس منافع خودش این همه را می سازد و ‏بعد یک روز در رأی گیری می گزارند و از(۲۱۶) وکیل به ما (۳۰) وکیل می دهند. و اسمش را هم ‏دموکراسی می گذارند. اگر جمعیت افغانستان را (۲۱) میلیون حساب کنیم و ثلث آن که  هفت میلیون می ‏شود متعلق به ما است. اما با همین هفت میلیون یک ولایت بنام، به دست هزاره نیست. بامیان که تازه ‏ادعا می شود که بنام مردم هزاره است در مرکز همه قومای تاجیک ما هستند. والی و تشکیلات از ‏طرف مرکز تعیین می شد. و ما به سرنوشت خود حاکم نبودیم. ما که ثلث مردم افغانستان را تشکیل ‏می دهیم از سی ولایت یک ولایت در اختیار ما نیست. این در کجای عدالت است؟ در کجای قانون ‏است؟ به همین جهت ما معتقدیم برادرانی که دل شان به سرنوشت آینده شان می سوزد و به آینده ‏خود فکر می کنند باید در حکومت عبوری حقوق ملیت ها را تثبیت کنند و بعد قانون به توافق هم ‏بسازند.‏

برادرها بعد از چهارده سال جهاد در پاکستان رفتند، دولت تشکیل بود، برای جهاد ما توهین بود. ما ‏از برادرهای پاکستان این انتظار را نداشتیم که اینطور با ما برخورد بکنند. درست است امکانات بین ‏المللی را به دلخواه خودشان به هر گروه دادند. ولی درباره سرنوشت یک ملت کهچهارده سال تمام جهاد ‏کرده و فداکاری کرده چطور می شود بگویند که بعد تصمیمش را می گیریم. این توهین بود و برای ‏آنها که در پاکستان دولت تشکیل دادند توهین بود. اینها عملاً اثبات کردند که فاقد شخصیت جهادی ‏هستند. سال(۱۳۶۷) چیزی معقولی بود که روسها حضور داشتند و دولت باید در خارج تشکیل می ‏شد. امّا بعد از اینکه دولت سقوط کرد چرا ما باید در پاکستان دولت تشکیل بدهیم. چرا در کابل ‏دولت تشکیل نشود. ‏مردم هزاره در طول تاریخ ثابت کردند که مردم جنگ آور هستند و همچنان در ظرف چهارده سال ‏انقلاب هم در صف مجاهدین جهاد کردند. اینکه در طول تاریخ افغانستان یک جنرال برای مردم ‏هزاره نبود، طبیعتاً چنین چیزی نبود که مردم هزاره لیاقت جنرال شدن را ندارند. سیاست اینطور ‏تجویز می کرد که از یک نژاد از مادر جنرال تولد شود و یک مردم دیگر در طول تاریخش یک ‏جنرال نداشته باشد. حالا در اثر لیاقت و شایستگی مردم، ما دارای(۳۴) جنرال می باشیم. پس طبیعت ‏اینطور نیست. سیاست ها است که چنین می کنند که یکی باید پادشاه باشد یکی جنرال باشد، یکی ‏باید خدمتگار و عمله ی این مملکت باشد و در سیاست حق نداشته باشد. در گذشته معمول بود که ‏هر صاحب منصب عسکری از مردم هزاره به عنوان صادقترین مردم خدمتگار انتخاب می نمود و در ‏پهلوی خانواده و ناموس خود می بردند. چطور بود که این مردم برای ناموس اینها صادق بودند ولی ‏برای یک کاتبی صادق نبودند! سیاست اینطور بار آورده بود، طبیعت اینطور نبود. حالا باز هم تأکید ‏می کنم که اصل اساسی و احیای حقوق ملیتها تنها راهش سیستم فدرالی است که باید افغانستان به ‏اساس آن اداره شود. منتها این یک مقدمه ضرورت دارد که آن شرکت در حکومت عبوری است. اگر ‏نمایندگان ملیتهای مختلف در ساختن قوانین دولت فدرالی سهم نداشته باشد باز هم آن قانون طوری ‏تدوین خواهد شد که ملیتها از حقوق خود محروم شوند. و اگر سهم داشته باشند قانونی تدوین ‏خواهد شد که حقوق همه را در نظر بگیرند. در این مسأله موضع حزب وحدت روشن است و شما ‏می توانید از آن دفاع کنید که اگر آزادی و حقوق انسانها ارزش دارد باید برای همه باشد. همین ‏هزاره، همین بلوچ، همین افغان، در پاکستان هم زندگی می کنند. آنجا زیر سیستم فدرالی زندگی می ‏کنند خودشان رأی می دهند، برای خود کرسی تشکیل می دهند قانون می سازند. اما برای افغانستان ‏اینطور نمی شود. هم اکنون افغانستان به شکل فدرالی اداره می شود، بطور مثال مرکز در هرات هیچ ‏گونه تسلطی ندارد، خودش است، تشکیلاتش است، حتی کسی را که هم تکلیف نمی کند. هشت ‏ولایت سمت شمال را «دوستم» اداره می کند و تشکیلات هم دارد. هزاره جات هم همینطور. سئوال ‏اینست که آیا ما بیاییم در مرکز برای همبستگی افغانستان یک حکومت مرکزی تشکیل بدهیم یا ‏ندهیم، اگر توافق کردیم که تشکیل بدهیم تمامیت ارضی افغانستان حفظ می شود، استقلالش حفظ ‏می شود، اگر این را قبول نکردیم عملاً تجزیه است. یعنی سالنگ را می بندند و کسی نمی تواند آن ‏طرف برود. و این به نفع افغانستان نیست. هر کس برای افغانستان فکر می کند باید قانون فدرالی را ‏قبول کند. باید به مردم حق بدهد که خودش برای سرنوشتش تصمیم بگیرد و خودش از خود ‏نمایندگی کند. در خاتمه ما از این احساس که کردید و آمدید تشکر می کنم. و خوش وقت هستم. ‏برای ما زیاد ارزش نداشت، که شما را در پاکستان یا ایران زیارت کنیم. ولی حالا که در پایتخت ‏افغانستان بعد از ،چهارده سال مبارزه شما را زیارت می کنیم برای ما و شما شیرین است. و امیدوارم که به ‏کمک خدا و یاری مردم به آن حق واقعی مان برسیم. ‏ والسلام علیکم و رحمت الله .


           *  سخنرانی رهبر شهید بابه مزاری که در خزان ۱۳۷۱ ودرحضور مر دم كابل ايراد گردیده است.

+ نوشته شده در  87/11/21ساعت 21:46  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟

درسر زمین هزاره ها و کوهستانهای فرا موش شده چه خبر؟

نزدیک به یک هزار زن در ولسوالی پنجاب بامیان در کورس های سواد آموزی ، اشتراک کردند .  حسینی مسئول دفتر ساحوی بنیاد آغاخان در ولسوالی پنجاب بامیان ، عصر روز دو شنبه ، به رادیو بامیان گفت : تعداد نه صدو شصت زن در شانزده کورس سواد آموزی ، اشتراک کرده اند .او افزود : زنان ولسوالی پنجاب بامیان به خواندن ونوشتن علاقۀ خوبی دارند وحتی زنان شصت ساله نیز تلاش دارند تا باسواد شوند .فاطمه کاظمیان رئیس ریا ست امور زنان بامیان نیز ، درمصاحبۀ با رادیو بامیان تأکید کرد زنان باید تلاش کنند تا با سواد شوند ، از محرومیت های گذشته خود را نجات دهند وباحق وحقوق خود آشنا شوند .رئیس امور زنان بامیان علاوه کرد : بی سوادی عامل عمدۀ محروم بودن زنان از حقوق آنان درجامعه است ، بنا بر این ، برای این که زنان باحقوق خود آشنا شوند وبه حقوق خود برسند ، باید باسواد شوند .این کورس های سواد آموزی زنان ، توسط بنیا د انکشا فی آغا خان ، درولسوالی پنجاب بامیان ، ایجاد شده است .اشتراک نزدیک به یک هزار زن درکورس های سواد آموزی در ولسوالی پنجاب بامیان ---ز یک دورۀ آموزش عالی خبرنگاران مناطق مرکزی کشور در بامیان  ---مشكل راه در هزاره جات  --رادیو برای کی؟ -خواست مردم از رادیو   --پروگرام مذهبی؟   --مصاحبه اختصاصي با صادقي‌زاده نيلي نماينده متن كامل مصاحبه     معرفي ولايت دايكندي    دایکندی در برزخ مرگ و زندگیمتن كامل مقاله


  ژورنالیسم رادیویی در بامیان طلسم معجزت- بتول محمدی  نگاهي گذرا به وضعيت فعلي السوالي كيتي مربوط به ولايت دايكندي   اخبار روزانه از ولایت غور  اخبار جاغوري   --اميدها و نگراني ها در باره ولایت شدن جا غوری


 معاون رئیس جمهور با هیئت اداره توسعه وانکشاف جمهوری ترکیه ملاقات کرد



تاریخ : Feb 05, 2009

كتگوري : General

منابع : BNA



هیئت اداره توسعه وانکشاف جمهوری ترکیه موسوم به " تیکا " امروز با محمد کریم خلیلی معاون رئیس جمهور کشور ملاقات کرد.طبق معلومات دفترمطبوعاتی ریاست جمهوری به آژانس اطلاعاتی باختر، هیئت مذکور تحت ریاست متین ارسلان به هدف بررسی وجستجوی راه های همکاری با روند اصلاحات اداری درافغانستان به کابل آمده است.این هیئت درصحبت با محمد کریم خلیلی ،معاون رئیس جمهور درحالیکه داکتراحمد مشاهد، رئیس کمیسیون اصلاحات اداری حضور داشت، برتوسعه همکاری های ترکیه دربازسازی واصلاحات اداری افغانستان تاکید کرد.جمهوری ترکیه علاوه برسهم گیری درتامین امنیت افغانستان درقالب نیروهای آیساف، پروژه های زیادی را درعرصه معارف، صحت، آب آشامیدنی وساخت وساز نیز تمویل نموده وبه گفته این هیئت درآینده نیز علاقه مند است تا چنین همکاری ها ادامه وتوسعه یابد.هم اکنون این کشور51 باب مکتب را که درآن 54 هزارمتعلم افغان آموزش می بینند وهمچنین ده پروژه دیگر را درراستای تقویت سکتورصحی کشورتمویل می نماید.اداره انکشاف این کشور به خاطررفع مشکل آب آشامیدنی درافغانستان ، 166 حلقه چاه آب، درنقاط مختلف کشورحفر وبه بهره برداری سپرده که هم اکنون 500 هزار نفر ازآن استفاده می نمایند.همچنین پروژه های دیگری چون: ساخت وسازوحمایه لوژستیک برخی شفاخانه ها، پل ها ومکتب ها را به عهده دارد که برخی ازآنها اجرا وبرخی دیگررا زیرکاردارند.معاون رئیس جمهورازحسن نیت دولت ومردم ترکیه ابرازسپاس نموده وبرتعمیق روابط دوکشور تاکید کرد.

منبع سمنگان

+ نوشته شده در  87/11/21ساعت 21:41  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

زندگینامه داکتر رمضان بشردوست

  زندگینامه داکتر رمضان بشردوست

نامزد انتخابات ریاست جمهوری افغانستان

 

  

 

داکتر رمضان بشردوست فرزند محمد علی درسال 1340 خورشیدی در ولسوالی قره باغ چشم به جهان گشود، مکتب ابتدائیه و متوسطه را در ولسوالی های قره باغ و مقر ولایت غزنی وشهر میمنه ولایت فاریاب به پایان رسانید.

دوماه بعد از کودتای 7 ثور 1357 به کشور ایران مهاجر و بعد از اتمام لیسه به پاکستان هجرت نمود.

داکتر بشردوست در سال 1360 پاکستان را به قصد فرانسه ترک نمود ودر آنجا درخواست پناهندگی سیاسی نمود اما هیچ وقت درخواست تابعیت فرانسه را نکرد.

درسال 1361 شروع به کار و آموختن زبان فرانسوی در فاکولته ادبیات شهر دیژن نمود.

در سال 1363 " تصدیق نامه عملی زبان فرانسوی درجه اول" را از پوهنتون شهر دیژن دریافت نمود.( سند 1)

در سال 1364 بعد از سپری نمودن امتحان به فاکولته حقوق وعلوم سیاسی پوهنتون شهر گرونوبل ثبت نام نمود و در سال 1368 ماستری حقوق را دریافت کرد. (سند 2)

در سال 1369 در پوهنتون ژان مونی پاریس در رشته دیپلوماسی به تحصیل خود ادامه داد وموفق به اخذ "دیپلوم تحصیلات عالی تخصصی" (مافوق ماستری) گردید. (سند 3)

مونوگراف خود را در باره دیپلوماسی وجنگ در آفریقای شمالی نوشت.

درسال 1371به پوهنتون تولوز در رشته علوم سیاسی ثبت نام نمود وموفق به اخذ" دیپلوم تحصیلات عمیق"( ما فوق ماستری) گردید. ( سند 4)

مونو گراف خود را در باره نقش سازمان ملل متحد و اشغال افغانستان توسط شوروی نوشت در سال 1372 شروع به نوشتن تزس دکتورای خود در باره جنگ ودیپلوماسی در افغانستان نمود.

داکتر بشر دوست در سال 1374 موفق به اخذ دکتورا از فاکولته حقوق و علوم سیاسی پوهنتون تولوز شد. (سند 5)

تیز خود را که 1150 صفحه در مورد دیپلوماسی، بخصوص دیپلوماسی آمریکا، روسیه، پاکستان وایران در مورد جنگ افغانستان نوشت.

داکتر بشردوست در سال 1368 از اکادمی زبان انگلیسی O.I.S.E آکسفورد (سند 6) و در سال 1369 از اکادمی زبان انگلیسی G.E.O.S برایتون تصدیق نامه های زبان انگلیسی را درانگلستان در یافت نمود. (سند 7)

داکتر بشردوست از سال 1375 تا 1382 در پوهنتون های پاریس مشغول تدریس مضامین حقوق، علوم سیاسی و دیپلوماسی به عنوان همکاراستاد ایفای وظیفه نمود. همچنان با دارلوکاله های پاریس همکاری می نمود.

داکتر بشردوست مدت چند ماه در سال 1381 به حیث سکرتر سوم در سفارت افغانستان در پاریس ایفای وظیفه نمود اما بعلت اختلافات شدید با سفیر وقت در مورد خانوادگی شدن سفارت، مصارف گزاف و حیف و میل اموال بیت المال، از سفارت اخراج وبه دعوت وزارت امورخارجه افغانستان برای ساختن مرکز مطالعات استراتیژیکی در وزارت امورخارجه وارد کابل شد. اما بعد ازمدتی بی سرنوشتی و میرزا قلمی دروزارت امورخارجه به حیث معاون دیپارتمنت سازمان ملل متحد وکنفرانس های بین المللی وبعدا به حیث مدیر دیپارتمنت سیاسی کشورهای اروپای غربی وزارت امور خارجه مقرر شد.

در 8 مارچ 2004 (1383 ) روز بین المللی زن بعنوان وزیر پلان در حکومت آقای کرزی شروع به کار نمود ودر24 دسامبر 2004 تصمیم انحلال 1935 انجو را از جمله 2365 انجو به مردم افغانستان اعلان نمود که با مخالفت جدی تمام دستگاه های دولتی و غیر دولتی قرار گرفت. در 25 دسامبر 2004 روز کرسمس استعفا خود را از وزارت پلان اعلان نمود و در سال 1383 شروع به تدریس در فاکولته حقوق و علوم سیاسی وفاکولته شرعیات پوهنتون البیرونی ولایت کاپیسا نمود. در سال 1384 بعنوان نماینده ملت در پارلمان انتخاب شد و تا امروز در خدمت ملت به عنوان نماینده شان وبعنوان استاد افتخاری در پوهنتون البیرونی ایفای مسولیت می نماید.

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 23:34  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان

جنگ شیعیان مقدس و شیعیان زشت روی افغانستان


در سال1384 گروهی که ظاهرا گفته می‌شود در دفاع از حریم سادات افغانی در ایران فعالیت داشتند، تصمیم می‌گیرند نامه‌ای بنویسند و آن را به حزب اقتدار ملی، سران و متنفذین سادات در داخل افغانستان بفرستند تا آنان در راه مانع ازدواج دختران سادات با غیر سادات کار کنند. اما بانیان این برنامه وقتی متوجه می‌شوند که نامه از نبود منطق و دلیل لنگ می‌زند، تصمیم می‌گیرند با استفتاء از یکی از آیت الله های شیعی در قم، به این مبارزه ادامه بدهند. این کار را "سید محمد روح الله موذن" نماینده یک جریان به عهده می‌گیرد. او استفتا را به دفتر آیت الله صادق شیرازی ارسال می‌کند. کوپي این استفتاء، دربهار 1386 به دست یکی از افغانهای مقیم قم می‌رسد، او این استفتاء را جهت تائید به دفتر‌آيت‌الله شيرازي می‌برد. دفتر آیت الله صادق شیرازی، با تأييد اصل استفتاء و تأييد پاسخ آن از سوي آيت‌الله شيرازي، مجدداً کپي‌موجود را تأييد می‌کنند. متن اصلی استفتاء و پاسخ آن را با هم مي‌خوانيم:
استفتاء ازمحضر حضرت آيت‌الله العظمي سيد صادق شيرازي
این نامه را در اندازه بزرگ از اینجا بدست بیاورید.


استفتاء ازمحضر حضرت آيت‌الله العظمي سيد صادق شيرازي
س: در مناطق ‌مرکزي افغانستان قومي به نام ‌هزاره هستند که ادعا‌ مي‌کنند شيعة‌ اثناعشري هستند. اگرچه نماز، روزه، زکات، حج، جهاد، خمس و... را انجام مي‌دهند، ولي از لحاظ قيافه زشت ‌هستند و هيچ تناسب ‌فيزيکي باشيعة مقدس و معزز‌ ندارند، آيا شرعاً بر ما سادات ‌بني زهرا(س) جايز ‌است که با آن‌ها مباشرت ‌داشته باشيم، از آن‌ها زن بگيريم و به آن‌ها زن بدهيم؟ و آيا فقط زن‌ دادن به آن‌ها حرام ‌است يا حتي زن ‌گرفتن نيز از آن‌ها باعث ‌ذلت و پستي سادات‌است و حرام؟
بسمه تعالي ـ السلام عليکم و رحمت الله و برکاته.
ج: در روايات شريفه آمده ‌است که گويند شهادتين مسلمان است و آن چه براي مسلمانان رواست براي او هم روا مي‌باشد.
استفتاء کننده: سيد محمد روح الله مؤذن
آدرس: [قم، نيروگاه] شيرخوارگاه، هفده متري فهيمي، پلاک 147.
تاريخ تأييد: 24/5/1428ه.ق.
++++

این استفتاء و پاسخ آن که به قلم آقای شیرازی در سال 1384 نوشته شده است و بعد تائید آن در سال 1386 در دفتر آیت الله صادق شیرازی صورت گرفته است.اضافه بر این، سید زکی بهسودی کتابی دارد به نام «در پرتو اهلبیت» که در آن، تمام آیات و روایات مربوط به اهلبیت (معصومین) را مربوط به سادات دانسته و بعد از یک عالم روضه خوانی, می گوید: حد اقل اگر قائل به حرمت ازدواج دختران سادات با غیر سادات نباشیم, معتقد به کراهت آن خواهیم بود. وجالب این که شیخ آصف محسنی قندهاری برآن کتاب تقریظ زده و تآیید کرده است.

یعنی همین آیت الله محسنی را که هزاره‌ها در کابل به پایش میفته و دست و پاهایش را می‌بوسد، بر این کتاب مقدمه نوشته که من تائید می‌کنم ازدواج دختران سادات با غیر سادات حرام و کراهت دارد. شیخ آصف در زمان جنگ‌های داخلی مزاری را محارب خوانده بود. مزاریی که برای نجات هزاره‌ها از دام خرافات شیخ آصف محسنی‌ها و سید حسن فاضل‌ها قدم گذاشته بود. او که اندیشه‌ء والایی داشت: هزاره‌ها باید رشد کنند و درک کنند در چه وضعیتی بسر می‌برند. امروز هزاره‌ها باید بیدار شوند. هزاره‌ها باید خود شان مرجع تقلید داشته باشند.
زنگ خطری برای باداران و حقه‌بازان مذهبی. چه کار باید بکنند که رهبران هزاره‌ها را بدنام کنند و محارب بخوانند. چه کار باید بکنند تا هزاره‌ها را در دام خرافات بیندازند. ذهن آنان خلاق است، امام زمان ظهور می‌کنند، علم می‌سازند، و به شیوه‌های مختلف غارتگری را بلدند.

منظور شهید مزاری چه بود؟ یعنی چه وقتی او می‌گفت هزاره‌ها باید بیدار شوند؟ یعنی اینکه دیگر محسنی و ساداتی که سیدگری می‌کنند نمی‌تواند از طریق خرافات مذهبی هزاره‌ها را فریب دهند. یعنی اینکه شایع است که سید فاضل سانچارکی زمانی که معین وزارت اطلاعات و فرهنگ بود، در ساختن فیلم "کابل اکسپرس" که در آن به هزاره‌ها توهین شده است و صریحا هزاره‌ها را دزد، غارتگر و وحشی خطاب کرده‌ است، دست دارد، او نمی‌تواند رهبر برای هزاره‌ها باشد. یعنی اینکه هزاره‌ها امروز دارای مرجع تقلید هستند که دیگر شیخ آصف محسنی نمی‌تواند مرجع تقلید و رهبر هزاره‌ها باشد.

دوستان به یاد داشته باشند که یک جریان و یا چند نفر سادات متعصب نمی‌توانند از تمام سادات نمایندگی کنند. کارهای سید حسن فاضل، سید حجت فاضل، سید انوری، سید روح الله موذن که چنین کاری کرد جداست از کارهای بقیه سادات محترم
.
خداوند بیامرزد سید اسماعیل، بلخی بزرگمرد قرن را.

منبع یاد داشت های از کابل

نظر شما درباره این مطلب چیست؟

 
+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 22:9  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

گوانتانامو های ایران !

  خاطره یک شب فاجعه از "اسد بودا"

 يادگاري نويسي‌هاي مهاجرين‏افغاني بر ديوار اردوگاه عسكرآباد ورامين

                              آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن « مهاجرت» كنيد!

قرآن كريم، سوره نساء، آيه 97

 

 برتولت برشت شاعر و نمايش‌نامه نويس انقلابيِ ماركيسست در يكي از شعرهايش مي‌گويد:« به ياد آر تاريكي و سرماي سخت را، در اين دره كه آه و فغان و ناله و غوغا است». منظور برشت از «تاريكي و سرماي سخت» چيست؟ آن درة كه در آن «آه و فغان و ناله و غوغا» بيداد مي‌كند كجا است؟ تاويل و تفسير شعر برشت و در يافت نيت او از يك‌سو به خاطر خصلتِ پيچيدة ذاتي شعر و از سوي ديگر به دليل فاصلة زماني ما از برشت و زمانة او، مخصوصا براساس پيش‌فرض‌هاي تاويل در عصر اخير كه از مرگ مؤلف سخن مي‌گويد، اگر نگوييم ناممكن، دشوار به نظر مي‏رسد، اما شايد بتوان «تاريكي و سرماي سختِ» را كه برشت از آن سخن مي‏گويد به هر آن‌چه كه ديوارهاي اخلاق‌انساني فرو مي‌ريزد تعميم داد و هر آن‏جايي نظير «آشويتس»، «زندان ابوغريب»، «گوانتاناما»، «اردوگاه سفيدسنگ»، «اردوگاه تل سياه» و «اردوگاه عسكرآباد ورامين» را كه در آن‌«فاجعة اخلاقي و انساني» اتفاق مي‌افتد، «دره آه و فغان و ناله و غوغا» دانست كه برشت به زبان شعر بيان كرده و ما را از آن مي‌ترساند.

بي‌گمان اگر به جاي «من» امشب برشت در «اردوگاه عسكر آباد ورامين» مي‌بود، بهتر وضعيتِ اين‌جا را روايت مي‌كرد، رساتر مي‌سرود و جان‌گداز تر فرياد بر مي‌كشيد، همين طور آوارگان سرگردان چون والتربنيامين، هربرت‌ماكوزه، تئودورآدورنو و ماكس‌اوركهايمر كه اردوگاه‌هاي عصرجديد را جلوه‏اي انضمامي فاشيسم، «صنعتِ‏فرهنگ»، «زبان‏اصالت» و مفاهيم كلي و جعلي چون «دولت‌ـ‌ملت»، «تجدد»، «دين‏ناب‏»، «عقل‏خود‏ـ‏آيين»، «آسيايي»، «اروپايي»، «ايراني»، «افغانستاني» وِ زنجيره‌اي از پديدارهاي هم‌بسته‌اي مي‌دانند كه ازكارخانه‌هاي توليدي كالاي استانداردشده، رسانه‏هاي تبليغاتي، آموزش‌گاه‌ها و آكادمي‌ها و دانشگاه‌هاي كه معرفتِ فاشيستي توليد مي‏كنند و كله‏اي مشتريان بازار معرفت را از دانش دسته‌بندي شده به مثابة محموله‏هاي معرفتي ايدئولوژيك پر مي‏كنند تا زندان‌هاي «تنببه و مراقبت ديوانگان»، بازداشت‌گاه‌ها  و اردوگاه‌هاي پناهندگي كه «مهاجران تحقيرشده» ـ‌ مهاجران كه رسانه‌هاي تبليغاتي آن‌ها را مجرم به تصوير مي‌كشند ـ ، دزد، بيگانه و اشرار، به جامعه بشري تحويل مي‌دهند، و... را در بر مي‌گيرد، مي‌توانستند «درخششِ‌فاجعه» را بهتر و شفاف‌تر بيان كنند.

مسئله اصلي اما آن است كه ناكامي در روايت فاجعه فقط به ناتواني شخصي من مربوط نمي‌گردد، به ذات فاجعه بر مي‌گردد، حتي اگر آن‌ها مي‌بودند باز هم نمي‌توانستند اين «فاجعه» را آن‌گونه كه واقعا هست روايت كنند، زيرا زبان و مفاهيم‌زباني ابزار‌ نارسايي است كه قدرت روايتِ فاجعة اخلاقي را ندارد؛ از آن‏جا كه گفتگوي زباني مبتني بر برخي توافق‌هاي اخلاقي است، وقتي «فاجعة‌اخلاقي» رخ مي‌دهد و ديوار اخلاق فرو مي‌ريزد، وقتي سلطه‏انديشي جاي  تفكراخلاقي و انساني را مي‏گيرد و زور و چماق به تنها منطق ممكن رابطة انسان با انسان بدل مي‌گردد و هنگامي كه انسانيت از درون مي‏پوسد، زبان نيز معنايش را از دست مي‌دهد و كلمات و نشانه‌هاي دلالت‌گر كه نقش انتقال معنا را ايفا مي‌كنند به دال‌هاي تهي مبدل مي‌شوند كه قادر نيستند از رخسارِ تيره‌گون فاجعه پرده برگيرند؛ به ييان ديگر هنگام وقوع فاجعة اخلاقي، زبان و نشانگان معنايي نيز تيره و تار مي‌گردد و جز «فحش» و «دشنام» و يا «ترحم نفرت‌انگيز» كه توهين مضاعف به قربانيان فاجعه است، چيز ديگري به ما نمي‌گويد.

شايد افراد بسياري در گوشه و كنار اين عالم در بارة وضعيتِ‏ تراژيك و اندوهبار كه در اردوگاه‏هاي پناهندگان افغانستاني مي‏گذرند اظهار نظر كنند، بنويسند، و رسانه‌هاي جمعي گزارش‌هاي خبري و تصوير پخش كنند و حتي آه و ناله سر دهند، اما واقعيت آن است كه آن‌چه رسانه‌ها در اين باره گزارش مي‌دهند نوعي تبليغات بسيار سطحي است و بر فرض اگر عكاسان و خبر نگاران و فيلم‌سازان و هنرمندان در اين باره كارهاي هنري انجام دهند، شاعران، شعر بسرايند، داستان‌نويسان و نويسندگان بنويسند و قصه‌گويان، قصه بگويند، از حد يك دغدغة «زيبايي‌شناختي» فراتر نمي‌رود. آن‌ها نه تنها ماهيت فاجعه را افشا نمي‏كنند و از رخسارِ تيره‌گون پرده بر نمي‌دارند، بلكه با تبليغاتي‌كردن و زيبايي‌شناختن كردن فاجعه آن‌را مخفي‌تر و وارونه‌تر جلوه مي‏دهند. در واقع تنها مهاجرين افغانستاني كه با خون و جان دهشت اردوگاه‏ها را تجربه مي‏كنند و تنها كساني كه باران تازيانه‏ها بر آن‏ها مي‏بارند و آهنگ جان‌خراش شلاق و باتم اندام‌هاي آنان را تكه‌تكه كرده و به رقص مي‌آورند و دشنام‏ها و توهين‏ها ديوار هستي آن‏ها را در هم مي‏ريزند، مي‌دانند كه در اين‌جا چه مي‌گذرد، تنها من  كه به حكم سرنوشت براي چندمين‌بار به‌رغم داشتن مدرك اقامتيِ‌معتبر از اين اردوگاه‌ها گذر مي‌كنم و قرباني اين فاجعة عظيم اخلاقي شده‌ام، مي‌دانم كه چگونه تصوير انساني ام در زير چكمه سربازان تكه تكه مي‌گردد و صداي لرزان و گرفته‌ام در اين «خانه مردگان» كه از يك‌سو «لشكريانِ‌اموات» مرگِ زنده را تجربه مي‌كنند و از سوي ديگر بيرون از ميله‌هاي اين خانه، سربازان، جشن  رقصِ مرگ و خشونت و دلالي و باج‌گيري و سرقت به راه انداخته‌اند، به صورت ياس‌آميز به خاموشي مي‌گرايد. ببخشيد اگر دست‌هايم هنگام نوشتن اين يادداشت مي‌لرزند، زيرا چماق سربازان آن‌قدر سنگين، دردآور و شكننده بود كه بازوان خسته و نحيفم را بي‌حس كرده است، نه تنها بازوان مرا بلكه بازوان بي‌شمار انسان آواره و فرق سر آن پيرمردي خسته و كوفته‌اي كه پليس هنگام‌ كار او را دست‌گير كرده و به اين‌جا آورده و اكنون به جاي عرق از پيشاني‌اش خون جاري است؛ ببخشيد اگر نمي‌توانم گفته‌هاي آوارگان زنداني‌شده در پشت ميله‌ها را «كلمه به كلمه» براي تان نقل كنم، زيرا سيلي كه مسئولين اردوگاه بر گوشم نواخته‌اند، به پردة گوش و عصبِ شنوايي‌ام آسيب‌رسانده و بنا بر اين صداهاي لشكريان اموات برايم گنگ و مبهم است. نمي‌دانم مي‌دانيد يا نه، در اين‏جا زبان‏ها لال است و شنيدن ممنوع! مي‏خواستم سخن بگويم، سرباز با مشت به دهانم زد اكنون از دهانم به جايي كلمات خون مي‏آيد، مي‏خواستم بشنوم مسئول اردوگاه با سيلي بر گوشم زد، اكنون گوشم كاملا آسيب ديده، در حس شنوايي‏ام اختلال ايجاد شده و احتمالا ديگر تا ابد حس شنوايي‏ام به حالت طبيعي بر نخواهد گشت؛ مرا ببخشيد اگر نمي‌توانم دل‌آزارترين فاجعه‌هاي انساني را كه در اين اردوگاه به وقوع مي‌پيوندند، فاجعه‏هايي را كه در اردوگاه‏هاي ديگر اتفاق افتاده، كشتار سال 1373 «اردوگاه سفيدسنگ» و يا فاجعه‏هاي اخلاقي كه در شرف وقوع است و يا به زودي اتفاق خواهند افتاد، روايت كنم و يا «بد» روايت مي‌كنم، زيرا سخن گفتن در باره اين فاجعه‌ها بي‏معنا و حتي غلط است و روايت من يا روايت هركسي ديگري نه تنها چيزي در باره سرشت اين فاجعه نمي‌گويد، بلكه آن‌را مقلوب و وارونه نشان مي‌دهد و بالاخره ببخشيد كه در بارة اين فاجعه مي‌نويسم، نوشتن برايم نوعي «تطهيرازگناه» است و من با نوشتن فاجعة‌اي اخراج حشونت‏بار و غيرانساني مهاجرين افغانستاني كه دنيا در بارة آن سكوت كرده است، مي‌خواهم گناهم را كم كنم. بايد خاضعانه اعتراف كنم كه من توانايي روايت اين فاجعه‏ اخلاقي و انساني را ندارم، اما باور كنيد، بدنم تب دارد، قلبم در حال تركيدن است، ديوار هستي‏ام ويران شده، نمي‏توانم ببينم، نمي‏توانم بگويم، نمي‏توانم بنالم، پس لا اقل بگذاريد فرياد انساني‏ام را، اندوه و رنج سيزيفي و محكوميت انساني خويش را، بر روي كاغذ خط خطي كنم؛ اكنون كه تقديرم نيستي است، اكنون كه تازيانه‏اي بيداد جان هموطنانم را نشانه رفته‏ است و من به ديار نيستي رهسپارم، ترجيح مي‏دهم به جاي تن‌دادن به حقارت و پوسيدن در مرداب حقيرِ زندگيِ رياكارانه، خونم را در جوهر قلم جاري ساخته و وجودم را در كلمات نيست كنم و از هستي خويش نشانه‏هاي گذري بسازم براي نسل‏فردا و فرداهاي دوري كه به انسانيت ايمان دارند، براي آن‏هايي كه زنداني كردن، شكنجه و تحقير انسان را غير اخلاقي دانسته و اين اردوگاه‏هاي وحشت را كه آخرين تقدير تراژيك آوارگان افغانستاني در آن رقم مي‏خورد، ويران خواهند كرد و براي آن‏هايي كه درد انسانيت را مي‏فهمند، براي آن‏هايي كه صداي شكستن‏ استخوان‌هاي روحم را، ناله‏اي مادران، خواهران، برادران، پدرانم را مي‏شنوند و صداي كودكان معصوم افغانستاني را كه هراس و دهشت اين روزها همچون زخم ناسور بر پيكر روح آن‌ها تا ابد باقي خواهد ماند

من از «اردوگاه عسكر آباد ورامين» براي شما مي‏نويسم، از شكنجه‏گاه روح و از آن‌جا كه بوي گندِ تعفن و كثافت در فضاي آن مي‏پيچد. اكنون من پشتِِ ميله‌هاي اردوگاه زنداني‌ام، منظورم از «من»، تنها خودم نيست، اين «من» هر آن‌كه را بنام «اتباع‌بيگانه» دسته‌بندي مي‌شود، در بر مي‌گيرد. ما هم مثل ديگر مردمان جهان انسان هستیم، تقدير ما را به درون اردوگاه كشانده؛ اكنون كه من در پشت ميله‌هايم بيرون همهمه است، نعرة هولناك سربازان به گوش مي‌رسد، سياهي، انبوه و انبوه‌تر مي‌گردد و فرجام مهاجرت انسان افغانستاني به «جمهوري اسلامي ايران» كذب نهفته در اين ايده را كه «بني آدم اعضاي يكديگرـ‌اند»  بر ملا  مي‌سازد و در اين‌جا از «اسلام مرز ندارد» كه روز شعار مسلمانان انقلابي بود، خبري نيست، همه اين ادعاها بي‌معنا شده‌اند و در اعماق غار افلاطوني«دولت‌ـ‌ملت» به سايه‌هاي گذر مي‌مانند كه روزي از ذهن انسان‌هاي صادق و ساده‌انديش عبور كرده‌اند. درست است كه  مهاجرين نه تنها «انسان»، بلكه «مسلمان» نيز هستند، اما از آن‌جا كه در اين‌جا سنجيدارِ انسانيت و اسلاميت نه «پاكي» و «كرامتِ‌انساني»، بلكه «كارتِ‌ملي» است و انسانيت و اسلاميت را شماره‏ها و اعداد تعيين مي‏كند، نه ايمان و اخلاق و پيروي از «قرآن» و قانون «محمد(ص)»، انسان‌بودن و مسلمان‌بودن كساني كه فاقد كارتِ‌ملي هستند نه تنها اعتباري ندارد، بلکه كاملا مضحك و خنده‌آور به نظر مي‌رسد.

دردا ما كجاييم؟ اين‌جا كجا است با اين «تاريكي و سرماي سخت»؟ اين‌جا كجا است كه اندوه آوارگان، ضجه‌هاي مادران پير و پدران سال‌خورده و «آه و فغان و غوغاي» دختران جوان و اطفال بي‌گناه «درسكوت دم‌فروبستة زمين» دور از چشم جهانيان و خبرنگاران و جنبش‌هاي بشر دوستانه در ميان ديوار اردوگاه خاموش مي‌گردد؟ اين جا كه كجا است كه «بهتران»، بهتريِ شان را با اعمال خشونت‌آميز به اثبات مي‌رسانند، با دشنام و توهين، با چماق و شلاق و چوب و لگد؟ تصور اين وضعيت در ذهنم نمي‌گنجد و به تصوير كشيدن آن ناممكن است. حس مي‌كنم آن‌چه از پردة چشمانم مي‌گذرد واقعيت ندارد؛ كابوسِ‌وحشتي است كه در عالم رؤيا و تخيل بر من هجوم آورده، شايد جنون به سراغم آمده و شايد هم اكنون در سالن سينما نشسته‌ام و «ژانر وحشت» تماشا مي‌كنم، شايد آن‌چه مي‌بينم صحنة جنايي يك فيلم سينمايي چون «كشتار با اره‌برقي در نيورك» است و يا يكي از رمان‌هاي جنايي «استفن‌كينگ» را ورق مي‌زنم. نه، اشتباه مي‌كنم اين تصوير دهشتناك ربطي به ژانر وحشت و صحنة جنايي سینما ندارد، يقينا ورق‌پاره‌هاي رمان هم  نيست؛ آن‌چه در اين اردوگاه مي‌گذرد شباهت تام و تمام دارد به فيلم «فهرست‏شندلر»، شاهكار «استيون اسپلبرگ» كه سرنوشتِ اندوهبار آوارگان يهود را در آشويتس به تصوير كشيده است، با اين تفاوت كه در اين‌جا «شندلرِ» وجود ندارد كه فهرست آوارگان‏افغانستاني، اين يهودي‌‌هاي سرگردان قرن بيست و يكم را به يادگار ثبت كند، با اين تفاوت كه اين‌جا «مرگِ‌جسماني» كمتر است، اين‌جا «قربان‌گاه روح است» و «لشكريان اموات» كه روح شان در اين‌جا قرباني مي‌شوند، بايد مسير طولاني تهران تا كابل را بپيمايند تا مرگ مكرر را تجربه كنند. همان‌گونه كه در ”فهرست شندلر“ سرباز نازي دختر يهودي را به جرم اينكه «مهندس» است و به گناه اينكه بلد است مثل «كارل ماركس» بعضي چيزها را بفهمد با شليك گلوله در مغزش به كام مرگ مي‌فرستد، در اردوگاه عسكرآباد نيز وقتي «سرباز» فهميد در كيفم كتاب وجود دارد، با سيلي به صورتم زد، با لگد به ساق پاهايم و با خشونت و قساوتِ تمام مرا از پلة پنجم راهرو به روي «سنگفرش‌ها خيس و كثيف» اردوگاه انداخت. نه، بازهم اشتباه مي‏كنم، حتي فيلم «فهرست‌شندلر» نيز نمي‌تواند اين صحنة تراژيك روايت كند، آن‌چه مي‌بينم فيلم نيست، رؤيا و توهم هم نيست، واقعيت دارد؛ واقعيتي كه در تصور انسان نمي‌گنجد؛ واقعيتي كه مفاهيم قادر به بيان آن‌ نيستند و دوربين از به تصوير كشيدن آن شرم دارد، چشمان دوربين معصوم تر از آن است كه اين فاجعة اخلاقي و گناه انساني را تاب آورده و ببيند، من هم با نوشتنم به قربانيان اين فاجعه خيانت مي‌كنم. آن‌چه در اين جا اتفاق مي‌افتد قابل «گفت» نيست، نوشتن آن در حقيقت فروكاستن آن در مفاهيم است، تحريف و مخدوش نشان‌دادن آن. تجربه‌اي هولناكي را كه در عسكر آباد، تل سياه، سفيدسنگ و پاسگاه‌ها به وقوع مي‌پيوندند، نمي‌توان به زبان مفاهيم ترجمه كرد و يا با چشم دوربين به تصوير كشيد. چگونه مي‌توان زبان حال پير مردي را كه تازه از «زيارت كربلا» برگشته، يكي از پاهايش از كار افتاده و به كمك عصار راه مي‌رود، اما سرباز عصايش را مي‌گيرد و از راه‌پله‌ها، به ميان جمعيت پرتاب مي‌كند، به پشت ميله‌هاي مرگ، به روي‌ سنگ‌هاي‌ سخت و كثيف، به كمك مفاهيم ذهني بيان كرد؟ چگونه مي‌توان احساس دختران جوان را كه به خاطر ملاقات با اعضاي خانواده‌شان احساس فروشي مي‌كنند، معصوميتِ چشمان‌شان را عرضه مي‌كنند و لبخند شان را، با نگاه دوربين روايت نمود و به تصوير كشيد؟.سخن گفتن در باره اين فاجعه از اساس غلط است، تنها كسي مي‌تواند اين فاجعه را درك كند كه با آن يكي شود و من چقدر خوش‌شانس بودم كه «سرنوشتِ دژخو»  مرا به اين جا آورد تا با فاجعه يكي شوم، با اين «آشنايان غريب»، با «اين دوزخيان روي زمين»، با اين «اتباع بيگانه». بخت با من يار بود كه سربازان دست‌گيرم كردند و به رغم داشتن اقامت به زور مرا به اين جا آوردند كه از در و ديوارش توحش مي‌بارد، به اين‌ «تاريكي و سرماي سخت و در اين دره كه آه و فغان و غوغاي»  زنان و كودكان و مسافران خسته به هيج جا نمي‌رسد؛ به اين‌جا كه در قرن بيست و يك «مرگ‌زنده» جريان دارد و از زمين و آسمان، درها و پنجره‌ها، از ديوارهاي رنگ پريده‌ي كه پر است از خاطره رهگذارن بي‌پناه، از ميله‌هاي آهنين، توالت‌هاي كثيف كه تنها محل قضاي حاجت نيست، محل خواب و استراحت و خوردن غذا نيز هستند، از هر آن‌چه در اين جا رنگ هستي دارد، مصيبت و تيره‌بختي مي‌بارد. اين‌جا فاجعه در اوج است؛ اردوگاه عسكرآباد ورامين «سپاهي ار ارواح سرگردان» را در كام خود فرو برده، خش خش صداي نفس لشكريان اموات كه روي سنگ‌فرش‌هاي خيس و كثيف و تخته‌هاي چوبين سقف توالت بي‌رمق افتاده و آخرين اميدها و آرزوهاي شان را از دست داده‌اند به گوش مي‌رسد، تعفن همه جا را فرا گرفته اين جا «آخرالزمان» است، اين‏جا آخر دنيا است، ايستگاه حساب و كتاب و دنياي مهاجران به پايان مي‌رسد؛ صداي «آژير» خطر كه هر از چندگاه بلند مي‌شود، بر اندام‌ها لرزه مي‌اندازد، جيغ آژير گوش‌ها را مي‌خراشد. انسانيت مرده است، «خدا» حضور ندارد، اين‏جا «مجازات‏گاه» آوراگان «بيگانه» است و فاجعة‌اخلاقي دوراز چشم خدا، اخلاق، انسان، سازمان‌هاي حقوق‌بشر، جامعة‌جهاني و هر آن‌كه با اين فاجعه يكي نيست، اتفاق مي‌افتد. اين‌جا خدا وجود ندارد، اخلاق وجود ندارد، انسانيت بي‌معنا است، تنها چوب و چماق فرمان مي‌راند، مسئولين اردوگاه و سربازان و البته گاهي هم اگر بخت يارت باشد «سكه‌هايِ‌اسكناس» و «چك‌هاي تراول» بالاتر از «سه‌صد هزار تومان» اين امكان فراهم مي‌سازد كه يك‌بار از ديوار مرگ و از «خانه‏اي مردگان» آن‌سوتر بروي، اما هيچ تضميني وجود ندارد كه دوباره به دام نيافتي، اردوگاه هميشه انتظارت را مي‌كشد، همين طور چوب‏ها و چماق‌ها و لگدهايي كه به بدنت عادت كرده‌اند. خدايا به كجا رود اين مسافران؟ چگونه تاب آورم اين شبِ پليد و نا پاك را. وقتي صداي سربازان به گوش مي‌رسد، هراسي مهيب چون نالة محتضران در فضاي تنگ و كثيف مي‌پيچد، در راهروهاي دهشت‏بار كه زندگي جلال و درخشندگي‌اش را به كلي از دست مي‌دهد؛ قيامتي بر پا است، گناهكاران صف مي‌كشند، بعد از اتمام ثبت نام همچون جنازه‌هاي بي‌روح به درون اردوگاه، اين جهنم‌عصر جديد پرتاب مي‌شوند، اين‌جا بخشايش وجود ندارد، فريادهاي «دوزخيانِ‌روي زمين» در دل شبِ هولناك صحراي ورامين و دود اشك‌هاي تلخ «لشكر مردگان» ناپديد مي‌گردند؛ در پشت ميله‌ها، تل «مردگانِ‌زنده» جان‌ مي‌دهند«در رنج بي‌كران خويش»، دلم از اين دنيا مي‌گيرد. روشنفكران، علماء ديني، مراجع مذهبي همگي سرگرم كار خويش‌اند و در بارة اين فاجعه سكوت كرده‌اند، رسانه‌هاي جهاني اين‌جا را از ياد برده‌اند و خدا نيز اين قربانيان را فراموش كرده است.

اكنون ساعت ۳ شب است، پليس‌ها اغلب به خواب‌رفته‌اند، دور بين مخفي اين نماد «سيكلوپيِ» عصرجديد كه چشم دوم سرهنگ است در سالن اصلي فعال مي‏گردد و لشكر ارواح سرگردان، پيكرهاي كرخت و سرد و بي‌روح روي سنگفرش‌ها به چشم مي‌خورند، همه‌چيز به سردي گراييده و دهشت و هراس چند برابر شده است، فضا نفس‌گيراست، سكوتي از سرخستگي و اجبار، سكوتي از روي ترس و وحشت بر همه جا سايه افگنده، زوزه‌اي دهشت‌بار سگ‌هاي هار از دور دست‌ها به گوش مي‌رسد، از ميان مزرعه‏ها، به نظر مي‌رسد سگ‏ها با اين زوزه‌هاي مرگ‌بار خشم و نفرت‏شان را نثار اين «بيگانگان» مي‏كنند، سگ‏ها نيز هار شده‌اند و تشنه‏اي شكنجه و گوشت و خون آوارگان هستند. به گذر نامه‌ام نگاه مي‌كنم، به تاريخ اقامتم كه هنوز چهار ماه باقي مانده است، گذرنامه را در جيب كيف‌ـ‌‌ام مي‌گذارم، چشمم به ديوارها مي‌افتد؛ ديوارهايي كه در آن‏ يادداشت‌هايي چندين ساله «لشكريان اموات» به چشم مي‌خورند، يادگارنويسي‌هاي رهگذران؛ خاطره‌هاي جالب، خاطره‌هاي خنده‌آور، خاطره‌هاي وطن‌پرستانه، خاطره‌هاي كفرآميز، خاطره‌هاي از روي دلتنگي، خاطره‌هاي از سر پوچي و بي‌معنايي، خاطره‏هاي از كار، از افغانستان، از راه‏هاي قاچاقي، خاطره‏هاي از سفيد سنگ، تل‌سياه، و از خود اين اردوگاه، اشعار عاشقانه، آيات «قرآن‌كريم»، شماره موبايل و تلفن و من هم براي تكميل اين ديوارنويسي‌ها آدرس اميلم را بر روي «ديوار خانة مردگان» مي‌نويسم: asadbuda@yahoo.com asadbuda@yahoo.com This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it ؛ خاطره‏ها، محكوميت ما را روايت مي‏كنند و اينكه هر انسان‌افغانستاني در اين اردوگاه و در اين سرزمين محكوم است. آن‌ها «اتباع بيگانه»‌اند، فرقي نمي‌كند  شيعه‌باشد، سني، هزاره باشد، ازبيك، پشتون تاجيك و يا از اقليت‌هاي ديگر. همگي يكسان قرباني فاجعه‌اند. هم ديوارنويسي‌ها اين را مي‌گويند و هم خودم به چشم خويش ديدم كه همان‏گونه كه مرد سالخوردة، پشتون‌ از قندهار بي‌حال و زخمي به زمين افتاده بود، غلام حضرت تاجيك دستش شكسته بود و «آصف» ازبيك از پيشاني‌اش خون‌سرخ جاري بود و صفدر كربلايي هزاره را سربازان از پله‌ها به پايين پرتاب كرده بودند. ديدن اين همه فاجعه، ديدن اين همه قساوت را چگونه مي‏توان تاب آورد و اين شبِ ديجور و ترس‏آور كه فضاي ذهنم را سياه و مرگ‏بار ساخته چگونه به پايان خواهد رسيد؟

سعي مي‌كنم براي خود سرگرمي پيدا كنم تا اين شبِ يلدا كوتاه‌تر گردد. كتاب «موسيقيِ‌آسمان» مجموعه‌ اشعار معنوي گردآوري‌شده توسط «پاتريك‌لودي» را باز مي‌كنم كه در يكي از صفحاتش آمده است:« زندگي چيست؟ رؤيايي كه با مرگ پايان مي‌يابد.هيچ چيز جاودانه نيست، جز كوه‌ها و در ياها». عناوين شعرها را مرور مي‌كنم:«خداي‌ارواح خاموش»، «در يك شبِ‌ظلماني»، «چه كسي مي‌داند عشق چيست؟»، «بودا در جنگل‌خاموش»، « زمانه چقدر هولناك است»، « مادر! مادر! قايقم در اقيانوسِ هستي غرق شد» « من و شما خواهيم رفت»، «چه كسي از اين جهان متفر است؟»، «هيچ چيز جاودانه نيست»، «آهنگِ رقص روح»، «نمي‌توانم  در انتظار مرگ بايستم»  و... . هرچند عناوين اين اشعار جالب‌اند، اما از آن‌جا كه اين اشعار  بسيار معنوي هستند، در اين فضاي‌ظلماني سرشار از وحشت و هراس اردوگاه كه اخلاق و «معنويت» به هيچ گرفته مي‌شود، معنويت، «بي‌معنا»‌ترين چيز به شمار مي‌رود. موسيقي آسمان را در كيفم مي‌گذارم و به جاي آن «تنهاييِ محتضران» نوربرت‌الياس را ورق مي‌زنم، بازهم حس مي‌كنم اين كتاب با آن‌كه به صورت بسيار درخشان‌ فرايند «مرگ‌تدريجي» در تمدن جديد را توضيح مي‌دهد، با حال و هواي «اردوگاه عسكرآباد» كه در آن مرگ نه امر تدريجي، بلكه چون برف‌كوچ است كه يك‌باره هجوم مي‌آورد و زمين‌لرزه‌اي  كه در يك چشم به هم‌زدن ديوار زندگي را ويران مي‌كند، هيچ مناسبتي ندارد. از كتاب نااميد مي‌شوم، كتاب‌را مي‌بندم و به ديوارهاي اردوگاه خيره مي‌شوم، چشمم به خاطره‌نويسي هاي روي ديوار مي‌افتد، به آخرين احساس‌هاي حك‌شده بر ديوار كه آهنگ رقصِ ارواح از آن‌ها به گوش مي‌رسد. به نظر مي‏رسد خواندن «خاطراتِ» ثبت‏شده‏ بر اين «ديوار خانه مردگان» مي‌تواند شب را كوتاه‌تر كند. مي‌بايست با خواندن اين خاطرات ذهنم را مشغول نگهدارم تا شايد اين شب‏ هولناك زود تر بگذرد. اما از كجا شروع كنم، ديوارها، درها، چارچوب پنجره‌ها، همه جا پر است از خاطرات كه آخرين احساس «لشكريان اموات» را منعكس مي‌كنند. نور، كم است، به ديوار نزديك مي‌شوم، در كنار ديوار جوان بيست ساله‏اي را مي‏بينم با «لباس‌كار» و افتاده روي سنگ‌فرش‏هاي خيس و كثيف، آيا او اقعا خواب رفته، بي‏حال است و يا مرده است، آيا او را كشته است؟ آهسته و بي‌كلام از كنارش مي‌گذرم، بالاي سرش روي ديوار بر روي يك كاغ A4 فلشي به چشم مي‌خورد كه در زيرش نوشته است:«قبله»، يعني وقتي در برابر خدا مي‏ايستيد به اين علامت توجه كنيد. آيا اين‌جا خدا وجود دارد؟ آيا اين علامت را تنها از سر دروغ و رياكاري بر روي ديوار نچسپانده‌اند؟ در كنار علامت قبله به اين ياد داشت بر مي‌خورم: «آيا اسلام واقعيت واقعيت دارد؟ ترجيح مي‌دهم كفر باشم، يادگاري رحيمي، از ولايت دايكندي»، بالاي يادگاري رحيمي كسي به اسم «عجب‌گل» نوشته است:«ياالله». ذهنم آشفته مي‏گردد، با خود مي‏گويم شايد تنها خدا بداند كه در اين‌گورستان اخلاق، بر عجب‌گل چه گذشته است! چند متر آن‌سوتر اما يادگاري «جمعه سرخك» به چشم مي‌خورد:«خدايا! تو هم نيستي»، از ياد داشت جمعه سرخك مي‏فهمم كه روزگاري سختي را پشت سر گذاشته است. با خود مي‌گويم اكنون جمعه سرخك كجا است؟ آيا او زنده است؟ آيا خدا به او پاسخ داد كه «هستم؟» در كنار يادگاري جمعه سرخك يادگاري محمد علي را مي‏بينم به اين مضمون:«دو ساعت بعد براي هميشه ايران را ترك خواهم گفت؛ بودن در ايران، مخصوصا اردوگاه عسكرآباد دردي بود بي‌دوا، اين‌جا صداها در اعماق خاموش مي‌شوند، شماره موبايلم را روي ديوار مي‌نويسم، خدايا! از اين بعد به كساني در اين گورستان ارتباطش با همه جا قطع مي‌شود، تلفن بزن»، در اغلب اين خاطرات، افراد از خدا مدد خواسته‌ند و به نحوي با او راز نياز كرده‌اند، اما در اين ميان خاطره‌اي كفرآميزي توجهم را جلب مي‏كند كه كسي بنام  اسكندر روي گچ خط‌خطي كرده است: «كاش من هم يك شماره موبايل داشتم تا روي اين دفترچه‌اي ديواري كه از جنس گچ است شماره آن را به خدا مي‌نوشتم، ولي مي‌دانم كه اين‌جا شهر شيطان است و موبايل خدا در شهر شيطان آنتن نمي‌دهد. من چند بار به خدا تلفن كردم، جوابم را نداد، ديگر هيچ‌گاه به او تلفن نمي‌كنم. من از چشم خدا دور مانده‌ام. او صدايم را نمي‌شنود» سعي مي‏كنم پاره‏اي از يادگاري‏ها را ياد داشت كنم، اما هنگام خواندن و ياد داشت‌ «يادگاري‏هاي روي ديوار» متوجه مي‌شوم كه سرباز كه در كنار پنجره قدم مي‏زند به من مشكوك شده است؛ از ترس به درون جمعيت پناه مي‌برم؛ دو باره وسوسه مي‌شوم بر گردم و خاطرات روي ديوارها را مرور كنم، اكنون حس مي‌كنم به يك منبع عظيم ازخاطرات دست‌پيدا كرده‌ـ‌ام، اين‏جا «خانة مردگان» است، آخرين گذرگاه، واقعي‏ترين و ناب‌ترين احساس‏ها در ديوار اين خانه وجود دارند؛ اكنون اين اردوگاه برايم حكم «غار افلاطونيِ» را پيدا كرده كه بر ديوار آن سايه‌هاي حقيقت نقش بسته‌اند. از كنار اتاق  شماره ۱ مي‌گذرم؛ اين اتاق رو بروي دست‌شويي قرار گرفته؛ عبور از اين‌جا برايم كمي تكان دهنده است، زيرا اول شب وقتي تشنگي بر من فشار آورد از شدت تشنگي از شير كثيف دست‌شويي آب نوشيدم، اكنون كه تشنگي‌ام كمتر شده ياد آن لحظه حالم را به هم مي‌زند. جلو اتاق شماره ۲ مي‌ايستم، دو باره به ديوارها خيره مي‌شوم، دو باره آخرين «ردـ‌نشان»ـ‌هاي لشكريان اموات را مرور مي‌كنم. روي چوكات آهني در سالن، يادگاري بسيار كمرنگ به زبان «پشتو» وجود دارد، كمرنگي و همچنين تاريكي فضاي سالن سبب مي‏شود كه نتوانم آن را بخوانم. فقط در بخش اول آمده: «ده خداي ...،» ادامه‏اش قابل خواندن نيست. در ديوار راهروها يا داشت‌هاي زيادي وجود دارند‍، ناصر نوشته است : «آن روز كه فلك از تو بريده است مرا»، يادگاري علي‏اصغر جالب‏تر است و چيزهاي بيشتري را بيان مي‏كند. او يادگاري‌اش را اين‌گونه نوشته است:«فردا بر مي‌گردم، مقصدي بعدي سفيد سنگ است، اين‌جا برزخ بود، اما فردا از برزخ به دوزخ مي‌رويم، افغانستان صحراي محشر خواهد بود و رستاخيز بعد از مرگ، دو باره زنده خواهم شد، آري، دوباره زنده خواهم شد براي رنج‏بسيار، خدايا! مرا زيستن چه سود؟ من از تو نيستي مي‏خواهم، مرا از شر زيستن برهان!». اكنون حس مي‏كنم، جنس اين ديوار آجر و گچ و سيمان نيست، اين ديوار، ديوار احساس است، ديوار، مرا حس مي‏كند و با من سخن مي‏گويد، اين ديوار تصوير شكستة من است، تصوير شكسته‏ي انسان‌هاي مفلوك و مغضوبِ روي زمين، تصوير مسافران كه از اين‏جا عبور كرده‏اند. اين اردوگاه به معناي واقعي كلمه، همان غار افلاطون است و اين مهاجران زنداني، به معناي واقعي كلمه پديدارهاي حسي، گذرا و ناپايدار كه براي جهانيان ارزش شناختن ندارند. اما بايد اين احساس‏ها را خواند، بايد به زبان اين ديوار گوش داد. چشمم به يادگاري حسين‌داد مي‏افتد كه با خودكار سياه و با خط شكسته نوشته است:

 

فردا بر مي‌گردم، چند روز بعد به خانه ام خواهم بود، اما ديگر خانه‌اي وجود ندارد، بعد از آمدنم به ايران مادرم مرده است. وقتي مادرم نيست كسي به استقبال من نخواهد آمد، سال‌هاي سختي را پشت سر گذاشتم، اما از همه سخت‌تر زماني بود كه شب خسته از كار برگشتم و مرگ مادرم را شنيدم. شنيدن مرگ مادر در اين دنياي غربت سخت است. كاش در دم آخر، آن‌لحظه‌هاي كه مادرم به كام مرگ شتافت در كنارش مي‌بودم تا بر دست‏هاي مهربان و پر مهر مادرم بوسه مي‏زدم، كاش هنگام مردنش سرش را در بغل مي‏گرفتم! او در حسرتِ‌ديدار من چشم از جهان فروبست. پيش از شنيدن مرگش براي او لباس و چادر خريده‌ بودم، مقعنه سفيد عربي و انگشتر عقيق و يك دست كفني، عيد نوروز سال گذشته دوستانم مرا از مرگ مادرم با خبر كردند؛ وقتي به وطن بر گردم، پيش از رفتن به خانه به مزار مادر خواهم رفت و تمام غم‌هاي غربتم را در آن‌جا خواهم گريست، برخاك‌هاي مقدس گورش بوسه خواهم زد. «آه! يادم نرود. بودن در اردوگاه از شنيدن مرگ مادرم هم سخت‏تر بود.» شكنجة اين اردوگاه را فقط مزار مادرم تسكين مي‌دهد، سختي‌ها و شكنجه‌هاي اردوگاه‏ها را مو به مو براي مادرم تعريف خواهم كرد، اگر مادرم مي‌دانست در اين اردوگاه بر من چه مي‌گذرد، نمي‌مرد، حتما براي دل‏داري من زنده مي‏ماند، بعد از مزار مادرم به سراغ پدر تنهايم خواهم رفت، آه! خدايا بعد از مرگ مادرم پدرم چه قدر تنهايي كشيده است، ديگر به ايران بر نمي‌گردم، بهتر است سنگ مزار خاكي مادرم باشم، خدمت‌گار پدرم، تا آواره در بهشتِ ديگران، ديگر اين‏جا بر نمي‏گردم، من از دو باره آمدن به «اردوگاه عسكر آباد» هراس دارم، از اين توهين و تحقيرها و شكنجه‏ها. «آه! يادم نرود. بودن در اردوگاه از شنيدن مرگ مادرم هم سخت‏تر بود.»

يادگاري حسين‌داد، اردوگاه عسكر آباد ورامين، ۲۵/ ۷/ ۱۳۸۵

 

يادگاري حسين‏داد، غمگين‏ترين خاطره نيست، خاطره‏هاي از اين نوع بر در و ديوار اردوگاه بسيار است، و حتي خاطره‏هاي غمگين‏تر از آن نيز وجود دارند. شيرمحمد از ولايت ارزگان، قريه حمزه، روي چوكات در سالن نوشته است:« من نفهميدم كه زندگي چيست؟ ولي بالاخره معني مرگ را فهميدم. مرگ، يعني زنداني‌شدن در پشتِ ميله‌هايِ آهنين اردوگاه عسكر آباد. وقتي به من توهين مي‌شود و من نمي‌توانم پاسخ دهم، اين يعني مرگ، من يادگاري نخواهم نوشت، چرا بنويسم؟ وقتي حتي خدا يادگاري‌ام را نمي‌خواند» جميل تاجيك مي‌گويد: « خدايا كاش زود تر از اردوگاه عسكرآباد برويم» و مقبول جگرخون در كنارش نوشته: « فردا سفيد سنگ، و ديگر چه؟»، احمد حسين زيرش نوشته:«ديگر هيچ!» تقي، شعر ناصر خسرو را تحريف كرده و نوشته: «خدايا راست گويم فتنه از تو است/ ولي از ترس نتوانم جغيدن/ اگر ريگ به كفش تو نباشد/ چرا «افغاني» بايد آفريدن» و محمدرضا با خودكار نوشته: «از همة كساني كه گذرش به اين اردوگاه مي‌افتد خواهشمندم كه نام «خدا» و «مادر» را در اين ديوارهاي كثيف ننويسند، زيرا خدا و مادر مقدس‌تر از آن است كه نام مبارك شان را در اين ديوارها بنويسم.»، حسين نوشته است«دوستان عزيز ديوارهاي تهران ما را ساخته‌ايم، ديوارهاي اين اردوگاه ساختة دست ما است، اكنون اين ديوارها ما رازنداني كرده است، ايران بعد از جنگ را ما آباد كرديم، ساختمان‏ها شيك و آسمان خراش‏هاي تهران را. اما امشب اردوگاه عسكر آباد شلوغ است، امشب در اين شهر كه ما آن را ساخته‌ايم و در اين كشوري كه با خون و كار ما آباد شده، براي ما حتي جايي براي نشستن هم وجود ندارد!»، با خود مي‌گويم اين گفتة حسين چقدر شبيه گفته بنيامين است كه مي‌گويد «هيچ تمدن وجود ندارد كه بر توحش آدمي شهادت ندهد». كاش مي‌توانستم اين يادگاري ها را بيشتر بخوانم، كاش مي‏توانستم تمامي اين ‏خاطرات را بنويسم، كاش مي‏توانستم با «ديوار خانه مردگان بيشتر گفتگو كنم!»، در اين‌جا انواع خاطره‌نويسي وجود، ملي، سياسي، اخلاقي، كفرآميز، عاشقانه و هر آن‏چه كه در تخيلت عبور كند، از اين‌جا دلتنگ‌ترين انسان‌هاي روي زمين عبور كرده اند.

 شب آهسته آهسته مي‏گذرد. هنوز صداي سگ‏ها را از دور دست‏ها مي‏شنوم. صبح از راه مي‌رسد. صداي آذان بلند مي‌شود: الله اكبر، الله اكبر، رستاخيز عظيم است اين‌جا. مردگان، در  اين گورستان به نيايش بر مي‌خيزند، به دعا و مناجات. آژير خطر با تكبير اذان در هم آميخته و سكوت‏مرگ‏بار اين شب هولناك را در هم مي‏شكند. جنازه‏هاي بي‏روح به پاخاسته‏اند، نمي‏توانم اين وضعيت را توصيف نمايم، تنها يك خيال‏پرداز آخرالزماني مي‌تواند اين وضعيت را به تصوير بكشد. زمين دهان گشوده، ارواح مي‌رقصند، مردگان به اين سو و آن‏سو مي‏دوند، براي وضو گرفتن و انجام نماز. خدايا! اين همهمه‌ي كه به گوش مي‌آيد صداي دعا و مناجات است يا آهنگِ رقص ارواح؟ ديگر گيج شده‌ام، هيچ نمي‌دانم. اين تصوير گيج‌كننده و آكنده از وحشت و اندوه، مرا به ياد «عكاسي از ارواح»  مي‌اندازد كه «وولويچ» عكاس معروف در آن تصاوير اموات را به صورت تودة مبهم براي جمعيتِ سوگوار نشان مي‌دهد. دو باره در واقعي بودن اين كابوس دچار ترديد مي‏شوم، حس مي‌كنم سكانس آخر فيلم «من متهم مي‌كنم» ساختة «آبل‌گانس» است و من كسي كه همچون «ژان‌دياز» قهرمان اين فيلم مشاعرم را از دست داده‌ام و در عالم رؤيا رستاخيز مردگان را روايت مي‌كنم و مرگ خورشيد را. شايد آبل‏گنس نيز مثل من روزي از «خانه مردگان» گذر كرده باشد و شايد به همين دليل در سكانس آخرفيلم «من متهم مي‏كنم» وضعيتي را روايت مي‏كند كه وقتي ژان دياز رؤيايي خويش را براي مردم روستا روايت مي‌كند، ابر تيره و عظيمي پشت سر آن‌ها ظاهر مي‌گردد و هيكل‌هاي شبح مانند معجزه‌آسا از زمين بيرون مي‌آيند، خسته و خاك آلود، پوشيده‌شده در باندهاي تكه‌پاره، عده‌اي لنگ، برخي نابينا، همگي تلو تلو خوران، ميدان نبرد را ترك كرده و جاده‌هايي را به مقصد روستاهایی نامعلومي در پيش مي‌گيرند. شايد به همين دليل است كه «ژان‌دياز» قهرمان فيلم پس از نقل رؤيايش خورشيد را متهم مي‌كند كه بي‌مصرف در دل آسمان ايستاده و نظاره‌گر جريان جنگ است، و آن‌گاه مي‌ميرد. اين در هم‏ريختگي آوارگان و اين صحنه دهشتناك دقيقا همان «پرترة يهوديِ سرگردان» از مجموع تصاوير «اپينال» را تداعي مي‌كند كه اين جملات در آن به چشم مي‌خورد:« پنجاهمين بار است كه دور دنيا را مي‌گردم، با اندوهي شديد پاي در راه نهاده‌ام و از روز تصليب مسيح تا كنون شب روز در آوارگي به سر مي‌برم.» آيا اين‌ها زنده‌اند؟ آيا آن‌چه در پردة ذهنم مي‌گذرد واقعيت دارد؟ آيا اين تصوير همان تابلوي «منين گيت در نيمه شبِ» ويل لانگستاف نقاش و هنرمند استراليايي نيست كه در آن هيكل‌هاي مات و شبح‌مانند خارج از شهر در پرتو نور كمرنگ ماه، به سمت در خروجي روان هستند كه احتمالا به برزخ يا دوزخ منتهي مي‌شود؟ بي‌گمان شاهد يكي از غم‌بارترين صحنه‌هاي رنج انسان هستم؛ رنج كه قابل بيان نيست و انسان­را دیوانه می­کند. اين‌جا اردوگاه عسكر آباد است، خانة مردگان. آن‌چه مي‌بينم تجسم عيني تابلوي نقاشي«بي‌خانمانان»‌ اثر «لوديگ ميدنر» يهودي است، روايتي است از يك شب غم‌آلود و تيره، فضاي آخرالزماني زندگي مردان فروشكسته و لحظاتِ دوزخي يك فاجعه‌اي اخلاقي و انساني كه تنها ارمغان آن مرگ روح است، مرگ‌اخلاق و انسانيت. جمعيت خسته از روي سنگفرش‌هاي كثيف و سرد بلند مي‌شوند، براي وضو گرفتن، براي نماز خواندن، صداي نفس‏هاي خسته‏اي مهاجران زنداني را مي‌شنوم كه از عمق دل مي‌گويند: الله اكبر! به صداي پير مرد كه ديشب سربازها از پله پنجم روي سنگ‌ها انداخته بود گوش مي‌دهم، صداي لرزانش به گوش مي‌رسد«الحمدلله رب العالمين، الرحمن الرحيم، ملك يوم الدين، اياك نعبد و اياك نستعين»، آيا خدا صداي او را مي‌شنود؟ آيا او درست مي‏گويد كه خداوند« رحمن و رحيم» است، پس چرا به او رحم نمي‏كند؟ آيا خدا انتقام او را خواهد گرفت؟ به ياد خاطرة اسكندر مي‌افتم كه مي‌گفت:« اين‌جا شهر شيطان است و موبايل خدا در شهر شيطان آنتن نمي‌دهد»، با خود مي‌گويم خدا نيز اين مردم را فراموش كرده است، خاطرة «شير محمدارزگاني» را روي ديوار مي‌بينم : چرا يادگاري بنويسم؟ يادگاري‌ام را خدا هم نمي‌خواند.»، ساعت ۸ در اردوگاه باز مي‌شود، مردان و زنان و دختران همچون توده «مردگان» سيل‏آسا به سمت پنجره هجوم مي‌آورند و هركس همچون «اورفئوس» در اين دوزخ عسكرآباد به دنبال «اوريدوس» مي‌گردند، سربازي به من اشاره مي‌كند، ديشب چه كار مي‌كردي؟ مي‌گويم هيچ‌كار، چه مي‌نوشتي؟ به خانواده ام در افغانستان نامه مي‌نوشتم. به صورتم سيلي مي‌زند. ديوار خانه مردگان به صدا در مي‌آيد ،آواز خاطره كفرآميز جمعه سرخك در گوشم طنين‌انداز مي‌شود كه«خدايا! تو هم نيستي»، يادگاري بنيادگل در پيش چشمم مجسم مي‌شود كه تاريخ را بر عكس نوشته است، همچون تقدير باژگون انسان افغانستاني، يادرگاي جميل تاجيك و... .اين‌جا كجا است كه مرگ و نيستي مي‌بارد؟ اين‌جا كجا است كه در كسوفِ اخلاق فاجعة‌انساني مي‌درخشد؟ اين قطعه شعر برشت را با خود زمزمه مي‌كنم« به ياد آر تاريكي و سرماي سخت را، در اين دره كه آه و فغان و ناله و غوغا است» كاش مي‌توانستم آن‌چه را ديدم و شنيدم روايت كنم، اما روايتش ممكن نيست، من، تقصیری ندارم، هيچ‏كس نمي‏تواند اين فاجعه را روايت ‏كند، حتي خدا نيز در باره اين فاجعه سخن نمي‏گويد. گفته‌هايم را با شعری از «ويلفرد اوئن» به پايان مي‌برم، شايد اين شعر بهتر منظورم را بيان كند« در آن‌جا خفتگان نالان بر هم انباشته شده بودند/ فر و رفته در خويش/ حتي دستي نمي‌جنباندند/ شايد مرده بودند/ آن‌گاه كه ور انداز شان مي‌كردم يكي شان از ميان بر خاست/ با چشمان بي‌حركت و چهره‌اي ترحم‌انگييز به من خيره شد/ دستان ضعيفش را گويي به دعا بلند كرد/ چشمان‌اشك‌بار و لبخند بي‌روح او به من فهماند كه در «دوزخ» هستيم.»                        

یک خاطره ازا ردوگاه رفتن یکی از همشهری ها

دیروز صبح باران به شدت می بارید دودله شده بودم که به کار بروم یا نه باالاخره تصمیمم را گرفتم که سرکار بروم ، همیشه کیسه حامل کارت شناسایی و یک دفترچه همراه خود حمل می کردم ولی آن روز چتر همراهم برداشتم ویک لحظه غافل از این که کارتم را بردارم ، اکنون سرکاررسیده بودم در خیابانی در همان نزدیکی ناگهان ماشین پلیس پیشم سبز شد، صدای از درون ماشین : افغان کارتتو بده با لحن خشن بدون اینکه کدام چیزی دیگری بگوید.

ناگهان به یادم آمد که کارتم همراهم نیست ، گفتم کارتم را فراموش کردم همراهم بیاورم


پلیس با لحن خشن گفت سوارشو افغان من نسبت به لحن خشن واکنش نشان دادم ولی نزدیک بود که در همان ابتدای داستان مرا لت و کوب کند باالاخره سوار ماشین شدم مرا در کلانتری درهمان نزدیکی بردند فراموش کردم بگویم در مسیر راه ماشین در گل نشسته بود من را مجبور کرد ماشین گلی را در بین گل هل بدم  تمام لباسهایم گلی و خس شده بود هوا هم بارانی و سرد شده بود ماشین پلیس در حیاط کلانتری توقف کرد چند تا سربازی در حال گشت و گذار بود چندین تا متلک پراند یکی از آنها که در حال جارو کردن حیاط و راهرو بود تمام صورتش را کج ماکوج کرد گفت هی افغان کثافت اگر داخل بیائی سرتو می برم من از شدت سرما در حالیکه باران هم درحال باریدن بود لباسهای خس و گلی شده با خود می لرزیدم سه ساعت در زیر باران و سرما مجبور شدم بایستم و هرکدام از سربازان که می گذشت زخم زبانی می زد بالاخره ساعت 1:30 بعد از ظهر شده بود در برابر سرما به شدت بی طاقت شده بودم به رئیسش که در کنار پنجره نزدیک به حیاط نشسته بود گفتم: می بینی که هوا بارانی و سرد است چرا نمی گذارید حد اقل داخل راهرو بیایم.

با طعنه گفت چند لحظه صبر کن خانه خاله ات می فرستم. خیلی ناراحت بودم هزاران فکرجارباجور از سرم می گذشت ساعت 23 بعد از ظهر بود که دوتا افغانی دیگر را هم آوردند هردو از سرکار دستگیر شده بود لباسهایش این را نشان میداد یکی از آنها چهره خلی نگران و مضطرب داشت بعد از لحظه ای پرسیدم که چه شده چرا اینقدر در فکر و نگران است.

از کارش و پولش که همه سرصاحب کارش مانده گفت: من چندین ماه است که انجا کار می کنم یک قران پول نگرفته ام و کارت هم ندارم چگونه پولم را بگیرم .

اما آنیکی دیگه مقدار شادتر بود از او پرسیدم که کارت دارد یانه گفت من پاسپورت دارم ، گفتم چرا شما را گرفته گفت من پاسپورتم را نشان ندادم، می روم در ااردوگاه کمربندی قم پاسپورتم را نشان می دهم اگر اینجا نشان میدادم هیچ تضمینی نبود که پاسپورتم را پاره نکند.

باالاخره سه نفر شده بودیم ، فراموش کردم بگویم آنها یکش از جلریز و دیگری از دایکندی بودند.

ساعت 2:30 بود ما ،را  سوار ماشین پلیس کردن تا ما را به اردوگاه انتقال دهند در مسیر راه پلیس موبایل یکی از مارا گرفت مشغول بررسی مححتوای آن شد و از قیمت و چند چون آن پرسید، حافظه اش را بیرون آورد به نظرم جای در همان زیر صندلی اش انداخت گوشی را پس داد و گفت رمش گم شد من گفتم به رم گوشی چه کار داشتی؟ ناگهان پلیس سرش را برگرداند و داد زد خفه شو افغانی آشغال و کثافت، بی مصرف واسه من حرف می زنی من چند کلمه ای هم گفتم ولی او را نتوانستم همراهی کنم او بعد از گذشت ده بیست دقیقه در بین ماشین در مسیر راه همین طور چیزهای توهین آمیز و تحقیرآ میزی می گفت از جمله اینکه شما افغانی ها همانند انگل چسپیدید به ما ایرانی ها وقتی که ایرانی می آیید با مزد کم در مرغداری های و سنگبری ها کار می کنید بعد همان سنگ و مرغ را به کشور خودتان صادر می کنیم . به ما نگاه ما عراق را شکست دادیم امروز کشور پیشرفته و مترقی هستیم با شما افغانی ها هرکاری که بکنیم می توانیم هیچ قدرتی و هیچ کسی هم نیست که به  ماچیزی بگوید و یا از شما طرفداری کند ، در اخیر من سکوفت کردم به فکر افتادم راست می گوید در طول سالهای مهاجرت صدها مهاجر بی گناه و بی پناه کشته شده اند خبرش درهیج جای درج نکرده اند و کوچکترین حمایت از مهاجرین هم نمی شود چه سود که من با او به بگو مگو بپردازم .

باالاخره به اردوگاه رسیدم در جلو در اردوگاه  زن و بچه و پیر مرد و بعضی گریان و نالان و منتظر ایستاده بودند غم از چهره هایشان می بارید هروقتی که در ، اردوگاه باز می شد سربازی دیده می شد همه هجوم می بردند تا شاید خبری از مفقود شده اش شده باشد ولی سرش به سنگ می خوردند بالت و کوپ پلیس روبرو می شدند در اردوگاه باز شد ما را در راهرو اردوگاه در مقابل در وردی سالن تفتیش کردند سربازانی که در آنجا بودند بدتر از کلانتری ، بدنم را گشتند موبایلم را به گوشه ای پرت کرد و چیزهای که در جیبم بود همه در سطل آشغال ریخت این برو آن بر هل می داد، صدای ناهنجار نفرت انگیز برفضای راهرو حاکم بود از در و گوشه ی صدای داد و بیداد و جواب مشابه ، خفه شو افغانی کثافت .

رفیقم که پاسپورت داشت همراه ما بود و خوشحال که با نشان دادن پاسپورتش آزاد می شود پاسپورتش را از جیبش بیرون آورد پلیسی که ما را تا اردوگاه آورده بود گوش صاحب پاسپورت را کشید و گفت افغانی خر من گفتم که چرا خم به ابرویت نیاوردی پاسپورت داشتی به نگهبان اردوگاه گفت یک حالی از او بگیرد که فراموش کند پاسپورت دارد من گفتم این چه بی قانونی است که با پاسپورت هم اذیت و توهین و زندانی می کنید.

بازهم عنکرالاصوات در حضور رئیس ومخلفات مقامها دستش را به آلتش برد گفت به اینم کرده که پاسپورت داره و ادامه اش با چندین تا فحش و ناسزا ختم شد. رئیس لبخندی زد گفت همشون را در اتاق شماره 4 که مخصوص با مدرکها بود زندانی کنند با لگد و ضرب چماق مارا وارد اتاق کردن، وارد اتاق شدم فقط دوتا پاکستانی که قاچاقی می خواستند از ایران به طرف ترکیه بروند دستگیر شده بودند با آنها به زبان انگلیسی به صحبت پرداختم که بازهم صدای فحش و ناسزا از بیرون شنیدم فهمیدم که بازهم افغانی آورده است همان وضع که ما گذراندیم آنها هم گذراند با لگد و چماق آنها را نیز وارد اتاق شماره 4 کردند آنها دو نفر بودند اما با کت و شلوار مرتب از ظاهرش معلوم بود که محصل است با همدیگر سلام و علیک کردیم و به معرفی همدیگر پرداختیم بله همان طور که حدس می زدم آنها دانشجو بودند. یکیش دانشجوی دانشگاه قم سال دوم زبان و دیگری اش فارغ التحصیل در رشته اقتصاد از دانشگاه مفید ، از آنها جویا شدم که چه شد که به دام افتادند.

یکش گفت پاسپورتم در خانه جا مانده فقط یک همین روز پاسپورتم را فراموش کردم و به دام افتادم دیگری گفت من تازه فارغ التحصیل شده ام پاسپورتم وقتش کمی گذشته ولی کارت دارم گم شده است از تهران به قم آمده ام دنبال مدارک دانشگاهی ام و دارم به افغانستان می روم او هم نگران و در فکر بود شاید با خودش فکر می کرد چگونه دوباره دنبال مدارکش بیاید و شاید هم عصبانی از رفتار توهین آمیز و تحقیر آمیز که پلیس می نمودند.

باالاخره شب شد بعد از چندین بار تقاضا برای رفتن به دستشوئی و وضواز سربازان عنکرالاصوات که هربار با جواب خفه شو افغانی کثافت ، روبرو می شدیم.

باالاخره در را بازکردند با سیات و سروصدا و چماق به دست مارا اجازه دادند رفع زحمت کنیم، اتاق که با پتوی عسکری فرش شده بود خیلی سرد بود ، لباسهایم با حرارت بدنم تازه خشک شده بود نمی دانم ساعت چند شب بود عنکر الاصوات ها به تعداد هرنفر یک نان لواشی داد، نان را زهر مار کردیم لحظه به لحظه سربازان پشت میله های در به تهدید و فحاشی می پرداخت.

شب سرد و فراموش نشدین بود لحظاتی باهم در باره وضع مان و مهاجرین صحبت کردیم به یاد یهودیان می افتادیم که در چنگ نازیهای المان گرفتار بودند وضع خود مان را با یهودیان آن دوران مقایسه می کردیم و رژیم دیکتاتوری دینی را به نظام نژاد پرستانه هتلری ، آنها می گفت نه فاجعه از آن بالاتر است یهودیان قتل عام می شدند ولی ما چندین بار زنده شده کشته می شویم به ملت ، کشور، فرهنگ... ما توهین می شوند به ما از سگ پست تر رفتار می کنند هیچ رسانه ای خبری از وضعیت ما خبر تهیه نمی کنند فجایع انسانی عجیب غریبی پنهانی و مداوم رخ می دهند. این فاجعه تازگی ندارد چندین سال است که قربانی آن افغانی ها هستند.

متاسفانه دولت ما هیچ راه حل اساسی که منجر به پایان بخشیدن به این فاجعه باشد نمی سنجد فقط در حد تبلیغات و صوری وزیر جابجا می کند و بس چند سال پیش دولت وعده سپرد که به مهاجرین برگشتی زمین برای سکونت بدهد و کار فراهم کند انبوهی از مهاجرین با شور و اشتیاق از کشوری برگشتند اما دولت به هیچکدام از وعده هایش صادق نبود و عملی نکرد نه زمین داد و نه کاری برا شان فراهم کرد.

لذا مهاجرین نومیدانه به سوی کشورهای همچون ایران و پاکستان مراجعت کردند.

ایران از موقعیت کنونی سوء استفاده کرده هرگونه برخورد غیر انسانی و غیر اخلاقی-دینی را برملت رنج کشیده و ستم دیده افغانستان روا داشتند.

 

ما میراث جنگ و جهاد و قربانی اعتقادات خود مان هستیم سرزمینی که روزی پرافتخار ترین سرزمین بود ، دانشمندان همچون ابوعلی سینا، فارابی بلخی، مولانابلخی، سنایی غزنوی... و صدها انسان متفکر دیگر داشت چه شد که امروزه آن ملت دچار این درد و رنج اند همه در شعله یک آتش با هرعقایدی که هست می سوزند.

بنی آدم اعضای یکدیگر نیست ///که در آفرینش ز یک گوهر نیست

چو ایرانی از آتشش کرد خلق/// دیگر خلق را کرد از خاک و خلق

بازهم برگردم به زندان آتشیان ، صبح شد مادر پیرم منتظر پشت در بیرون ، کارتم را آورده بود نگران و مضطرب چشم به در اردوگاه دوخته بود کارتم را تحویل داده بود ولی ساعت ها گذشت خبر از آزادی من نبود نمی دانست که این داخل چه خبر است قلم قادر به بیان این فجایع نیست هیچ کس جزآنانی که تجربه کرده اند قادر به درک این فجایع نیستند اسم من را صدا زدند من گفتم بله جواب شنیدم، زهر مار، بعد از لحظه در را باز کردند همگی که دارای مدرک بودیم با سروصدا و لت کوب مارا به اتاقی که مدارک بررسی می شد برندن با خشونت رفتار می کردند هرکدام مدارک شان رسیده بود با چند تا فحش و ناسزا بررسی می کردند نوبت به من رسید کارتم در دستش بود نگاهی به کارت کرد و باز نگاهی به صورت من کلاه به سرم بود گفت: کثافت کلاهت را بردار چرا کارتت را همراهت نمی یاری ؟ گفتم: امروز فراموش کردم کارت که در جیب جا نمی شود باید با خودش حمل کرد از طرف دیگر شما قانون را رعایت نمی کنید اشاره کردم به برادری که پاسپورت همراهش بود و دوماه وقت داشت گفتم ایشان پاسپورت همراهش هست گرفتید، حرفم ناتمام مانده بود از جایش برخاست  داد زد خفه شو افغانی خر برام زبون در آوردی ؟ به سرباز امر کرد مرا ببرد در بازداشتگاه تنبیه کند که چرا حرف زده ام سرباز مرا با همان روال همیشگی به زندان انفرادی انداختند. چند تا چماغی هم نصیب من شد.

در و پنجره اتاق باز بود فقط میلگرد های جوش داده بود و به شدت سرد بود با خود از سرما می لرزیدم لحظه ی سرما را فراموش کردم چشمم را به درو دیوار اتاق دوختم به سنگ و گچ و آجر اتاق در دلم می گفتم چه قدر بی وفا هستید روزی ما شمارا به این شکل در آوردیم تزئین کردیم اما امروز در آن در بند هستیم به ما نظاره گر هستید.

ساعت های 9 صبح بود دوباره صدا کردند مرا به اتاقی بررسی مدارک بردند دوتا کسی که در آنجا مدارک را در کامپیوتر بررسی می کردند مشغول تهیه توجیهیه ی که افغانی با پاسپورت را رد مرز کرده بود توجیه نامه می نوشت  از شیشه ی که در بین ما قرار داشت توانستم متن نامه را بخوانم و از توضیحاتش به یکدیگر متوجه شدم که نامه را به مقام های بالاتر می فرستد تا توجیه کند که افغانی با مجوز اقامت رد مرز کرده است این بار من سکوت را اختیار کردم تا مبادا مرا رد مرز کند مادرم و برادرهای کوچکم که تنها خر ج آور و کارگرش من بودم در امان خدا بماند.

اگر نه خیلی خوشحال و رئیایی بود برگشتن به کشو.

باالاخره مراآزاد کردند سربازان می خواست دستشویی را تمیز کنم بعد آزاد کند ولی چند نفر دیگر چند لحظه پیش تر از من آزاد شده بود گفت آنها دارند تمیز می کند با لگد از در ورودی به راهرو به بیرون پرتم کردند در بین حیاط مهاجرین در چندین تا صف آماده بار زدن بودند چشم به برادری که پاسپورت همراهش بود افتاد او نیز در جمع آنها بودند. به نشانه خداحافظی دستی تکان دادم او نیز با سر اشاره ی کرد من از در بیرون آردوگاه خارج شدم بازهم همان آنبوه خانواده های مهاجر افغانی نگران و نالان هریک کارتی به دست در پشت در اردگاه منتظر ایستاده بودند
:

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت

‌طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌اي كه تهي بود، بسته خواهد شد

و در حوالي شبهاي عيد، همسايه‌!
صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت
‌و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،
منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده

‌منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پر بود

به هرچه آينه‌، تصويري از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است

‌اگر به لطف و اگر قهر، مي‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر، مي‌شناسندم

‌من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهي بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

‌اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته‌بالي‌ام اينجا شكست طاقت نيست
‌كرانه‌اي كه در آن خوب مي‌پرم‌، آنجاست

‌مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌
مگير خرده‌، كه آن پاي ديگرم آنجاست‌

شكسته مي‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بي‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از يك ستاره سر ديدي‌
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي‌

تويي كه كوچه غربت سپرده‌اي با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌اي با من

‌تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم
‌تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم‌

اگرچه مزرع ما دانه‌هاي جو هم داشت
‌و چند بته مستوجب درو هم داشت

‌اگرچه تلخ شد آرامش هميشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لايق سنگيني لحد بودم

‌دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ‌، عزيزان‌! بغل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم رفت

‌به اين امام قسم‌، چيز ديگري نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگري نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌
و مستجاب شود باقي دعاهاتان

‌هميشه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

شعر از محمد کاظیم شاعر افغانستانی.

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 23:28  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

از ادامه سیاست(عبدالرحمن )جلوگری کنید!

   با آمدن فصل بهار جنگ عظیم درراه است!

پارسال کوچی ها با هجوم خود مردم بهسود را غافیل گیر کرد و چندین نفر بیگناه را کشت و خانه های چندین روستا را آتش زد ومردم بهسود را مجبور به ترک خانه ها وروستا های شان کرد که در این جنگ ناعادلانه چندین کودک بیگناه هم در راه مدرسه کشته شد همچنین چندین نفر دیگر در سر کشت وکار و جلوی در خانه خودبدست کوچی ها بقتل رسید مزارع مردم نابود شد این همه اتفاق ظرف چند روز افتاد اما دولت افغانستان هیچ کاری

 

برای مردم بچاره بهسود انجام نداد و نیرو های را هم که برای میانجی گری فرستاده بود معلوم شد که آنها نیز برای جانب داری از کوچی ها آمده. مردم هزاره جات که ازاول حکومت نوپای افغانستان خود راتابع حکومت مرکزی اعلان کرده بود انتظار چنین رفتار ناعادلانه را ازسوی دولت کرزای نداشتند بخاطر همین یک قشر بزرگ از جامعه افغانستان کم کم ازدولت مرکزی دل سرد شد که درنتیجه آنها دوباره به مقامات محلی روآوردن و به فکر دفاع از سرزمین ومال وناموس خود شدن مردم هزاره جات که دیگر دولت مرکزی را برای امنیت خود کفاف نمی دانند تصمیم گرفته امسال هر خانوار حد اقل یک اسلیحه سبک وهر روستا حد اقل یک اسلیحه سنگین تهیه کند که انکار برای مردم که بسختی خرج زمستان خودرا تهیه می کند کمی دشوار است چون حد اکسر این خانوار ها توان خرید اسلیحه را ندارد ازطرف دیگر هرچی اسلیحه درهزاره جات بود ازسوی دولت جمع آوری شد مردم هزاره جات مجبوراست سلاح مورید نیازخود را از بیرون ازهزاره جات فراهم کنند که این کار خیلی دشوار است چون اکسر ولایات هم جوار هزاره جات ازمردم پشتون است که آنها نیزاز قوم خود یعنی کوچی ها حمایت خواهد کرد و هر گز حتی با قیمت بالا هم به مردم هزاره جات اسلیحه نخواهد فروخت . ازطرف دیگر کوچی ها که پارسال در اکسر مناطق هزاره جات نتوانسته بود نفوظ کند امسال میخواهد هر طور که شده از مرز های هزاره جات عبور کنند وخود را به چراگاه ها ی که ادعا میکنند مال آنها است برسانند بخاطر همین آنها نیز برای قوی کردن نیروی خود میخواهند نصف یا بیشتر از بار شتران خود را از مرمی و مهیمات پر کنند. برعکس مردم هزاره جات برای آنها تهیه اسلیحه ومرمی خیلی آسان است چون آنها می توانند با فروش یک یا چند تا از گوسفند خود از بازار آزاد پاکستان اسلیحه بخرند و همچنین آنها ازطرف بعضی احزاب پاکستان ویا از طرف گروه طالبان رایگان اسلیحه دریافت میکنند وحتی طالبان برای محافطت از آنها نیروی کمکی انسانی هم بقالب کوچی خواهد فرستاد .انتظار میرود با آمدن فصل بهار کوچی ها بطرف هزارجات لشکر کشی خواهد کرد مردم هزاره جات هم مجبور است از مال و زن و فرزند خود دفاع کنند و به هر طریق که شده حتی اگر نان شب هم نداشته باشه اسلیحه تهیه خواهند کرد تا در مقابل کوچی ها مقاومت کنند واز مال وناموس خود دفاع کننداز این رو جنگ عظیم بین مردم هزاره جات وکوچی ها روخ خواهد داد که بدون شک دولت افغانستان هم دست به هیچ کار نخواهد زد چون این جنگ به نفع دولت کرزای است با نزدیک بودن انتخابات کرزی میتواند بخوبی ازاین فرصت استفاده کند و انتخابات را چند ماه عقب بیندازد. روشن فکران و طرف داران صلح که میخواهد جنگ در افغانستان نباشد باید چاره اندشی کند تا از این جنگ جلوی گری شود اگر ازاین جنگ جلوی گری نشود یک فاجعه انسانی در مناطق محروم هزاره جات روخ خواهد داد.

کوچ اجباری دیگری در راه است؟

مردم میخواهند هر روز با هجوم عده ای به نام کوچی که مسلح اند و با هزاران گوسفند و بز و شتر، در حالی که اسناد جعلی جلادان تاريخ را بدست دارند مواجه نشوند. آنان می خواهند اسناد جعلی صادر شده توسط جلادان و فاسدان تاريخ مانند نادر و هاشم و محمود و محمد ظاهر باطل اعلام شود و ديگر کابوسی به اين نام نباشد.

پنج شنبه 29 ژانويه 2009

: سال ها و دهه هاست که عده ای با نام کوچی، با پشتیبانی حکومت های ظالم ، در حالی که اسناد جعلیِ امضا و مهر شده توسط جلادان تاريخ معاصر افغانستان را بدست دارند، ادعای مالکيت زمين های باشندگان مناطق مختلف افغانستان را می کنند. هر سال باشندگان اصلی اين مناطق که بيشتر کشاورز هستند، شاهد هجوم و تاراج اين عده می باشند و در سال های اخير اين تاراج همراه با کشتار، افزايش چشمگيری يافته است. اکنون دو سال پياپی است که آنان به مناطقی مانند بهسود حمله کرده و علاوه بر کشتار، چپاول و تخريب دارايی های مردم، هزاران تن را مجبور به ترک خانه و کاشانه ی خود می کنند.

از سویی آنان و نمايندگان آنان مانند حشمت غنی احمدزی برادر واپسگرا و متعصب معروف اشرف غنی احمدزی ادعا می کنند که آنان فقير ترين مردم افغانستان هستند و از سویی ديگر با هزاران مال و گوسفند و بز و شتر خود که ارزش آن بارها بيش از دارايی مردمی مانند مردم بهسود می شود، اسناد جعلی مالکيت را پيشکش می کنند و پشتيبانی مقامات بلندپایه ی افغانستان را با خود دارند. هجوم مسلحانه ی اين افراد به بهسود سال گذشته باعث کشته شدن چندين تن به شمول کودکان و کهنسالان شد و هزاران تن از خانه و کاشانه رانده شدند. حتا در ماه جون سال گذشته سه جوان يک خانواده توسط آنان مثله شده و جسد آنان در مناطق اطراف بهسود رها شد.

مقامات بلندپايه افغانستان مانند فاروق وردک عضو باند گلبدين حکمتيار در هماهنگی با گروه واپسگرای خود، طالبان و گروه حشمت غنی احمدزی و اردوی ناملی افغانستان به رهبری رحيم وردک که خود در گفت و گو با تلويزيون طلوع به رابطه با سازمان جاسوسی پاکستان اعتراف کرده بود، بصورت رسمی و غير رسمی از هجوم مسلحانه و تاراج و جنايت در بهسود حمايت کردند. حامد کرزی رييس جمهور فاسد افغانستان که حکومت او متشکل از ناقضان حقوق بشر، دزدان و قاچاقچيان مواد مخدر است، هياتی فرمايشی را برای حل و فصل ماجرا (گویی جنايتی رخ نداده است) به منطقه اعزام کرد که با تعلل و تاخير به مهاجمان فرصت بيشتر برای ادامه ی کشتار و تاراج و کوچ اجباری داد.

اکنون نگرانی ها درباره ی تکرار کشتار و کوچ اجباری در مناطقی مانند بهسود افزايش يافته است. اضطراب و نگرانی ميان کودکان و زنان و مردان به وضوح وجود دارد.

چاره چيست؟

 

چگونه می توان مانع از هجوم به خانه و کاشانه شد؟

به حکومت فاسد کرزی و وزارت دفاع و داخله اش که خود از مهاجمان دفاع می کنند اعتماد کنند؟

سلاح بدست بگيرند در حالی که خود از نخستين کسانی بودند که به دولت اعتماد کردند و به اميد زندگی ديگر اگر سلاحی داشتند را تحويل دادند و در مقابل آنان اکنون مهاجمان مسلح اند؟

گناه تو چیست!!!

با هراس از حمله ی انتحاری آدمکشان طالب تظاهرات و راهپيمایی کنند؟

آرام بخواب

مردم دنبال راهی می گردند که آرامش داشته باشند و هر روز با هجوم عده ای به نام کوچی که مسلح اند و با هزاران گوسفند و بز و شتر، در حالی که اسناد جعلی جلادان تاريخ را بدست دارند مواجه نشوند. آنان می خواهند اسناد جعلی صادر شده توسط جلادان و فاسدان تاريخ مانند نادر و هاشم و محمود و محمد ظاهر باطل اعلام شود و ديگر کابوسی به اين نام نباشد.

     آخرین خواب به کجا چنین شتابان!  


گزارش تلویزيون لمر از آنچه سال گذشته در بهسود گذشت


رحيم وردک از ارتباط با آی اس آی تا وزارت دفاع افغانستان

کنار کشيدن از سازمانی جاسوسی مساوی با مرگ می باشد

يكشنبه 20 آوريل 2008


فروش تسليحات از وزارت دفاع به طالبان

وزارت دفاع و موج دزدی ها

چهار شنبه 6 فوريه 2008


شتاب در تاراج و جنایت!

فاروق وردک- حليم فدایی- طالبان – 300 ميليارد دالر/ هدف: کوچ اجباری و پاکسازی قومی

يكشنبه 13 ژوئيه 2008


حامد کرزی مسوول جنایات در بهسود

حامد کرزی بجای معذرت خواهی از جنایات اسلافش، تکرار و ادامه جنایات آنها را زمینه سازی می کند/ تجاوز کوچی ها ادامه "پاکسازی" سیاست امیر عبدالرحمن خان ،محمد نادرشاه و طالبان است که حالا توسط کرزی عملی میگردد

شنبه 28 ژوئن 2008, نويسنده: ثنا متین نیکپی


حمايت فاروق وردک از کوچ اجباری!

وردک نقش هماهنگ کننده را بين رهبری افراد مسلح، نعيمی والی ميدان وردک و عناصر طالبان برای يکپارچه سازی ولايت ميدان وردک بر عهده دارد

شنبه 21 ژوئن 2008


باز هم آدمکشان با بيرق سفید امارت، باز هم کوچ اجباری

کوچ اجباری يکی از جنايات حاد عليه بشريت است و اين جنايت در افغانستان بدون آنکه دولت و جامعه ی جهانی به آن توجهی داشته باشد، همچنان بوقوع می پيوندد

سه شنبه 17 ژوئن 2008


مردم نمی خواهند کوچ اجباری ديگری را شاهد باشند!

تکليف کوچی ها را روشن کنيد!

يكشنبه 30 مارس 2008


يکی از جرايم حاد عليه بشريت:

کوچ اجباری به روايت عکس

عکاس: نجيب الله مسافر

پنج شنبه 28 ژوئن 2007,


کوچی ها در ولايت ميدان فاجعه آفريد!

نويسنده: فريد اميد

پنج شنبه 14 ژوئن 2007


شمال و جنوب هندوکش برای کوچی ها نیست

نويسنده: ثنا نیکپی

چهار شنبه 8 اوت 2007


کوچیها و هزاره جات

زمزمه ی رفتن کوچیها به هزاره جات ، موج وحشتی فراتر از تندباد گونو

شنبه 12 آوريل 2008, نويسنده: عبدالحمید اعتمادی


دولت ملی و معضل کوچی ها

نويسنده: نوراحمد شادمان

پنج شنبه 14 ژوئن 2007


9 مکتب تعطيل شد

کوچی ها بيرق سفيد طالبان را به اهتزار درآوردند

يكشنبه 24 ژوئن 2007


آواره شدن ساکنین محل توسط طالبان کوچی

گزارشگر: تام کوگلان، خبرنگاردایلی تلگراف- ولسوالی بهسود ولایت وردک / ترجمه: مهدی مهرآئین

چهار شنبه 11 ژوئيه 2007

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 23:33  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی:

حسین علی یوسفی


 

خلاصه ای از بیوگرافی شهید حسنعلی یوسفی:

حسینعلی یوسفی، فرزند یوسفعلی در سال 1958 در ولسوالی جاغوری ولایت غزنی دیده به جهان گشود. چند سال بعد همراه با خانواده اش به کویته مهاجر شد. تحصیلات ابتدائی اش را در تکنیکل های سکول کویته در سال 1975 به پایان رسانید. در سال 1978 از ساینس کالج کویته فارغ گردیده و در سال 1985 از دانشگاه بلوچستان لیسانس گرفت.

وی فعالیت های سیاسی اش را در دوران مکتب آغاز کرده و عضو فعال فدراسیون محصلین هزاره (هزاره ستودنس فدریشن) بود. وی دو بار بحیث رئیس این فدراسیون برگزیده شد.  با عشق و علاقه ای که به خدمت به مردم داشت، بحیث مسئول مالی اتحادیۀ مجاهدین اسلامی افغانستان ایفای وظیفه نمود. وی بار بار بحیث ترجمان با خبرنگاران و محققین غربی وارد افغانستان شده و به جبهات مختلف کشور رفت. در سال 1983 که تعدادی از ایادی بیگانه بالای پایگاه اتحادیه حمله نمودند، یوسفی با روحیۀ اصلاح طلبی و صلح خواهی به کمپ دشمن رفت تا با آنها مذاکره نماید. اما دشمنان صلح و آرامش مردم وی را با همراهانش به گروگان گرفته و برای هشت ماه در شرایط طاقت فرسای زمستان جاغوری زندانی نمودند. وی مورد انواع شکنجۀ جسمی و روانی قرار گرفت. یکی از پیامد های بد شکنجه های جسمی وی قرار دادن او در سرمای زمستان بدون بخاری و صندلی بود. یوسفی از این بدرفتاری دشمنان دچار تکلیف جسمی شد که در زمستان ها با اندکی سرما دچار تکلیف و حساسیت جلدی می گردید.

یوسفی در سال 1987 وی بحیث کونسلر حلقۀ 16 کویته از طرف مردم انتخاب گردید. او هم چنان بنیانگذار یک مکتب متوسطه در کویته بود که بنام «دان ایدال سکول» یاد می شد. یوسفی از سال 1987 به بعد بحیث منجر و شریک آژانس مسافرتی الفلاح ایفای وظیفه می کرد. 

حسینعلی یوسفی انسان فوق العاده با احساس و مستعدی بود. وی مخصوصاً در بخش طنز و درامه نویسی ید طولی داشت. درامه های وی در کویته و خارج آن بیننده ها و طرفداران زیادی داشت. از جمله آزره (هزاره) بزکشی شده، «میندر خامتما» (مادر اندر خام طمع)، «الختو» و «ماستر البونگ» بسیار معروف است. یوسفی همچنین ضرب المثل های عامیانۀ هزارگی را جمع آوری کرده و قرار بود آنرا منتشر نماید.در اواخیر حسین علی یوصفی رهبری حزب (هزاره دموکراتیک پارتی را به  عهده داشت .

وسر انجام حسین علی یوصفی بتاریخ ۱۹۰۰/۱/۲۶میلادی  در جلوی دفتر کارش توسط افراد ناشناس ترور شد .

 

 

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 21:44  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد!

رئیس جمهور بی کفایت به زندگی ننگینش ادامه میدهد!

چهار شنبه 21 ژانويه 2009, نويسنده: بصیرآهنگ  وبلاگ شرین هزاره

ازشروع حاکمیت رییس جمهور کرزی وتیم ناکامش مردم افغانستان بدترین شرایط را درتاریخ این کشور درهمه ی عرصه های زندگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی تجربه نموده است.گرچند شروع حاکمیت کرزی پایان یک فصل تاریک درافغانستان بود که به همه مردم نوید خوشبختی وسعادت را میداد اما رفته رفته این امیدها را یخ بست ومردم دوباره به یک دوره خفقان ازنوع مدرن وسیستماتیک روبروگردیدند.اگردوره ی تاریک طالبان با دوران حاکمیت رییس جمهور کرزی به مقایسه گذاشته شود، بازهم دوره ی طالبان باهمه تاریکی هایش، مزایای خوبی هم برای مردم افغانستان داشته است. دردوران طالبان گرچند آزادی های فردی وجود نداشت، درعرصه سیاسی واجتماعی کشور یک مکانیزم خاص وقانونمند وجود نداشت ولی مردم عادی زندگی آرامی داشتند و به هیچ کسی تجاوز صورت نمیگرفت، احساس ناامنی وجود نداشت، یافتن کاروشغل برای هر متقاضی درتمامی نقاط کشور ممکن بود،قیم بازار تحت کنترول بود وگراف جرم وجنایت درپایین ترین سطح قرار داشت.حکومت کرزی باوجود اینکه باشعارآزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، قانون مداری،اصلاحات وانکشاف شروع شد ولی درعمل هیچ یکی از این موادات تحقق نیافت وباگذشت هرروزمردم به چالش های جدیدی روبروگردید که درتاریخ افغانستان شاید نظیرنداشته است.

دراوایل امیدواری مردم به حدی بود که کرزی را پدرصلح درافغانستان لقب داده بودند اما این شخص هیچگاهی نتوانست یک ابتکار عمل ازخود نشان دهد وبرای مردم ثابت کند که میتواند به عنوان زعیم مملکت قابل اعتماد مردم باشد.دوران شروع حاکمیت کرزی که یک حکومت ائتلافی با ترکیب مافیای جهادی ودزدان کریوات داربود، درهمان روزهای اول ازمدیریت شخص کرزی خارج گردید.زیرااین دوره بارقابت های جنگ سالاران،انجیئو سالار ها واشخاص بانفوذ دیگری که درترکیب دولت قرار گرفته بودند آغازوهرکسی کوشش کرد برای بقای خویش گروپ های مشخصی را تشکیل داده ودرتقویت آن بکوشد،در دوران حکومت موقت، هر وزیر، والی وقوماندان تمام تلاشش دراین بود که پیش ازانکه دوره موقت به پایان میرسد برای خود یک زندگی مرفه ویک گروپ قویتری جمع وجور کند. که این خود یک هرج ومرجی خاصی را درداخل دستگاه حکومت ایجاد نمود . تخم بی اعتمادی دراین دوره کاشته شد وکم کم کابینه کرزی به لانه ی ازمارهای زخمی تبدیل گردید که این روند پس ازآن دردوران حکومت انتقالی رشد ودرزمان پس ازانتخابات ریاست جمهوری به حدی رسید که دیگر ازمهار وکنترول خارج گردیده است. ودست یافتن به یک راه حل درچنین شرایطی ازتوان شخص چون حامد کرزی خارج است. بدبختی ها ازکجا سرچشمه گرفت: 1_ اشتباهاتی که حامد کرزی ازشروع کارش مرتکب آن شد درقدم نخست اعتماد بیش ازحد او به جنگ سالاران وناقضین حقوق بشر بود که شاید کرزی فکرمیکرد این افراد ازپشتیبانی عده ی کثیری ازتوده ها برخوردار اند ومیتوانند درگسترش ساحه کنترول حکومت درقریه ها وقصبات کمک کنند،بااین کار دوباره درسراسر افغانستان یک حکومتی ازنوع ملوک الطوایفی راه اندازی گردیدکه ازکنترول دولت خارج بود هر نماینده قوم وقوماندان جهادی بااستفاده ازاین فرصت طبق خواست خودش تشکیلات ولایت ها و ولسوالی هارا تعیین مینمود واین امر دوباره فرصت تجاوز، ترور وخفقان را درسراسر کشور بوجود آورده ومردم را به جای اینکه بادولت هماهنگ سازد ازدولت دل سرد نمود درحالیکه مردم افغانستان منتظر بودند چی وقتی اجرای عدالت انتقالی توسط دولت درکشور شروع میشود تابه دست خود این جنایت کاران را که درطول دودهه هرچه خواستند برمردم روا داشتند محاکمه نمایند.ولی عکس امیدها به مرور زمان اعتماد ملی را ضعیف ساخته و فاصله بین ملت ودولت را بیشتر کرد. 2_ ضعف مدیریت دردستگاه حکومتی زمینه دخالت کشور های همسایه را در امور داخلی افغانستان مهیا ساخت. با دخالت این کشورها گروپ ها وحلقات خاصی فکری ، مذهبی وسیاسی درکشور تشکیل گردید که هرکدام آنها درمناطق خاص شروع به تبلیغ های ضد حکومتی نمودند وزمینه گسترش ناامنی را مهیا ساختند.که ازجمله این گروپ ها میتوان ازجنبش جوانان آزادی خواه که به حمایت همسایه غربی تشکیل شده وبیشتردرغرب افغانستان فعالیت دارد نام برد. برعلاوه کشورهای ایران وپاکستان دوهمسایه ی که همیشه سود خودرافقط درایجاد ناامنی وهرج ومرج درافغانستان جستجو میکنند توانستند باحلقات خاص در داخل پارلمان کشور ارتباط برقرار نموده وازطریق آنها درامور داخلی ا فغانستان نیز کنترول کامل داشته وحتی درتغیروتبدیل وزرا و مامورین بلند رتبه ی دولتی نقش داشته باشند. ا زسوی دیگر اداره حکومت به رهبری حامد کرزی یک اداره فاسد، منفعل ، بی برنامه وناکارآمد بوده ولکه ننگی درتاریخ سیاسی افغانستان به شمار میرود. کرزی بدون اینکه درفکر یک پالیسی درست برای اداره کشور باشد هرماه وهفیته به فرمایش افراد وگروه های خاصی؛ وزیر، والی وقوماندان های امنیتی را تبدیل وبعضا ازکاربرکنارمیکند. این امرباعث شده است هرپالیسی که توسط وزیر، والی وقوماندان سابق روی دست بوده وتاحدی پیشرفته است بدون اینکه مصارف ومدت زمان که روی همان طرح، پالیسی ویاپروژه مصرف شده است درنظرگرفته شود، توسط افراد که جدیدا تعیین میگردد کنارگذاشته شده وطرح جدیدی روی دست گرفته میشود.این تغیرتبدیل ها یک سردرگمی وبی برنامگی خاصی رادراداره کشور به وجود اورده و فرصت حیف ومیل، دارایی های عامه را مساعد ساخته ، فساد اداری، هرج ومرج، بی قانونی وچوروچپاول را افزایش میدهد، که خود یکی ازچالش های عمده دردستگاه حکومتی کرزی به شمار میرود.

3_ بریدن ازمجاهدین ولغزش به سوی افغان ملت ودرنهایت طالبان : بعداز پیروزی حامد کرزی درانتخابات ریاست جمهوری بافشارهای سیاسی که ازطرف حزب افغان ملت بالایش بود؛ دست پاچه وسراسیمه، وزرای که ازاحزاب جهادی نماینده گی مینمود را ازترکیب کابینه بیرون نمود وکوشش کرد درپست های مهم دولتی افرادی را منسوب کند که سابقه فعالیت درحزب افغان ملت داشته باشند. کرزی برای جاگزینی این افراد یک کمپاین بسیار وسیعی را درپارلمان کشور راه اندازی نموده بود ومبالغ هنگفتی را مصرف تحقق این هدف کرد. این کارعاجل وبدون یک برنامه درست سیاسی انجام گرفت و باعث شد همه قوماندان های جهادی یکباره احساس ترس نمایند، این احساس کم کم زمینه تشکیل یک جبهه مخالف حکومت را بوجود آورده وسران جهادی را که درطول چندین سال باهمدیگر جنگیده بودند به همدیگر نزدیک ساخت. پس ازاتحاد مجاهدین آنها ازترس اینکه مبادا ازطرف دولت غافلگیر وبه سیاه چالها انداخته شوند، کوشش نمودند دست به دامن کشور های بیگانه درازنموده وخودرادوباره تجهیزنمایند. بدون شک سفرهای سران مجاهدین به کشورهای چین، شوروی، ایران وکشورهای عربی موفقیت های زیادی برای آنها به ارمغان داشت. همچنان آنها توانستند درداخل کشور بااستفاده ازفضای بی اعتمادی که نسبت به دولت دربین مردم بوجود آمده بود تلبیغات گسترده ی را راه اندازی نماید، علاوه برآن وجود اشخاص باصلاحیت وشئونیست چون فاروق وردک اشرف غنی واحدی ها نظربه مفکوره فاشیستی که دارند کوشش کردند این دستگاه ضعیف را به یک اداره تک قطبی تبدیل نموده وهمه چیزرا به سوی پشتونیزه سازی سوق دهند که این روند حساسیت های زیادی را دربین دیگر اقوام نسبت به حکومت بوجود آورد. همچنان وجود این فضا باعث شد دوباره مردم به سران جهادی مراجعه نموده ورابطه ی خویش را باآنها دوباره برقرار نماید. زیرا همه ی اقلیت های قومی به این باور رسیدند که تنها این سران جهادی اند که میتوانند ازحقوق اقلیت قومی _اتنیکی شان دفاع نمایند. 4_ کرزی درنزدیک به هفت سال حضورش درکرسی ریاست جمهوری افغانستان هیچ گاهی یک تصمیم شخصی وقاطع درمورد حل سیاسی معضلات افغانستان نداشته است وهمیشه کارهایش ازطرف اشخاص وگروه های که اطرافش را احاطه نموده است به وی دکته شده است ضعف مدیریت کرزی ونداشتن آگاهی ازاتفاقات پیش آمده درطول دوران حاکمیتش همیشه سبب شده است گروه های مشخصی ازهمه منابع وامکانات دولت درضمینه اهداف گروهی خویش استفاده نموده وافغانستان را دوباره با وجود داشتن یک شرایط خوب برای رشدوترقی، به پرتگاه سقوط نزدیک کند. بطورمثال اگرکارکردهای انورالحق احدی که ازسال 2004 تاحال وزیرمالیه افغانستان بوده است را بررسی کنیم میبینیم که درطول پنج سال ازتمام امکانات این وزارت ودرکل ازتمام دارایی افغانستان بیشتر برای تبلیغات سیاسی حزب افغان ملت که شخص وزیررییس آن است استفاده شده است. اگرروزی ازوزارت مالیه دیدن کنید بیشتر به یک دفترکاری حزب افغان ملت میماند تاوزارت دارایی افغانستان. انورالحق احدی که درمدت پنج سال ملیونها دالرسرمایه ملی را بطور علنی اختلاس نموده است، همیشه به عنوان یک قوه فشار حکومت حامد کرزی را ازدرون تهدید میکند. او درهمه تصمیم گیری های مهم دولتی دست بازدارد وهیچ کاری بدون مشوره او انجام داده نمیشود. کرزی ازاحدی به عنوان بزرگترین دلال سیاسی اش همیشه میترسد وهیچ چاره ی هم دارد جزتحمل برای ادامه حیات سیاسی اش زیرا وی بااینکه براوضاع داخلی ازطریق اجینت های طالبانی وافغان ملیتی اش مسلط است، به عنوان سردسته انجیو سالاری درکشور به همه کانال های خارجی جا ومکان خوبی برایش فراهم کرده است که میتواند برای شخص رئیس جمهور خطرناک باشد. احدی چندی پیش وقتی کرزی میخواست یکی ازوالیان راکه ازاعضای حزبش بود به دلیل بی کفایتی ازوظیفه اش برکنار کند به شدت خشم گین شد وحتی اعلان استعفا کرد، خبراستعفای این دلال انجیو سالار کرزی را به شدت ترساند واو مجبور شد تاازتصمیم خود صرف نظرنموده ودوباره به دامن احدی پناه ببرد. براین اساس کرزی به عنوان رئیس جمهور هیچ صلاحیت کاری نداشته بلکه به عنوان یک سمبول بی خاصیت به زندگی ننگینش ادامه داده است او نمیداند که درزیرچپنش اژدهای خون خواری جا دارند که انسان میخورند وحیات نقض میکنند. دراین روزها که مخالفین دولت نزدیک به دو سوم خاک افغانستان را دراختیار دارند وطالبان به دروازه های کابل رسیده اند واضاع داخلی کابینه ی متزلزل کرزی نیزبه شدت نگران کننده است شخص کرزی تصمیم دارد دست به اصلاحات جدی درامور داخلی کشور بزند. رئیس جمهور ناکام باطمع دوباره این پست، درروزهای اخیرعمرحکومتش باردیگر میخواهد بانمایش گذاشتن اقدامات خورد وریزی که هیچگاهی به حقیقت نخواهد پیوست، مردم مظلوم وبی سواد کشور را تحمیق نماید زیرا حکومتش دراین روزها اززاویه های مختلف به نشانه رفته است وگرگ های بزرگی درکمین گاه ها ایستاده اند تا بایافتن چوچکترین شانسی اورا ببلعند. ازیک طرف دوران پنج ساله ی این رئیس جمهور منتخب وبی کفایت به پایان رسیده است وتمام وعده ونوید های چرب دوران انتخابات قبلی بدون عمل باقی ماند ه است وازسوی دیگراو بزرگترین حامی وپشتیبانش را که امریکا بود باانتخاب بارک اوباما به عنوان رئیس جمهور جدید ازدست داده است. رئیس جمهور کرزی درست درموقعیت قرار گرفته است که زمانی اولین رئیس جمهور افغانستان ، داود خان به آن روبرو شد ولی آن زمان بااین زمان خیلی تفاوت های زیادی داشت . کرزی دراین روزهای دشوار دست به دامن هرکسی خواهد زد تا ازاین مرحله حساس ومرگبار نجات یابد، افسوس که فرصت های طلایی برای این رئیس جمهورفیشنی دیگرازدست رفته است. وی باید خیلی وقت ازخواب خرگوشی بیدار میشد وباری به فرهادهای مظلومانی گوش فرامیداد که درطول زمامداری اش درزیرلگدهای گروپ های مافیایی دربارش جان دادند. حامدقندهاری خانه ی را که درمدت نزدیک به هشت سال خاشاک ریخته است میخواهد درآخرین روزهای عمرش پاک کند. اکنون زمان خانه تکانی نیست، اکنون باید کرزی منتظر روزی باشد که گژدم ها وعقرب های را که درطول دوران زمامداری اش پرورانده است کی وارد قصر گلخانه شده وصاحب بی تدبیرش را نیش میزند. این روزها وضعیت افغانستان به شدت نگران کننده است باهرکسی درکابل تماس میگیرم خبرهای بدی را میگویند. مردم وقتی درشهر قدم میزنند یک لحظه ی هم باورندارند زنده بمانند. نیروهای خارجی وحامی دستگاه فاسد حامد کرزی نیزازاین وضعیت به خوبی سوء استفاده میکنند دیگر ازمبارزه باتروریزم وطالب والقاعده خبری نیست وهمه مشغول حفریات مکانهای تاریخی وسرقت عابدات باستانی شده اند. اطرافیان رئیس جمهور نیزبه پایان دوره حکومت چور وچپاول می اندیشند وازهراس اینکه روزی ازاین جایگاه رانده خواهند شد درفکردزدیدن و ذخیره کردن برای فردای شان هستند. بانی وبادار هم درامریکا شکست خورده است وجایش را شخصی ازنژاد مظلوم وسیاه پوست گرفته است که شاید دیگر باسرنوشت وتاریخ که دارد درکنار مظلومین قرار گیرد. اوباری قبل ازپیروزی اش درانتخابات نیزدرسفری به افغانستان حکومت کرزی را یک اداره ی ضعیف وبی کفایت خوانده بود ومعاونش آقای جوبایدن نیزدرسفرخود به افغانستان سخنان اورا تکرار نموده وحتی درارگ ریاست جمهوری باشخص کرزی به دلیل بی کفایتی اش درگیری لفظی نموده بود. گرچند بارک اوباما باوجود تاریخ وسرنوشت تحقیرومظلومیت نماینده ی یک ابرقدرت خون خوار وبزرگ است که هدفش جزاندوختن سرمایه ازوجود جنگ وغارت نفت وگاز چیزی دیگری نیست باید منتظرماند تاگذشت روزگار این را ثابت کند. اکنون زمان آن فرارسیده است که مردم باید زنگهای خطری که ازچهارسو شروع به نواختن نموده است را بشنوند ودیگر نگذارند بیش ازاین ازاحساسات پاک شان استفاده شوند، سمبول ومترسک های مکار را بشناسند وباچشم بازبه انتخابات ریاست جمهوری آینده بروند تادیگرهیچ خائن ووطن فروش وخون خواری نتواند باشعارهای عوام فریبانه اش باعث تحمیق آنها شوند. ازتجربه های این سالهای تلخ ودشوار که هرکوچه پس کوچه شهرها وهردره از قریه وقصبه افغانستان را به حمام خون وقتله گاه انسانهای مظلوم تبدیل کرده است باید عبرت گرفت تادیگر هیچ زمانی خلیلی ها ومسعود ها واشخاص خائن دیگر نماینده گی ازیک قوم وملت را نتواند.آگاه باشید اعمال فشار دراین روزها به اندازه ی رسیده است تابرای پوشاندن حقایق، این دستگاه خائن ومذدور به بهانه های مختلف رسانه های خبری را مورد سوال قرار دهد وخبرنگاران را راهی زندانها نماید. بیاییدکمی به سرنوشت ودربدری خود فکر کنید، دیگر زمان احساسات به پایان رسیده است حال زمان تفکر واندیشیدن است تاکی به این خائنین اجازه میدهید برگرده شما سوار باشد وازاحساسات پاک شمابه گونه های مختلف استفاده سیاسی کنند وکسانی هم ازساده لوحی شما برای تان زیارت وعلم مبارک درست کند وملیونها پول ازشما اخاذی کند. اگر واقعن خودرا دینی ومذهبی فکر میکنید، خدا هم گفته است: هرگزسرنوشت قومی را تغییر نخواهم داد تاخود آنها سرنوشت شانرا تغییر ندهند. به امید روزی که همه ی شهروندان کشورم درحل مشکلات شان ازعقل ومنطق خویش استفاده نمایند نه ازتوب وتفنگ.

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 1:50  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

زندگی قوم هزاره درایران



چرا هزاره ها در ایران هم بیشتر تحقیر میشود؟ شاید جواب این سوال را بدانیم اول بخاطر نداشتن هیچ گونه مدافع از حق خود دوم بخاطر نجات پرستی ایرانی ها ایران حتی تاریخ هزاره هارا هم دست کاری کرده ومردم هزاره را از نسل چنگیز میدانند وچنگیز را هم دشمن خود میدانند که به گفته تاریخ ایران چنگیز در سال های تقریبا"700 سال قبل بر آنها تجاوز کرده واموال آنها را غارت کرده وهم اکنون هزاره ها را از نسل دشمن خود میدانند.
از زمان 300 سال قبل مردم هزاره توسط استبداد شا هان افغانستان که آغاز کننده دشمنی باقوم هزاره (عبدالرحمن)بود تا هم اکنون مدام چی در افغانستان و بعد ها که در ایران مهاجرت کردن هم اکنون در ایران با تحقیر زندگی میکند . در کشور ایران که تقریبا" ( 2میلیون) مهاجر افغانی زندگی میکند وازاین تعداد حد اکسر از قوم هزاره هستند این قوم که با داشتن چهره آسیای در بین مردم ایران خوب حل نمی شود همیشه باید در خیابان ها سر به زیر راه برود واز کنارایرانی ها بصورت عاجز وبا لباس ساده باید رد شود وگرنه مورید تحقیر که هچی مورید زرب لگد های ایرانی ها قرار میگیرد اما بعد از هزاره ها قوم تاجیک اکسریت مهاجرین ایران را تشکیل میدهد تاجیک ها با داشتن قیافه و اندام مشابه به ایرانی ها کمتر مورید آزار قرار میگرد و دولت ایران هم با آنها میانه خوب دارد چون آنها را از قوم خودش میداند. این مها جرین با وجود این که حد اکسر شان دارای کارت هویت میباشند اما با حداقل درآمد در پاین ترین ستح جامعه ایران زندگی می کنندواز حد اقل خدمات کشور ایران محروم هست این درحالی است که سالانه هر نفر کارگر افغانی باید مبلغ 70000 تومان به وزارت کار وهرخانوار مبلغ 200000 تا250000 سالانه به شهرداری محل بدهد وبابت هر فرزند مدرسه خود هرنفر 70000تومان و برای هربار عوض کردن کارت هویت خود حدود50000 تومان فقط باید به دولت بپردازد

کار های که برای افغانی ها جرم محسوب می شود 1 رانندگی با موتور و ماشین برای افغانی جرم و مجرم با مجازات حمل وسیله نقلیه اش به پارگینگ عمومی و دادن جریمه سنگین محاکمه میشود.

2داشتن مغازه در بازار یا حتی در محله های مسکونی وحتی کارکردن در مغازه جرم ومجرم باید از کشور اخراج واموالش تاراج شود ویا اگر کارگر مغازه باشد خودش ازکشور خارج وصاحب کارش با جریمه نقدی مجازات می شود.

3داشتن موبایل برای افغانی جرم به حساب می آید در ایران اگر یک افغانی موبایل داشته باشد باید سندش را بنام یک ایرانی ثبت کند.

4کار کردن در کار خانه جات مواد غذای وپوشاک ودیگر صنایع جرم ودرصورت مشاهده مجرم ازکشوراخراج وصاحب کار با جریمه سنگین نقدی محاکمه می شود

5خرید ماشین و موتور وا ملاک بصورت قانونی برای افغانی ها جرم است واگر افغانی در ایران این قبیل جنس ها را خریداری کند سندش را باید بنام یک ایرانی ثبت کندکه این کار هم از نظر جمهوری اسلامی ایران جرم محسوب می شود. وبسیار از کار های دیگر که اگر اسم ببرم طولانی می شود. محرومیت ها 1 محرومیت فرزندان افغانی که یکی از والدین یاهردو دارای کارت هویت نباشد از رفتن به مدرسه. حتی مدرسه های خودگردان را نیز جمع آوری وغیر قانونی اعلان کردن و مدرسه خودگردان افغانی هیچ گونه مدرک برای ادامه کار دریافت نمی کنند ودر صورت مشاهده در مدرسه بسته وعاملان به جریمه محکوم می شود البته این قانون جدید ایران است.

2 محرومیت افغانی ها از دانشگاه های ایران . این قانون هم جدید است سال های قبل در بعضی ازدانشگاه ها که ایران تعین می کرد افغانی می توانیست در آزمون کنکور شرکت کند و فقط با معادل 17 به بالا قبول شود اون هم در رشته های ستح پاین.

3 محرومیت افغان ها از از هرنوع بیمه بیمه بیمارستانی یا دیگر بیمه ها

4 محرومیت افغانی ها از هر گونه اعتراض به دولت جمهوری اسلامی ایران . منظورم دخالت در دولت ایران نیست منظورم این است که افغانی ها حق هیچ گونه اعتراض به کار کونان اردوگاه ها و زایع شدن حق خود شان را توسط کار کونان ادارات را ندارند.

5 محرومیت افغانی ها از کار کردن در ادارجات حتی با داشتن مدرک از دانشگاه های خود ایران . اگر در ایران یک افغانی را که هزاره باشد با کت شلوار در یک اداره مشغول کار ببینی حتما" تعجب می کنی. وهم چنین از خیلی چیز های دیگر محروم هستند که اگر بنوسیم در این جا نمی گنجد.

تحقیر از طرف دولت ومردم ایران و هم چنین همان طور که در بالا گفته شد در خیلی جاها افغانی ها بخصوص هزاره ها بیشتر تحقیر می شوند و مورید ازیت و آزار وتمسخور قرار میگیرند یک افغانی که در ایران هزاره ها بشتر به افغانی مشهور شده است نمیتواند با خیال راحت در خیابان های ایران تردود کند مدام ترس ازاین دارد که سر راه اورا بگیرند و آزارو ازیت کنند وپول های جیب شان را بگرند حتی شده است کفش و کمر بندشان را هم گرفتن اگر یک هزاره مسافت صد متر را در تهران راه پیمای کند حتما" چند تا زخم زبان را خواهد شنید یک جوان هزاره در شهر های ایران اگر لباس مود روز بپوشد و تردود کند مدام مورید تمسخور ایرانی ها قرار میگیرد. یک افغانی وقتی در یک ساختمان یا جای کار میکند صاحب کار آن هارا جواب داده مزد روزانه اش را هم نمیدهد بدون هیچ ترسی و شده است که بسیار از صاحب خانه ها نصف پول اجاره یا همه پول اجاره را که به عنوان گرو از مستائجیر افغانی دریافت کرده بازپس نداده شکایت افغانی ها هم به هیچ جای نرسیده. در ایران به افغانی ها بخصوص هزاره ها به عنوان افراد دسته دوم یا حتی دسته سوم نگاه می کنند اگر یک هزاره در سندلی اتوبوس نشسته باشد ایرانی ها تا مجبور نشده کنار او نمی نشیند و یا حتی افرادی هست که وقتی از کنار یک هزاره میگزرد دماغش را با دست یا با چیزی محکم میگردوقتی در صف نان یا دیگر صف ها هستی همه چشم ها بتو که چهره ات شرقی وآسیای است خیره میشوند وبا همدیگر به مسخره کردنت میپردازن و تو هم باید سرت را لای زانو هایت پنهان کنی تا ترکیب استخان بندی صورتت خوب نمایان نشود تا بیش ازین مورید تحقیر قرار نگیری. شما هم شاید اکسر تان در ایران سفر کرده ئید و یا شاید هم اکنون در ایران هستید شما میدانید که من دروغ نمیگویم واین ها را از خودم در نیاوردم تا احساسات افغانی ها را بر علیه ایران تحریک کنم این نوشته ها کلمه به کلمه حقیقت است .

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 0:51  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
دستکاری هویت تاریخی هزاره ها توسط ایران

جمعه 9 ژانويه 2009, نويسنده: جعفر رضايی

سالها پیش، حین عبور ازکوچه ای از محله های اشراف نشین باکو، پایتخت آذربایجان، کودکی را دیدم که از پشت بنز سیاه رنگی صدا می زد: "آته! آته!" بنز متوقف شد و مردی آشنایی از میان آن پیاده شد. آن مرد شهردار جدید باکو بود و دیشب او را در صفحه تلویزیون بودم. اما، برای من صدا های "آته آته" پسر شهردار بسیار جالب تر و عجیب تر از دیدن خود شهردار بود. زیرا برای اولین بار در عمرم آدم مهم و ثروتمندی را می دیدم که از شنیدن کلمه "آته" شرمش نمی آمد. در خاطرات من کلمه "آته" همیشه مال فقیران و بیسوادان بود. جوالی های مندوی، تبنگی های چنداول و دکانداران بیسواد هزارگی کسانی بودند که بی هیچ شرمی به صداهای "آته آته" کودکان شان جواب می گفتند. اما بقیه هزاره ها همینکه نیمچه سوادی فرامی گرفتند دیگر از شنیدن کلمه "آته" نفرت پیدا می کردند، و اگر خدای ناخواسته کسی از اولادها در ملای عام "آته" صدا کرده بود، جواب آن سیلی و سرزنش بود: " احمق نگفته بودم که دیگر مرا آته صدا نکو، آته چه بلاست که از زبانت نمی افتد! مرا "پدر" صدا کو. شرم و جفای که درحق کلمه "آته" می رفت و می رود نشانه ای از بی مهری و ستمی است که تمام واژه های مغولی و ترکی لهجه و فرهنگ هزارگی بار سنگین آنرا به دوش می کشند. دلایل تاریخی و اجتماعی شرم و اکراه هزاره های با سواد در سه-چهار دهه پیش نسبت به کلمات "آته"، "آبه"، "آجه" و... کاملا روشن و قابل درک بود. هزاره های آن روزگار اغلب نسل دوم و سوم نجات یافتگان و بازماندگان قتلعام های عبدالرحمان بودند. هزاره ها در نبرد با عبدالرحمان بیشتر از شصت درصد نفوس و پنجاه درصد اراضی هزاره جات را از دست داده بودند. خاطرات تلخ بردگی و غارت "هزاره جات بزرگ" تا سه دهه پیش کاملا زنده و قابل لمس بود. اشراف کابل به دلیل شیوع کنیزان و نوکران هزارگی "پیاده خانه" هایشان را "هزاره خانه" می گفتند و نویسنده "لغات عامیانه مردم کابل" در تعریف کلمه "آبه" نوشته بود: "آبه مزدور زنی را گویند که از کودکی خدمت کسی را کرده باشد."

کودتای خلق و پرچم و اشغال نظامی افغانستان توسط " کشور شوراها" سبب مهاجرت گسترده هزاره ها به ایران شد. اما، فرهنگ و لهجه هزارگی در کابل، تهران، هرات و مشهد یکسان مورد تحقیر واقع شده بود. در افغانستان هزاره ها یک قوم مغلوب وبه اسارت کشیده بود و در ایران نیز، آوارگان چشم بادامی در سرزمینی که رسانه ها و جریانات فکری آن دچار به مالیخولیای آریایی اند. در دهه اول هجرت، نویسندگان و نخبگان نوپای هزاره گاه هیزم آور و گاه خود هیزمی اجاق سوزان "ولایت فقیه" شدند. در حوالی سالهای پایانی دهه آتشبازی های "ولایت فقیه"، برخی از رهبران هزاره راهی را پیمودند که انجام آن به "غرب کابل" منتهی شد. اقتدار هزاره ها در غرب کابل پایان یک سده تحقیر لهجه و فرهنگ هزاره بود. رهبری هزاره ها با رادیوهای جهان به لهجه هزارگی مصاحبه می کرد،و لااقل گارد تشریفات یکی از قطعات نظامی مربوط او سرود نظامی را به لهجه هزارگی می خواند. عشق و اشتیاق هزاره ها نسبت به لهجه و فرهنگ هزارگی کم از کم برای هفت سال با تب و تاب خاصی ادامه یافت. اما در یک دهه گذشته اغلب شاعران و نویسندگان هزاره مهاجر مقیم ایران پاه به راه گذاشته اند که خطا از خط فرهنگ هزاره در آن بسیار روشن و مشهود است. شاعران و نویسندگان هزاره مقیم ایران نه تنها ازسرودن و نوشتن کلمات مغولی و ترکی در زبان هزارگی عار نموده اند و بلکه در صدد "ایرانی نمودن" کامل زبان هزاره ها نیز بوده اند. نویسندگان هزاره مهاجر مقیم ایران با افتخار تمام کلمات ناب وقدیم فارسی در لهجه هزارگی، مانند "بهل" (بگذار) را تعمدا در مقاله هایشان درج می نمایند. اما برعکس کلمات مغولی و ترکی، مانند "آبه"، آجه"، "آته"، "ابغه"، نیلغه" را که تا هنوز در سراسر هزاره جات استفاده عام و بسیار گسترده دارد، هرگز در اشعار و نوشته هایشان استعمال نمی کنند. البته در کارهای برخی از آنان وضیعت فاجعه آمیزتر از آن نیز است. برخی از شاعران هزاره مقیم ایران در شعرشان سمبل ها و اسطوره های کاملا ایرانی، مانند "دماوند"، سیاوش" و... را نیز بکار می برند. مشخص استکه که اکثریت مطلق شاعران و نویسندگان هزاره (اعم از مهاجر و یا غیر مهاجر) به لطف و تکبر سوادی جهان سومی که دارند هرگز دوست ندارند تا فرزندان شان آنان را "آته" و یا "آبه" صدا بزنند.

وقتی دختره هزاره نوآمده از هزاره جات به دکان لوازم آرایش رفته می پرسد:" او بیرار" قلم قاش" دری؟" دکاندار هزاره کابلی به ترکیب هزارگی "قلم قاش" بجای "قلم ابرو" می خندد. اما در آسیای مرکزی و ترکیه شیک ترین دختران مسلمان در جهان امروز "قلم ابرو" را "قاش قلمی" می گویند ولی هیچ کسی به آنان نمی خندد. زیرا فرهنگ و هویت آنان هرگز تجربه حقارت بار فرهنگ و زبان هزاره را نداشته است. پاره ای مهمی از هویت هزاره را لهجه و زبانش تشکیل می دهد. تصفیه زبان و لهجه هزارگی از وجود صدها کلمه مغولی و ترکی دستکاری هویت تاریخی هزاره ها و خیانت نا بخشودنی است. جریانات فکری دنیای متمدن غرب نه تنها در صدد حفظ هویت قومی اقوام بشری اند و بلکه در پی جبران خطاهای اجدادشان، نیز هستند. برای مثال، برخی از سرکهای کانادا ازنو به نام اقوام بومی سرخ پوست نامگذاری می شوند. البته در مورد "ایرانی نمودن" زبان، فرهنگ و هویت هزاره ها برخی از روی نادانی و یا مطرح شدن اینکار را می کنند، ولی بی هیچ تردیدی دولت ایران به مشوره نظریه پردازان فاشیست مانند، داکتر چنگیز پهلوان، توطیه "ایرانی نمودن" هویت هزاره ها را روی دست دارد. تامین مالی و تشویق ده ها نهاد فرهنگی-مذهبی شیعیان غیرهزاره در کابل به منظور تحمیق مذهبی هزاره روی دیگر سکه ای توطیه ایران برای تهی نمودن هزاره ها از هویت تاریخی آنان می باشد.

البته سخن از کلمات مجهول مانند "ساغیچ" به جای "ساجق" و یا "سرگیت" بجای "سگرت" که هزاره ها از روی بیسوادی آنرا نادرست تلفظ می کنند نیست. در زبان و لهجه هزارگی صدها کلمه ناب مغولی و ترکی وجود دارد که همین حالا در مغولستان و مناطق ترک نشین جهان عین همان کلمات استفاده می شوند. به باور پژوهشگران خارجی نامهای که هزاره ها در مورد گیاهان بکار می برند اغلب آنان نامهای مغولی می باشند. بی هیچ شکی برخی از نویسندگان و شاعران هزاره مقیم ایران خواهند پرسید که چه پروا دارد تا فرزند شما به جای "آته" پدر صدا بزند و چه باک تا گور کلمات مغولی و ترکی از زبان و لهجه هزارگی گم شود؟ جواب ساده به آنانیکه تصفیه صدها کلمه ترکی و مغولی از فرهنگ هزاره را چیزی مهم نمی پندارند اینستکه، چرا شما خود سال پار برای منع استفاده سه کلمه فارسی "دانشگاه"، "دانشجو" و "دانشکده" محشر به پا نمودید؟ پس و قتی کلمه مهم است تصفیه و عدم استفاده صدها کلمه مغولی و ترکی لهجه هزارگی در شعر و داستان شاعران و نویسندگان هزاره خیانت نابخشودنی است که نسل روشن و خودباور فردا به آسانی از آن نخواهند گذشت.

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
10 ژانويه 03:53, نويسنده: جمال
سلام به همه! چندی پیش برادری مضمونی در باره چنگیز خان نوشته بود که خوشم آمد و در نظرم که به کابل پرس ارسال کرده بودم از جرت برادر هزاره تمجید کردم که از اصلیت مغولی خود نشرمیده بود۰ ولی بعضی برادران هزاره با نوشته هایشان خیلی نظرم را نکوهش کردند و آنرا دسیسه برای بد نامی هزاره ها خواندند۰ از آقای رضایی جهان سپاس۰ به یقین که نوشته شان به بسیاری از برادران هزاره این جرت را خواهد داد که در مورد اصلیت شان به جرت اظهار نظر کنند و در احیا مجدد هویت شان اقدام۰۰۰ هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش۰۰۰ به نظرم بسیاری از برادران هزاره مثل چوچه مرغهای مادر گم کرده اند که دنبال مادران دیگران میدوند و در بسیاری موارد با این کار شان مورد تمسخر یا سوه استفاده قرار میگیرند۰۰۰ به امید پیروزی همه۰  
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ 10 ژانويه 09:30
جمال جان از طرف هزاره ها من باید جواب بدهم زیرا هزاره های ایران دیده اگر یک ساعت صحبت کنند ادم از فارسی شیرین شان سر در نمی اورد لطفا نوشته ثریا جان بها را در باره قبابل گمشده بخوان که نتیجه تحقیقات واعترافات خودتان است وسه قسمت کوتا ان فلم هم به همرایش در روی صفحات انترنت سوار ....
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره ، نوکران قوم فارس نیستند!
10 ژانويه 09:24, نويسنده: مزاری
دوست عزیز آقای رضایی درود بر شما ! این ابتکار تان واقعأ قابل قدر است . من با شما هم فکرم که ، بایددر پویایی و پرورش فرهنگ و تمدن خود کوشا باشید . ولی تذکر ندادید که زبان هزاره گی چی نوع زبان است و با کدام یک زبان ها ارتباط نزدیک دارد ؟ با زبان دری فارسی ، مغولی و یا تورکی ؟ یا اینکه زبان هزاره گی شالودۀ از فارسی ، مغولی و تورکی است با نام مشخص که نویسنده گان و شاعران هزاره آنرا فراموش کرده اند . حالا که نویسنده گان و شعرا هزاره در اثار نثری و شعری خود از اصطلاحات ناب مغولی و تورکی استفاده نمی کنند ، باعث رنجش خاطر شما شده و در پی اصلاح آن شده اید. در غیر آن اگر برادران هزاره فارسی زبانند ، پس این بیچاره زبان فارسی به چند نام تقسیم خواهد شد . فارسی ، دری ، تاجکی ، هزاره گی ، اگر وحدت ملی به شکل خواستنی آن تأمین شود ،شاید به چند نام دیگر هم یاد خواهد شد . متیقن هستم که فارسی زبانان هیچگاهی مخالف آن نخواهند بود که شما در تکامل و گسترش زبان هزاره گی ( اگرچنین زبانی وجود داشته باشد ) آنرا اعاده و تحقیقات نموده و به شکل علمی آن زبان هزاره گی را پیشکش جامعه هزاره نمائید. اینکه از روی شرم کسی آته نمی گوید آنقدر دردناک نیست که روزی شما را رسمأ نگذارند که آته بگوئید . آنگه از دل فازسی زبانان خبر خواهید شد . اصطلاحات مردمی زبان در هر گوشۀ از بستر پرورش و گویش زبان فرق میکند ، این بدان معنی نیست که شکل و محتوای زبان دراصل تعغیر میکند ، و زبان دیگری به وجود میآید . زبان فارسی نیز در هر کشور فارسی زبان از اصطلاحات مردمی خاصی برخوردار است . اگر ما اصطلاحات گویشی مردمان جامعه را در شعر و نثر زبان وارد کنیم معقول نخواهد بود . مثلأ در مزارشریف مردم به دهلیز میگویند کوشکن ، به سگ میگویند کوچوک ، به شیرینی میگویند دشلمه ، به گنبد میگویند گمز ، به قاب میگویند نالبکی به غچی میگویند فلشترک و غیره و غیره . به نظر شما مردمان مزار شریف به زبان مزاریگی و هرات به زبان هراتی و بدخشان به زبان بدخشی باید صحبت کنند و نویسنده گان و شاعران هر شهر و دیار به زبان همان محله بنویسند و شعر بگویند . درغیر آن به حق زبان مردم خود جفا کرده اند . یا چطور ؟ اینجانب از نوشتۀ شما چنین برداشت نمودم . اگر خطا رفته ام ببخشید.
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره ، نوکران قوم فارس نیستند! 10 ژانويه 12:42, نويسنده: جلال ابادی
به همه سلام زبان هزارگی به زبان دری نزدیکت دارد . شما هم از فر هنگستان ایران پیروی کرده زبان دری خود را فارسی نامیده اید . به طور مثال شما از کلمه دهلیز یاداوری نموده اید که این کلمه دری است نه فارسی. دهلیز را به فارسی ( دالیج) می گویند. دری ار دره گرفته شده که منبع ان زبان اریک می باشد. زبان مردم افغانستان دری بوده و است.لطف نموده از ایران پیروی نکنید. جلال ابادی
در اين سايت می توانيد مطالب، نقد و نظر، عکس، کارتون، صدا و تصوير مرتبط با اين موضوع را ببينيد : وحدت ملی

پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره ، نوکران قوم فارس نیستند! 10 ژانويه 14:35, نويسنده: baktash germany
man fars ham nistam turk hastam ba waqeat bogoyam ki fars hara khili khob ham namibinam ama ein nazare shuma ki farsi juda wa dari juda wa hardo yak zaban wa 2 lahja nist megoyed ba man khili masqara mekhord lutfan agar ein kar ra fahmida mekoned pas dushmanid.. agar na fahmida mekonid kam aqel wa bedarayat..

ama hazara ha yak qawme turk hastan ki manend zeyad turk ha zaban khod ra az dast dadan wa lahjai hazaragi ba lahjai dari khili moshabehat namikonad .. wa agar ba yak hazara dar daikondi ham sohbat shawid ba rasty ki besh 30 fisad besh nakhawhad fahmid.. ein ki janab hazara az iran didan karda basha baz o dega raqam khoda tagheer metan..

gofti zulmai ara binish beland mesha

پاسخ شما به اين نقد و نظر

اینجانب آقای جلال آبادی را به حیث رئیس اکادمی علوم اوغانستان پیشنهاد میکنم ! 10 ژانويه 15:46, نويسنده: مزاری
آقای جلال آبادی ! دوستان عزیز !

اینجانب خلیل نبیل (مزاری ) با هوش و حواس کامل ، در حالیکه از جمله حقوق شهروندی برخوردام باکمال صداقت و امانت داری اعتراف می نمایم که مقام عالیقدر جناب جلال آبادی صاحب نه منحیث یک پیام دهنده در کابل پزس ، بلکه به حیث رئیس اکادمی علوم اوغانستان میباشد . ایشان با پیامهای بکر و ناب خویش که تاحال کسی نتوانسته در هیچ یک از کتاب و قاموس علمی بخواند و مرور نماید ، ما بیسوادان را مستفید میسازند . بنأ آقای جلال آبادی واقعأ از جملۀ افتخارات مردم اوغانستان هستند و جایگاه شان در سطر نخستین دویمي پته خزاني . اینجانب با خلوص نیت ، جناب ایشان را به حیث قهرمان بی مثال علوم تاریخی و زبان شناسی و رئیس اکادمی علوم اوغانستان پیشنهاد میکنم و آرزودارم دیگر دوستان عزیز خواننده کابل پرس مرا همراهی و پشتیبانی نمایند !

پاسخ شما به اين نقد و نظر

اینجانب آقای جلال آبادی را به حیث رئیس اکادمی علوم اوغانستان پیشنهاد میکنم ! 11 ژانويه 08:14, نويسنده: جلال ابادی
به همه سلام محترم مزاری ! شما لطف نموده در فرهنگ حسن عمید سال 1383 چاپ تهران صحفه 621 مراجعه نموده و دقت کنید که دهلیز به زبان دری بوده و فارسی ان دالیج است . نوت ، در این کتاب شمایان هزاران و هزاران لغات و کلمه ای فارسی را می توانید ملاحظه نماید و بعدآ قضاوت نموده که در زبان دری همچو کلمات اصلآ وجود ندارد و من باور دارم که از هزاران کلمه که در فارسی وجود دارد در زبان دری اصلا وجود ندارد و در افغانستان اصلا کسی نمی داند و همچو کلمات برای مردم ما بیگانه بوده است . زبان دری افتخار ماست. جلال ابادی
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره ، نوکران قوم فارس نیستند! 10 ژانويه 16:42, نويسنده: علی فرازمند
جناب جلال آبادی . شما از شاگردان خليل معروفی هستی ؛ که فرود گاه را ايرانی و ميدان هوايی را دری ميداند !! زبان دری اکنون وجود ندارد و در لای متون کهن مدفون شده است . ظاهر شاه سگ باز و زنباره « زبان دری » را برای اهانت به تاجکان افغانستان در قانون و اخبار راديو جای داد . به هر حال شما روزی دير يا زود از چاه تعصب نجات خواهی يافت . با ادب. علی فرازمند
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
10 ژانويه 12:36, نويسنده: امین
برادر عزیز جعفر رضایی بعد از تقدیم سلام باید خدمت تان یاد اور شوم که امروز زبان مشخصی بنام زبان هزارگی وجود ندارد که شما تلاش برای نگهداری ان داشته باشید انچه که هست عبارت از لهجه فارسی هزارگی میباشد.هرگاه شما با مردمان ترک ومغل مقابل شوید انها نتنها زبان شما را نمیفهمند بلکه حتی نمیتوانند این احساس شما را درک کنند. حالا که شما نمیتوانید نه خودتان ونه تمام مردم هزاره که 90 درصد انها هم بی سواد میباشند زبان مغلی یاد گرفته وانرا بازبان فعلی خود عوض کنید همان بهتر که فارسی خودرا تقویه نموده وماراهم بعنوان یک متحد فرهنگی پایدار بازویی در کنار بازوی ما باشید.این فکر که شما دارید در زمان جنگ های دهه نود زاییده پلان آی اس آی وگلبدین بمنظور اختلاف در میان تاجک وهزاره بعنوان دو هم فرهنگ وترس از متحد بودن شان بوجود امد وموجب جنگ ها هم شد.اگر قرار باشد با چند دانه کلمه ترکی ومغولی که در لهجه فارسی هزارگی وجودارد انرا زبان وفرهنگ جدا گانه بشمارید درست نیست چون تمام زبان های دنیا حتی انگلیسی هم خیلی خیلی کلمات از زبانهای اروپایی وحتی فارسی وعربی دارد.
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
10 ژانويه 13:56, نويسنده: gul.mohammad
salam rezahi aziz man ba shoma kamln moafeq hastam . sarblnd bashid- gul mohammad norway
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
10 ژانويه 14:53
جعفر رضایی هزاره ها با تورک ها و مغول ها ارتباطی ندارند و یک از دلایل بدبختی هزاره ها دشمنی همین مردم است. مردم فارس یا ایران امروز نیز اکثرا همین ترکان است که با هزاره دشمن است. این نوع نوشته هایت نشان از حماقت و بی اطلاعی ات دارد. کلمه آته را کمتر از نیم هزاره ها استفاده میکند که تاثر مردم ترکستان است. حتی پشتون های ترکستان هم آته میگند.
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
10 ژانويه 14:55
اما تقلید شاعران هزاره از زبان ایرانی جای انتقاد دارد.
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ 10 ژانويه 16:26, نويسنده: عباس ايمانی
آقای جعفری . درست در حدود سی سال است ؛ مهاجرت دسته جمعی ( کتله وی ) افغان ها به ايران شروع شد . مهاجرين ؛ هزاره و غير هزاره ؛ بچه های شانرا روانه مدارس ايران کردند ؛ مهاجرين پس از دوره خمينی ؛ نوکر زرخريد مقامات کشور ميزبان شدند ؛ تبديل اسناد ؛ تعبيه سند سفر بين الاستانی ؛ و صد ها اسم قلمبه و سلمبه ؛ که ايرانی ها برای دوشيدن مهاجرين ساختند و بيشتر به اخذ « باج و خراج » از يک طايفه « غير اسلامی » شباهت داشت ؛ مهاجران را در تنگنای اقتصادی و فرهنگی قرار داد! چند نفر با سواد و فرهنگی مهاجر ؛ خواه و نخواه ؛ بدان حد ذوب جاذبه « ولايت فقيه » شد ند که داشته های آبايی و فرهنگی خويش را فراموش کردند ؛ فرصت تفکر و « اجتهاد » از مهاجر ره گم کرده گرفته شده بود ؛ رفت که رسم ديگران را بياموزد ؛ نياموخت؛ و مثل زاغ ؛ رفتار خويشتن را نيز فراموش کرد! بخش فرهنگی سپاه ؛ حوزه هنری ؛ تبليغی ؛ بخش افغانستان رهبری ( حجت الاسلام ابراهيمی ) ؛ ستاد پشتيبانی افغانستان ( مربوط به وزارت خارجه ) مشغول دادن خط و سواد سياسی و فرهنگی به چند شاعر و فرهنگی بخت برگشته افغان ( هزاره و غير هزاره ) شدند! استخبارات رژيم نيز علنا و بی پرده با دانشجويان و فرهنگيان افغان ، « خلوت » ميکرد ، مصاحبه های « جاسوس مآبانه» ميگذاشت ؛ که يکی از مراکز گردهمايی و ديدار ها کوچه « قدر » در خيابان کارگر ( نزديک ميدان انقلاب ) در تهران بود! دانشجويان افغان که سرزمين شان در اشغال شوروی يا آماجگاه توپ و تفنگ بود ؛و باز گشت به کشور مصلحت نبود ؛ يا دوره جنگ های تنظيمی بود و بازگشت به وطن مساوی به مرگ بود؛ تسليم سر نوشتی نامعلوم شدند و طعمه گرگ های امنيت و اطلاعات ايران ! ديگر زبان مهاجر و مختصات آن ؛ مطرح نبود ؛ فرهنگ مهاجر سرکوب می شد و آن را « فرهنگ دزد و دغل » می ناميدند ؛ هزاره و تاجيک ؛ يعنی ؛ بيوطن ؛ فراری ، دزد و دغل! حتا طرز نماز خواندن هزاره را ، مسخره می کردند ؛ زبان و گويش تاجک ها را نيز مسخره ميکردند ؛ اگر هزاره لباس کهنه داشت ؛ اورا « افغانی کثيف » ميخواندند و اگر لباس تميز به بر ميکرد ؛ ميگفتند « اين لباس و قيافه به تو نمياد!» فرزندان هزاره و غير هزاره در مدارس اهانت می شدند ؛ از موی شان کشيده می شند ؛ سر سکو و صندلی به ايستادن ؛ وادار می شند! طبيعی است که هزاره و تاجک بايد زبان کشور ميزبان را ياد می گرفت و زبان و لهجه خود را به آب ميسپرد! هزاره که برای محفوظ ماندن از زخم زبان ؛ قيافه و شمايل خود را تعويض نمی توانست ؛ تعويض زبان و لهجه و لباس ، تنها چيزی بود که قادر به انجام آن بود ! خوب ؛ همين نسل دربدر ؛ اينک به وطن برگشته يا در فلان نشريه يا رسانه يا پايگاه انترنتی جای پای يافته است ! اکنون بازگشت به اصل ؛ بازيافت ئوباره خويشتن دشوار است ! اما بحث جناب عالی گمانم ، انحرافی؛ تعصب آميز و از موضوعات بازيافته در پارک های هوس انگيز خارج کشور باشد ! حفظ لغات مغلی يعنی چه ؟ چطور به اصل قضيه يا بهتر است بگويم فاجعه نمی پردازيد ؛ در حالی می بينيد شاعران هزاره و تاجک ( کاظمی و مظفری و تابش و زهر مار .... ) بدون آزرم و بدون پرده پوشی ؛ در ايام خاص و مشخص شده از سوی رژيم ايران ؛ ميمون وار از منبر بالا ميروند ؛ يا بلندگو را تصاحب می کنند وبرای ارکان رژيم ايران ؛ خمينی ؛ خامنه ای و خاتمی و حتا رفسنجانی و احمدی نژاد ؛ شعر و منقبت و ترانه و ستايشنامه ميخوانند ؛ به زبان فارسی ؛ نه هزارگی و مغولی ! گم شدن چند واژه مغولی ا ز زبان هزارگی بدتر است يا تبعيد شرف و وجدان و انسانيت به هيچستان تاريخ ؛ به سرزمين ياد ها و خاطره ها! آقای رضايی ؛ شما چطور صدای تان بلند نشد ؛ وقتی فرهنگيان نشسته در دارالخلافه ايران ، در نيمه شعبان در جشن حکومتی مشتی رجاله ؛ جفت و طاق ؛ بلند گو را می گرفتند و برای اما م زمان ؛ منقبت نامه و مدحيه می خواندند! شما تاريخ ادبيات افغانستان را نگاه کنيد ؛ شما تاريخ غبار و فرهنگ را نيز نگاه کنيد ؛ اگر در شان امام زمان از طرف يک شيعه يا هزاره در طول تاريخ ، شعری ديديد ؛ مرا مطلع کنيد ؛ در توصيف امام حسين و امام علی ؛ البته وجود دارد ؛ گاه حتا سروده سنی ها ست ! خوب ؛ نهاد حجت اسلام حاج آقای ابراهيمی ؛ با دوتا جايزه و کادو و تومان سبز ؛ چنين انقلابی در فرهنگ شيعه افغانستان ؛ پديد آورده است ! هزاره ها و شيعه های باز گشته از ايران ؛ کجا به حرف من و تو ؛ سير پوست ميکنند؛ در حاليکه عاشورای امسال ؛ دولت کرزی را و همه نهاد های اهل سنت از بغداد تا الازهر را به تمسخر گرفتند و نميدانم از کدام بيت المال اينهمه زنجير و قمه و کارد سلاخی خريدند و به نمايش رسانه های شرق و غرب گذاشتند! اميد است از بحث های انحرافی به سبک دپلوم انجينير خليل معروفی دست برداريد . احترام . عباس ايمانی
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
10 ژانويه 17:15, نويسنده: نیک اندیش
آقای رضایی وسایر دوستانرا درود تقدیم است! من هم سخنان اقای مزاری ودیگر دوستانرا تآید نموده ، یادآورمیشوم که، ما نباید که لهجه را با اصل زبان مغالطه نماییم؛ شما شاید بدخشان وتخار ویا هرات نرفته باشید. این ولایات ذکرشده اکثرآ به زبان فارسی دری سخن میگویند، ولی اگر لهجه را در نظر بگیریم، به شما صراحتآ گفته میتوانم که، سخنان مردمان دهقان وپیروان لهجه ی را هرگز نمی فهمند، آیا لازم است که یک بدخشانی ویا یک دروازی با لهجه خودش همیشه شعر بگوید ونثر بنویسد؟ هزاره های این سرزمین به نظر من قدامت تاریخیشان بیشتر از این است که شما آنهارا به مغولهای چنگیزی بسته اید؛ زمانیکه بتهای بامیان را دستان آفرینش بخش مردمان با فهم آسیای میانه ویا خراسان ویا آریاییان آنروز ساختند، به گمان اغلب اکثریتشان همین هزاره های بودند که امروز نیز در سرزمین بامیان زیست دارند وشما درحق قدامت تاریخی این مردم، یا از نا فهمی ویا ازبغض لهجه گرایی ، جفا کرده اید . این واژه هایکه شما بیان کرده اید، اکثرشان در ولسوالی درواز بدخشان امروز مدار اعتبار باشندگان آنجا قرار دارند ونلغه، واپه وآچه وسایر این لهجه ها درآن سرزمین هم رواج هستند، بدون اینکه درآنجا کسی هزاره ویا ترک ویا ازبیک باشد. من هم از سخنان شما تعجب کردم. این زبان در میان اقوام گوناگون تکامل کرده است واز لهجه و واژه های اقوام گرفته است وبرای آنها داده است. مگر غزنویها ترک تبار نبودند وامپراتوری نداشتند، آیا این سلاطین از کسی ترس داشتند که با این زبان زیستند وبا این زبان اداره ایجاد کردند وبا این زبان فرهنگ آفریدند واین زبانرا بدون تعصب تکامل بخشیدند وزبان خود میدانستند وحالا شما که عمرها با این زبان بزرگ شده اید، بخاطر ادای یک لهجه، گلوی این زبانیکه خودت با این زبان مینویسی واز این زبان آموخته ی وشخصیت شده ی، می فشاری تا جان خویش را بدست خودت بگیری ؛ آفرین بر بینش وبر دانشت ! چنگیز پهلوان را فاشیست میگویی وخود را په خطاب خواهی کرد؟ زبان تکامل میکند واین قسم لهجه ها ملیونها آمدند ورفتند وجایشان را سخنان نو گرفت وما بنالیم که چرا اوستا بجایش باقی نیست؟ حلیم تنویر رستم زابلی را پشتون معرفی میکند وتهمینه را دری زبان واین هردو در سمنگان با یک زبان سخن میزنند ووحدت ملی داشته اند؛ بیاید این منطق را پذیرا شوید! اگرچنین بود، چرا فردوسی ویا دقیقی از پشتون ورستم زابلی بنام پشتون یاد نکرده است واین حلیم خان فرزند گلبدین با جعلیات خود فروختگیش ، گشف کرد که چنین بوده است. هیچکس این زبان را بر هیچکس در طول تاریخ تحمیل نکرده است وامروز هم کسی این کار نا شایست را دراین فرهنگ نخواهد کرد وشما کختارید که از لهجه زبان بسازید ویا همه هزاره های غیور این سرزمین را وادار نمایید که، زبان مغولی بیاموزند واز این زبان بیزاری حاصل نمایید. من شخصآ مخالف هرگونه تحمیل زبانی هستم وهیچکس را لازم به یادگرفتن به زور این زبان ویا آن زبان ، نمی دانم. وهرگز مانند اقای حلیم تنویر نمیگویم که مردمان افغانستان لازم است که هردو زبان ملی ورسمی را حتمآ بیاموزند. خود زبان در جامعه کارایی وسازندگیش را برای مردم جلوه گر میسازد وزبانیکه با تحمیل بیاد مردم داده شود، هرگز در یاد مردم باقی نخواهد ماند. تجربه تقریبآ بیشتر از نیم قرنه تحمیل زبان پشتو دراین کشور گواه حال همگانست. امیدوارم که با خردمندی دراین باره بیندیشید وبعد بنویسید وافتخار مادری وپدری خویش را فدای یک واژه بنام لهجه نفرماید. شاد وکامیاب باشید. نیک اندیش
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ 10 ژانويه 21:16
اقای رضای به انچه در با لا نوشته اید واقعا باور دارید اگر باور دارید پس چرا به ان عمل نمیکنید و چرا در صحبت های تان از لهجه کابلی غلیظ استفاده میکنید من از دری زمانی است که شما را می شناسم و دری طی این چند سال رنگ بدل کردن شما را از نزدیک شاهد بوده ام از مداحی برا خلیلی گرفته تا افتخار کار نمودن در سالون که اقای الگور در ان سخرانی کرده از مرثیه خواندن برای ملای چویا تا توجیه ظلم و ستم چنگیز خان واز سنه چاک نمودن برای دیموکراسی تا سقوط کردن در دام قوم گرای مفرط تا انجا که از مردم هزاره میخواهید زبان مغولی یاد بگرد. ایا شما فکر نمیکنید که قدامت تاریخی فرهنگ وزبانی هزاره گی بر مغو لیان سبقت داشته باشد وشاید انان این کلمات از هزارها به عاریه گرفته باشند. البته ناگفته نماند که نقد من بر شما بخاطر تغیر عقیده تان نمباشد چون تغیر عقیده و افکار حق هر انسان است و خصوصااگراین تغیر از خرد واگاهی ناشی شود امری مبارک است ولی نقدم به چنابعالی این است که شما نه تنها به سخنان خود عمل نمیکند که به ان باور هم ندارد چون من بار ها شاهد بودم که می کوشیدید با کابلی جلوه دادن خود وبا یاد اوری اینکه در کابل بدنیا امده اید تلویحا هزاره بودن خودرا انکار نماید یا حداقل تفاوت بین خود وهزاره دایزنگی را فی مثل برای دیگران گوشزد نماید
پاسخ شما به اين نقد و نظر

لشکر چنگیزخان یک لشکر مردانه بود و آنانرا زن همراهی نمی نمود
10 ژانويه 22:39, نويسنده: جعفررضایی
سلام و سپاس از دوستان عزیز که لطف نموده و نظرات شانرا نسبت به این مطلب من اظهار نموده اند. دوستان که فقط عنوان و بخشهای از مطلب را خوانده اند لطف نموده کل مطلب را مرور نمایند تا مراد نویسنده را دقیق دریابند.

چندتذکر:

1. هجرت زجرآلود و حقارت آمیز هزاره ها در ایران کاملا قابل درک است. اما مصیبت اینستکه حتا آنانیکه از ایران به غرب رفته اند تا هنوز در سایه همسایه راه می روند و کمتر شهامت به خرج داده اند تا نسبت به خوانده ها و شنیده هایشان تردید روا دارند و خود و جهان را از نو بشناسند.

2. زبان و یا لهجه خواندن هزارگی کار آسان نیست، به همین خاطر من در متن مطلب از کلمات لهجه، زبان و فرهنگ مشترکا استفاده نموده ام. اگر هزارگی لهجه است پس چرا صدها کلمه مغولی و ترکی در آن است؟ کلمات بسیار مهم مثل پدر، مادر، مادرکلان، کاکا و... غیره در هزارگی آته، آبه، آجه، ابغه و... گفته می شوند. سالهای که من در کویته بودم یک خانم و آقای اروپایی که سالها در میان هزاره های کویته زیسته بودند و روی فرهنگ و زبان هزارها تحقیق نموده بودند به زبان بود هزارگی باور داشتند و می گفتند که هزارگی 34 حرف دارد. در هزارگی علاوه بر دو کلمه "ت" و "د" موجود در فارسی دو کلمه "ت" و "د" دیگر نیز است که غلیظ و دبل تلفظ میشوند. در ضمن زبان خواندن هزارگی به مفهوم جدایی کامل آن از زبان فارسی نیست. در کانادا ولایت "Newfoundland and Labrador" لهجه بسیار متفاوت با سایر انگلیسی زبانهای کانادا دارند و کلمات زیادی در لهجه آنان است که برای دیگران قابل درک نیست. به همین خاطر آنها می گویند که به زبان "نیوفونیز" صحبت می کنند نه انگلیسی. غرض از زبان خواندن هزارگی حفظ استقلال هویت هزاره هاست. هزاره ها نژاد، تاریخ، هویت فرهنگی و سرنوشت جداگانه با فارسها دارند. ایرانی پنداشتن و ساختن هویت هزاره ها خودگریزی و خیانت است.

3. بکارگیری اسطوره ها و سمبل های ایرانی(قوم فارس، یاد ما نرود که فارس یک قوم است.) موقتا می تواند منجر به مطرح شدن یک شاعر هزاره در جامعه ایران شود. اما خوش خدمتی و خودشیرنی برای دیگران چیزی نیست که انتظار داشته باشیم تا همه به خاطر شهرت جناب شاعر خطا بودن آنرا نبینند. چرا شاعران هزاره تعهد و خودباوری آنرا ندارند تا تاریخ خونبار، هویت نژادی، چشمان بادامی، بامیان، بندامیر و قله های سرکش سرزمین خودشان را بسرایند سمبل انتخاب نمایند؟

4. برای ما باید هزاره هرکی هست مهم باشد. فرق نمی کند که ما ترک-مغل باشیم و یا ترکیبی از قومی دیگر و مغول. ببینید خیلی هزاره ها به دلیل آشنایی اندکی که از تاریخ دارند همینکه نام مغول را می شنوند تصور می کنند که منظور اینستکه ما بقایای لشکر چنگیزخان هستیم. لشکر چنگیزخان یک لشکر مردانه بود و آنان زن همراه شان نمی آوردند. به فرض اگر ما بقایای لشکر چنگیزخان هم باشیم از جانب مادر ساکنان پیشین هزاره جات هستیم و وارث تمدن بامیان. بهرحال، کسانی که میخواهند تا هویت نژادی-تاریخی هزاره ها را انکار نمایند و هویت فارسی-شیعی محض برای ما بتراشند مرتکب خیانت نابخشودنی میشوند. آرایش هویت هزاره ها و تبدیل هزاره ها به چیزی باب دندان فاشیستهای آریایی یک خیانت است. خوشبختانه که این دروغ بافی های نونین به شکر رشد تکنالوژی و علم ژنتیک (و مخصوصا دی ان ای) منجر به شکست است و چار روزی بیش دوام نخواهد نمود.

در اين سايت می توانيد مطالب، نقد و نظر، عکس، کارتون، صدا و تصوير مرتبط با اين موضوع را ببينيد : http://fromwest.blogfa.com

پاسخ شما به اين نقد و نظر

لشکر چنگیزخان یک لشکر مردانه بود و آنانرا زن همراهی نمی نمود 14 ژانويه 05:48
اقای رضایی سلام ! من بنا بر ضیقی وقت متاسفانه مقالهء شما را نه خوانده ام در فرصت نزدیک انشا الله انرا مطالعه خواهم کرد. از جوابات کوتاهی که به بعضیی از نظر دهندگان ارایه نموده اید معلوم میشود صاحب نظر خوبی هستین. شما از نظر بعضی که شما را مورد اهانت قرار داده اند ازرده نباشید . اینها به مثل لاش خوران نشسته اند هر مقالهء که ضد ایران نوشته شود به ان عکس العمل نشان میدهند. فرق بین ان ها وخلقی وپرچمی ها نیست در ان زما اگر چیزی در بارهء شوروی وقت از دهانت می بر امد مورد غضب حزبی ها قرار می گرفتی. اکنون دیگران به خاطر کشور دیگر جای انها را پر نموده اند. در این محدودهء جغرافیهء بنام افغانستان که ما زندگی می کنیم مال همه اقوام با هم برادر و برابر ما است تمام اقوام داخل افغانستان مثل مژهء چشم ما است بی تفاوت که به دری پشتو هزارهگی پشه یی ازبکی نورستانی وغیره صحبت می کنند . بعضی ها لغات و اصطلاحات ایرانی را در وطن ما مروج میکنند . مظور انها از این کار ضدیت به یک قوم دیگر است .البته این تنگنظری در تمام اقوام ساکن وطن ما موجود است ولی تعداد انها قابل تشویش نیست. وطن ما افغانستان در طول تاریخ به اثر جان فشانی و همت این اقوام از خود گذر اباد گردیده و می گردد.بگذار انهای که خود را به دیگران می چسپانند در این ارزو باشند. با احترامات بی پایان پروانی
پاسخ شما به اين نقد و نظر

لشکر چنگیزخان یک لشکر مردانه بود و آنانرا زن همراهی نمی نمود 15 ژانويه 07:13
جناب محترم رضایی صاحب سلام ! طبق وعده مقالهء شمارا خواندم استعداد خدا دادشما را درنوشتهء ساده ولی پرمحتوا و پر معنی احساس کردم .گرچه من پشتون هستم ،من سرتعظیم به شهامت دلیری مردم هزاره فرومی برم واین قوم شجاع غیور و باوقار رامی ستایم .باور من این است تمام اقوام ما در رشد زبان مادری خود سعی وتلاش نمایند زبان قوم خود رازنده کنند از اهانت به قوم دیگراجتناب نمایند. من وقتی خود راقوی احساس می کنم که اتکا به خدا و اقوام داخل وطنم داشته باشم مرا در شرایط سخت همین هزاره تاجک پشتون ازبک کمک می کند نه ایرانی نه پاکستانی ونه سایر خارجی ها ولی دیده شده که بعض ها کاسه داغتر از اش اند.مثال بسیار سادهء ان پوهنتون ودانشگاه است برای من شخصا هردو مفهوم بی تفاوت است هرکس هرچه دوست دارد باید بگوید.انهای که از نام دانشگاه دفاع می کنند منظور شان خدمت به زبان دری نیست بلکه اساسیت در برابر پشتون ها است . باز این مسلهء پوهنتون _دانشگاه ویا افغنستان خراسان در شرایط جنگ ونا امنی قابل حل نیست اولا درافغانستان باید صلح وامنیت اورده شود بعدا علمای تاریخ زبان باهم بنشینند دراین مورد به مردم معلومات ارایه کنند و از طریق یک همه پرسی به این مشکل خا تمه بدهند. دوست گرامی اقای رضایی ! بنده همان قدر که مردم وطن خود را بی تفاوت از اینکه به کدام لسان گپ می زنند به کدام گروهء مذهبی تعلق دوست دارم به همان اندازه از جابران از هر قومی که باشد نفرت دارم . در ترازوی وجدان من وزن امیر عبدارحمن خان ،ملا عمر ، حکمتیار سیاف کرزی ، ربانی ،مسعود ، قانونی ،دوستم ، خلیلی ، انوری یک سان است من نمی توانم یکی از اینها را قهرمان ملی بنامم و ان دیگر را خائین قبیله گرا نام بگذارم. من نمی توانم پاکستان را خوب و ایران را خراب بنامم نزد من هر دوی این کشور ها تاثیر بدی بر انیدهء وطن ما دارند. افغانستان به مثابهء درختی است که شاخه های ان تمام اقوام با هم بادر ماست ، ولی دراین شاخچه ها بعضی از برگ ها مریض شده به زردی گرایده به ذودی پائین می ریزند. با احترام پروانی
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
11 ژانويه 02:31, نويسنده: غريو بودا
اقاي رضايي وقتي گرافيك هايت را ديدم شمارا ادمي روشن فكر تصور كردم. اما در دوسه مقاله اخيرت متوجه افكار پشت پرده وخيانت كارانه ات شدم. تو اصلا هزاره نيستي اگر هم هستي ممكن مسيحي شده اي يا مزدور كدامجريان ويا كدام باند تخريب كننده هزاره ها باشي. به همين خاطر اول با ان گرافيك ها كه از خودت هم نبود وبادارانت در اختيارت قرار داده بود. خو را در ميان مردم جا دادي و بعد نيت پليد خود را اشكار كردي. وهر انچه لايق خودت بود به مردم اصيل ونجيب هزاره نسبت دادي. غافل از انكه مردم هزاره دشمن شناش است . به هر حال مقاله هاي اخيرتو حكايت از يك نوع افكار ازهم گسيخته وپريشان ودر هم وبر هم دارد. به شما توصيه مي كنم تاريخ را بخوان وتحقيق كن وبعد در اين مورد حرف بزن. كه خوانندگانت به ريش تو نخندند. يا ممكن ان دختر مغولي ان قدر عقل تو را ربوده كه هيچ نمي فهمي كه چه مي گويي . واين گونه دست به دامن چنگيزومغولستان شده اي . برو برو خوش باش كه شراب چنگيز هم مهيا است . لطف كن وبه مردم هزاره هم كاري نداشته باش . از تو خيري نيست شر مرسان . اگر با يك دختر چيني يا چا پاني يا... رفيق شدي اين بار هزاره را چيني يا جا پاني ...نخواني .
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
11 ژانويه 16:57, نويسنده: آزره
کسی نگفته که شما زبان مغولی را یاد بگیرید. زبان آته خود را حفظ کنید. بیغیرتی هم حد دارد فقط مثل آته خو گپ بزنید ... غدر نه.
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ 11 ژانويه 20:46
مه خو اته خو واری توره موگوم ولی از صایب نوشته پرسان کو که بر چه ده مجلسا و ششتن و خستن خو اکت کابلی گکارا مونه باز ده کابل پرس قباغ خوره بلده ازره چک مونه از بس که ای باچه گنگس شده هیج پی نموفته که چیز جوغل مونه مه هر روز امی ادم منگرنم که کاته کاته شده نوبله نوشو میگرده خوشکه یاد گرفتون زبون مغولی ایره بخی بی چرت کده.

ام شومو مردم ناق از امی ادم دفا مونن قیرون از مو وخت شوم نکده که بلده نوشتای به بلغه وملمود از باچه تامو شوه

پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ 13 ژانويه 13:49, نويسنده: مزاری
دوستان عزیز ! نویسنده محترم بی نام ! همین چند سطری را که شما نوشته اید ، زبان هزاره گی نه بلکه زبان اصطلاحی فارسی دری است که در بین مردم و اقوام برادر هزاره مروج است . فقط با حذف و اضافه نمودن , بیجا نمودن یک دو کلمه نمیشود زبان خود را از دامان پر عطوفت فارسی دری به تحریک دیگران جدا بسازید . شمارا با این کار نا معقول تان نسل آینده هزاره محکوم خواهد کرد . پس بخوان که مردم در مزارشریف درکوچه و بازار چی میگویند : بچای که رفته ایستادهن گوی که اونچیگی ره ده طوی خبر کنن ، اگه آمدن ام یک دن گوین که نامدن ام یک دن گوین . سر گل ره بین که شوپلکا الواچک میزنند . ام بیگا ده زیر تیبلوک گمز ام فلشترک الواچ میپرید . و ازین قبیل ..

دوستان عزیز هزاره ! با این زبان اصطلاحی تیشه به ریشۀ خود نزنید ، قبول دارم ، این اصطلاحات مخصوص خود را در محاورۀ کوچه و بازار بخاطر حفظ هویت خود فراموش نکنید ، ولی در ایجاد آثار ادبی و هنری هزاره های وارسته از زبان واقعی خود که همان فارسی دری است استفاده نماید . چنانچه همدیار بزرگوار و عزیز من علامه اسماعیل بلخی کرده ، محقق و تاریخ نگار بزرگ کاتب هزاره کرده و دیگر بزرگان ادب و فرهنگ هزاره ها کرده اند و میکنند .

پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ 14 ژانويه 21:03
جناب اقای مزاری من چند سطر را که به هزاره گی نوشته ام هدفم به هیچ وچه اثبات تفکیک میان زبان فارسی و هزاره گی نبوده بلکه من در پی ان بودم تا بنویسنده بفهمانم که توانای من در لهچه هزاره گی بیشتر از ایشان است چو ن من میدانم که اقای رضا بجز همان چند کلمه که در نوشته خود اورده دگر هیچ بوی از اصطلاح هزاره گی نمیبرد چون ایشان همیشه از لهجه کابلی در صحبت هایش استفاده میکند که این خوداز نمایشی بودن متن فوق و بی عملی جناب ایشان پرده بر میدارد

غلام همت انم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد ازاد است

پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟ 15 ژانويه 09:48, نويسنده: مزاری
معذرت میخواهم آقای بینام ! من چیزی دیگری فکر کرده بودم !
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
13 ژانويه 22:27, نويسنده: ترکستانی
دوست عزیز شما به موضوع بسیار ارزشمندی اشاره نموده اید. بعضی ها از لجاجت و نادانی پیامهای نامربوط میگذارند. اهل ادب میدانند که تذکرشما بسیار مهم و درخور تامل است.
پاسخ شما به اين نقد و نظر

شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
15 ژانويه 17:31, نويسنده: محمد سعیدی
فعلا" یک جنگ روانی را بر علیه مردم هزاره راه انداخته اند که میگویند هزاره ها از نسل چنگیز خان است این یک نقشه است هزاره ها نباید گول این حرف ها را بخورد وباور کند چون دشمن میخواهد هزاره ها را متجاوز قلمداد کند یعنی بگوید هزاره ها از افغانستان نیست
در اين سايت می توانيد مطالب، نقد و نظر، عکس، کارتون، صدا و تصوير مرتبط با اين موضوع را ببينيد

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت 13:13  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره

محمدعوض نبی زاده
کوچ اجباری و اثرات فرهنگی واجتماعی آن برجامعه هزاره
تاریخ افغانستان مشحون ازعملکرد خشن حکومت های استبدادی وخودکامه است واین کشور سیاه ترین و مستبد ترین و جنایت کار ترین حاکمان را در چنته تجربیات تاریخی خود دارد . اقوام محروم کشور که رنج حکومت های جابرانه را تا سرحد قتل عام وازدست دادن سرزمین و ویرانی خانه های شان تجربه کرده است .ا ستبد اد در افغا نستان یک واقعیت تا ریخی است که ریشه اجتماعی و فر هنگی دارد در سا ختار حکومت ا ستبدادی– قدرت مطلقه وفردی وفاسد کننده بوده که زمامداران کشور ما همواره به زور لشکر قبیلوی به قدرت رسیده وبه زور لشکر قبیلوی از قدرت ساقط شده اند. پس ازانتقال قدرت به قبیله ای محمد زائی در هنگام حاکمیت استبدادی امیر عبدالرحمن خان عده کثیری خانواده های مردم هزاره را از مناطق هزاره نشین ولایات ارزگان – زابل وقندهاراز زاد گاه وسرزمین آبائی شان مجبور به کوچ اجباری نمودند.وبه برده گی کسانیدن این مردم منجر گردید و در حدود 62 فیصد , جامعه هزاره توسط این امیر میر غضب نا بود وقتل عام شدند .و در بیش از یک ونیم قرن است که مردم هزاره دامنگیر فر سایشی ترین فقر وگر سنگی بوده این مردم تحقیر شده به پا ئین ترین مقام اجتماعی رانده شدند.فقر ,بی سوادی ,بیکاری و نا برابری اجتماعی نصیب آنان گر دید. حکمرانان مستبد– قتل عام ها – کله منا ر ها - سیاه چال ها – زمین سو خته - کو چ اجباری – پاک سازی قومی وغصب سر زمین آبا ئی وپدری شان را بصورت بی رحمانه با لای مردم هزاره تطبیق کرده وبه سیاست ژینوسید ادامه میداده است.
تیمورخانف مولف کتاب تاریخ ملی هزاره ها می نویسد :- با سیا ست جابرانه امیر عبدالرحمن که سبب تغیرات شدیدی د ر مناسبات اقتصادی – اجتماعی-سیاسی وفرهنگی مردم هزاره گردید .سنن قدیمی تقسیمات در مناطق هزاره نشین کشور با قتل عام ها و کوچ دادن اجباری آنها به مناطق دیگروبالا خره فراری شدن به خارج به کلی نا بود گشت . مها جرت های اجباری دسته جمعی مردم هزاره به خارج باعث تغیر تقسیم نفوس هزاره ها در مناطق مختلف آسیای مرکزی – ایران – نیم قاره هند بریتانوی - عراق – سوریه گردید . مهاجرت مردم هزاره در سه جهت اتفاق افتاد ه است .
در اثر کوچ اجباری - لهجهء مروج وهویت قومی مردم هزاره بنا برشباهت های نژادی و چهره ظاهری فزیکی در میان مردم بومی در محلات زیر حل وجذب گردیده است که از آن تذکر بعمل میآید:-
آنهائی که در شمال هندوکش می زیستند. بسوی روسیه تزاری و بعضی از اینا ن به ایران رفتند .که اغلبآ در شهر های جنوبی روسیه باقی ماندند. مردم هزاره ء مهاجر ساکن در ساحات روسیه تزاری - از لحاظ ساختمان نژادی وچهره ظاهری شباهت های کامل با مردم محلات مذکور داشتند هویت قومی - اتنیکی خود را از دست دادند ودر میان مردم این محلا ت حل وجذب گردیدند وبمرور زمان لهجه وگویش زبان هزاره گی خود ها را نیز از دست دادند. این مردم فراری هزاره در ساحات ازبکستان- منطقه مرو ترکمنستان – قزاقستان وداغستان - روسیه تزاری سابق سکونت اختیار کردند و هزاره های ساکن در روسیه تزاری سا بق و مناطق آسیای میانه زبان روسی ومحلی آن جا ها را فراگرفته اند.
چنانچه در سال 1367 –ش. مقا ما ت جمهوری خود مختار داغستان روسیه از طریق وزارت خارجه افغانستان ازشورای مرکزی ملیت هزاره در کابل تقاضا داشتند که نماینده گان خود را در جلسه برزگ قومی مردم هزاره تبار داغستان که خود هارا از جمله هزاره های فراری افغانستان میدانند شرکت نمایند که تعداد نفوس این هزاره های داغستانی را نیم میلیون نفر ذکر کرده بودند . ولی بنا بر بر خورد تعصب آمیز وزارت خارجه وقت از اعزام هیات نماینده گی از کابل صرف نظر نمو دندو تنها با اعزام دوتن از هزاره های جوان که در تاجکستان مصروف تحصیل بودند اکتفاء کردند. ولی شورای مرکزی ملیت هزاره از جریان جلسه قومی مردم هزاره تبار داغستان آگاه ساخته نشد . شاید معلومات بیشتر درین باره به وزارت خارجه افغانستان موجود باشد.
بعد از کوچ اجباری مردم هزاره لهجه و گویش مروج و اصالت قومی خویش را بنا برعدم تشابه ساختمان فزیکی ونژادی با مردم بومی محلی درین سا حات و شهر ها حفظ کرده است که ذیلآ از آن یاد آوری میشود :-
ساکنان شمال غرب هزارستان بسوی ایران مهاجرت کردند و در قریه های اطراف شهر مشهد ساکن شدند. این هزاره ها بعدآبه بربری و خاوری مشهورگردید ند. بخشی دیگر- از جنوبشرق هزار ستان افغانستان به سوی هند بریتا نوی رفتند و در شالکوت یا کویته امروز ساکن گردید ند .
این گروه اخیر در کویته – پس از هزاره های ایران و هزاره های داخل افغانستان – سومین جمعیت برزگ هزاره ها هستند.
هزاره های ساکن در شهر های مشهد ایران - کویته ای پاکستان لهجه و گویش مروج هزاره گی را ازدست نداده وزبان کشور های مذکور را نیز فرا گرفته است که آنها میتوانند به لهجه و زبان هزاره گی هم صحبت و مکا لمه نما یند . چون هزاره های مسکون درین مناطق از لحاظ سا ختما ن فزیکی ظاهری ونژادی با ساکنین این شهرها تفاوت وفرق میشوند نتوانستند در میان اهالی محلی جذ ب وحل شوند و این گروه قومی هزاره با حفظ هویت قومی خود درمشهد ایران وکویته پاکستان باقی مانده است.
گروه دیگری ازمرد م هزاره به کشور های سوریه – عراق و در کشور هند بنام خزاره نیز مسکون شده است که لهجه مروج هزاره گی خود ها را از دست نداده وهویت قومی هزاره گی خود ها را حفظ نموده است . چون از لحاظ ساختمان فزیکی ونژادی نتوانستند با مردم این ساحات حل ومخلوط شوند.

بیجا شده گان داخلی - :-
مردم هزاره عمدتآ به شکل بیجا شده گان داخلی به مهاجرت های اجباری در داخل از مناطق مرکز و جنوب کشور نیز وادار شدند و به خصوص پس از سیاست تصفیه قومی ,مذهبی وغصب زمین و املاک مردم هزاره از ساحات هزاره نشین قندهار , ارزگان - هیلمند وزابل توسط رژیم خون آشام امیر عبدالرحمن خان این مردم با شدید ترین محرومیت اقتصادی- اجتماعی وفرهنگی مواجه گردید . این گروه تبعیدی خانواده های هزاره درمناطق و ساحات زیر - در مرکز ولایت سر پل – ولسوالی سنگچارک – ولسو.الی بلخا ب - ولسوالی کوهستانا ت ولایت سرپل - درمرکز ولایت بلخ در شهر مزار شریف –ولسوالی چارکنت – ولسوالی چمتا ل –ولسوالی شولگره – ولسوالی دولت آباد – ولسوالی بلخ - ولسوالی کشنده ولایت بلخ - درمرکز ولایت سمنگان در شهر ایبک وقریه های پشت بند - ولسوالی دره صوف – ولسوالی خرم وسا باغ ولایت سمنگان - در مرکز ولایت بغلان در شهر پلخمری – ولسوالی دوشی – ولسوالی دهنه غوری – ولسوالی خنجان –ولسوالی تاله وبرفک – ولسوالی نهرین ولایت بغلان - درمرکز ولایت قندوز – ولسوالی خان آبا د – ولسوالی علی آ با د – ولسوالی خوست وفرینگ ولایت قندوز- در قریه های مرکزی شهر تالقان ولایت تخار – در ولسوالی کشم – ولسوالی درواز ولایت بدخشان – ولسوالی دره هزاره ودر دیگر محلات ولایت پنجشیر- ولسوالی خوشی ولایت لوگر – قراء مرکزی ولایت بادغیس – در عده ای از ولسوالی های ولایت با دغیس – در ولسوالی پسا بند ولایت غور - در منطقه دولتیار ولایت غور - در مرکز ولایت در شهرهرات - ولسوالی کرخ – ولسوالی ادرسکن- ولسوالی زنده جان – منطقه جبره ئیلی ولایت هرات – در ولسوالی ناد علی ولایت هیلمند - شهر لشکر گاه ودر دیگر ولسوالی های ولایت هیلمند – در مرکز ولایت شهر قندها ر- در ولسوالی اجرستان ولایت غزنی – درولسوالی خاص ارزگان – ولسوالی چوره ولایت ارزگان - در مرکز ولایت لغما ن – درمرکز ولایت پکتیا در شهر گردیز- ولسوالی بگرام ولایت پروان در قریه ده مسکین –وغیره سکونت اختیارنمودند. که اکنون با فیصدی گوناگون نفوس درین سا حات حضور فزیکی و اجتماعی مهمی را دارا میباشند. قبل از کوچ اجباری و بیجا شدن داخلی مردم هزاره در مرکز – شمالغرب – جنوب وجنوبشرق افغانستان سکونت داشتند که در مناطق موسی قلعه ولایت هیلمند و ادرسکن ولایت هرات دور ترین ساحات کشوربود ند که مردم هزاره در آن زیست مینمودند .

هزاره های مسکون در مناطق فوق الذ کر تا حدود معین لهجه مروج وعامیانه هزاره گی را حفظ نموده اند ولی لهجه ء مردم محلات مذکورنیز بالای لهجه هزاره گی آنها تا ثیرات لازم را وارد کرده است و اکثرآ هزاره های باشنده درین سا حا ت با لهجه مروج هزاره گی ولهجه مردم محلات نامبرده ای شان بصورت مخلوط تکلم میکنند . اما تا هنوز نشا نه ها وعلایم لهجه هزاره گی در گویش ایشان موجود است .

لهجه وگویش مروج مردم هزاره :-
برای تحقیق زبان شناسی در موردزبان وگویش هزاره گی دو جنبه باید مدنظر گرفته شود . اول – رابطه بین گویش هزاره گی و زبان های مهمی که برآن تآثیر گذاشته اند – مانند فارسی –مغولی وترکی – ودامنه تآثیرات هر کدام از آن ها برلهجه وگویش هزاره گی . دوم – ویژه گیهای خاص و منشآء گویشو لهجه هزاره گی . تحقیقات نشان میدهد که لهجه ای هزاره گی گویش است مختلط از فارسی – مغولی وترکی با سنت گفتار ی مخصوص به خود اما تدوین نشده . تا کنون اثری با لهجه وگویش هزاره گی نوشته نشده است .از نقطه نظر زبان شناسی گویش ولهجه عنوان دقیق تری برای هزاره گی است که دولینگ سال 1973 - .م . - شهرستانی سال -1981 – م. نیز به ترتیب به گویش ولهجه اشاره کرده است . هزاره گی مرکب از 80 – فیصد فارسی – 10 –فیصد مغولی و 10- فیصد ترکی و دیگر زبانها است لهجه وگویش هزاره گی به دلیل اثر گذاری ترک ها و مغول ها عمدتآ با دیگر لهجه ها ی فارسی متفاوت است .

زبان مردم هزاره افغانستان :- نام کتابیست که توسط زبان شناس روسی و.ا. ایفیموف به سال 1965 – میلادی در مسکو تالیف وبچاپ رسیده است وماه گل سلیمان عضو اکادمی علوم بر اساس هدایت مرکز زبان وادبیات اکادمی علوم کشور ما از زبان روسی به دری ترجمه که تا هنوز امکان چاپ نیافته است . دراین اثرراجع به زبان هزاره ها به اساس زبان شناسی بحث تشریحی صورت گرفته است . که زبان هزاره گی نظر به ویژه گی ها ی ساختاری خود نمیتواند خارج از چو کات لهجه های که در آسیای میانه وافغانستان مروج است مطالعه شود- زیرا بین هزاره گی وتاجیکی فارسی کابل بسیار ویژه گی های مشترک وجود داردولی درعین زمان زبان مردم هزاره را میتوان بصورت جداگانه و مستقل مطالعه نمود زیرا نه تنها مردم هزاره یک گروه مستقل قومی و اتنیکی است بلکه زبان هزاره گی بسیار ویژه گیهای فونتیکی وگرامریمختص به خود را نیز دارد که در آن بقایای زبا ن مغولی وتر کی موجود است . این اثر به اساس مواد – یکی از لهجه های مردم هزاره های مرکزی نوشته شده است . اگر بعضی ازویژه گیها ی فونتیکی این لهجه را درنظر نگریم- این لهجه تقریبآ بصورت مکمل تمام ویژه گی های زبان هزاره گی را دربر دارد . این ماد توسط مولف در سالهای 1959-1965 – میلادی در افغانستان جمع آوری گردیده است . اثر مذکور شامل چهار بخش میباشد . بخش اول – فونتیک و آواشناسی - بخش دوم – سیستم واولها – بخش سوم – صرف –مورفولوژی – بخش چهارم –معلومات مختصر درباره نحو .بخش صرف یا مورفولوژی- نسبت به بخش های دیگرمفصلتر است اگر این اثربه چاپ برسد از نظر شناخت لهجه های معمول در مناطق هزاره نشین کشوراهمیت زیاد دارد.
در زمانهای بعد عنصر دخیلی از عرب وترک ویا مغول که به سبب از اسباب – به ترک زبان اصلی و طا یفه های خود نا گزیر میشد – به جای لهجه های بومی منطقه ای سکونت خویش – این زبان مسلمانی را برای تکلم میان خود ودیگران برمی گزید. وچون قوم هزاره در مرکز شرق - شمال وغرب افغانستان تا سرحد ایران بصورت متشکل دسته جمعی باچهره مغولی بسر میبرند ومانند تا جیکهای هم سایه – هم ولایتی وهمقریه خویش زبان فارسی دری را در لهجه بومی خاص خود بکار می برند. این قرینه محکمی بر امکان تبدیل لهجه مغولی - ازبکی و قیر غیزی به لهجه دری تاجیکی محل سکونت شان میشود. قرار گزارش نشریه ای فوق العاده ای دانشگاه کابل – سال 1348 –شمسی – در پنجاویکمین جشن استقلال –موسیسه زبان شناسی دانشکده ای ادبیات وعلوم بشری . درسال 1347 -1348 –شمسی. در ضمن ثبت لهجه های دیگر محلی برای اتلس زبان شناسی افغانستان- لهجه های مردم ولسوالی یکاولنگ و دره فولادی مرکز ولایت بامیان را ثبت کرده است .

قاموس زبان هزاره گی ویک رساله تحقیقی درباره لغات جالب هزاره گی که مجموعآ شامل 1450 – لغت میشود بوسیله شاه علی اکبر شهرستانی عضوشعبه فرانسوی فاکولته ادبیات وعلوم بشری تحقیق وتالیف گردیده است .لغات فوق با شاخه های مختلف زبانهای ترکی ومغولی و ازبکی مورد تحقیق و مقایسه قرار داده شده است و معنی بعضی از لغات به زبانهای دری و فرانسوی صورت گرفته است. این قاموس و رساله با مراجعه به منابع داخلی وخارجی وسفر به مناطق متعدد هزارستان ومقایسه کلمات با یکدیگر صورت یافته ودر سال 1352- شمسی به اکمال رسیده است .ادب عامیانه دری هزاره گی نوشته شاه علی اکبرشهرستانی که در شماره سوم سا ل بیست ویکم . – 1352-شمسی در مجله ادب نشریه فاکولته ادبیات و علوم بشری به نشر رسیده است که لغات اصطلا حات – شعر غزل - دوبیتی –فولکلوریک – قطعه – افسانه – ستاره شناسی- ضرب المثل ومعما بحث بعمل آمده است .

جلد اول رسا له لهجه های مروج مردم هزاره ء– دایزنگی – بهسود و جاغوری شامل بیش از 1850- لغات لهجه هزاره گی میشود که به سال 1365 – شمسی در کا بل به چاپ ر سیده است . جلد دوم رساله حاوی بیش از 600- لغات لهجه ء مروج مردم هزاره است که در سال 1369 –شمسی در کابل به طبع رسانیده شده است . صاحب این قلم مولف این دو رساله – لغات لهجهء مروج مردم هزاره را در هنگام مسا فرت ها ی متعدد به ولایات – شهر ها و مناطق هزاره نشین کشور طی نشست ها وتماس های مستقیم انفرادی وجمعی با محاسن سفیدان مرد م هزاره بصورت حضوری مکالمه - جمع آوری - تر تیب و تنظیم و به زبان دری ترجمه که در جلد اول رساله تمام لغات بصورت بسیار زیبا خطاطی و با صحافت مقبول تدوین وتر تیب - ولی قسمت دوم رساله با حروف طباعتی چاپ گردیده است . لغات این دو رساله ای لهجه های مروج مردم هزاره بصورت ماهوار در ما هنامه مجله ملیت های برادر مربوط به ریاست نشرات وزارت امور اقوام وقبایل نیز به چاپ رسیده است .جامعه هزاره مانند دیگر جوامع بشری کشور از خود دارای اختصا صات زبانی و گویش خاص لسانی است مردم هزاره از قدیم الیام به لهجه مروج فارسی- دری هزاره گی مکالمه میکرده است وجوه متمایز و متبارز دری و فارسی هزاره گی با زبان دری وفارسی روی این مشتقات تکیه دارد. اول – نحوه گویش ولهجه --- دوم - به کار بردن اصطلا حات و عبارات مغولی وترکی—سوم – ویژه گی های ارتباطی جملات و عبارات ونحوه تولید زبان ولهجه. در موارد زیادی اصطلا حات ترکی و مغولی غالبا در بخش – گیا هی – اندامی – محلات- زیبا شناسی و فرهنگ فولکلور برجستگی داشته است که تا هنوز مردم هزاره با استفاده از نام های مغولی – ترکی وفارسی امور لسانی خویش را انجام میدهند .به استناد منابع تاریخی زبان مادری هزاره ها فارسی هزاره گی بوده است چنانچه داکتر مهدی در کتاب تاریخ سیاسی ونظامی دودمان غوری تذکر داده است که رونوشت نکاحنامه را ذکر نموده که از بامیان کشف شده است واین نکاحنامه در قرن چهارم هجری نوشته شده است . بدین ترتیب هزاره ها نسل اندر نسل اصالت زبان فارسی هزاره گی را با خود به همراه آورده ومنتقل ساخته است . این لهجه وگویش فارسی دری هزاره گی در زبان ادبی فارسی دری مورد استعمال وکار برد ندارد اما منشاء آنر ا میتوان در زبانهای ترکی ومغولی پیدا نمود .
گزیده ای از اصطلا حات -عبارات و لغات لهجه ای هزاره گی از دو رسا له - تالیف صاحب این قلم بطور نمونه به ترتیب الفبا پیشکش خواننده گان میشود .
حرف الف :- ابلک =وار خطا ---- ابغه= کاکا --- استیلجی = ایستاده کردن ---- اوچلجی = نوشانیدن--- ایگچی = خواهر زن ---الختو= مادر حال-- الخ پلخ = سراسیمه وسر گردان---- ارخلجی = ایستا ده ساختن -- .
حرف ب:- بربغله = بی احتیاط عمل کردن – بژغل= درهم برهمی مو های سر – بولغو = آب کشی کردن لباس – بروف = تیزرفتن—برغوله= حمله کردن – بربوزک = قهر شدن و کلان کاری .
حرف پ :-پور مشت = فراموش کردن –پیندی = خودرا جمع ویک مشت گره زدن-- پشپول = کم وزن وسبک – پولدو= پندیده –پیچلخسانی = اخلال در کار –پختلک = کوتاه قد – پغج = کم ارتفاع .
حرف ت :- تخمره = مسخره کردن – ترنجه = محکم و بسیار پور – تز غنه = قرعه و پشک – تسره = از گریه بیهوش شدن – توش = امر کردن –تولغه = تکیه کردن --- توله غه = فرق سر –تخ تخ سو = عمیق وچقور – توکشیله = نفس سوخته – تامو = تمام و خلاص شدن--تر تغله = دست وپا چه شدن – تیم تله = بادست پالیدن – تیر کک = پنهان شدن –تای قچیق = زیربغل –توندی = چندک گرفتن – تای جوری=
حمایه وکمک –تودرس= مستقیم وراسآ—توغای = آرنج -
حرف ج :- جور مله = سوختاندن موی—جلدگ= تیز وچالاک –جل غل جی = پیوند چیزی به چیز دیگر—جغولده =لگد مال – جر جیست
= قواره وقیافه – جوب غو = به اندازه ضرورت – جوله گگ = زیرک وهوشیار – جو غولده = لگد مال کردن – جغه ده = گوشه گیری
جیرگه تو = با حوصیله -.
حرف چ :- چوخرا ه = گریان کردن – چی قی = بزور داخل کردن – چه له غای = ظرفی چقوری آن کم باشد. چا پ قو = تند باد وشمال –
چی جین = سینه – چوم= هوای تیره وابری - - چو غوزک = جا سوس – چا قو = شقیقه – چل غاو = دروغگو—چوغ = تار –
چوب جی = خراشیدن پوست بدن -.
حرف خ:- خوسته = نامزد – خمیشت = انسان تنبل – خل پل = مخلوط – خل پخ لای = غذا از مواد مختلف -- خل پلتو = جندی و مریض عصبی— خه ته لی = قد کوتاه – خو رلیش کله – قهرشدن وعصبانیت – خاش پش = لباس های ژنده – خلطه خلوم = لباس بد دوخت –خو نده له = صاحب شدن .
حرف د :- دوته له = هوس ناکام – داو کری = دشنام دادن – دواله = تقلید وسیال داری – دم قتی = همنفس – دبه دلجی = قرت کردن از نظر غایب شدن – دوی دوی =آویزان شدن چیزی –دل جی = انجام دادن – دوتل جی = گریختاندن –دیل مله = معطلی وصبر .
حرف ر:- روشو = روشن وجلادار – روشق = روشن وجلا— ره ئی = روان کردن – رووت تو = منظم و مرتب --
حرف ز:- زاو زده ها= اولادها – زونچه = خسیس و پول دوست – زموخت = کم سخن -- زاد گاه = زیاد -- زویستو = خانم خانه -.
حرف س:- سونجی = دراز کشیدن – سو له = آب گین –سست ونرم – سا مو = خلاص وتمام کردن کار –سورچی= خلاص کردن گره –
سنگ گیرک = محکم وچیز سخت – سوچی مله = پافشاری –سوغیله = حرص وآز کردن و گرسنه چشم – سر سمبل = قیافه وچهره - -
سغره له = پوستی که روی زخم می خشکد—سرپ چیله = سر پرستی- .
حرف ش :- شخ شول = بی ترس ومست –شیبه = عجله وتیزی –شیخ په = خشک کردن آب لباس - - شقب له = مستی وشوخی –شندق له=
چرک ضخیم پوست بدن – شیوه لیو = دل تسلائی – شوبد له= افراط و زیاده روی در کار-
حرف غ:- غل غل = شور وغوغا –غه تول = آب گل آلود –غر غل جی = بزور نوشانیدن –غوره ده = نزدیک به گریه – غی غلجی = صدای گریه – غوله جی = بیزاری ودلسردی – غوده = شخص فربه وقد کوتاه –غژ غلا = غالمغال—غوله نه = اوسط ومیانه – غدر = زیاد ه ازحد -.
حرف ق:- قل چیو = سر پائینی –قوله غای = دزد –قوت قله = پالیدن و جستجو کردن –قینه جی = منت کردن – قیغه جی = خراشیدن پوست بدن – قوندای = آدم کلوله – قول قیسر = درهم وبرهم کردن – قای قه چیق = زیر بغل – قو تولوغ = یکجا و مخلوطکردن –قور غول = بی نظم ودرشت –
--- قول بول = پراگنده شده – قیره تس = قهر شدن—قورخ چیله = بدخلقی و بد رفتاری –قنجی = سیراب شدن ورفع تشنگی – قوره لای = یتیم –قولخ سه = آدم بی حیا و هرزه .—قاش = ابرو -
حرف ک:- کوجی = آماس شکم –کوی = صدا کردن –کو تاوبار = گریان وپر عقده –کته گیر = کنیز و زن خدمه –کلو گوی = پر حرف—
کور بله = در بین خاک غلط زدن – کو مه تا ی = شخص خود خواه – کو بردنی = مشکوله – کول جی = مریضی جذام -- کیپ تک = کمین کردن -- کونی توغای = آرنج – که توک = گلو و حلق -- کک شه = متکبر ومغرور -- .
حرف گ:- گوی خورده = فریب خورده و لول خورده –گوی کیله = مجادله لفظی – گیته = کیشیک ومراقبت – گی میز = ادرارکردن –
گل گولجا= غالمغال و صدای بلند –گچ خائی = سر زنیش و تهدید – گو لو غود = پهلوان و قوی جثه –گو لندو = تکان دادن -. گنگجل = کم فکر و کم استعداد—گل گجور = خورد و ریزه ---
حرف ل:- لو ک لوک= قدم های کلان وفراخ –لغ لای = لاغر وضعیف اندام – له میشت = تنبل وسست – لوره = شکم پرست – لادو = پر تاب کردن سنگ –لاق = تاس سر بی موی –لیخ تکده = کلان کاری – لمیه یک = تنبل و بیکاره – لنده یک = قد کوتاه -.
حرف م :- موگج = لج باز –موتک= گردن و بازوی انسان - - موتیو = مشت انسان –مینه گی = میان جیگری وممانعت کردن –مخول = خجل و آرام ومریض –مکر توله =فریب ونیرنگ – ماخ = بوسه –ما شو غه = معشوقه – مندخسو = خسته و مانده –موخت = محکم -.موچقی= بی جا شدن مفصل --
حرف ن:- نغه چی = ماما – - نا قودل = هوشیار وزیرک – نیپته = در پناه و مصوونیت –نا جوب له = شوخی –بو نه جی = بوی کردن --نر مک لی لی = به آهستگی ---. نر غیلده = زیر پای کردن --
حرف و:- وور گیله = نشسته به خواب رفتن—ولغه تله = دفعتا و وار خطا – وماغ بله = مغرور ومتکبر –ووچی = نوشیدن –وزگنه عجیب و
نمونه—وقره = چشم -- .
حرف ه :-هوش بور غو =ترسو و کم جر آ ت –هیل مک= چشمک زدن – هر غدل = هر وقت –هیفت = خشک شده .
حرف ی:-یکر ته = یکباره – یخ تخ سو = خنک خورده – یخک = کلان کار –ییری = ارسال کردن—ییمر گو = کمک کردن – ییبره =
خستگی پاها- -یای بور = بی پناه – یال گه= سر ریزه کردن مایعات .
چند نمونه ای از ضرب المثل ها- چیستان وچار بیتی به لهجه ای مروج مردم هزاره :-
ضربالمثل:-
دست تو پور باشه – گر چه پور زنبور باشه------- غم ناری بز بخر------ بز گرگ از گله دور --------باچی مردم از خود نه موشه
اید کس دوغ خوره تروش نمو گه ---- دایه که کلو شد سر نیلغه کیل موشه ---- مد گاو از شیر و تفنگ از تیر--- رو با ه دم خوره شائید میکشه
چیستان :-
ریسپو نه رسه رسه هر چه دراز کنی میرسه –(چشم) ---- قور غول بره نه دل داره نه جیگر – ( مشک دوغ )-------- طا قچه- پر میخچه –(دهن)---- دستر خان زنگالی سر تا پایشی مرواری-(آسمان)
چار بیتی:-
لب جویه لب جویه گلی مه ---- چطور لالان ومجرویه گلی مه دیدی مه کولی کلدار مودوزه--- یک-دونمو دوزه بسیار مودوزه
زدست مردماندور از انصاف --- سخن باما نمی گو یه گلی مه به دوختو یار مه جوره نداره--- جوب سریا دلدار مودوزه
نتیجه گیری
در باره کوچ دادن اجباری تذکر مختصر ازین حوادث دلخراش وخونین که بالای مردم هزاره درطی مدت یک ونیم قرن اخیر تحمیل گردیده است یا د آوری کوتا ه بعمل آمده اند که نسل کنونی جامعه هزاره از آن آگاهی داشته و در آینده سیاسی خود از آن پند بگیرند. برای تحقیق زبان شناسی در موردزبان وگویش هزاره گی دو جنبه باید مدنظر گرفته شود . اول – رابطه بین گویش هزاره گی و زبان های مهمی که برآن تآثیر گذاشته اند – مانند فارسی –مغولی وترکی – ودامنه تآثیرات هر کدام از آن ها برلهجه وگویش هزاره گی . دوم – ویژه گیهای خاص و منشآء گویشو لهجه هزاره گی . تحقیقات نشان میدهد که لهجه ای هزاره گی گویش است مختلط از فارسی – مغولی وترکی با سنت گفتار ی مخصوص به خود اما تدوین نشده است تا هنوزدر باره لهجه ای عامیانه مردم هزاره تحقیقات بسیار محدود بوسیله دانشمندا ن روسی ودنمارکی -محترم کاندید اکادمیسن شاه علی اکبرشهرستانی و صاحب این قلم انجام شده است ولی در باره لهجه مردم هزاره دیگر آثار ی وجود ندارد امید واریم در آینده کار تحقیقی بیشتر وموثری صورت گیرد .
كشور ما افغانستان به عنوان يك ساحه ء جغرافيائي ــ سياسي تا كنون با تمام تلاش و مبارزات سالیانه متفاوت به اين طرف هنوز فاقد يك پروژه سياسي فراگير ملي مي باشد که تا حال به اين هدف ملي دست نیافتیم ، زیرا که بعضأ با یک دست قول برادری میدهیم و با دست دیگر شمشیر می کشیم ، البته که این نقیصه به تنهایی نه بلکه با سازماندهي و تلاش جمعي ،خردمندانه و دمكراتيك ، با تعقل و اعتماد بر یکدیگر و عشق به مردم ووطن وبا خود گذری است که مي توان به این هدف مهم که همانا ترقی و تعالی کشور، و همگرایی ملی است رسيد . مردم هزاره در صدا قت وراستی خود در کشور شهرت نیک دارند. تا ریخ کشور ما وفا داری به عهد وپیمان مردم هزاره را بر حافظه خویش به ثبت رسا نیده است . و همواره بخاطر تا مین وحدت ملی وبرابری اجتماعی فد اکاریهای فراوان داده است .

روی کرد ها

- کتاب هزاره های افغانستان سال 1379 ,شمسی چاپ ایران – نویسنده سید عسکر موسوی ومترجم اسدالله شفائی.
- رسالهء لهجه های مروج مردم هزاره. جلد اول. سال1365 ,شمسی چاپ کابل نویسنده ء رساله صاحب این قلم
- رسالهء لهجه های مروج مردم هزاره جلد دوم سال 1369 . شمسی چاپ کابل نویسنده صاحب این قلم
- کتاب سیری در هزاره جات سال 1372 .,مسی چاپ ایران نویسنده انجینر علیداد لعلی
- یاد داشتها ی در با ره سر ز مین و ر جا ل هزاره جات اثر- حسین نا یل - بهار سا ل 1379 – ش . چا پ ایران -افغانستان در مسیر تاریخ نویسنده مرحوم غبار.چاپ کابل سال 1346 –شمسی.
+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 1:24  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

قیام هزاره جات دربرابر عبدالرحمن


به اعتراف تاريخ، هزاره‌ها پس از تسليم شدن چاره‌اي جز قيام نداشتند، ولي عبدالرحمن مي‌توانست از اين قيام جلوگيري كند. اگر عبدالرحمن و قواي تحت امر و سركردگان نظامي و طرفداران اليجاري‌اش، انسان مي‌بودند و با خصلت انساني دمساز و يا اينكه هزاره‌ها را مثل خود داراي حق زندگي و انسان مي‌شمردند، شايد اين فاجعه عظيمي كه در تاريخ وطن سابقه نداشت به اين شكل فجيع اتفاق نمي‌افتاد. اما عبدالرحمن و طرفداران او، تلاشي را كه در راه جنگ و خشونت و برادر كشي به كار بستند، هرگز براي صلح و آشتي ملي انجام ندادند. اين برخورد، شك و ترديدهاي را به وجود مي‌آورد كه آيا عبدالرحمن با اين طرح تصفيه نژادي و قومي در هزاره‌جات تنها بود يا دولت انگليس هم در اين فاجعه بشري شركت داشت؟


از آنجايي كه لقب دلاور اعظم، طبقه اعلاي ستاره هند، بعد از اين قتل عام از سوي ملكه انگليس به عبدالرحمن عطا مي‌شود، نشان مي‌دهد كه دولت انگليس از اين اقدام حداقل راضي و خشنود‌اند. ورنه مي‌توانست از اين بابت، اظهار نارضايتي كند. دليل اينكه چرا دولت انگليس از اين اقدام عبدالرحمن راضي بود و حتي سيد جمال الدين معروف بيدارگر مشرق، شاه فارس را تشويق مي‌كند كه مثل عبدالرحمن (با قتل عام 62% مردم هزاره و شعيه) وحدت ايجاد كند، در جاي ديگر كتاب بحث خواهيم كرد. حال بايد ديد چرا مردم هزاره قيام كردند؟ نمي‌شد بدون قيام مثل ساير نقاط كشور ظلم و ستم عبدالرحمن را تحمل كرد و منطقه را از خرابي نجات داد! مرحوم كاتب كه از نزديك شاهد صحنه بوده و به تمامي اسناد و مدارك حكومتي دسترسي داشته، به اين باور است كه مردم هزاره غير از قيام راه ديگري نداشتند. ايشان مي‌نويسند:


«و با اين كه به وجهه اسبهل مردم هزاره شمال شده سر در خط فرمان نهادند، مردم فوجي در حين اسلحه جمع كردن و علوفه خواستن بنياد ظلم را چنان عريض نهادند كه از دود آن مظلومان فلك ديگر غير از افلاك نه گانه مجسم شد. چنانچه بسيار كسان كشته شده، بسيار زنان و دختران و مردان پرده ناموس‌شان دريده گشت و آن قدر بيداد بدان قوم روي داد كه قلم از شرح آن عاجز است!


چنانچه سردار عبدالقدوس خان از بي‌سري مردم نظامي و ايلجاري كه مقرر اسلحه نگرفتن بودند، عرض پرداز حضور شده، نگار داد كه، دست درازي به مردم كرده يك نفر، دو نفر را در هر دره كشته و بسياري از مردم را قتل و محبوس كرده‌اند. چنانچه خود او مي‌نويسد كه پنجصد نفر مرد و زن محبوس دارم و يوميه دهقانان‌شان را ضامن گرفته، رها مي‌دهم. چنانچه بر طبق نوشته وي امر شد كه آدمان غريب بيكاره را رها داده و فسادي را هم بندي نكردي، پي هم روانه كابل بدارد و علاوه بر مردم باغستان اسلحه مردم جاغوري و مالستان را نيز گرفته شد. اما به غايت بي‌آبي، چناچه گربه را در ميان زير جامه زنان مي‌انداختند و سينه و فروج‌شان را به آتش داغ مي‌كردند كه اسلحه را نشان بدهند.


خصوصاً فرهاد خان كرنيل كه از ارزگان سردار عبدالقدوس خان او را رخصت كرده مأمور جمع‌آوري اسلحه مردم بوباش و شوي و قلندر و پشته‌ي شيرداغ نمود. مشاراليه هر چه خواست، كرد و هر چه از ظلم كه از اول خلقت آدم تا به آن دم به وجود نيامده، ‌به فصل و وجود آورده بعد از انجام ميراق، در 10 ماه جمادي الاول ]1309[ با پلتن هزاري و چهار ضرب توپ و يك طرب رساله كه همراه داشت وارد سنگماشه جاغوري شده، اقامه گزيد و برادر و پسر بنيادخان و محمد نبي خان با چهار نفر اربابان مالستان شرفياب حضور والا  شدند و پسران جرس علي خان با آن كه تصديق خدمت خود را به پسر سردار عبدالقدوس خان در دست داشتند، مأمور به اقامه كابل شده، عيال‌هاي جوان و اطفال ايشان طلب كابل شد و نيز امر شد كه كسي به مال و نعيال ايشان مزاحم نشده به كابل رسانند...»[1]


با اين وضع مردم هزاره چه مي‌توانست انجام دهند تا چه وقت مي‌توانست صبر كنند و بر ظلم، تجاوز و تحقير قواي حكومت و مردم طرفدار حكومت كابل از خود خويشتنداري نشان داده، بهانه‌اي دست بهانه جويان ندهند؟ اگر اين وضع سر ساير اقوام و مناطق ديگر كشور مي‌آمد، چكار مي‌كردند؟ در دنيا، ستمگراني زيادي به قدرت رسيده و مردم كشور خود را قتل عام كرده‌اند، ولي هيچ ستمگري مثل عبدالرحمن و سركردگان سپاه او با مردم خود بعد از تسليم شدن برخورد نكرده‌اند. چرا كه آنها چشم خود را به ناموس و سرزمين هزاره‌ها سرخ كرده بودند، نه رام كردن آنها. لذا بهانه‌اي براي قتل عام و بيرون كردن هزاره‌ها مي‌خواستند تا آنها را از سرزمين‌هاي آباد و سرسبز جنوب كشور اخراج كرده به جاي آنها از مردم هندي كه با حكومت روابط قومي داشت، جا دهند!


هدف عبدالرحمن و حكومت او از اين سياست تصفيه نژادي، كاملاً روشن بوده و هست. ولي سياست انگليس از سكوت در برابر اين اقدامات حاكم وابسته‌اش، هنوز در پرده ابهام قرار دارد كه انگليسي‌ها از اين سركوب چه هدفي را دنبال مي‌كردند. شايد هدف آنها  همين بود كه بين دو قوم بزرگ و مسلمان كشوري كه دوبار قواي امپراتوري را شكست داده و آنها را در دنيا تحقير كرده‌اند، اختلاف ايجاد مي‌شد. براستي تخم كينه و دشمني را كه عبدالرحمن در سرزمين افغانستان پاشيد، تا امروز فاشيست‌ها و دشمنان مردم افغانستان از بزر آن درو مي‌كنند و نمونه آخر آن طالبان بود كه همان سياست عبدالرحمن را به نام ديگري روي دست گرفتند.


بهرحال، سربازان عبدالرحمن كه هزاره‌جات را بدون مقاومت جدي به تصرف درآوردند چنان به عيش و نوش و ستمگري مشغول شدند كه فراموش كردند در سرزمين اشغال شده قرار دارند. ولي مردم هزاره‌، نااميدانه انتظار مي‌كشيدند و در كسي جرأت اقدام وجود نداشت. مرحوم كاتب اوضاع را اينگونه شرح مي‌دهند:


«الغرض چون سردار عبدالقدوس خان از ارزگان در گيزاب رفت و فرهادخان در جاغوري اقامه گزيد. مردم فوجي و افسران ايشان ظلم بي‌حد آغاز كردند و مردم به ستوه آمده با اينكه اسلحه نداشتند، در ماه رمضان لوي نيل سنه 1309 كمر به قتل خود بستند و شب هنگام به مگزين و گدام ريخته، محافظين را كشته اسلحه و يراق‌شان را گرفته، شورش آغاز كردند.


اصل و حقيقت شورش هزاره اين است كه هم در جمع‌آوري اسلحه بسيار تعدي ديدند و هم سه تن سپاهي در خانه يكي از مردم هزاره ارزگان براي گرفتن تفنگ وارد شده به زن او در شب جبراً زنا كرده، خود او را به سيخ تفنگ داغ همي كردند. و برادر او چند نفر را خبر كرده هر سه تن سپاهي را كشته، بعد مردم دره پالان را واهمه بدنامي بر دل جايگير شده جمعيت كرده به قلعه‌ي كه يراق آن مردم را جمع كرده بودند، ريخته اسلحه را گرفته، محافظين را كشتند. و از اين معني مردم زاولي و سلطان احمد و حجرستان و كل ارزگان دفعةً شوريدند. فقط.


چون خبر به پايه سرير سلطنت رسيد معاجلاً صد سوار رساله دار كه در مقر بود امر شد كه در مالستان نزد كميدان عبدالصمد خان بروند، و مردم ايلجاري وردك و تاجيكه غزنين و هزاره محمد خوجه و چهار دسه و جيغتو را حكم صادر شد كه وارد مالستان شوند و پلتن پنجشيري كه مقيم مقر بود امر شد كه با دو ضرب توپ رساله‌ي مقيم آنجا در جاغوري رفته به فرهاد خان ملحق شوند. و جرنيل شيرمحمد خان در روز پنجشنبه 16 رمضان با سه پلتن و شش عراده توپ و يك رساله از كابل به راه هزاره بهسود مأمور حجرستان شد. و غلام حيدر خان كيمدان مقيم چله كرر هزاره را خبر داده شد كه پلتن هراتي مقيم شنكي به زودي حركت كند و در چله كور خود را برساند.


و در اين وقت سردار عبدالقدوس خان كه در چوره بود، از صدور امر مذكور مغموم و مخمور گشت و سپهسالار غلام حيدر خان را امر شد كه دو پلتن و شش عراده توب از تركستان به زودي در يكه‌ولنگ ارسال بدارد. و سردار عبدالله خان حاكم قندهار را حكم شد كه علوفه و بارگير و نفري الوسي را بدون مدارا به زودي به سر حد برساند و از آن جمله فرهاد خان كرنيل با افواج ما تحتي خود روي به سوي قلندر جاغوري آورده به محاربه گراييده و قتل‌هاي سخت روي داد، بسيار كس كشته شد تا كه مردم قلندر پس نشست و فتح نصيب فرهاد خان شد.


و مقارن اين حال مردم دايه و فولاده نيز با محمد الله خان و كميدان عبدالصمد خان و افواج ما تحتي ايشان درآويخته، عرصه را بديشان تنگ ساختند و از سوي قلندر مردم ايلجاري را مندم از لشكر پادشاهي نمود، ايشان به جنگ گراييده چهار نفر از ايلجاري و چهار نفر از قلندر كشته شدند.»[2]


هرگاه كسي اندك وجدان اخلاقي و انساني داشته باشد، در اين قضيه اقدامات عبدالرحمن و سران سپاه او را محكوم مي‌كند. چرا كه عبدالرحمن اگر انسان مي‌بود وجدان انساني مي‌داشت، بايد به جاي دستور حمله از چهار طرف، به سران هزاره و سپاه خود دستور مي‌داد كه قضيه را پي‌گيري كنند، عامل شورش را پيدا كنند. واضح بود كه عبدالرحمن خود مي‌دانست كه طرح از خود او بوده و قواي او مجرم است و بايد جزا داده شوند، سردار عبدالقدوس خان از فشار وجدان نه، از ترس عبدالرحمن كه شايد او را محاكمه كند، ديوانه شد. نجاسات خود را مي‌خورد و شايد به دروغ خود را ديوانه انداخته بود تا عبدالرحمن او را محاكمه نكند. اما عبدالرحمن كه خواهان همچو روزي بود نه تنها او را محاكمه نكرد كه او را دلداري داد و برايش دارو و درمان فرستاد.!


مردم هزاره كه گمان مي‌كردند شايد عبدالرحمن به عنوان يك حاكم جنايات افسران و سربازان خود را نسبت به مردم رعيتي و تسليم شدگان محكوم كند! با مشاهده حمايت او از جانيان، نااميدانه دست به قيام زدند. ميران تسليم شده نيز يكي پس از ديگري در صف قيام كنندگان پيوست. دولت انلگيس كه از نزديك شاهد صحنه بود هيچگونه عكس العملي از خود در اين باره نشان نداد، در حالي كه جاسوسان او در تمامي صحنه‌ها حضور داشت  و وقايع افغانستان را از نزديك زير نظر گرفته بود.


ايران و روسيه هم در آن شرايط چون با انگليس روابط حسنه داشتند، در برابر اين جناياتي كه در همسايگي‌شان رخ مي‌داد، بي‌تفاوت مي‌ماندند. مردم خود كشور به لحاظ تبليغات مذهبي و نيز عدم ارتباطات، نه تنها در برابر اين اقدام حكومت از خود مخالفت نشان نداده كه مشوق نيز شدند، چون اسراي هزاره را بسيار ارزان از بازارها مي‌خريدند. تيمور خانف محقق روسي زبان استاد شرق شناسي دانشگاه دوشنبه كه منابع فراوان اتحاد شوروي وقت را در اختيار داشته درباره ظلم و تعدي قواي حكومتي نسبت به هزاره‌هاي تسليم شده و عوامل قيم مي‌نويسد:


«عساكر افغان كه سني مذهب بودند، علناً رؤساي روحاني هزاره‌هاي شيعه مذهب را مورد تحقير قرار مي‌دادند.


هزاره‌ها از زنان خويش محروم ساخته مي‌شدند و دختران هزاره‌ها را از فاميل‌هاي‌شان جدا مي‌كردند، يك تن از جاسوسان عبدالرحمن خان كه به هزاره‌جات رفته بود براي امير كابل نوشت كه افسران و درجه داران عسكري افغان در رأس آنها عبدالقدوس خان دختران بزرگان هزاره را به زور مي‌گيرند كه براي هر يك ايشان يك و يا دو دختر مي‌رسد، آنان تمام وقت خود را به خوشگذراني و مستي مي‌گذرانند. به خاطر ترس از دست دادن نفوذ و قدرت خويش، عمال دولت هميشه كوشش مي‌كردند تا ميرها و بزرگان هزاره‌ها را مورد شكنجه و حبس قرار دهند. محبوسين به كابل آورده شده در زندان‌هاي مخوف انداخته مي‌شدند و حتي ميرهاي كه مطيع سلطنت عبدالرحمن خان بوند نيز بعضاً محبوس مي‌گشتند (ميرها و بزرگان طايفه سلطان احمد، زاولي و ارزگان). از كابل براي عبدالقدوس خان هدايت داده شد كه هر چه تعداد كربلايي، زوار، سيد و ارباب در مناطق جديد التسخير هزاره‌جات باشد، بايد به كابل اعزام شوند. كساني كه به اطاعت و وفاداري امير كابل معروف بودند به مناصب دولتي مقرر مي‌شدند و كساني كه بي‌طرف مي‌ماندند به مناطق ديگر افغانستان تبعيد گرديده و اشخاصي كه مورد سوء ظن بودند و در كابل نگهداري مي‌گرديدند تا هيچ يك از آنها هرگز فكر شورش را حتي در سر نيز نپرورانند. اقدامات متذكره جمعاً سبب آن شدند تا هزاره‌هاي مناطق جديد با يكديگر متحد شوند و دست به شورش بزنند. «زراگري» طبيب شخصي امير عبدالرحمن خان درباره قيام ملت هزاره مي‌نويسد:


«هزاره‌ها آماده هستند كه ماليات سنگين به پادشاه‌شان بدهند، ولي آماده‌ي تحمل اعمال زور و ظلم نبوده و از فشار عساكر اعلي‌حضرت به جان آمده‌اند.»


بايد يادآور شد كه همزمان با تكميل شدن تسخير مناطق جديد هزاره نشين، فيودال‌هاي افغان نيز درجه‌ي ظلم و جبر خود را حتي در مناطق سابق هزاره‌نشين با شدت هر چه تمام‌تر استقرار دادند.


براي تسريع عمليه اشغال سرزمين‌هاي هزاره، عبدالقدوس خان، ميرهاي داي‌كندي، داي‌زنگي و ديگر قبايل را دستگير و با دست‌هاي بسته روانه كابل ساخت و به اتهام عدم اطاعت آنها را محكوم كرد، زمين‌هاي زراعتي دوباره اندازه‌گيري شدند تا ماليات جديد بر آنها وضع شود.


اين اقدامات موجب گرديد كه بنا به قول فيض محمد خان، مردم هزاره دست به شورش بزنند، زيرا متجاوزين و ظالمان مورد بازخواست قرار نمي‌گرفتند.


بنابراين تا شروع دهه نهم قرن نوزدهم اوضاع در هزاره‌جات چنان اعمال مي‌شدند، براي ملت هزاره هيچ راه ديگري جز قيام مسلحانه باقي نمانده بود.»[3]


همه مؤرخان منصف و بي‌طرف به استثناي مؤرخان فاشيست مآب به اين باوراند كه هزاره‌ها چاره‌اي جز قيام نداشتند. چرا كه دستورات عبدالرحمن و اقدامات سختگيرانه‌ و غير انساني افسران و سربازان او در حق مردم هزاره، براي هيچ انساني قابل تحمل نبود، لذا همان طوري كه قبلاً نقل شد، مردم قيام كردند، اما به شدت سركوب شدند و اين قيام بهانه‌اي شد براي نابودي كامل هزاره‌ها از مناطق حاصلخيز و مورد نظر افغان‌ها. در حقيقت جنگ براي همين منظور راه انداخته شده، ولي هزاره‌ها از درك آن عاجز بودند و يا اين كه درك مي‌كردند و راه جلوگيري از افتادن به آن دام برايشان ميسر نبود.


بهرحال، قيام آغاز شده بود، مردم هزاره براي اولين در تاريخ خود كه مشحون از اختلافات و پراكندگي‌هاست، متحد شدند. قواي حكومت در تمامي جبهات به سختي شكست خورد، اما چون هزاره‌جات در محاصره بود و زمينه تداركات براي قواي متجاوز از هر طرف فراهم، پيروزي هزاره ها دوام نكرد. تقريباً جنگ در تمامي مناطق هزاره نشين از شمال تا جنوب شعله ور گرديد. در شمال هزاره‌ها تا آق رباط ميان باميان و يكه‌ولنگ قواي حكومت را شكست داده گدام سركاري را تصرف كردند. در جنوب، نيلي، تمزان، چله‌كور، گيزاب، ارزگان، بوباش قلندر، پشة، شيرداغ، زاولي، سلطان احمد، زردك، حجرستان، چقماق، ميرآدينه و غيره صحنه نبرد خونين قرار گرفت.


عبدالرحمن كه اوضاع را بحراني يافت و قواي خود را در حال شكست، تمام گفته‌هاي قبلي خود را فراموش كرد، تعهدات خود را با مردم هزاره كنار گذاشت، لذا به همان حربه كهنه اختلاف مذهبي توسل جست! او به عنوان يك ناجي اسلام، كفريت مردم هزاره را صادر نمود. علماي درباري را جمع كرده از آنها فتواي كفريت هزاره را گرفته در سراسر كشور پخش و نشر نمود و تمام مردم كشور را به جهاد عليه شيعيان هزاره دعوت نمود. افغان‌ها (پشتون‌ها) كه از قبل فكر تصاحب زمين‌هاي حاصل‌خيز هزاره‌ها را در سر مي‌پرورانيدند، جهاد با كافران را بهانه قرار داده از هر طرف هجوم آوردند.


ولي در بسياري نقاط كساني كه از ظلم و ستم عبدالرحمن و حكومت او به ستوه آمده بودند، قيام هزاره‌جات مايه دلگرمي آنها شده، به نحوي بناي مخالفت آغاز كردند. محمد عظيم بيگ كه از عبدالرحمن لقب سرداري گرفته بود، تغيير موضع داده در صف مبارزان قرار گرفت و به زودي رهبري قيام به عهده او افتاد و قاضي عسكر رئيس طايفه فولاده همكار و ياور او گرديده محمد عظيم خان از تمامي مردم هزاره و سران هزاره خواست كه در قيام شركت نمايند كه اين دعوت تقريباً از سوي تمامي هزاره‌ها مورد قبول واقع شد. طبق برخي گزارشات حتي برخي از همكاران نزديك حكومت نيز خواهان سرنگوني عبدالرحمن بودند، ولي جرأت بيان آنها نداشتند، به اين خاطر بود كه عبدالرحمن سراسيمه از تمامي امكانات عليه اين قيام استفاده كرد. تيمور خائف در اين باره مي‌نويسد:


«اين حمايت و پشتيباني از شورشيان با وجود اينكه به شكل فعالانه و با انرژي كامل و يا به صورت علني صورت نگرفت، باز هم آن گونه حمايت‌ها از شورشيان ممكن بود براي امير عبدالرحمن خان بسيار خطرناك تمام شود، كه بدون شك عبدالرحمن از اين جهت نيز نگراني‌هاي داشت، لذا عبدالرحمن خان براي سركوبي شورشيان تمام قواي مسلح و نيروي اقتصادي و غيره امكانات خود را بسيج نمود.


بعد از آن كه تمام ميران و بزرگان قوم هزاره با اعضاي پيمان اعلان جنگ عليه امير عبدالرحمن خان جلسه‌ي خود را خاتمه دادند به مناطق تحت نفوذ خود حركت كردند، آتش جنگ نيز با نيروي تازه‌اي جان گرفته شعله‌ورتر گشت، ميران داي‌كندي، باقر بيگ، محمد رضا بيگ، و محمد جان بيگ نيز به شورشيان پيوستند. ساكنان كجران (اسكه) گيزاب تخران ]تمزان[ دست به شورش بردند و بزرگان جاغوري، قلندر، شيرك ]شيرداغ[ و پشة نيز به شورشيان پيوستند.


عمال دولت در تمام دره‌جات از حاكم تحصيلدار از ترس جان هزاره‌جات را ترك گفته به طرف كابل فرار نمودند. شورشيان آن عده از ميرها و بزرگان خويش را كه با امير كابل مراوده و يا دوستي برقرار كرده بودند نيز به قتل رساندند.


در ماه ذي القعده (1309 هـ / 1892 م) طايفه دايزينيات نيز قيام كرد، شورش تمام طايفه دايزينيات را به جنون افغانستان صادر كرده بود،  مردم دايزينيات كليه مأمورين دولتي را كه در سر حدات بود و باش داشتند قرار مي‌ساختند. تمام قسمت‌ها و استحكامات سر حدي با روپيه را متصرف شدند، در قبال اوضاع مذكور روسيه هدايت اكيد و فوق العاده‌اي به اين شرح عنوان مأمورين خود صادر كرد «براي ما لازم نيست تا در مبارزه ميان هزاره‌ها و جمشيدي‌ها عليه حكومت افغان‌ها دخالت نمائيم.» هدايت مذكور در نامه‌ي رسمي وزارت خارجه روسيه، عنواني وزارت دفاع روسيه نوشته شده بود كه به تاريخ (17 مي 1892) را در پاي ورق نشان مي‌دهد.


شورش تمام سرزمين هزاره‌جات را در برگرفت و حتي مأمورين هزارگي كه در دربار امير كابلي كار مي‌كردند و همچنين عساكر هزاره كه در ميان فوج‌هاي امير بودند، راه هزاره جات را در پيش گرفته و به شورشيان پيوستند.


شورشيان تمام ذخاير خوراكه و حبوبات دولت را كه در هزاره‌جات موقعيت داشتند، متصرف شدند. با عجله و در تمام راه‌هاي استراتژيكي عمده استحكامات برپا كردند تا بهتر قواي ضربتي و تصفيوي امير را توقف دهند... اين حقيقت بدان جهت بسيار ارزنده و مهم است كه هزاره‌ها براي اولين بار توانستند موانع قبيلوي و طايفوي ميان خود را از بين ببرند و با يكديگر متحد شوند، بايد يادآوري كرد كه بزرگان بعضي از طوايف از قبيل فولادي، مالستان و بعضي كلان‌هاي جاغوري (باغچري، يزدري، عتاك و غاري) يك قسمت از طايفه بهسود، دايزنگي، داي‌كندي، كلان‌هاي ساكن غرب غزني حبش و شوي قيام نكردند و هنوز هم نسبت به امير عبدالرحمن خان وفادار مانده بودند...


شورش هزاره‌ها براي امير عبدالرحمن خان و اطرافيان وي بسيار خطرناك و حتي مرگبار بود. فيروز كوهي‌ها و جمشيدي‌ها نيز به شورشيان پيوستند، ازبك‌هاي ميمنه و حتي والي آنها محمد شريف خان از شورشيان با دلسوزي حمايت كردند.... ساكنين خوست و ساكنين كابل و كوهستان نيز به حمايت شورشيان برخاستند و خوش بيني خويش را به آنها نشان مي‌دادند، در اين ميان ساكنين كابل كه با رژيم اسبتدادي امير عبدالرحمن خان مخالف بوده و آتش شورش را شلعه‌ور مي‌ساختند. آنان معلومات رسمي دولت و امور حربي را به شورشيان مي رسانيدند...


بالاخره عبدالرحمن خان مجبور شد تا متوجه خطرناك بودن اوضاع شود. امير كابل جهاد مقدس بر عليه هزاره‌هاي كافر و عصيانگر اعلام كرد. براي اشخاصي كه در جنگ عليه هزاره‌ها شركت مي‌كنند مال و دارايي هزاره‌ها به حيث جايزه داده مي‌شود و زنها و اطفال هزاره‌ها به كنيز و غلام تبديل خواهند شد. براي سركوبي شورشيان هزاره، نيروهاي بسيار زياد جمع آوري و تهيه شده بود كه تقريباً 40 فوج پياده نظام، ده هزار سواره نظام كمكي با صد ميل توپ صد هزار پياده و بيست هزاره سواره مسلح عادي و غير نظامي كمك بودند.


كوچي‌هاي افغان با علاقه‌ي فراوان و انرژي زياد در مبارزه جهاد مقدس اشتراك ورزيدند،‌آنان با علاقه و محبت زياد اعلاميه عبدالرحمن خان را شنيده گروه گروه به جنگ ضد هزاره‌ها مي‌شتافتند.


بدون شك يكي از علت‌هاي عمده‌اي كه سبب گرديد تا كوچي‌هاي افغان به جنگ هزاره‌ها علاقه پيدا كنند،‌همان موجوديت رفيق‌هاي سربند و چراگاه‌هاي مساعد در هزاره‌جات بود، زيرا قبلاً هزاره‌ها به صورت قطع اجازه‌ي استفاده از چراگاه‌هاي را براي كوچيان افغان نمي‌دادند. لذا امكان نداشت كه صاحب چراگاه‌هاي وسيعي شوند كه سابقاً نيز بر سر آنها بين كوچي‌ها و هزاره‌ها جنگ‌هاي زيادي صورت گرفته بود.


بسيج عمومي ضد هزاره‌ها و يا آمادگي براي جنگ در قندهار، فراه، هرات، كهمرد سيغان، كابل، واخان، شبرغان، مزار شريف، بدخشان ، غزني و جلال آباد به اوج خود رسيد... انگليس‌ها براي عبدالرحمن خان پيشنهاد كردند تا اجازه دهند چند نفر افسر انگليسي را به حيث مشاور نيروهاي مسلح حكومت در منطقه هزاره‌جات براي سركوب كردن هزاره‌ها بفرستد، ليكن امير عبدالرحمن خان پيشنهاد مذكور را رد كرد...»[4]


با تمام تواني كه مبارزان هزاره از خود نشان دادند، نتوانستند، پيامد جنگ را به سود خود تغيير دهند،‌چرا كه از چهار طرف در محاصره بودند. مردم هزاره بادغيس به غروري توسط نيروهاي هرات سركوب شدند. ازبك‌هاي ميمنه با اينكه در قدم اول پيروزي‌هايي به دست آوردند، ولي به زودي شكست خورده متواري شدند، راه ورود قواي حكومت به هزاره‌جات از هر طرف باز شد. ولي آنچه هزاره‌ها را در تنگنا قرار دادن همان فتواي علماي سني بود كه به دستور عبدالرحمن كفريت مردم هزاره را اعلان كردند.


اين حربه، سني‌هاي متعصب را با تمام مخالفت‌ها و نارضايتي‌ها از حكومت كابل،‌به جنگ عليه هزاره‌ها كه عموماً شيعه مذهب بودند، ترغيب نمود. همان طوري كه اشاره عبدالرحمن در سراسر كشور عليه هزاره‌ها اعلام جهاد داد. و اين فرصت خوبي را براي انتقام جويان ميسر ساخت. از همه بيشتر كوچي‌هاي افغان از آن استقبال كردند كه به نفقل از تيمور خائف انگيزه آنها را ياد آور شديم و بقيه مردم نيز انگيزه‌هاي خاصي داشتند.

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 1:9  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

زندگی نامه آیت الله محقق کابلی

فصل اول
دوران كودكي و تحصيلات

حضرت آيه الله العظمي محقق كابلي (دام ظله العالي) در تابستان 1307 هجري شمسي ، در روستايي واقع در شمال غرب كابل و در يك خانواده مذهبي و مخلص اهل البيت ديده به جهان گشود ، از آنجايي كه در خانواده ايشان ، آموزش ، تربيت ، خصلت و منش مذهبي حاكم بود، لذا نخستين گامهاي آموزش را در محيط آموزشي خانواده برداشته و در سن 7 سالگي در نزد برادر خود نور احمد رحمه الله عليه آموزش ابتدائي را شروع نموده و قرآن شريف و كتب فارسي درسي رايج را در نزد ايشان فرا مي گيرند.
بعد از طي اين مرحله ابتدائي در محيط آموزشي بيرون از خانواده قدم نهاده و شروع به فراگيري علوم عربي و اسلامي چون ادبيات ( مانند صرف ، نحو ، معاني ، بيان و ...) منطق ، فقه و و اصول مي نمايد ، بدليل فقدان يك سيستم آموزشي منظم و پيشرفته و نبود مدرسه و حوزه عليمه درسي ، اين مضامين را بطور پراكنده و به شيوه سنتي و محلي در نزد روحانيون محل و كابل تلمذ مي نمايد .
باتوجه به مشكلات موجود از نظر آموزشي، امكانات و خفقان سياسي ، فرهنگي ، مذهبي حاكم بر جامعه افغانستان ايشان با جديت و علاقه فراوان در سهاي حوزوي و آموزش علوم استامي را دنبال مي نمايند و در طي اين مدت كتابهاي مهم درسي چون : جامع المقدمات ، شرح ملا جامي ، مغني ، سيوطي ، مظول ، ( متون درسي ادبيات عربي ) حاشيه ملا عبدالله ، ( متن درسي منطق ) معالم الاصول ، قوانين ( متون درسي اصول فقه ) و كتاب شريف شرح لمعه ( متين درسي فقه ، ميراث ارزشمند شهيدين ) (( رهما )) را به پايان مي برد . با پايان رسانيدن حد نهايي امكان ادامه تحصيلات در كابل عملا زمينه استمرار تحصيل در آنجا منتفي مي گردد .
ايشان از طرفي استعداد سرشار و علاقه شديد به فراگيري علوم اسلامي داشتند و از طرفي نيز عملا امكان ادامه تحصيلات در كابل منتفي بود و لذا مدتي را با رنج و نگراني در كابل به سر مي بردند .
تا اينكه سرانجام با اعتماد و توكل به خداوند تبارك و تعالي و توسل به ائمه اطهار ( سلام الله عليهم اجمعين ) ايشان تصميم مي گيرند كه راهي حوزه علميه نجف گردند تا روزنه جديدي از علم و هدايت الهي در برابر ايشان گشوده شود .
جريان مسافرت از كابل تا ايران و از آنجا تا عراق و نجف اشرف قابل دقت بسيار و بسيار آموزنده است و مشخص است كه از همان آغاز مسافرت تا ورود به حوزه علميه نجف اشرف و همين طور ادامه تحصيلات ، همه اين مراحل همراه با الطاف الهي و عنايات خاصه اهل بيت اطهار عليهم السلام بوده است ، مشكلات اداري و غيره به سرعت و معجزه آسا (( من حيث لا يحتسب )) يكي پس از ديگري برطرف گرديده و زمينه ها براي رسيدن به مقصود فراهم مي گردد .
جريان مسافرت از اين قرار است : در پائيز 1332 عده اي از مومنين منطقه آمادگي سفر به كربلا و نجف را جهت زيارت عتبات وعاليات مي گيرند كه در جمع آنها ، يكي از اساتيد ايشان به نام شيخ محمد و خواهر ايشان نيز بوده اند ، بعد از طي مراحل اخذ پاسپورت عزم سفر مي نمايند ايشان جهت خداحافظي به منزل آنها مي رود ، آنها به ايشان پيشنهاد مي كنند كه تا كابل ما را همراهي نمائيد اين پيشنهاد مورد موافقت معظم له قرار مي گيرد و با آنها عازم كابل مي شوند در جريان سفر به كابل به صورت الهام گونه تصميم مي گيرد كه با اين غافله كه عازم زيارت عتبات عاليات هستند عازم شوند و يك پاسپورت سريعا و به طور معجزه آسا براي ايشان درست مي شود و بعد ويزاي ايران را در هرات مي گيرد و از آنجا عازم ايران شده و ويزاي عراق را در كرمانشاه ( باختران دريافت مي نمايد و سرانجام در عتبات عاليات با پاسپورت رسمي مشرف مي شود بدون اينكه هيچ مشكلي در مسافرت ايجاد گردد !! و اين نبوده است به جزء لطف الهي و جازبه ائمه اطهار( سلام الله عليهم اجمعين )كه نسبت به شيعيان مخلص خود دارند .
در سال (1332 ) وارد حوزه علميه نجف اشرف مي گردد و تحصيلات خويش را از دو متن درسي سنگين حوزه علميه در فقه و اصول يعني (( رسائل )) و (( مكاسب )) ( يادگار و ميراث ارزشمند يگانه پاسدار فقه و فقاهت دانشمند و فقيه فرزانه شيخ اعظم مرتضي انصاري (( رحمه الله عليه )) ) شروع مي نمايد و از محضر رجال نامي حوزه علميه نجف اشرف آيت الله سيد عبدالاعلي سبزواري (رحمة الله ) و آيت الله شيخ كاظم تبريزي و آيت الله سيد عبدالحسين رشدي و آيت الله شيخ محمد تقي آل رازي اين دو كتاب بسيار ارزشمند را فرامي گيرد و متن مهم درسي كفايه الاصول ( ميراث سنگين قهرمان فقه و فقاهت آخوند هروي خراساني (( ره )) ) را در محضر اساتيد بزرگ چون مرحوم شيخ صدرا و مرحوم شيخ مجتبي به پايان مي رساند و مقداري از متن درسي عميق فلسفي شرح منظومه ( يادگار و تجلي افكار بلند منطقي ، كلامي و فلسفي ، فيلسوف شهير ملا هادي سبزواري ) را ازمحضر شيخ عباس قوچاني فرا مي گيرد .
بعد از پايان سطوح عاليه ، به قله هاي بلند معارف صعود نموده و به پله هاي اجتهاد گام مي زند و در زمستان سال ( 1334 ) وارد حلقه درس خارج اصول حضرت آيت الله العظمي خوئي (( قدس سره )) مي گردد وهمچنين در حلقه درس خارج فقه ا ز كتاب مكاسب آيت الله شيخ محمد باقر زنجاني حاضر مي گردد .
شايد در سال (1336 ) است كه حضرت آيت الله العظمي خوئي (( ره )) قهرمان عرصه فقه ، اصول ، رجال و ساير رشته هاي دانش حوزوي درس خارج از فقه را به ترتيب كتاب ارزشمند فقهي عروه الوثقي ( ميراث با عزمت آيت الله العظمي سيد محمد كاظم طباطبائي يزدي (( ره )) آغاز مي نمايد و حضرت آيت الله العظمي محقق ( دام ظله العالي ) نيز در محضر درس خارج فقه ايشان شركت مي نمايند ، بعد از پايان خارج مكاسب توسط آيت الله شيخ محمد باقر زنجاني ، در درس خارج فقه زعيم حوزه علميه نجف اشرف حضرت آيت الله العظمي حكيم (( ره )) حاضر مي شوند ، و همچنين مدتي را در دروس خارج فقه آيت الله سيد حسين حمامي و درس خارج اصول آيت الله شيخ حسن حلي شركت مي نمايد .
حضرت آيت الله العظمي محقق ( دام ظله العالي ) در شرايطي كه در حلقات درسي خارج بزرگان و اساطين حوزه علميه نجف حضور مي رسانند از متون درسي سطوح عاليه كه زمينه ساز اجتهادند هرگز غفلت نورزيده و به مطالعه ، تدريس و تحقيق دوباره آنها مي پردازد و در جهت استحكام پايه هاي فقهي و اصولي اجتهاد و حضور و تسلط بيشتر بر منابع استنباط ، كتابهاي درسي : شرح لمعه ، قوانين رسائل ، مكاسب و كفاية الاصول را هماهنگ با دروس خارج براي طلاب علوم ديني تدريس مي نمايد و خود جزو اساتيد حوزه علميه نجف اشرف مي شود و حلقات متعدد دروس حوزوي را ايجاد مي نمايد .
سرانجام با تلاش پيگير و درطي سالهاي طولاني و حضور مستمر در درسهاي خارج عظام و رجال نامي حوزه و تدريس ، تحقيق ، به كمك خداوند مهربان و عنايات ائمه اطهار ( سلام الله عليهم اجمعين) به بالاترين مراحل فراگيري علوم حوزوي صعود نموده و به قله هاي بلند اجتهاد گام مي زند .


تقريرات و آثار علمي و تحقيقاتي ايشان در دوران تحصيل :
1- درس خارج فقه آية الله العظمي خوئي (( ره )) به ترتيب متن (( عروة الوثقي )) تا اواخر كتاب صلوه تقريبا چهارده سال به طول مي انجامد و در طي اين مدت ايشان مرتب در اين درس شركت نموده و به دقت يادداشت برداري مي نمايند وبعد با اضافه كردن تحقيقات ونظرات خود، دفاتر متعددي از اين بحث ها را تهيه و تنظيم مي نمايد و يك جلد را به اسم تحرير العروه به چاپ مي رسانند و بقيه در حدود 9 جلد ديگر بدون چاپ باقي مي ماند .
2- همچنين درس خارج اصول آيت الله العظمي خوئي (( ره )) را به دقت نوشته و به نام (( انقح التقريرات )) با قلم شيواي خود تنظيم مي نمايد اما از آنجائيكه تقريرات اصول حضرت آيت الله العظمي خوئي (( قدس سره )) توسط بعضي از شاگردانش به چاپ رسيده بود ، ايشان از چاپ انقح التقريرات خودداري مي نمايند.
3- ساير دروس خارج فقه و اصول از بزرگان ديگر را كه حاضر شده است نيز به طور دقيق و مرتب نوشته و تنظيم نموده است .


نكات قابل توجه درايام تحصيلات ايشان :
گرچه اين نكات آموزشي ، تربيتي براي همگان آموزنده و قابل دقت است اما براي طلاب علوم ديني ، دانشجويان و دانش آموزان و كليه عناصر فرهنگي لازم است كه بيشتر از ديگران به مشي عملي ايشان توجه نمايند زيرا براي آنها آموزندگي بيشتري دارد :


1- توكل ، توسل، تهذيب و تهجد
معظم له در طول تحصيلات و بعد از آن هيچگاه حالات توكل به خداوند متعال و توسل به ائمه اطهار ( عليهم السلام ) را از دست نداده است و در ارتباط دائم با اين مجاري فيض الهي بوده است و همچنين هميشه يك محصل متهجد و متهذب و مقيدي بوده است كه مستحبات را ترك نمي نمود و سرو كار زياد با زيارات ، اوراد ، اذكار و ادعيه داشت . اين جهات معنوي يعني : توكل ، توسل ، تهجد و تهذيب اساسي ترين عوامل موفقيت ، آرامش و متانت در ادامه تحصيلات ايشان بوده است زيرا كه (( الا به ذكرالله تطمئن القلوب )) با رو آوردن به معنويت و تقواي الهي ، الطاف الهي دائما شامل حال ايشان مي باشد و به ايشان اراده و نيرويي مي دهد كه در برابر هر گونه مشكل در مسير ادامه تحصيلات مقاومت نمايد .
طلاب علوم ديني ، نسل جوان محصل و كليه انديشمندان و فرهنگيان ما بايد به اين مهم توجه نمايند كه دانش و هنر غيرمتعهد ، جلوه زودگذر و حجاب اكبري است كه صاحب آن چند روزي در دنيا به آن دل خوش مي كند . واقعيت اين است كه دانش تهي از تعهد و تهذيب يك سلسله محفوضات و اداركي است كه انسان آنها را به آساني و يا به سختي آموخته است و به آساني نيز از دست خواهد داد ! چنين علم حصولي صرف ، فقط يك رديف كردن صغري و كبري و استنتاج است و صاحب خود را به آرمان واقعي و كمال مطلوب نمي رساند و چه بسا پيامدهاي مخرب و ويرانگري را براي فرد و جامعه نيز به دنبال خواهد داشت .


2- تحمل سختي ها و مشكلات
طلاب علوم ديني و كليه محصلين جوان افغانستاني كه مراحل آغازين يا مياني تحصيلات خود را مي گذرانند و با مشكلات عديده اي مانند: فقر ، تنگدستي ، غربت ، تنهايي ، فقدان مسكن ، مشكلات و پاپيچهاي اداري و ... دست و پنجه نرم مي كنند ، بايد به سيره عملي بزرگان دين ، فقها و مراجع عظام دقيقا توجه نمايند كه با چه مشكلات طاقت فرسايي در روند تحصيلات شان روبه رو بوده اند اما با تحمل همه مشكلات و توكل و توسل به تحصيلات ادامه داده اند .
حضرت آيت الله العظمي محقق كابلي ( دام ظله العالي ) دوران تحصيلات خود را با مشكلات و سختي هاي زيادي از نظر مسكن ، هزينه و امكانات سپري نموده است اما با توسل به ائمه اطهار (عليهم السلام) چون كوه در برابر همه اين مشكلات مقاومت نموده و به تحصيلات ادامه داده اند ايشان از اوايل تشرف به نجف اشرف تا مدتها در تنگنا بوده و از نظر مسكن با مشكلات مواجه بوده است : در ابتدا تلاش زيادي براي يافتن اتاق در يكي از مدارس مي نمايد اما موفق نمي شود تا بالاخر ه مجبور مي شود خدمت حضرت آيت الله العظمي حكيم (( قدس سره )) مي رسند و وضعيت خود را به ايشان گزارش داده و عرض حال مي نمايند و حضرت آيت الله العظمي حكيم به متولي مدرسه آقاي سيد كاظم يزدي دستور مي دهد كه ايشان را در مدرسه جاي دهد !


3.نظم دقيق در زنذگي
تاريخ نشان مي دهد كه رشد و انكشاف علمي و پيشرفت دانشمندان در جوامع انساني و صعودشان به قله بلند دانش و انديشه و عرضه ابتكارات ، نوآوريها و تئوريهاي نوين علمي مرهون تلاش جدي و حاكميت نظم و ديسپلين دقيق در زندگي اين انديشمندان بوده است ، تحصيل و فراگيري هر دانش و تخصصي با تن پروري ، بي نظمي و هرج و مرج امكان پذير نيست و انتظار چنين امري خلاف سنت ديرپاي الهي و تاريخي است ، ملتي تن پرور ، بي نظم و غير متحد هيچگاه به مراحل بالايي از تكامل علمي و تمدن انساني نخواهد رسيد و هميشه از كاروان رو به تكامل تمدن ، علم و انديشه در جامعه بشري عقب است!
نظم دقيق در زندگي حضرت آيةالله العظمي محقق كابلي (دام ظله العالي) براي ما بسيار آموزنده است ، در طول تحصيلات و بعد از آن ، ساعات و دقايق عمرش تقسيم بندي شده است ، نمونه بارز از اين نظم دقيق در دوران تحصيل ايشان ، حضور مرتب و هميشگي در جلسات درس است كه كمترين تخلف و بي نظمي ارادي در برنامه هاي درسي ايشان ديده نمي شود !! براي افراد عادي بسيار جاي تعجب است كه حتي در هفده سال حضور در درس خارج ، ايشان فقط در يك جلسه يا دو جلسه غيبت داشته است و كليه جلسات ديگر دروس خارج را مرتب و سر ساعت حضور يافته اند.

فصل دوم :

بازگشت از نجف اشرف و اقامت در كابل :

حضرت آيت الله العظمي محقق كابلي ( دام ظله العالي ) با بيست سال تحصيل ، تحقيق و تدريس مستمر در حوزه علميه نجف اشرف و در ظل توجهات ائمه اطهار (عليهم السلام) به مرحله اجتهاد مسلم رسيده و با بار سنگين فرهنگي و اندوخته هاي عظيم اسلامي از نجف اشرف به تاريخ (22/2/1351) عازم وطن خويش مي گردند ، آري اين برگشت ، برگشتي تاريخي و سرنوشت ساز است ، برگشتي كه يك جامعه را به سوي تحول عظيم در جهت رشد وتكامل به پيش مي راند ، برگشتي كه مصداق كامل آيه شريفه (( فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفه ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون )) است. با اين برگشت هم فصل نوين در زندگاني ايشان گشوده مي شود و هم تاريخ فرهنگي و علمي كشور رقم مي خورد ، اين فصل ، فصل انجام رسالت بزرگ الهي و اسلامي است ، فصل خدمت ، عرضه و بازدهي مايه ها و ذخيره هايي است كه نتيجه بيش از بيست سال رنج ، زحمت ، غربت و تلاش مستمر و پيگير است ، معظم له در جهت اعلاء كلمه توحيد و انتشار فرهنگ اهل بيت عليهم السلام خود را در خدمت ملتي قرار مي دهد كه در طي قرون متمادي نسل اندر نسل شلاقهاي ستم حكام جور و دار و دسته شان به جرم پيرو اهل بيت (عليهم السلام) بودن ، بر دوش نحيف خويش تحمل نموده اند ، مردمي كه حقوق شان پايمال شده ، شخصيت شان لگد مال گرديده ، حريم حيثيت شان را شكستند و بالاخره مذهب و تفكرشان غير رسمي ، قاچاق و جرم است ، سرزميني كه از در و ديوار آن فقر و تبعيض مي بارد !
آري وقتي ما به اهميت و ارزش چنين خدمتي در چنين جامعه اي پي خواهيم برد كه به اعماق تاريخ كشور برگشته و تصور روشني از سابقه تاريخي و وضعيت اسف بار ملت محروم تشيع در افغانستان داشته باشيم، ولي هنگامي كه خبر ورود ايشان به خاك افغانستان در كابل انتشار يافت ، مومنين با صد و پنجاه ماشين تا غزني و قندهار به استقبال شتافتند وتوجه دولت و ملت را به خود جلب نمودند و اهالي كابل سوال مي كردند كه اين كدام شخصيت عظيم است كه از او چنين استقبال مي شود ؟ مردم در حاله اي از بهت و تحير فرو رفته بودند ، زيرا تا آن زمان از هيچ شخصيت علمي چنين استقبالي نشده بود !
حضرت آيت الله العظمي محقق كابلي ( دام ظله العالي ) بعد از برگشت از نجف اشرف به كابل فعاليت ها و خدمات گسترده خويش را در محورهاي تدريس ، تبليغ ، ايجاد و بناي مراكز آموزشي ، فرهنگي و مذهبي ، رسيدگي و پاسخگويي به مشكلات اجتماعي و امور مذهبي مردم آغاز نموده و با جديت و اخلاص تمام دنبال مي نمايند با حضور ايشان در كابل و ايجاد حوزه بزرگ درسي ، شيعيان افغانستان هويت فرهنگي و مذهبي درخشان تري مي يابند ، جان و روح تازه اي مي گيرند و بر خود مي بالند كه شاهد درخشش علمي خويش در برابر ديگران هستند .
معظم له هفت سال تمام در حوزه علميه كابل به تدريس و تحقيق مي پردازند و به صورت يك استوانه عظيم به حوزه علميه كابل غناي فرهنگي و بار علمي بيشتري مي دهند و با تاسيس مدرسه علميه بزرگ ( جامعة الاسلام ) در كابل مركز عظيم تعليم و تعلم علوم اسلامي را ايجاد مي نمايند .
معظم له همانگونه كه نقش زعامت حوزه علميه را در كابل به عهده داشتند ، محور مراجعه مردم نيزبودند و مردم به خاطر مشكلات اجتماعي و مسائل شرعي كه داشتند، به ايشان مراجعه مي كردند . گذشته از اين در جهت تحكيم پيوندهاي مذهبي مردم و ارتباط هر چه بيشتر آنها با ائمه اطهار (عليهم السلام) و احياي فرهنگ ناب تشيع ، خدمات شاياني را انجام داده اند ، با برپايي مراسم و محافل باشكوه تبليغات و مواعظ و عزاداري ، روضه خواني و نوحه سرايي به مناسبت هاي مختلف مذهبي و به خصوص دهه عاشورا و صفر ، ايام سوگواري و شهادت سيد الشهدا حضرت اباعبدالله الحسين (ع) و ياران باوفاي آن حضرت و روزهاي جمعه ، ايام و شبهاي رمضان ، شعائر انقلابي تشيع ، ارزشهاي مكتب اهل بيت عليهم السلام و فرهنگ سرشار از تحرك را در چنين محيط خفقان زده و ظلماني ( محيطي كه در گذشته نه چندان دور ) ياد اهل بيت و عزاداري آنها جرم و قاچاق بود و به خاطر عدم اعطلاي مامورين و دژخيمان رژيم مردم نگهبان دم درب منازل و زيرزميني ها مي گذاشتند وبه عزاداري مي پرداختند، ترويج و احياء مي دارند .
اما از نظر تبليغاتي در بعد فكري مركز تبليغات ايشان مبارزه بر عليه افكار و مكاتب انحرافي و در ر‌اس آنها مكتب كمونيزم را تشكيل مي داد ، چه اينكه ايشان دقيقا متوجه بودند كه مبارزه با مكاتب فكري و وارداتي شرق و غرب بيش از هر موضوع تبليغاتي ديگر در شرايط فعلي ضرورت دارد و جامعه اسلامي را عمال بيگانه و نمايندگان فكري آنها شديدا مورد مخاطره و تهديد قرار داده اند.
علي رغم خفقان فرهنگي و سياسي حاكم بر جامعه اسلامي افغانستان ،خصوصا در جامعه تشيع از سوي حكومتهاي استبدادي و علي رغم فضاي باز سياسي ، فرهنگي و تبليغاتي براي جريانهاي انحرافي چپ و راست ، شيعيان افغانستان در كابل الحق كه در درخشش فرهنگي و سياسي بي سابقه اي يافته بوند ، نهضت اسلامي در درون نيروهاي انقلابي تشيع در حال نضج گرفتن بود و هسته هاي مقاومت اسلامي و برخورداري از اعتبار و پشتوانه نيرومندي چون حوزه علميه در حال شكل گيري بود .
حوزه علميه شيعيان در كابل ، در سطح حوزه ها و مدارس علميه درسراسر كشور چه شيعه و چه سني ، پيشرفته ترين و بالنده ترين حوزه علميه بود. حوزه علميه كابل مي رفت كه در سطح كشورهاي اسلامي و در كنار حوزات علميه نجف ، قم و مشهد درخشيده و به صورت حوزه علميه اي غني و مركز بزرگ آموزش علوم اسلامي در جهان اسلام تبارز نمايد ! كه كودتاي ننگين و خونين ماركسيستي به وقوع پيوست ، حضرت آيت الله العظمي محقق كابلي ( دام ظله العالي ) با هفت سال اقامت و خدمت مستمر در كابل ، در اين توسعه و انكشاف علمي ، فرهنگي و سياسي شيعيان ، نقش محوري و درجه يك را داشته است و اين در نوع خود كم خدمتي نيست .

فصـل ســوم

عزيمت به كابل و مراجعت مجدد به جمهوري اسلامي ايران

بعد از سقوط رژيم ماركسيستي در افغانستان و پيروزي مجاهدين ، حضرت آية الله العظمي محقق كابلي (دام ظله العالي) تصميم مي گيرند كه بعد از چهارده سال هجرت و فعاليت هاي جهادي و علمي ،اكنون بايد به داخل كشور باز گردند. همانگونه كه برگشت از نجف اشرف به كابل ، يك برگشت تاريخي و سرنوشت ساز بود ، اين برگشت نيز يك برگشت تاريخي است ، هم فصل نوين در زندگاني ايشان است و هم تاريخ كشور و به خصوص تشيع با اين برگشت رقم مي خورد و در مرحله نوين قرار مي گيرد.در شرايطي ايشان تصميم به برگشت مي گيرند كه مردم ما، مجاهدين و رهبران جهاد و مقاومت ، اشد نياز به وجود ايشان و دانشمندان و علماء ديگر دارند.
زيرا بعد از پيروزي مجاهدين، كشور در آستانه يك تحول بزرگ تاريخي قرار مي گيرد و بايد بنيادهاي فرهنگي ،پايه هاي نظام سياسي ، اجتماعي وارزش هاي موجود در جامعه و ميراثهاي به جا مانده از رژيم پيشين ، مبتني بر ارزشها و تفكر اسلامي ، دچار تحول و دگرگوني اساسي گردد و اين دگرگوني امكان ندارد مگر با حضور و نقش دانشمندان ، فقهاء ، علماء و متخصصين دانشهاي ديني ، در عرصه اين تحول نوين ، زيرا اين چهره ها و شخصيت ها ، پاسداران و مرزبانان اصلي تفكر و ارزشهاي اسلامي هستند. اگر در رأس يك نظام سياسي در جامعه فقهاء و دانشمندان قرار داشته باشند ، اولا اين نظام ثبات بيشتري مي يابد و از انحرافات و گرايشهاي غير ديني محفوظ مي ماند و ثانيا چنين نظامي مشردعيت ،اعتبار و مقبوليت بيشتري در ميان مردم خواهد داشت.
براين اساس معظم له در تاريخ (20/2/1371 ) عازم كابل مي گردند و مدت (تقريبا يك سال) در كابل ، در خطرناك ترين و حساس ترين شرايط ، براي اعتلاء كلمه الله و احياء فرهنگ تشيع و سربلندي و احقاق حقوق ملت تشيع خدمت مي كنند ،متأسفانه شيريني و حلاوت پيروزي به كام ملت خسته و محروم افغانستان ،به خصوص تشيع دوام نمي آورد و آرمان بر پايي حكومت اسلامي و وحدت ملي در افغانستان ، به خاطر انحصار طلبيهاي برخي جريانات و عناصر خود خواه و انحصار گرا ، تبديل به خيال مي گردد! و امنيت ، آرامش ، فضاي صلح و صفا را قرباني اميال پليد و انحصار طلبيهاي شيطاني خود مي نمايند و كشور را بار ديگر به خاك و خون مي كشانند.

فصل چهارم

تعهد و تقواي سياسي حضرت آيه الله العظمي محقق كابلي (دام ظله العالي)

اين موضوع را بدليل اهميت قابل توجه آن به عنوان چهارمين فصل از فصول زندگاني معظم له گشوديم ، اگر چه در هر مرحله از مراحل چهارگانه پر بار ايشان اين موضوع قابل تذكر و يادآوري بود ، سه مرحله و فصل پيشين را كه ارائه داديم ، يك تقسيم بندي زماني از زندگاني ايشان بود ، اما اين فصل به كلية مراحل حيات ايشان بر مي گردد ، از دوران تحصيل تا كنون و بعد از اين . در دنياي پر ماجرايي كه از يك سو شاهد گرايشهاي گوناگون فكري ، سياسي ، اجتماعي و ... هستيم و از سوي ديگر در محاصرة شديد و در معرض هجوم گرايشها ، كششها و اميال نفساني و دروني هستيم ، ماديات ، قدرت ، رياست و ... در اين دار فاني با همة جلوه ها و جذبه هاي خود ، در برابر انسان خودنمائي مي كنند و انسان را به سوي خود فرا مي خوانند.
آري در چنين شرايطي ، راست قامت و جاودانه ايستادن ، حفظ كرامت انساني و عزت نفس ، به كژراهه نرفتن و به چپ و راست تغلتيدن و در يك كلام پاك و خالص زيستن و تحت تأثير هيچ موج باطل و سرابي قرار نگرفتن ، هنر هر كسي نيست . امروزه تشنگان قدرت و رياست چهار روزة دنيا ديوانه وار ، چهار نعل بسوي كسب اقتدار و رياست و موقعيت هاي كاذب در رقابت و در حال تنش هستند ، بخصوص در جامعة ما كه اوج بيشتر دارد. در متن جامعه رفتن و با مردم زيستن (نه در عزلت و انزوا) اما پاك زيستن ، در راه انجام مسئوليت هاي سياسي ، اجتماعي و براي خدمت به مردم حركت كردن اما خالصانه و بريده از گرايشات نفساني انسان خود ساخته و وارسته و مهذبي مي خواهد ، هر چند تاريخ ، چهره هاي زيادي از افراد را كه بر هيولاي نفس پيروز گرديده اند بما نشان مي دهد.
اما چنين افرادي اولا- اغلب پاك زيستن را در كنج عزلت و انزوا كمائي كرده اند و ثانيا- با توجه به كل جمعيت جوامع انساني بسيار معدود و اندكند، هنر پاك زيستن وقتي سخت تر و ظريف تر مي گرددكه كلية زمينه هاي غلطيدن به جهت هاي باطل ، با جلوه ها و جذبه هاي ظاهري خود آماده باشد . در اين مرحله، مبارزه و مقاومت بسيار سخت تر و شديد تر مي گردد كه باطن انسان عرصة اوج رقابت ، كشمكش و تنش دو گرايش متخاصم باشد(گرايش به حق و باطل) ،بهمان ميزان درصد و ضريب انسان هاي موفق در اين جدال سخت دروني، پائين خواهد بود.عالمان دين ،پيشوايان و مراجع مذهبي ، رهبران سياسي ، حكام و امراء جامعه، پيشقراولان حركت هاي انقلابي و اصلاح طلبانه ، در تمامي اديان ، مذهب و ملتها درگير اين جدال سخت در مرحلة اوج آن هستند، و بسيارند افرادينكه لغزيده اند، و بسيار كم اند عناصريكه از اين عرصة جدال باطني پيروز و سربلند بيرون آمده باشند!
با اين توضيح زندگاني حضرت آيه الله العظمي محقق را از اين زاويه بررسي مي كنيم : از روزيكه ايشان پا به عرصة اجتماع گذاشته اند در همه مراحل و فصول حيات خويش ، در حاليكه همراه و در ارتباط با مردم و در حال خدمت و انجام مسئوليت هاي اجتماعي بوده است اما زلال انديشيده اند و پاك زيسته اند .با سير و بررسي در زندگاني بيش از 70 سالة ايشان ، كمترين نقطة ضعف و لكه اي را در شخصيت اجتماعي و سياسي ايشان نمي توانيم بيابيم . هميشه به خواسته هاي پليد نفساني جذبه هاي مادي فريبنده پشت پا زده است. در صورتيكه زمينه هاي هر نوع سوء استفاده هاي شخصي از بيت المال براي تكاثر و ثروت اندوزي و زندگاني مرفه مادي و نيز زمينه هاي ارتباط با دستگاههاي حاكم جور براي كسب امتيازات ، اعتبار و موقعيت هاي برتر اجتماعي و زمينه هاي ارتباط با جريان هاي سياسي خلاف مصالح ملت و وابسته به بيگانگان با امتيازات بالا ئي از كابل تا نجف و از نجف تا كابل و پاكستان و تا ايران براي ايشان فراهم بوده است اما با تكيه و توكل به خداوند متعال و ارتباط و توسل دائم به ائمه اطهار عليهم السلام فريب هيچ يك از اين جلوه ها را نخورد و تحت تأثير امواج باطل و هواهاي نفساني قرار نمي گيرند و همچنان امانت ، صداقت ، متانت ، و اخلاص خويش را حفظ مي كنند و در جهت كسب رضاي الهي و مصالح ملت گام بر مي دارد.
در دوران نوجواني و اوائل جواني كه در كابل زادگاه اصلي خود مشغول به تحصيلات علوم حوزوي بوده است كوچكترين رد پا و نشانه اي از ارتباط و گرايش ايشان به دستگاه حاكم و خطوط انحرافي وجود ندارد و هرگز به ستايش و تأييد از سياست هاي دولت هاي جائر و حكام ظالم نپرداخته است، به خاطر كسب موقعيت و تقريب در دستگاه حكومت ، همچنين در طول 20 سال اقامت خود در حوزه علمية نجف اشرف ، كوچكترين لغزش و گرايشي كه موجب سوء استفاده و بهره برداري دشمنان اسلام و تشيع بشود نداشته است ، رژيم بعث تلاش زيادي مي كند كه بتواند با ايشان رابطه بر قرار نمايد اما هيچگونه موفقيتي به دست نمي آوردو كاملا نا اميد مي شود ، در حاليكه عده اي افراد به دام رژيم بعث سقوط مي كند عزت و عظمت شان شكسته و به پستي تن مي دهند.
همچنين وقتي از حوزه علمية نجف اشرف به كابل بر مي گردند رژيم حاكم وقت ، نمي تواند از وجود ايشان به عنوان مؤيد و حامي سياست هاي خود بهره برداري نمايد ، هرچند با تطميع و نويد ها : براي يك بار هم لب به تأييد از سياست هاي ظالمانه رژيم نگشوده است . با توجه به شخصيت اجتماعي ، پايگاه مردمي و وزنة علمي كه ايشان ، داشت رژيم، بيش از هر شخصيت مذهبي و ديني ديگر ، به جلب رضايت ايشان و بر قراري ارتباط نياز داشت تا توجيه گر سياست هايش در جامعة مذهبي افغانستان از زبان يك مجتهد و عالم ديني باشد ولي كمترين موفقيتي در اين زمينه نتوانست كسب كند ، نه تنها هيچ رابطه اي با رژيم نداشته بلكه با رژيم مبارزة منفي داشته است و قوت قلبي بوده است. براي نيروهاي انقلابي و روشنفكران مسلمان اعم از حلقه هاي مبارزاتي حوزوي و دانشگاهي كه با رژيم حاكم مبارزات مخفي يا علني داشته اند.
و همچنين در طول اقامت اخير ايشان در كابل در حساس ترين و خطرناك ترين شرايط ، همچنان راست قامت و استوار بر موضع و ديدگاه هاي مكتبي خويش پاي مي فشارد و براي خدمت به ملت محروم تشيع و مستضعفين از هر خطري استقبال مي نمايد و انگيزه هاي مادي و هواهاي نفساني ، حتي يك وجب ايشان را نمي تواند از صراط مستقيم منحرف سازد. در صورتي كه زمينة هر نوع ارتباط و معامله با جريانها و جناح هايي كه بر خلاف مصالح اسلام و ملت تشيع گام بر مي داشتند فراهم بود ولي ايشان آن نوع ارتباطات را غرض آلود و منافي ايده و منافع ملت خويش مي داند و تحت تأثير هيچ زدوبند سياسي و تطميع هاي مادي قرار نمي گيرد و نهايت درجه از آن پرهيز مي كند و لذا هيچ گونه اتهامي در اين زمينه ها چه از سوي دوست و چه دشمن ، داده نشده است چه اينكه چنين اتهامي واقعا احمقانه است، زيرا كسانيكه در فن شايعه سازي مهارت دارند و به دنبال لكه دار ساختن چهرة افراد و شخصيت ها هستند ، آنها نخست احتمال ميزان تأثير شايعات و قبولي مردم را خوب ارزيابي مي كنند ، سپس سوژه هايي را انتخاب مي نمايند كه بيشترين احتمال قبولي توسط مردم را داشته باشد و اگر روي سوژه هايي انگشت بگذارند كه براي مردم غير قابل قبول است و ميزان موفقيت در حد صفر باشد ، چنين كاري احمقانه است و ضربه به اعتبار و حيثيت خودشان وارد خواهد شد.
استقامت و استواري ايشان در برابر گرايشات مادي و خطوط فكري ، انحرافي و از صراط مستقيم الهي نلغزيدند و با عزت و افتخار زيستن ،آنهم با حضور در متن جامعه و در حال اجراي مسئوليت هاي اجتماعي ، نشانگر روح بلند و عزت نفس ايشان است كه ناشي از تعبد و توكل ايشان به خداوند تعالي و توسل و ارتباط دائم با ائمة اطهار عليهم السلام است . انصافا همين پاك زيستن و بي آلايش ، زندگي كردن توأم با تفوق علمي ، زمينه ساز مرجعيت و رهبري جهان تشيع مي باشد.
فصـل پنجـم
فعاليت هاي علمي و فرهنگي در حوزه علمية قم :

 
حضرت آيه الله العظمي محقق كابلي (دام ظله العالي) در مركز فقه و فقاهت حوزه علميه قم (مهمترين مركز علمي در جهان تشيع ) بعد از پذيرش مسئوليت مرجعيت در تاريخ( 23/6/ 1373 شمسي) درس خارج فقه را از اول كتاب خمس(عروه الوثقي) در حسينيه نجفيها شروع كردند.
شركت و استقبال فضـلا و مدرسين و روحانيت جوان در حوزه درسي اين فقيه اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام ) قابل تقدير و جاي سپاس گزاري و اميد واري است و معظم له با قدرت علمي و تحليلي،پيچيده ترين و مشكل ترين مسائل علمي و فقهي را حل كرده و انظار بسياري از صاحب نظران را مورد نقد و بررسي قرار داده و نظرات تازه اي را ارائه كرده اند..
بي شك ايشان در رشته هاي مختلف علمي چون ادبيات عرب ، اصول ، فقه ، رجال ، كلام و ... يد طولائي دارد مخصوصا در فقه ، از دقت نظر خاصي برخوردار است.
در مدت بيش از 10 سال بدون وقفه (غير از ايام تعطيل حوزه) مشغول تدريس فقه مي باشند و تا كنون كتاب خمس ، اجتهاد و تقليد و كتاب طهارت را تدريس كردند و در اين اواخر بنا به اقتضا شرايط افغانستان كتاب قضا را در روز هاي چهار شنبه تدريس مي كنند.
واقعا وجود معظم له تحول بزرگي را در جامعة شيعة افغانستان به وجود آورده ، براي علماء روح اميد و براي جوانان شور و نشاط و براي ملت آگاهي به مسائل شرعي به ارمغان آوردند.
در طول اين ده سال هزاران استفتاء از مهاجرين مقيم جمهوري اسلامي ايران ، پاكستان و از داخل افغانستان و ... سرازير قم شده و مسائل شرعي شان را در زمينه هاي مختلف از ايشان جويا شدند و از اين طريق بسياري از ابهامات و مسائل شرعي حل گرديد و مؤمنين به وظايف شرعيه شان آگاه شدند.


فعاليت هاي تبليغي و اجتماعي در افغانستان
1.تأسيس مدرسه جامعه الاسلام در كابل.
اين مدرسه بعد از مراجعت حضرت آيه الله العظمي محقق كابلي (دام ظله العالي) از نجف اشرف به كابل تأسيس گرديد كه از آ ن زمان تا كنون مركز تجمع طلاب و اساتيد و محل اجتماع عظيم مردم متدين كابل در روزهاي جمعه و ايام ولادت و شهادت اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) مي باشد و دفتر معظم له هم در آن مدرسه قرار دارد كه پاسخگوي مسائل شرعي مراجعين محترم مي باشد.
2.دفتر معظم له در هرات.
3.دقتر معظم له در مزار شريف.
اين دفاتر نيز در اختيار مردم شريف و متدين قرار دارد و آماده باسخگويي به نياز هاي هموطنان عزيز در زمينه تبليغ ، مسائل شرعي، وجوهات شرعيه و ... مي باشد.
آثار چاپ شده توسط معظم له:
1 -تحرير العروه الوثقي.
2- كتاب الخمس .
3 -كتاب مباحث الفقهيه (ج1.)
4. كتاب مباحث الفقهيه (ج2).
5- كتاب مباحث الفقهيه(ج3) .
6-وظيفه القضات .
7 -استفتائات جديد .
8-رساله علمي .
9-مناسك حج.
10-نصايح اخلاقي.

(( والسـلام ))

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 1:1  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

زنده گی نامه ی عبدالعلی مزاری .

زنده گی نامه ی  سر دار رشید اسلام و دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان  استاد شهید بابه عبدالعلی مزاری .

انچه در اینده  در باره رهبر شهید میخوانید .

کمیسون فرهنگی ح .و .ا.ا

دوران کودکی و محیط خانواده رهبر شهید .


عسکری –تجربه –تحول فکری و ادامه تحصیل در خارج کشور .


زندان و باز گشت به وطن .


مبارزه ی سیاسی رهبر شهید .


سفر به داخل کشور و تشکیل حزب وحدت .


پیروزی مجاهدین و اقامت استاد شهید در کابل .


شهادت افتخار و ارزوی همیشه گی رهبر شهید بود .(از خدا خواسته ام خونم در جمع شما مردم بریزد  )

تاریخ  بشری با  مجموعه ی از فراز و نشیب ها-شکست ها ویروزیها تلحیها و شیرینیها ی خود  اوردگاهیست برای تبارز و تبلور قوا  و استعداد های نهفته ی انسان و ظهور رجال- نوابغ  - قهرمانان  و شخصیتهایی که در اثر قوت اراده –استحکام ایمان  -دقت نظر-سعه ی صدر و بر جستگیهای  فکری و اخلاقی خود جامعه بشری را از حضیض ذلت به اوج عزت و شعادت رهبری میکنند  و غالبا  خود نیز در این راه قربانی  میشوند و همچون شمع میسوزند اما محفل بشریت را روشن و گرم نگه میکنند .


پیامبران الهی –پیشوایان معطوم  رهبران انقلابی   سرداران و قهرمانان ملی همگی از این دسته هستند و در تاریخ هر قوم و ملتی  می توان تنی چند از انان را مشاهده کرد که مورد احترام و تقدیس و تعظیم مردم خود بوده و هر کدام  در عصر و زمان  خود عامل تحول  و تحرگ و مایه خیر و برکت و عنصر کنتول کننده ان جامعه بوده اند نقش این گونه افراد  در میان جامعه در میان  جامعه این است  که  خود محک و معیار حرکتهای مثبت و منفی  ان جامعه محسوب میشوند  به گونه  ای که افراد  صالح  ار انان  هم الگو میگرند  و هم با عمل نیک  خود  توسط انان تشویق و ترغیب میگردند  اما افراد فاسد  و منحرف  هم از ترس انان  نمی توانند  در ان حد  لگام کسیخته حرکت کنند  که تعادل جامعه را به هم بزنند  بنا بر این  وجود رهبران  مقتدر  در جامعه عامل حفظ  تعادل  و توازن و باعث  تحول و تکامل ان جامعه بوده و افراد خوب  و بد از انان حساب میبرند .


در تار یخ کشور ما افغانستان مخصوصا در میان شیعیان  مظلوم این سر زمین با همه ی قتل عامها –تخریبها –نسل کشی ها  و ستمگریها ی رژیمهای ضد مردمی بازهم  در هر دوره وزمانی رجال ظهور کرده اند که هریک در مقطع خود برای مردم اسوه و الگو  و عامل تحرک و تپش  جامعه  بوده اند . گرچه با قتل عام  مردم هزاره جات  توسط امیر عبدالرحمن خان  جابر  در یکصئ سال  پیش احتمال  این میرفت که دیگر به این زودیها  در این جامعه مردی قد بلند نکند و قهرمانی از مادر زاده نشود  اما از انجا  که نمی توان با سنتهای حکیمانه ی الهی مبارزه کرد میبینیم که همواره از میان قشرهای مختلف این مردم   مردان بزرگی برخواسته اند  همچون دانشمند و مورخ بزرگ فیض محمد کاتب –و دانشجوی قهرمان شهید عبدالخالق هزاره – سلطانعلی کشتمند نخست وزیر سابق – و شجاع مرد دلیر و مبارز  ابراهیم خان گاو سوار  و علامه شهید سید اسماعیل بلخی و در راستای  همین رجال  بزرگ است که عصر حاضر  پس از  سپری  شدن یک قرن از سقوط هزاره جات در زمان عبدالرحمن خان – مرد سترگی قدم  در صجنه میگذارد  که واقعا به حیث یک رهبر دلسوز – انقلابی – مقاوم – بادرایت و خردمند برای مردم خود  شخصیت میدهد و در دلهای  انا شعله های امید را بر می افروزد و به انان درس عزت و سربلندی و مناعت طبع و علو همت و راه و رسم مبارزه و مقاومت را می اموزاند .


او شهید قهرمان – رهبر فرزانه – پدر خردمند  فرمانده لایق   سیاستمدار ورزیده   انقلابی اگاه   مجاهد کبیر  چهره ی استوار و نامدار  افغانستان حضرت حجت الاسلام و المسلمین  استاد عبدالعلی مزاری  دبیر کل شهید حزب وحدت اسلامی افغانستان است که بتاریخ 1373-12-22 به دست گروه عهد شکن و جنایت کار طالبان در چهار اسیاب به فیض عظیم شهادت رسید   قاطعیت – نستوهی   متانت   قناعت   پارسایی   تعهد   تدین  عشق به مردم   سعه ی صدر  مقاومت و پایمردی و ایمان و اراده ی مستحکم و خلل نا پزیر مجموعه ی اوصافیست که از وجود برومند او یک شخصیت مقتدر انقلابی  و یک پشتوانه و تکیه گاه استوار  و مطمئن برای مردم ساخته بود  و از همین جهت مردم مسلمان افغانستان  ما به ایشان  به عنوان قهرمان ملی و سر دار رشید مینگریستند و در قلب تک تک ملت قهرمان افغانستان جا گزین شدند وهمه مردم او را بنام بابه( پدر بزرگ ) میخواندند و ملت وفادار او پیکر پاک و مطهرش را با یارانش صد ها کلومتر از غزنی تا بامیان از بامیان تا مزار شریف روی دستهایشان با اشک و اندوه حمل مینمودند که این چنین تشیع و قدر دانی در طول تاریخ افغانستان شهید پرور  بی سابقه و بی نظیر است .


مجموعه اوصاف فکری و اخلاقی و سیاسی استاد شهید و کارنامه ی در خشان مبارزاتی ایشان ان قدر سنگین متنوع و گسترده است که نمی توان  در اینجا ابعاد گوناگون انرا بیان مطرح کرد با ناچار با عرض  عذر  و تقصیر به پیشگاهی روح بزرگ و مطهر رهبر شهید که بر همه ی ما دین بزرگی دارد در این مقال تنها گوشه های از زنده گی سیاسی و مبارزاتی ایشان را ورق میزنیم .


لازم به تذکر است که در تهیه ی این مطالب از ارشیو (مرکز فرهنگی نویسنده گان افغان ) استفاده شده و در واقع مواد اصلی این نوشتار را  مطالب تهیه شده  توسط مرکز مزبور تشکیل میدهد .


ان اللذین یقاتلون  بانهم  ظلمو ا و انالله علی نصرهم لقدیر .


دوران کودکی و محیط خانواده ی رهبری شهید .

استاد شهید عبدالعلی مزاری فرزند حاجی خداد در سال 1326 هجری شمسی در قریه نانوای چهار کنت از توابع  ولابت بلخ متولد گردید و دوران کودکی را در محیط گرم خانواره متدین بسر برد و از انجا که پیشه ی پدر و برادر استاد زراعت و مالداری بود  از کودکی با مشکلات  جامعه اشنا شده و شرایط سخت زنده گی مردم را با تمام وجود خود لمس میکرد .


حاجی خداد غیر از استاد شهید دو پسر دیگر نیز داشت که یکی به نام حاجی غلام نبی  بزرگتر از استاد  و دیگری به نام  سلطانعلی کوچکتر از ایشان بود برادر کوچک شان در دوره جهاد  در جنگ با سربازان رزیم منفور خلقی به شهادت رسید  ولی خود حاجی خداد که از موسفیدان  و بزرگان و متنفزین منطقه به حساب میرفت در سال 1361 ش توسط  عوامل  ضد انقلاب دستگیر شده و همراه با فرزندش حاجی غلام نبی و خواهرزاده خود محمد اسحاق ایلاقی تیرباران و به فیض عظیم شهادت رسیدند .دوران کودکی استاد همزمان است با اوج حاکمیت استبداد  و فاشیزم محمد زائی در افغانستان  که از یکسو  مردم هزاره جات  به رهبری ابراهیم خان شهرستانی معروف به ابراهیم گاو سوار –قیام بزرگی را  علیه سر سپردگان  رزیم در هزاره جات پشت سر گذاشته بودند  و از سوی دیگر علامه شهید بلخی  بایارانش قیام مسلحانه ی خود را  اغاز کرده که متاسفانه  در اثر خیانت نقشه ی ایشان افشا شد و به زندان افتاد ند – این شور و شوق انقلابی در اوج دوره ی خفقان و اختناق صدر اعظمی  داوود خان بدون شک در پرورش روجیه ی انقلابی و مبارزه جویی استاد بدون تاثیر نبوده است . استاد تحصیلات اولیه خو د را در مدرسه نانوائی اغاز کرده  و از همان  اغازین لحظات تحصیل با پشتکاری  و مناعت و قناعت  در راه نیل  به هدف گام بر میدارد  و در بیشتر  سالها ماههای رجب شعبان و رمضان  را بدون فاصله روزه میگیرد و ان هم با استفاده  از حد اقل  وسائل معیشتی  و غذای سحری که تادوره ی اخیر این عادت همچنان در ایشان دیده می شد و در ماه مبارک رمضان کمتر از غذای سحری استفاده می کرد .


این روحیه بزرگ تو ام با تقدس و تهجد بطور عمده معلول  محیط خانواده  و منطقه و مدرسه ی تحصل ایشان بوده است و مخصوصا  سخت گیری  پدر ایشان شهید حاجی خداد  که هم خودش  شخص  متدین بوده و هم در محیط منطقه تسلط داشته و از بروز  انحرافات  و مفاسد اخلاقی  به شدت جلوگیری میکرد  کاملا  در روحیه ی استاد شهیید  تاثیر شگرف خود را داشته است و از همین  رو استاد شهید  ازهمان دوران کودکی  به تکالیف دینی و مقررات  و مراسم  مذهبی تقید کامل داشته و مخصوصا  در مراسم عزاداری  سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) بطور مستمر در سینه زنی و نوحه خوانی و مجالس روضه و سخنرانی فعالانه  شرکت میکرد .


علاوه بر این روحیه بلند معنوی  که شرایط  و محیط و خانواره به استاد شهید هدیه کرده بود شجاعت و جرات نیز یکی از  ویزگی های دیگر شخصیب او بودکه از همان  دوران تحصلی در وجو د ایشان محسوس بود . گویا استاد شهید در اوایل دوره ی جوانی خود اولین الهامها را از علامه سترگ شهید سید اسماعیل بلخی گرفته است زیرا این مطلب را بارها تکرار می کرد که در اولین ملاقات با بلخی تحت تاثیر او قرار گرفته و دیدار با او سرنوشت  ایشان را تغییرداده است  به طور نمونه استاد میفرمود :چند روزی که بلخی در قریه ی ما و در مهمانخانه ی ما بود از صحبتهای  او خیلی چیز ها یاد گرفتم  بلخی مرا به درس خواندن و عسکری رفتن تشویق می کرد .


و همچنین میفرمود  .


من به دستور و تشویق بلخی به عسکری  رفتم و او برای من میگفت  : اگر ملا میشوی باید مجتهد شوی و اگر روضه خوان میشوی  باید واعظ و خطیب شوی  و اگر دزد وراهزن شوی  باید بانک را بزنی نه خانه مردم بیچاره را – و اگر سیاستمدار میشوی باید رئیس ووزیر شوی نه مامور .........


این اندرزها به گونه ی بر روح استاد تاثیر میکند که همه را مو به مو به اجرا میگذارد یعنی وقتی درس میخواند  با تمام  وجود  و تمام وقت به تحصیل میپردازد ووقتی که به مبارزه  دست میزند خط مقدم را بر میگزنید و رهبری و فرماندهی توده های مردم را بدست میگیرد .


دیدارهای استاد شهید با علامه شهید بلخی  بین سالهای  44 تا 47 به طور مکرر انجام میشود  و گاه در مزار و گاه در کابل این دو روح بزرگ با هم به گفتگو مینشنند  و طبیعی است که اندیشه های مواج و انقلابی  با ان بیان سحر امیز شهید بلخی از همان سالها روح استاد شهید را متلاطم ساخته و در مسیر مقدس مبارزه و مقاومت به توده ها رهنمونش میسازد .


عسکری  تجربه  تحول فکری  و ادامه تحصیل در خارج کشور .


استاد شهید مزاری بر خلاف  نظر اعضای خانواده و دوستان خود که وی را از رفتن عسکری منع میکردند تصمیم گرفت  که به صورت  داوطلبانه  هم برای  خدمت  به کشور و هم برای بر رسی اوضاع و دستیابی  به تجربیات  جدید در زنده گی عازم خدمت سربازی  شود و بدون شک در این قسمت هم نصتیح و ارشادات شهید بلخی برای او بی تاثیر نبوده است .


استاد شهید خود در این مورد چنین می گفت .


در سال 1348 جلب شدم و جایم در زاندارمری شبرغان تعین شده بود ولی به خاطر  رشوه ستانی  که در مکلفیت مزار پیش امد  و ما در وقت اعزام دعوار کردیم مرا به کابل فرستادند البته رسم این بود  که مردم کوشش میکردند که فرزندانشان  در همان ولایت  وولسوالی خودشان عسکری کنند از این رو رشوه میدادند  تا از اعزام به سایر ولایات  جلوگیری کنند ولی وقتی مرا به کابل فرستادند انجا به قسمت فراشوت افتادم ولی انجا هم مرا اضافه بست نموده به خوست فرستادند که دران زمان یکی از بد ترین جاها یی بود که عساکری سر شوخ از باقی جاها را جهت تنبیه  به انجا میفرستادند  چون هوا خیلی گرم بود  لذا با در نظر داشت  عدم امکانات  زنده گی در خوست خیلی دشوار به نظر می رسید  مدت یک سال در خوست عسکری کردم  و بعد از ان  به گردیز  و سر انجام در سال 1350 از عسکری تر خیص شدم  و راهی منطقه شدم .


دوره ی سر بازی با همه ی مشکلات طاقت فرسای ان –منشا تحول بزرگی در اندیشه ی استاد شهید میشود که خود از ان  به عنوان یک محل درس و مکتب وعبرت اموزی یاد میکند زیرا برای اولین بار با وضعیت رزیم حاکم و بر خورد مامورین با مردم و زنده گی سراسر رنج و حرمان و احاد ملت در تمام نقاط کشور اشنا میشود  و از همانجا عشق و علاقه اش  به تحصیل بیشتر شده و تصمیم میگیرد که به هر شکل ممکن  به فراگیری علم و دانش بپردازد  و لذا در حین دوره ی عسکری  هم در حد ممکن در نزد مولوی درس میخواند  و بعد از باز گشت به منطقه  باز هم فورا در مدرسه ی شیخ سلطان  در مزارشریف  که در ان زمان رونق خاصی داشت  به ادامه ی تحصیل  مشغول میشود  ولی این مقدار هرگز نمیتواند عطش روح تشنه ی استاد را فرو نشاند و لذا عازم خارج کشور شد – پس از مسافزت به عراق و کربلا و زیارت عتبات مقدسه در نجف و کربلا به ایران رفت و تا سال 1355 بدون وقفه به تحصیل دروس ادامه می دهد .


استاد شهید عبدالعلی مزاری پس از استقرار در قم با عشق و علاقه و پشتکاری که در شخصیت ایشان وجود داشت با جدیت تمام تحصیل را اغاز کرده  و بدون هدر دادن یک لحظه وقت – دروس خویش را در کمترین مدت ممکن یعنی 5 سال به پایان رسانید در حالیکه حد متوسط اتمام سصح در حوزات ده سال و این خود حاکی از این است که چگونه رهبر شهید  از تمام لحظات زنده گی خود بهترین استفاده ها را کرده است


استاد شهید در در سالهای تحصیل با همکاری جمعی دیگر از محصلین  (کتابخانه جوادیه بلخ ) را تاسیس  کردند که ساتاد از مبتکران این کار بود این کتابخانه  در دوره ی اشغال و جهاد تا سال 68 تقریبا تعطیل بود  و در سالهای  اخیر مجددا فعال گردید .


استاد در حین تحصیل بین محصلین جوان کتابهای اسلامی – سیاسی – انقلابی – و اثار متفکرین را توزیع میکرد و انان را وادار به مطالعه میکرد وهمچنین محصلین را  را برای انجام امور تبلیغی ورفتن در میان مردم  و سخنرانی و بیان احکام و افکار اسلامی تشویق میکرد  و می فرمود که این کارهاسبب میشود که با روحیات اقشار مختلف جامعه اشنا شده و روشهای موثر بر خورد و ار تباط با مردم را تجربه کرد – استاد شهید در مورد تحصیل خود میگوید .


تا سال 1358 بدون وقفه درس میخواندم  هیچگونه مزاحمتی را شامل درسم نمی ساختم ولی با ان هم در همان سال پدرم از داخل برایم پول فرستاد  که همراه برادرم به مکه بروم با این کار مخالف بودم چون به درسهایم لطمه میزد  و مدتی از درس میماندم زیرا علاقه ی وافری به درس داشتم اما وقتی مسائل را پرسیدم معلوم شد  که بر کسی که پول برای او فرستاده شده حج واجب میشود  به ناچار درس را ترک کردم و راهی مکه شدم  ولی در سوریه  ویزای عربستان سعودی  برایم داده نشد  همانجا ماندم و برادرم به مکه رفت و از انجا به عراق رفتم  و بعد از چند روزی که معطل ماندم  با مقداری کتابی که تهیه کرده بودم عازم ایران شدم  کتابهایم گیر رفت و خودم دستگیر شدم بیشتر از چهار ماه زندان شدم و بعد مرا رد مرز کردند وقتی  از ایران خارج شدم رفتم افغانستان  در منطقه ی شمال و در مدارس مزار شریف و چهار کنت یک سلسله بر نامه های تربیتی با محصلین ریختم .


زندان و باز گشت به وطن .


پس از اتمام تحصیل شخصیت سیاسی و فکری استاد شهید نضج وپخته گی بشتر یافت وباروحیه سر شار از امید و اطمنان  و اراده ی جدی و استوار تصمیم گرفت برای نجات مردم افغانستان  وارد صحنه ی سیاسی شده و مبارزه  را اغاز نماید و از این رو با سفر به عراق با برخی از شخصیاتها دیدار مینماید و در باره اوضاع سیاسی  ووظایف مبارزاتی به گفتگو می پردازد و سپس به ایران می اید  و در مرز ایران دستگیر و زندانی میشود.


استاد در زندان ایران به شدت شکنجه میشود به اندازه ای که داغهای  سوختگی ان  تا مدت ها در بدن ایشان هویدا بود استاد شهید میگوید : روزی سیگار روشنی را روی صورتم خاموش کردند  به امید اینکه  یک اخ بگویم ولی تا اخر چشم به چشم انها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصیت یک محصل افغانی را خرد نتوانند .


استاد پس از زندان از ایران اخراج میگردد و با بدن مجروح و لباس های  پاره پاره به کابل میرود  و پس از چندروز استراحت تصمیم میگیرد  که با جنرال  سید میراحمد شاه که به جرم نقشه ی کودتا علیه رژیم  در زندان بسر میبرد ملاقات کند  ولی بخاطری شرایط امنیتی نمیتواند  این کار را انجام دهد  .


استاد شهد بعد از مدتی اقامت در کابل و دیداربا شخصیتهای مبارز کابل به مزار شریف میرود و در انجا کتابخانه ی را تشکیل میدهد  تا طلاب و دانشجویان را به مطالعه کتابهای اسلامی و سیاسی وادار نماید  اما با کمال تاسف به خاطری شرایط نا بسامانی فرهنگی  این برنامه مورد استقبال قرار نمیگیرد  که خود استاد در این زمینه میگفت حتی برای مطالعه کتاب  پول در نظر گرفته بودیم و اعلان کردیم که هر کس مطالعه ای کتابی را تمام کند بیاید پول بگبرد  ولی بسیاریها کتابها را نخوانده پس می اوردند  و حتی به دروغ هم نمیگفتند که کتاب را خوانده اند . علی رغم مشکلات و موانع  باز هم تلاشهای روشنگرانه ای رهبری شهید در مزار شریف موثر واقع شده و تعداد زیادی را  را در خط مبارزه و سیاست کشاند . استاد حاجی محمد محقق رهبری حزب  وحدت مردمی افغانستان  در این رابطه در یکی از مصاحبه های خود گفته است : قصد کردمکه به عتبات مقدسه بروم و در سال 1355 برای تهیه ی مقدمات سفر و اخذ پاسپورت به مزار شریف مرکز ولایت بلخ امدم  و از قضا با استاد عالیفدر و قافله سالار دلیر اسلام – استاد عبدالعلی مزاری بر خوردم و مقصد خویش را با او در میان نهادم استاد مزاری ضمن تشریح و ضعیت مردم و کشور  مرا به ماندن و اقامت در داخل کشور ترغیب نمود و همین بر خورد  سر اغار اشنای ام به مسائل سیاسی شد و بعد از ان در فکر مطالعه ای کتابهای سیاسی و اثار عالمان نامداری همچون مطهری – طالقانی – علی شریعتی – و جلالدین فارسی افتادم . استاد شهید مزاری با اشاره به فعالیت های  فرهنگی خود در این مقطع میگوید .


در مدارس مزار شریف و چهار کنت یک سلسله بر نامه های تربیتی با محصلین ریختم مشغول این گونه مسائل بودم که کودتای روسی 7 ثور به وقوع پیوست گذشته از اینکه زمینه ای کار باقی نماند تحت تعقیب هم قرار گرفتم  مجبورا افغانستان را ترک گفته و به نجف رفتم مدتی به نجف ماندم و بعد به سوریه  و از انجا به پاکستان رفته وارد افغانستان شدم وقتی وارد کابل شدم اوضاع خیلی اختناق الود بود  تعقیب شدید وجود داشت  بسیاراز روحانیون  دستگیر شده بودند و از انجا دوباره پاکستان بر گشتم ...... از ان زمان تا کنون (1365 زمان مصاحبه )گاهب به داخل و گاهی هم به خارج بسر میبرم .


مبارزات سیاسی رهبری شهید

همانطوریکه که اشاره شد فعالیتهایی  سیاسی استاد شهید از اغاز دهه ی  پنجاه شروع می شود دهه ی که  ابستن حوادث بی شماری به حساب می اید  استاد شهید در این مقطع از بنیانگذاران اولیه ی سازمان نصر افغانستان محسوب میشود که خود در این باره میگوید :


سازمان نصر در سال 1351 تشکیل شده و ایم مطلب در نشریه سازمان در ج شده و اعلامیه های که در ان زمان  و رسم از سوی سازمان منتشر شده در اول مرامناهه اشاره شده است  اولین بار هسته ی سازمان نصر در داخل در سال 1351  به نام روحانیت نوین به و جود امد و بعد به حزب حسینی تغیر نام داد و همچنین همزمان با تشکیل هسته های اولیه سازمان در داخل- در خارج از کشورهم هسته ی به وجود امد  به نام روحانیت مبارز در سال 57 .....وقتی که مبارزه در سراسر افغانستان تشدید گرید این مجموعه گرد هم امدند و سازمان نصر را تشکیل دادند  که در سال 1358 رسما اعلام موجودیت کرد .


پس از کودتایی روسی 7 ثور و اغاز مبارزات مسلحانه ی مردم افغانستان بر ضد عوامل بیگانه- استاد مزاری در اوایل سال 1358 برای رهبری  قیام مسلحانه  ای مردم به داخل کشور میشتابد و در تابستان 58 در جبهه ی قدرت مند چهار کنت  - به حیث یک روحانی مجاهد  در کنار دهها رزمینده ی جوان  دیگر به وضیفه میپدازد  تا جایی که در یکی  از جنگها  شانه ی خود را دیوار سنگر مجاهدان حقیقی اسلام قرار میدهد  که در اثر فیر مداوم ماشیندار به حس شینوای شان اسیب میرسد و از این جهت مشکلی داشتند استاد شهید حضور خود را در جبهات چنین تشریح می کند

استاد شهید در این باره میگوید :

در تابستان 1358 که نه هزار نفر بالای چهار کنت حمله کرد من هم در ان جنگ حضور داشتم با اینکه سه مطنقه استراتیژیک را دشمن گرفته بود و هاوان و توپهای  خو درا در ان نصب کرده بود ند تانکها هم سر تپه  بالا امده بود  و گمان نمیرفت که این بار  بتوان انها از کوه پائین اورد  و لی با یک شهامت وصف ناشدنی  همین مردم  که نه دوره ای اموزش چریکی دیده و نه درس نظامی اموخته بودند  دوساعت تمام سینه خیز  طرف قرار گاه دشمن پیشروی کردند  و بدون اینکه  دشمن خبر شود در شب بالای انها حمله کردند از اینکه قرار گاه ها از هم فاصله داشتند  مردم تقسیمات شده بودند که همزمان  هر سه پایگاه  را تصرف کنند ولی به نسبت دوری  راه پایگاه سوم از واقعه خبر شد  با اینکه هاوان و توپ هم داشت ولی پس از تصرف  دو پایگاه - پایگاه سوم هم به تصرف مجاهدین در امد  تعداد دوصد تن از این مزدوران در ان شب خون و در گیری تن به تن به هلاکت رسیدند و تعدادی هم موفق به فرار شدند و به این طریق تعداد اسلحه و مهمات به دست مردم افتاد یک شب در میان باز هم  مردم حمله کردند و این بار حمله به کوه (تخت خان) صورت گرفت  باز هم مردم سینه خیز  پیش رفتند  ساعت یک بعد ازنیمه شب  انجا رسیدند  و از میل تفنگ دشمن گرفتند و با چوب  و دیگر  وسائل  انها را کشتند و تعداد  زیاد شان  را از کوه پرت کردند  و تعدادی هم در وقت فرار از کوه افتادند در مجموع 2000 قبضه سلاح  مختلف النوع در این جنگ به غنیمت مجاهدین در امد این جنگ مقارن با کشته شدن تره کی و به قدرت رسیدن حفیظ الله امین (25 سنبله 1358)بود .


استاد شهید بعد از جنگ مزبور  به منظور  تامین و امکانات و تسلیحات  بیشتر و ایجاد هماهمنگی  و ارتباط  با نیروهای و عناصر دیگرا ز چهار کنت خارج شد و سپس مسافرتی به ایران انجام داد و در اوخر سال 1359 دوباره به داخل  کشور باز گشت و در (تنگی شادیان)مستقر گردیدند  و از انجا طرحهای  متعدد فرهنگی – نظامی – سیاسی و عمرانی و اقتصادی را در دست گرفت که برای  ایجاد تحول در ان ساحه بسیار موثر  واقع شد و کانونهای فرهنگی و تربیتی ایجاد شد ند اما با کمال تاسف در سنبله 1360 سربازانی  دولتی  و روسی حملات شدید ی  را برای تصرف منطقه اغاز گردند  و نظر به تنش  و اختلافی  که در میان مجاهدین ایجاد شده بود  قوای دولتی  به اسانی از تنگی شادیان عبور کردند و پس از  ان پایگاه  فرهنگی منطقه نانوای مقر استاد در محاصره قرار میگیرد و ایشان طبق گفته ی خودش گوسفندی را نذر کرده و به همه بچه های فرهنگی اعلام میکند که فقط ۱۲ نفر بمانید  و بقیه بروید  پناهتان بخدا – ولی همه سر را پائین انداخته میروند  و تنها 6 نفر در کنار استاد شهید باقی میمانند  که هفت نفر ی یک روز در مدرسه مقاومت میکنند و شب هنگام از طریق  کوه جان به سلامت میبرند .


افرادی که در این جنگ در کنار شهید مزاری ماندند عبارت بودند از :


رضابخش که بعدا دستگیر و شهید شد .


محمد اسحاق پسر عمه استاد که دستگیر وشهید شد .


حاجی موسی که در جنگ از دو چشم نا بینا شد .


سید سخیداد علوی که شهید شد.


محمد افضل پسر عموی استاد که از سال 62 به بعد مفقود الاثر است .


حاج معلم که بعد ها در پاکستان به اثر تصادف موتر کشته شد .


استاد تا سال 1360 سر گرم فعالیتهای گوناگون سیاسی اجتماعی  و نظامی در منطقه بود  و در ان سال بخاطری پاره از ضرورتها و مشکلات استاد شهید در اوایل زمستان به طور ناشناس  به منظور  مسافرت به خارج از منطقه بیرون شد استاد شهید سپس وارد ایران گردید و فعالیتهای سیاسی ایشان در خارج از کشور در میان مهاجرین و گروههای  سیاسی و محافل فرهنگی اغازگردید کنشها وواکنشهای گوناگون  گوناگونی  را پدید اورد  و برای اولین بار  نام استاد شهید در مطبوعات و رسانه های جهانی  مطرح گردید  که شرح حوادث این مقطع از حوصله ای این مقال بیرون است .


سفر به داخل کشور و تشکیل حزب وحدت اسلامی افغانستان .

 

در اوایل سال 1365 استاد شهید تصمیم گرفت که به منظور باز دید از جبهات داخل کشور  و باز نگری  از اوضاع سیاسی – نظامی و موقعیت  انقلاب به داخل کشور برود و لذا  با جمعی از شخصیتهای دیگر راهی میهن اسلامی شدند  استاد شهید  پس از بر رسی  اوضاع جبهات  و تغیرات وارده  بر روحیه ای مجاهدین و موقعیت قوای اشغالگر روسیه ورژیم خلقی ووضعیت برتری  طلبی  و انحصار گرایانه گروه های سیاسی  مقیم پشاور به این نتیجه رسید

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 0:51  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب

 

زندگی نامه و آثار فیض محمد کاتب
 

زندگي كاتب

بنا به گفته حاج كاظم يزداني، ملافيض محمد مشهور به كاتب و هزاره به سال 1279هـ،ق در دهكده‌اي به نام زردسنگ واقع در قره باغ غزني، چشم به جهان گشوده است.

از تحصيلات كاتب چندان اطلاعي در دست نيست همين قدر معلوم است كه بعد از آموزش مقدماتي و محلي، رهسپار نجف مي‌گردد و مدتي در آنجا به تحصيل پرداخته سپس به شهر لاهور مي‌رود كه آن وقت پاكستان نبوده يعني در هند به تحصيلاتش ادامه مي‌دهد، در كابل و قندهار هم به تحصيل پرداخته است. تحصيلات كاتب مسلسل و روي يك رشتة خاص تحت نظر استادان مشخص صورت نگرفته بناءً چنين به نظر مي‌رسد كه كاتب از استعداد سرشار برخوردار بوده و آنچه را آموخته از تلاش، جديت و مطالعه مداوم شخصي شان بوده يعني در فراگيري دانش و آگاهي پيرامون و قايع جهان و روزگار حس كنجكا و گر مخصوص به خود داشته، همين كنجكاوگري كاتب باعث شد كه او به تاريخ نگاري و ثبت وقايع بپردازد.

كاتب در صفحه 1149 سراج التواريخ از مولوي محمد سرورخان اسحاق زايي به نيكي ياد مي‌كند، زيرا كاتب تحرير اقليدس، خلاصه الحساب و شرح چغمني را نزد او درس خواند و از ديگر كساني كه كاتب در مخصر شان درس خوانده معلوم نيست.

بنا به ياد آوري كاتب از پدرش، چنين بر مي‌آيد كه نام پدرش سعيد محمد و نام پدركلانش خداداد بوده، در ضمن پدركاتب رياست و وكالت مردم «محمد خواجه» ناهور را داشته است.

به سال 1298 جنگ خونين ميان شيعه و سني در قره‌باغ غزني در مي‌گيرد در اين زمان كاتب 18 سال داشته و از نزديك اين جنگ خانمان سوز را ديده بود كه جريان اين حادثه غم انگيز را در آخر جلد دوم تحفه الحبيب نگاشته است.

در اثر اين جنگ و فاجعه زندگي برانداز، چندين خانوار از مردم «محمد خواجه» زمين و قريه‌هاي شان را گذاشته با حال آواره به سوي «ناهور» فرار مي‌كنند پدر كاتب نيز با خانواده و متعلقانش در آن ميان بود، مزارع و تمام ملكيت اين فراريان از دست رفته بود و در منازل شان مهاجمان جاگزين شده بودند، بنابراين آواره شدگان براي هميش در ناهور ماندگار شدند.

كاتب در اوايل جواني سفر به هندوستان و ايران براي فراگيري دوره مقدماتي علوم شرقي كرده است و در آنجا بعضي از علوم را فراگرفته و سپس به شهر كابل مراجعت كرده چنان كه ذكر شد، او پس از مدتي به لاهور مي‌رود به احتمال قوي قسمت‌هاي بيشتر از سال‌هاي 1304 و 1305 را كه قريب دوسال مي‌شود در لاهور مشغول تحصيل و كسب علم بوده، اگر چه او به درجه تحصيلات‌اش اشاره‌اي ندارد با اين هم مي‌توان گفت كه كاتب علاوه بر اتمام حد متداول علوم شرعيه در اكمال زبان و ادبيات غرب و تاريخ و نجوم و حساب نيز اهتمام ورزيده است و آشنايي با زبان‌هاي اردو و انگليسي را ممكن در سفر لاهور كسب كرده باشد. و زبان عربي را در آموزش فراگرفته يعني نتيجة آموزشي است كه او در اين رشته پرداخته است و زبان پشتو را در زندگي باهمي، با اقوام پشتون ياد گرفته است كه محصول زيست باهمي است و هم محصول توجه و علاقة خود كاتب مي‌باشد.

بدين ترتيب قسمتي از تحصيلات كاتب در قره‌باغ، قندهار، لاهور به پايان آمد و قسمت ديگر آن در كابل به فرجام رسيد او در هنگام اين دانشجويي، بيشتري از دانش‌هاي متداول آن روزگار را فرا گرفت، بنابراين جاي‌ها و سال‌هاي تحصيلات كاتب را مي‌توان به اين گونه ارايه كرد:

در قره‌باغ 1285- 1297 قمري

در قندهار 1297- 1303 قمري

در لاهور 1304- 1305 قمري

در كابل 1305- 1310 قمري

با اين هم بعضي از وقفه‌ها بنابه بروز خوادث در جريان تحصيل كاتب واقع شده ممكن مانع يا به تاخير افتادن جريان تحصيل كاتب شده باشد، آنرا در نظر نگيريم بازهم مدت تحصيل او بيشتر از بيست سال را در بر مي‌گيرد كه زمان كمي نيست كاتب در اين مدت يا در محضر استادان و در مدارس علمي و يا هم خودش با علاقه و تلاش شخصي‌اش به مطالعه و فراگيري علوم پرداخته است.

شامل شدن كاتب به عضويت دارالانشا و مجلس

كاتب علاوه بر مراتب علم و دانش ذكر شده، در هنر خطاطي و خوش نويسي نيز صلاحيت استادي داشت. نسخه‌هايي متعددي از قرآن را به خط زيباي خويش نوشت و چند جلد كتاب از تاليفات علماي گذشته را نيز به خط نستعليق نوشته كه تعدادي از آن كتاب‌ها تا كنون به جا مانده است بناءً يكي از دلايلي كه كاتب به دربار راه مي‌يابد و عضويت دارالانشا را حاصيل مي‌كند، درايت و استعداد خاص كاتب در نويسندگي و خوش نويسي است.

ملا محمد سرور اسحاق زايي (استاد كاتب) اين درايت و استعداد را در كاتب ديده بود كه پيشنهاد شمول او را به عضويت دارالانشا و مجلس تاليف ارائه كرد.

قبل از اين شموليت كاتب وظيفه‌اي رسمي نداشت چنانكه از خلال نوشته هايش برمي‌آيد، به سال 1303 هجري عضويت يك هيأت پنج نفري در امر مصالحه با ابراهيم سلطان پشه‌ِيي جاغوري را داشته كه  تمرد ورزيده بود و هيأت، قضيه او را به اصلاح رسانيد و به سال 1304 هجري در جبهه «اندر» لباس جنگجويي را در برداشته است.

در مورد شمولش به وظيفه دفتر خاص به سال 1310هجري، او بيان مي‌دارد كه بنا به تعريف و پيشنهاد ملا محمد سرور اسحاق زايي به اين ماموريت گماشته شد.

ماموريت‌هاي كاتب

پس از مرگ حبيب الله خان به سال 1347هجري، به وظيفه كاتب در دارالانشا و مجلس تأليف خاتمه داده شد و به دارالتاليف منتقل گرديد به اين معنا كه ماموريت‌هاي ديگري نيز به كاتب محول مي‌گرديد كه بيشتر در اين ماموريت‌ها سليقه‌هاي سياسي در نظر بوده طوري‌كه فضيلت كاتب مورد حسادت واقع مي‌شد.

وقتي كه كاتب از دارالانشا به دارالتاليف انتقال داده شد او در تهيه و تنظيم كتاب‌هاي درسي سعي لازم و ارزشمند به خرچ داد، افزون به ابراز نظر، راجع به كتاب‌هاي درسي، آثار ديگر را كه از آن اداره براي چاپ آماده مي‌شد نيز از نظر اهميت موضوع و شكل نوشته و مسايل دستوري و ادبي بررسي مي‌كرد و خودش نيز به نوشتن مقالات و كتاب مي‌پرداخت، چنان كه كتاب تاريخ متقدمين را در جريان كار در همين اداره تاليف و چاپ كرد.

كاتب در زمان امان الله چندگاهي در مكتب حبيبه معلم مقرر گرديد كه اين تقرر به نوعي دورنگه داشتن كاتب از امور و تاليفات تحقيقي سياسي بود اگر چه كاتب سهم خود را در تدريس فرزندآن زمان وطن ادا كرد و هيچگاه نظر تعصب برانگيز قدرت مندان را نسبت به خود در نظر نگرفت و طبق معمول هركجاي كه مامور بود با صداقت به اجراي وظيفه‌اش مي‌پرداخت.

چنانكه روشن است امان الله خان از ملا فيض محمد كاتب و تاليفات بزرگ او دل خوشي نداشت چون مي‌ترسيد كه او در پرتو دانش و آگاهي‌اي كه دارد ممكن است رازهاي پوشيده‌اي را آشكار سازد لذا ساحه را براي دانش گستري او محدود ساخت و سمت معلمي را به او واگذار كرد و يك معلم تحت نظر، چه كاري مي‌تواند انجام دهد اين نظري است كه حاج كاظم يزداني در مقاله تحت عنوان «تحقيقي پيرامون زندگي دانمشند و مورخ مشهور افغانستان ملا فيض محمد كاتب» ابراز مي‌دارد، اكثر محققين اين نظر را در پژوهش‌هاي شان تاييد مي‌كنند.

مقامات وقت كاتب را بنابه مناسبت‌هاي كه از نظر خودشان اهميت داشت موظف به اجراي امري مي‌كردند، چنانكه مكاتب نظارت خارجه به امضاي محمد طرزي، محفوظ در آرشيو ملي به اين مطلب گواه اند: نامه مورخ 13 دلو 1398 به امضاي محمد طرزي از كاتب تقاضا شد كه به روز پانزده دلو جهت مذاكره‌اي بعضي از مسايل به نظارت خارجه حاضر شود. نامه مورخ پانزده قوس 1299 به امضاي محمد سرور ياور امان الله خان، از كاتب خواسته كه به گلخانه ارگ حضور يابد كه از او و يك نفر معلم در باب مساله كنيز، استفسار به عمل مي‌آيد.

نامه مورخ پنج دلو 1298 نظارت خارجه بيانگر اين است كه كاتب باهياتي به غرض اجراي مسايلي به هزاره جات رفته و بايد راپور اجراات خود را به حضور امان الله تقديم كند.

اسناد ياد شده بيانگر اين است كه كاتب به گونه سابق طور ثابت در مجلس تاليف نبوده، با اين وصف مقامات وقت، افزون بر امور فرهنگي و تاريخ نويسي در موارد گوناگون كاتب را به ماموريت گماشته است. اين امر نشان مي‌دهد كه كاتب مسئوليت بسا امور را به خوبي انجام مي‌داده و از طرف ديگر  محبوبيت و فعاليت‌هاي اجتماعي كاتب را نيز نمايان مي‌سازد اگر چه اين مسئوليت‌ها به رضاي كاتب صورت نمي‌گرفته ولي كاتب با حوصله مندي و صداقت به انجام آن مبادرت مي‌ورزيد، با آنكه مي‌دانست مقامات از او به نفع خاص شان استفاده مي‌نمايد ولي براي آرامي وطن و منافع عام مردم از ديگر مسايل مي‌گذشت.

 

 

فعاليت سياسي كاتب

كاتب هيچگاه در دوران زندگي‌اش سياست بازي نكرده و در پي به دست آوردن قدرت به فعاليت نپرداخته اما در تمام نوشته‌هايش و جدان يك سياستمدار روشنفكر را تجلي بخشيده است و مقام‌اش را به حيث يك انسان آگاه، روشنفكر، سياست شناس، روحاني كثرت گرا، تاريخ نويس و نويسنده پيشتاز و نستوه حفظ كرده است.

در نوشته‌هايش كوشيده است تا احوال ستم ديدگان را تبارز دهد اين كار را براي انسان دوستي به انجام مي‌رساند و علايق ديگري را در نظر نداشت. قومي و مذهبي نمي‌انديشيد بلكه به وطن فكر مي‌كرد و اهل وطن را يكسان دوست داشت بناءً فعاليت‌هاي استاد كاتب روشنگري در عرصه سياست و زندگي اجتماعي بود. چنان كه ميرسيد قاسم يكي از اعضاي برجسته مشروط خواهان مقاله‌اي را كه بعد از رهايي از زندان انتشار داد، در باره جنبش مشروط خواهان معلومات مي‌دهد در اين مقاله از كاتب ياد‌ آوري كرده، كاتب را يكي از پيشگامان اين جنبش قلمداد مي‌كند. عبدالحي حبيبي كه شرح حال افراد مهم مشروطه خواهان را گرد آوري كرده است، پنج صفحه از كتابش را در باره ملا فيض محمد كاتب و خدمات او اختصاص داده چنين مي‌نويسد: «مؤلف سراج التواريخ كه نويسنده فاضل و اديب روشنفكر و از جمله مشروط خواهان اول بود و در «شيرپور» محبوس گرديد اما به سبب اين كه امير حبيت الله او را از دوران شهزادگي مي‌شناخت و در نگارش سراج خدمت مي‌كرد بعد از مدت كمي رها شد» از سخنان ميرسيد قاسم و عبدالحي حبيبي بر مي‌آيد كه كاتب عضوي برجسته و پيشتازي در جنبش مشروطه خواهان بوده كه اين جنبش در طول تاريخ سياسي افغانستان يك جنبش مترقي و خوش نام در تاريخ كشور است و به نام «جنبش مشروطيت اول» است، كه گروهي از روحانيون آگاه و دانشمندان روشنفكر افغاني اين جنبش را اساس گذاشتند و در يك سازمان سري به فعاليت پرداختند هدف شان اين بود تا رژيم استبدادي را متحول كند و بديل آنرا حكومت قانون، دموكراسي و آزادي در كشور قرار دهد، كه در راس اين جنبش روحاني آزاده مولوي محمد سرورخان و اصف بود.

هدف كلي اين جنبش را مي‌توان چونين برشمرد:

1.      كوشش در به دست آوردن حقوق ملي و تبديل حكومت استبدادي به مشروطه؛

2.      آشتي و حسن تفاهم بين‌ تمام اقوام و نژادهاي ساكن افغانستان؛

3.      سعي در اصلاح عامه؛

4.      تعميم معارف و مكاتب و وسايل بيدار مردم و گسترش مطبوعات؛

5.      تاسيس مجلس شورا از راه انتخابات آزاد؛

6.      سعي در تحصيل استقلال كشور، زيرا آن وقت كشور تحت نفوذ انگليس بود؛

7.      تامين مساوات و عدالت اجتماعي؛

8.      بسط دانش و معارف جديد و توسعه صنايع.

البته اين سازمان داراي مواد كاري بيشتري بوده كه عمده ترين مواد آن همين است كه ذكر شد.

بالاخره فعاليت اين گروه مترقي و پيشتاز افشا گرديد در نتيجه توسط امير حبيب الله شاه مطلق عنان و استبداد پيشه و مرتجع وقت متلاشي شد، ك بعضي شان اعدام شدند و برخي ديگر شان به زندان افتاد. فيض محمد كاتب نيز رهسپار زندان شد ولي به زودي رها گرديد، كه دليلي اين رهايي را حبيبي ناشي از خدمات فرهنگي كاتب مي‌داند يعني آن وقت كاتب در نگارش سراج خدمت مي‌كرد بنابراين خدمات فرهنگي و تاريخ نگاري حبيب الله اورا آزاد كرد.

اين كانون حريت و آزادگي كه داشت در سراسر كشور گسترش مي‌يافت در نخستين دوره‌اي فعاليتش توسط امير از هم پاشيد.

ملا فيض محمد روشنفكر و روحاني بيدار و آگاه از عصر و زمان كه از ظلم و استبداد رنج مي‌برد و استبداد را از هر نوعي كه بود با تمام وجودش درك و احساس مي‌كرد، هرگز نمي‌توانست در قبال مردم و كشورش بي تفاوت بماند بنا به همين ملحوظ به حلقه مشروط خواهان پيوست و علي رغم همه محدويت‌ها و خطراتي كه براي شخص او وجود داشت به خاطر عدالت اجتماعي و آزادي سياسي مبارزه كرد و پايداري بي دريغ نمود تا آنجا كه به زندان رفت.

برجستگي و پيشتازي فعاليت سياسي ملا كه بيشتر از همه فعاليت‌هاي اش در خور اهميت است، باور به دموكراسي و كثرت گرايي است. بنا به گفته اسماعيل مبلغ و عدة ديگري از اهل خبره، ملا در لويه جرگه پغمان حضور داشته كه در آن مجلس و اجتماع بزرگ خواستار آزادي و به رسميت شناختن مذاهب در افغانستان مي‌شود، در ضمن ادعا مي‌كند كه اين آزادي و به رسميت شناختن مذاهب به نفع كشور و ملت تمام مي‌شود. تاكيد مي‌كند كه مذهب تشيع بايد در كنار مذهب تسنن به رسميت شناخته شود و استدلال مي‌كند كه رسميت يافتن تشيع هيچ چيزي از عظمت مذهب اهل سنت نمي‌كاهد بلكه باعث سر افرازي آنان تمام خواهد شد و براي وحدت ملي و پيشرفت و ترقي كشور لازم است كه شيعيان نيز هم رديف برادران اهل سنت به حساب آيند مگر گروهي از روحانيون قشري و متعصب اهل سنت به پا خاسته در برابر اين طرح عقلاني و سياسي معقول و منطقي كاتب، شديداً جبهه گيري مي‌نمايند، تا اينكه به كاتب حمله ور مي‌شوند و به لت و كوب او مي‌پردازند، امان الله خان كه وضع را چنين وخيم مي‌بيند، ابتدا براي چند ساعت او را در پغمان در داخل اتاقي به زندان مي‌اندازد تا وحشت متعصبين كاهش يابد سپس كاتب را از طرف شب به سوي دهات ناهور غزني كه اقوام ملا در آنجا بود مي‌فرستد و سر وصدا به اين طريق خاموش مي‌گردد.

اين طرح كاتب نمادي است از روشن نگري و روشنفكري او كه بيانگر كثرت باوري او مي‌باشد بنابراين مي‌توان گفت كه كاتب براي رويكار آمدن يك حكومت منتخب، يك جامعه گشوده و يك نظام دموكراسي فعاليت سياسي مي‌كند كه نسبت به زمانش خيلي پيشتازانه مي‌تواند تلقي شود چنان كه طرح آزادي و به رسميت شناختن مذاهب در افغانستان هنوز به احد كمال نرسيده در اين اواخر دولت افغانستان و وزارت عدليه افغانستان روي اين مساله كار مي‌كنند.

 

 

وفات كاتب

به سال 1308 خورشيدي فيض محمد كاتب از طرف حبيب الله كلكاني به تركيب محمد عظيم كوهستاني، مير آقا مجتهد و خليفه غلام حسن خان به هزاره جات فرستاده شد تا مردم هزاره را به صلح و سازش فرا خوانند. مير فتح خان مدافع «اوني» اين هيئت را محبوساً از كوتل اوني نزد سردار محمد امين خان فرستاد مردم دعوت هيأت را رد كرد و اين هيأت را از راه وردك به كابل رجعت دادند. هيأتي كه در راس آن كاتب بود به عدم موفقيت روبر شد و بدون اخذ نتيجه مثبت به كابل برگشتند بنابراين جاسوسان مخفي حبيب الله كلكاني، كاتب را متهم كردند به اين كه كاتب در خفا سران هزاره را به پايداري  و مقاومت به ضد حكومت بچه سقاتشويق كرده است. از اين جهت كاتب و همراهان‌اش را در كابل دستگير كرده آنها را مورد ضرب و جرح و شكنجه فروان قرار داد كه كاتب در اثر همين شكنجه و ضربات جسمي آسيب شديد ديد و ديگر سلامتي‌اش باز نگشت. براي تداوي رهسپار كشور شد پس از مدتي به وطن برگشت اما ضربات وحشيانه چنان پيكرپير ميرزا را درهم كفته بود كه پيكرش بعد از اين شكنجه توانايي قامت بر افراشتن را پيدا نكرد زيرا كاتب در اين هنگام هفتاد ساله بود اگر چه از نظر اسلامي، اخلاقي و كهنسالي نبايد كاتب مورد ضرب شكنجه قرار مي‌گرفت متاسفانه حكومت او باشان بدون در نظر گيري ارزش‌هاي اخلاقي و اسلامي كاتب را شكنجه كردند و خدمات فرهنگي، نويسندگي و تاريخ نگاري كاتب را نيز در نظر نگرفتند، كاتب در اثر اين شكنجه بالاخره در 16 جدي سال 1309 خورشيدي به سن هفتاد سالگي در حالي‌كه پنجاه سال آن را در خدمت فرهنگ و ادب به سر برده بود، وفات كرد و در بالاجوي چنداول به خاك سپرده شد.

در دربارة مضروب شدن كاتب مير غلام محمدغبار و عبدالحي حبيبي چونين مي‌گويند:

غبار مي‌نويسد: «حكومت بچه سقو هيأتي به هزاره جات فرستاد كه مركب بود از ملا فيض محمد مورخ، محمد عظيم كوهستاني، مير‌آقا مجتهد و خليفه غلام حسن خان، مدافع اوني مير فتح خان اينها را محبوساً از كوتل اوني به نزد محمد امين خان (برادر امان الله) فرستاد و مردم دعوت هيأت مذكور را رد نمود، خودشان را از راه وردك به كابل رجعت دادند. در نتيجه همين رفت و آمد هيأت بود كه بچه سقو به ملا نويسنده سراج مشتبه گرديد و او را چوب بسيار زد، وي مريض شد، براي معالجه به ايران رفت و از ايران برگشت، از دنيا رفت» غبار نوشته بالا را در كتاب افغانستان در مسير تاريخ در صفحه 830 آورده است.

عبدالحي حبيبي در شماره پنجم سال 1326 مجله آريانا پس از معرفي تحفه الحبيب در پايان مقاله‌اش مي‌نويسد: «مولف محرحوم (فيض محمد كاتب) در اغتشاش سال 1308 در كابل كشته شد، و اغلب مردم اين عصر او را ديده اند.»

بازهم حبيبي در كتاب جنبش مشروطيت در صفحه 46، در باره مضروب شدن وشهادت كاتب مي‌نويسد: «بچه سقو به ملا خشم گين شد، امر لت و كوب او را داد، ملا از اين ضرب موحش مريض گشت و از همين رنج جان سپرد در حاليكه در حدود پنج هزار صفحه چاپي و ناچاپ را در تاريخ مملكت نوشته و در جنبش مشروطيت و پيشه نويسندگي زحمت‌ها ديده و به لت و كوب وحشيانه در سال 1308 جان به جان آفرين سپرد.»

غبار در مورد وفات مورخ كشور فيض محمد كاتب دقيق و واقعي و بدون هيچ غرضي سياسي نوشته است در حاليكه نوشته‌هاي محترم حبيبي در اين مورد عاري از غرض‌هاي سياسي، قومي و شخصي نيست.

مقام تاريخ نگاري كاتب از نظر دانشمندان

تاريخ نگاري در افغانستان مانند كشورهاي ديگر اسلامي تابع روشي بود كه از ظهور اسلام به بعد در مراكز مهم فرهنگي اسلامي آن روزگار مثل بغداد، كوفه و شهرهاي ديگر- آنچه در آن هنگام اراضي خلافت شرقيه ناميده مي‌شد – موسوم بود و آن مشتمل بر دو نوع اصلي و انواع فرعي ديگر مي‌باشد:

1.      نوع خبر

2.      نوع واقعه نگاري و يا تاريخ نويسي

كاتب در تاريخ نگاري اش از نوع دوم كه واقع نگاري است استفاده كرده است زيرا واقع نگاري به تفصيل در مورد قضاياي تاريخي مي‌پردازد. از قرن چارده به بعد، مورخان روش واقعه نگاري به قيد سال، ماه و روز هم پرداختند.

فيض محمد كاتب در آثار خويش، آنچه در باره تاريخ افغانستان تعلق داشت، روش واقعه نگاري و تاريخچه نگاري را برگزيده و وقايع تاريخي را به قيد سال بيان كرده و مانند مورخان قرن چارده و پانزده اسلامي تاريخ ماه و روز را نيز بر آن افزوده است.

اما آنچه كه از نظر دانشمندان مقام فيض محمد كاتب را در تاريخ نگاري بلند مي‌برد، اين است كه قسمت‌هاي مهم ماخذ سراج التواريخ و نوشته‌هاي ديگر كاتب متكي به منابع آرشيفي مي‌باشد زيرا استفاده از آرشيف بين‌ دانشمندان كشور ما تازگي دارد. قرار معلوم آن عده‌اي از محققان كشور ما كه به استفاده از آثار آرشيفي پرداختند آناني بودند كه در خارج از كشور به مطالعه و تحقيق اشتغال داشتند و از آرشيف آن كشورها در تدوين و تاليف تاريخ وطن خويش استفاده كردند. بنابراين كاتب به باور اغلب نخستين مورخي است كه در داخل كشور از اين منابع در تحقيقاتش استفاده نموده كه مبناي تاليفي موثق و دقيق از خود به يادگار گذاشت.

پروفيسور «مرين‌هارونوا» مي‌گويد: «امروز هيچ مورخ افغانستان شناس بدون مراجعه به كتب ملا فيض محمد كاتب نمي‌تواند اثر خويش را يك اثر جدي و تحقيقي محسوب نمايد.»

حبيبي مورخ مشهور افغانستان در باره كاتب مي‌گويد: «فيض محمد كاتب حقيقتاً نويسنده پركار و مورخ عالمي بود و چون از قشر عامه برخاسته بود، طبعاً در نظرداشت كه در لف كلام خود، احوال ستم ديدگان را تمثيل نمايد و وجدان طبقاتي خود را تسكين دهد، طوري كه از معاصران كاتب شنيده‌ام، وي در اين راه مصيب‌ها ديد و بارها مضروب گرديد و كتاب او بهترين منبع معلومات مي‌باشد.»

نيلاب رحيمي در كتاب «سيرتاريخي كتابخانه‌ها در افغانستان» مي‌نويسد:

«يكي از كتابخانه‌هاي شخصي در افغانستان، كتابخانه ملافيض محمد بوده است. اين مرد فاضل و دانشمند را كه از فحول نويسندگان و مورخان عصر خويش شمرده مي‌شود «بيهقي» زمانش لقب داده اند، همانطوري كه بيهقي با قلم توانا انديشه بارور و باريك بيني روشنگرانه و خردمندانه چهره وقايع مسعود غزنوي را در تاريخش ترسيم نموده است، ملا فيض محمد نيز با نوشتن كتاب بزرگ و ارزشمند سراج التواريخ رعب انگيز ترين و مستبد ترين فرمانده زمانش يعني امير عبدالرحمان را نشان داده است، چهرة واقعي او را در تمام وقايع و حوادث نمودار كرده است، كتاب اين مورخ عزيز روشن ترين برهان در باره فضيلت و دانش او است و اكثر آثارش را به قلم زيباي خود نگاشته كه نشانگر چيره دستي‌اش در زمينة خط نگاري مي‌باشد.»

خانم بنفشه در مقاله‌اي تحت عنوان «فقيه و دانشمند ميهن ما» مي‌نويسد: «ملا در حكمت و كلام، نجوم و رياضيات تبحر داشت و در عين حال با احساس وطن خواهي و نوع دوستي سرشاري كه داشت به مثابة يك چهرة برازندة قوي در بين مردم عرض اندام نمود و محبوبيت زيادي بين حلقه‌هاي علمي پيدا كرد. وي از جمله شخصيت‌هاي بزرگ آزادي دوست و مشروطه خواه به حساب مي‌رود.»

عبدالحكيم روستاقي كه معاصر ملا بوده و از نزديك او را ملاقات كرده است در كتاب «سكينه العضلأ» در بارة وي چنين مي‌نويسد: «الحاج مولانا فيض محمد هزاره يكي از مورخين و عالم عصري اين خطة مقدس بود. مرحوم در اوايل صباوت به مدارس ملي دورة مقدماتي علم شرقي را تمام نمود و به هندوستان و ايران سفر كرده و بعضي علوم را در آن ولايات به تكميل رسانيده، بعد مراجعت نموده و در شهر كابل متوطن شده است و به مطالعه كتب معتبرة اساتيد عظام اشتغال داشته و در اندك مدتي در اثر جودت فكر و حدت ذهن و كثرت ممارست در علوم اجتماعي و تاريخي و اخلاقي سبقت به اقران نمود.

تاليفات متعددي نيز از وي به يادگار مانده است، وفاتش يوم چارشنبه 16 شهر رمضان المبارك سنه 1349هجري قمري  در كابل پيوست.»

جناب آقاي محمد علي پيام در مجله «حبل الله» در باره كاتب مي‌نويسد: «ملا در منطقه چنداول كابل در كوچة معروف به «سپاه منصور» در يك خانه كوچك و محقري زندگي مي‌كرد كه از دروديوارش فضل و معنويت پديدار بود، حتا خوب به خاطر دارم كه بچه‌هاي خردسال چنداول نيز از خانة فيض محمد كاتب احترام مي‌نمودند. زيرا از اين خانة كوچك خدمات بزرگ و ذي قيمتي براي فرهنگ و معرفي افغانستان انجام يافته بود كه نسل‌هاي آيندة افغانستان را مرهون خود ساخته بود. آثار علمي و تاريخي افغانستان به مصداق مقوله‌اي كه گنج در ويرانه است از زير سقف همين كلبه محقر به دسترس دانش قرار گرفته است كه امروز بزرگي و فضيلت اين گوهر ناشناخته را به اثبات مي‌رساند.

كاتب تا روزي كه دارفاني را وداع كرد در همين خانه شرافتمندانه زندگي كرد. جنازة مرحوم كاتب را نيز از همين خانه تشييع نمودند و در هديره‌اي كه با فاصله نزديك خانه‌اش قرار دارد يعني بالاي جوي چنداول محترمانه به خاك سپردند.

از اينكه جنگ نور و ظلمت همواره در جهان وجود دارد در اسباب مرحوم كاتب دست ناپاك ستم گران جاهل را بايد دخيل دانست. واقعاً معنويت و ارزش علمي اين مرد محقق و مورخ، گفتة يكي از حكما را به خاطر مي‌آورد كه فرموده است: «مردان بزرگ چون كوه اند ه هر قدر به آنها نزديكتر شويد عضمت و بزرگي آنها براي تان بيشتر آشكار مي‌گردد.» مرحوم كاتب را نيز تا مدتي استبداد و اختناق نمي‌گذاشت كه كماهو حقه در انظار جلوه گر شود، چنانچه در اوايل سلطنت امير حبيب الله او را به جرم آزادي خواهي و مشروطه طلبي زنداني كردند و مدتي را نيز در زندان سپري نمود... كاتب در سن 18 سالگي در قره‌باغ بوده و از برجهاي دفاعي آنجا كه جايگاه پدرش بود به طور مسلح حراست و نگهباني مي‌كرده است. او مرد شجاع و پرفضيلت بود و نشيب و فرازهاي تلخي را در زندگي خود ديد.»

كاتب نه تنها از نظر دانشمندان افغانستان بلكه از نظر دانشمندان منطقه و جهان يك مورخ، نويسنده و دانشمند مطرح است. با اين هم هرچه از زمان بگذرد آثار كاتب گشوده تر خواهد شد زيرا افغانستان كشوري است كه بر آن استبداد جاري است و قضاوت هم در هر زمينه استبدادي و قوم پرستانه است بنابر اين كاتب مظلوم واقع شده است با آنكه نمي‌توان شخصيت علمي كاتب را به سادگي نهان كرد اما اغراض‌هاي غير منطقي و توام با قدرت و سياست مي‌تواند در مقطعي از زمان كتمان شخصيت كند، خوشبختانه شخصيت كاتب چنان عظيم است كه نمي‌توان كتمانش كرد.

 

 

 

وضعیت سیاسی واجتماعی زمان کاتب

نظام سیاسی ای که دارای مشخصه های استوار وپویانيست طبعاً وضعیت اجتماعی را نیز آشفته می کند تاهنوز در افغانستان ما به یک نظام سیاسی مبتنی بر عدم خشونت دست نیافته ایم و وضعیت اجتماعی هم در هیچ معیار اجتماعی شناخته شده نمی‌گنجد.

در تحلیل وضع اجتماعی- اقتصادی و سیاسی‌اي که درآن کاتب می زیست باید قبل از همه گفت که ساختار اجتماعی این دوره پیچیده بود و نظام اقتصادي‌اش، پيچيده‌تر از ساختار اجتماعي اين دوره بود، زيرا كه پيچيدگي اوضاع اجتماعی  به طور کل محصول جامعه فیودالی آن زمان ( اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20) می‌باشد خود مبین ساختار اجتماعی واقتصادی آن دوره است.

اوضاع سیاسی نا مشخص‌تر وغیر کاراتر از اوضاع اجتماعی- اقتصادی بود، عمر هفتاد و یک ساله کاتب مصادف با زمامداری پنج پادشاه( امیر عبدالرحمن، امیرحبیب الله، امان الله خان، حبیب الله کلکانی، ومحمد نادر) در کشور ما می‌باشد که در این هفتاد سال افغانستان به بسا مسايل نامشخص سیاسی و جنگی روبرو گردیده از جمله سلطه و اقتدار انگلیس در زمان عبدالرحمن و حبیب الله جنگ افغان و انگلیس در زمان امان الله و استقلال افغانستان، کودتای مرتجع و عقب گرایانه‌ای بچه سقو حبیب الله کلکانی و آمدن نادر به کمک انگلیس در افغانستان  این همه رویداد وضعیت سیاسی نا مشخص را در افغانستان روشن می‌سازد که در آثار کاتب نیز تبارز یافته است.

آغاز زندگی کاتب همزمان است با پایان جنگ دوم افغان و انگلیس این جنک نتایج بس ناگوار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به زندگی مردم افغانستان وارد کرده و از خود به جا می‌گذارد.

امیر عبدالرحمان غرض تحکیم بنیان سلطنت خود و کسب بیشتر حمایت دولت هند برتانوی هرچه که  از دستش بر می‌آید به مردم و توده ها ستم می‌کند ونظام اجتماعی صدمه روز افزون را متقبل می‌گردد زیرا برخی از فیودال‌ها مورد حمایت عبدالرحمان قرار می‌گیرد و این فیودال‌ها مردم استثمار می‌کند و دولت هم  به استبدادش بالای مردم ادامه می‌دهد که وضع اجتماعی را بیش از عبدالرحمان جهت تحکیم قدرتش اداره قوی جاسوسی را در سراسر کشور رویکار می‌سازد، این اداره چنان وسیع است که امنیت زندگی تمام مردم حتا عامه را به خطر مواجه کرده بود زیرا هرکس که به عبدالرحمان یک خبر را می‌رساند او از طرف امیر تشویق می‌شد. باچونین یک شبکه‌ای، عبدالرحمان برجان، زندگی شخصي، ا جتماعی و اقتصادی مردم مسلط بود.

طبعاً در چنین یک وضعیت باید هرکس زبان و بیان اش را سانسور می‌کرد. اگرچه کاتب در لفافه اوضاع را در بسا موارد روشن کرده است چنانکه استبداد امیر را بر مردم هزارده می‌نویسد: مردمان هزاره که سر از اطاعت برساخته بودند مورد غضب امیر واقع شده و امیر امر نمود تا لشکر عظیم از قبایل افاغنه ارغستان و معروف و جلدک و هوتک بدانصورت (چله کور) حرکت نمایند و به مجرد رسیدن بدانجا دست به قتل و تاراج بزنند وایشان چنان کردند ومطیع را از متمرد فرق نمودند و هر روزه ده-ده وبیست-بیست نفر از هزاره گان را به قتل رسانیدند و بعد از آن به تأدیب هزارگان دایکندی شتافتند و در حدود صدتن از این مردم را که خطا از ایشان سرزده بودند به خاک انداخته وچار تن را به عنوان تنبه سایر متمردین به دهن توپ بستند.

ظاهر متن چنان می‌نماید که به طرفداری امیر نویشته شده باشد ولی محتوا بیانگر این است که کاتب خواسته استبداد امیر را توصیف کند طوری‌که اگر به یک آدم بی‌وبندبار بگویی، او خیلی خطرناک است، کاتب هم به خاطر ی که مورد تهدید حکومت قرار نگیرد ازهمین روش استفاده کرده است.

پس از وفات امیر عبدالرحمان پسرش امیرحبیب الله باحمایت حکومت انگلیس به قدرت رسید. به خاطر رضایت مردم شبکه گسترده جاسوسی پدرش را لغو کرد با این هم شیوه اختناق و تعصب قومی و مذهبی و زبانی و بی‌اعتمادی از زمان عبدالرحمان تداومش را دراین دوره حفظ کرده با آنکه حبیب الله آدم آرام بود و اوضاع هم امن بود زیرا سلطه در دوره عبدالرحمان تامین شده بود.حبیب الله فقط به شکوه دربار و زندگی شخصی‌اش پرداخت اگرچه از دین همانند پدرش به خاطر قدرتش استفاده سو می‌کرد ولی خشونت پدرش را نداشت.

شکوفایی زندگی تاریخ نگاری کاتب همزمان باحکومت امیرحبیب الله است و بیشترین آثارش را در همین دوره می‌نویسد. اگر چه این دوره اوضاع نسبتاً  گشوده شد، باز هم باید یک مؤرخ بسا مسايل را در نظر می‌گرفت تا مورد غضب شاه قرار نمی‌گرفت زیرا تاریخ نگاران، کتاب‌های تاریخی را در دربارها  و بنا به هدایت شاهان می‌نویشتند در این صورت لازم بود تاچنان نویسند که آنان می‌خواهند مگر طوری که ذکری از متن سراج التاریخ رفت، کاتب کوشیده مقصدش را در درون کلام تبارز دهد.

پس از مرگ حبیب الله و به تخت نشستن امان الله جوان، اوضاع سیاسی به دور از تصور بهبود یافت، آزادی بیان رونق یافت. در جنگ که بین افغان و انگلیس صورت گرفت، به پیروزی افغانسان انجام شد. می‌توان گفت که وضعیت اجتماعی و اقتصادی هم داشت بهبود می‌یافت مگر انگلیس با استفاده  از گروه‌های مرتجع و بنیادگرا، اوضاع را مختل کرد و حکومت امان الله را توسط حبیب الله کلکانی از هم پاشاند و نماینده‌اش را که نادرخان بود به قدرش نشاند و حبیب الله کلکانی را توسط نادر به کلوله بست. ترقی و توسعه که در زمان امان الله رویکار آمده بود از بین رفت واستبداد سر از نو نظام سیاسی و اجتماعی را دگرگون کرد.

معرفی آثار کتاب

امروز در عرصه تاریخ نگاری به هیچ کس جای شک و تردید باقی نمانده است که ملا فیض محمد کاتب را بزرگترین مورخ افغانستان نداند، بنابه نظر حسین نایل کاتب بزرگترین مورخ افغانستان پس از میر خواند مولف روضه الصفا و تاریخ نگار دوران تیموریان است.

کثرت آثار این دانشمند نه تنها در گسترده‌اي تاریخ تمام شده بلکه از فضل بی پایان دانش و اطلاعات برخوردار است، با آنکه تاریخ افغانستان را در یک دوره کاملاً پژوهیده است و حادثاتی که در جریان حیاتش چه در عرصه اجتماعی و چه در عرصه سیاست به وقوع پیوسته با نویشته‌های‌اش در روشنایی محض قرار داده و رویدادها را ازسال1160 تا 1348 قمری که نزدیک به دوصد سال می‌شود به صورت بسیار واقعبینانه و به دور از مبالغه وگرایش‌ها با اتکا به مدارک موثق و دست اول بازتاب داده است.

حسین نایل باور داردکه حادثات سال‌های1160 تا 1258 که عبارت از روزگار سدوزایی‌ها است- به تفصیل بیشتر واقعات این دوره کاتب نپرداخته است اما واقعات بعد از 1258 که نزدیک به دوره مولف یا شامل در زمان  زندگي كاتب می‌باشند، مشروحتر وهمه جانبه‌تر مورد گفت وگو قرار داده شده است.

نخستین سال‌های رسالت کاتب به نوشتن تاریخ وطن ارتباط می‌گیرد به سال‌ها آخر قدرت عبدالرحمن امیرجبار، مخوف و بی‌اعتماد به ملت، مصادف بود. کاتب که در تاریخ نویسی زیر نظر مقامات وقت بود ناگزیر که تمام بی‌عدالتی‌ها و مظالمی را که بر مردم تحمیل می‌شد به دلخواۀ آنان رویدادها را جلوه دهد با این هم او بی نهایت زیرکانه کوشیده است که اعمال ناروا را در ورای الفاظ وکلمات و در لفافة طنز وکنایات جا به جا کرده و در معرض بیان گذاشته است تا نسل‌های بعد با اندک تعمق به مقصد نگارنده برسد تا مسئولیت نگارنده رفع شود و در ضمن خواننده‌گان از آن همه ناروایی‌ها آگاهی یابند بنابراین شناخت، تحلیل و بررسی همه جانبه آثار کاتب و درک خصوصیات و ویژه گی‌های آن از نظر جامعه شناسی و تاریخ نویسی در زمان او و جلوه‌های حقایق اجتماعی در آنها، کاربزرگیست که انجام آن به ساده‌گی میسر نیست.

بنابه این نظر شناخت و بازشناسی آثار کاتب نسبت به زمان ما و زمان خودش با در نظرگیری شرایط هر دوره صلاحیت مخصوص می‌خواهد یعنی تحلیل گر آثار کاتب قدرت مطلقه آن روزگار را در نظر گرفته به قضاوت متن تاریخی کاتب بپردازد، زیرا کاتب در چنین وضعیت نتوانسته با زبان باز وگشوده مطلبی را که خواسته ارايه دهد. چنین اوضاع او را گاهی به لفافه گویی گشانده یعنی مقصدش را در پشت واژه‌ها و جمله‌ها نهان کرده است و واقعیت را به نوعی با رویکرد زبانی در درون زبان نگه‌ داشته که برای آشکار کردن واقعیت  باید به ارزش‌های هنر و ادبی دقت شود هم چنین با دید زبانشناسی به آثار کاتب نظر باید کرد.

کاتب که در عرصه علوم اطلاعات داشت خاصتاً در زمینه علوم اجتماعی و تاریخی دست بلندی داشت وقتی که او به عضویت دارالانشا و مجلس شامل شد، دانش او مورد توجه حبیب الله خان قرار گرفت بنابراین امیر به او اجازه داد که تاریخ افغانستان را از زمان به قدرت رسیدن سلسله سدوزایی تا زمان حبیب الله یعنی خود وی به رشته تحریر درآورد به این شرط که قبل ازچاپ به نظر خود امیر و چند تن از شخصیت‌های صاحب نظری که مورد توجه خود حبیب الله خان است، رسانده شود. پس از تعهد چنین شرایط تمام آرشیو دولتی، اسناد و مدارک دست اول، نامه‌ها و فرامین، گزارشات روزمره از جبهات جنگ و سایر گزارش‌های مملکتی که در ارک شاهی موجود بود، همه در اختیار ملا گذاشته شد او درکنار کارهای روز مره خویش به تالیف وتدوین تاریخ کشور پرداخت که آثار او در افغانستان آن زمان هم از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت نسبت به هر نویسنده و مورخ دیگر برازنده‌گی خاصی دارد که برمی‌گردد به درایت، لیاقت وپشت کار مورخ شهیر کشور ملا فیض محمد کاتب.

1- تحفه الحبیب

کتابی ضخیمی تحت عنوان تحفه الحبیب که درسه جلد تدوین شده از نخستین کتاب کاتب است. بنابه شرایطی که امیر می‌خواست، مطالب کتاب چنان نبود، لذا اجازه چاپ و انتشار را نیافت.

جلد اول این کتاب در 767 صفحه شامل وقایع و حوادث تاریخ دوران سدوزایی می‌باشد.

جلد دوم آن در 885 صفحه، شامل حوادث تاریخی افغانستان در زمان محمد زایی‌ها و دومین هجوم نظامی انگلیسی را نیز دربر می‌گیرد که تالیف آن در شوال1322 هـ.ق به پایان رسیده است هر دو جلد در کتابخانه نسخ خطی مربوط به وزارت اطلاعات و کلتور درکابل نگه‌داری می‌شد و بر روی برخی از سطور یا صفحات آن خطوط قرمز رنگی توسط امیر حبیب الله کشیده شده و در بعضی موارد تبصره‌های نیز در حواشی این کتاب به قلم شخص امیر نوشته شده است. در حاشیه صفحه 104 جلد دوم نوشته‌ای به رنگ سرخ به قلم امیر مذکور جلب نظر می‌کند که چنین خوانده می‌شود: کاتب در سخن خیلی از خیلی اطناب کلام دراز کرده و حکایت حقیقت را به قافیه‌ها و رعایت عبارت پردازی در مبالغه ضایع نموده.»

اما کاتب با آنکه استبداد و اختناق رژیم شدید است، با شهامت و دلیر وجدانی که داشت برای نوشته و تبصرۀ امیر افغانستان چونین توضیح می‌دهد:-جملۀ معترضه‌ای که مشتمل بر اوصاف ظالمان و متضمن بر مظلومیت ستمدیدگان است برسبیل تنبه نگارش داده شد زیرا که مقام را مناسب دانسته تحریر نمودم، اطناب ممل نیست.»

کاتب همیشه متعهد به رسالت تاریخ نویسی بوده و می‌کوشیده که خیانت و جنایات ستمگران را بر ملا سازد بدون در نظر گیری که این جنایتکار یا خیانتکار کیست، بنابراین، چنین افشاگری به مزاق سانسور گران و سرد مداران امورخوش نمی‌آمد به این ملحوظ کتاب تحفه الحبیب سانسور شده ممنونع الانتشار می‌شود.

در صفحه 64 کتاب مذکور راجع به دزدی دوست محمد خان بنیانگزار سلسله محمد زایی می‌نویسد: «دوست محمد خان در حلی و حلل بانوان حرم حاجی فیروز الدین-مخصوصاً حرم- شهزاده قاسم سدوزایی دست درازی کرده زیورات شان را ماخوذ داشته راه کشمیر پیش گرفت.»

کاتب تا اندازه‌اي که درتوان داشته حقایق فراوان تاریخی از ظلم و جنایات ستم گران را در لابلای این کتاب و در لابلای سایر آثارش گنجانده است.

حاجی کاظم یزدانی می نویسد که یک نسخه قلمی تحفه الحبیب به خط زیبای خود کاتب نزد عبدالحی حبیبی موجود بوده و حبیبی در باره آن چونین ابراز نظر کرده «این کتاب نکات خوبی تاریخی را حاوی است، برای مدققین تاریخ نهایت غنیمت و سخت پسندیده است. مولف دارای طبع شعر نیز بوده و در این کتابش اشعاری را که خود سروده به مناسبت درج کرده است.

بنابه نوشته سید عارف نو شاهی یک نسخه‌ای از جلد دوم تحفه الحبیب با خط نستعتیق و زیبای مؤلف در874 صفحه و با حواشی امیر حبیب الله و سردار محمد یوسف خان در موزۀ ملی پاکستان در کراچی وجود دارد.

جلد سوم تحفه الحبیب در نزد نواسه مؤلف محفوظ است. وقتی که این کتاب ممنوع الانتشار می شود، کاتب بدون اینکه مایوس شود به نوشتن سراج التواریخ آغاز می‌کند، زیرا او می‌داند که کتاب برای واقعی بودنش که ارزش راستین و واقع بینانه را احتوا می‌کند از انشتار بازمانده است. بناءً دراینجا کاستی و کمی نه از مؤرخ و کتاب است بلکه کاستی، ضعف ونواقص از سردمداران امور است که می‌خواهند واقعیت تاریخی را به نفع امنیت و تداوم قدرت شخصی شان مکتوم کند.

2- سراج التواریخ

سراج التواریخ از معتبرترین کتاب‌های است که در باره تاریخ افغانستان توسط کاتب تالیف شده است. این کتاب را کاتب در پنج جلد تالیف کرده بوده که از آن جمله سه جلد آن در دسترس است.

جلد اول آن شامل وقایع دوران پادشاهان سدوزایی است که مدت 98 سال را در بر می‌گیرد وکاتب درسال1325 هـ.ق تالیف این جلد را تمام کرده است.

جلد دوم از آغاز به قدرت رسیدن محمد زایی‌ها شروع می‌شود و تا حوادث1297 را در بر می‌گیرد و به سال 1331 تالیف آن به سر می‌رسد. هر دو جلد با هم به همین سال در کابل به چاپ رسیده که در مجموع دارای 378 صفحه است.

جلد سوم سراج، که بزرگتری، مهمترین و با ارزش ترین مجلات این کتاب است، وقایع و حوادث افغانستان را از سال 1297 هـ. ق که آغاز به قدرت رسیدن عبدالرحمن است تاسال 1314 یعنی شانزده سال حوادث خونبار دوران سیاه و تاریک این امیر جلاد را شامل می‌شود. این جلد به تنها دارای 862 صفحه است و با افزودن صفحات جلد اول و دوم به صورت کل به 1240 صفحه می‌رسد.

چاپ جلد سوم به سال 1313 در کابل آغاز شد اما به نسبت بزرگی، سه سال طبع آن به طول انجامید و در سال1336 ازطبع برآمد. روش تالیف و چاپ آن طوری بود که مؤلف فصول اول آن را می‌نوشت و تکمیل می‌کرد سپس برای چاپ می‌فرستاد، بعد فصول بعدی را به همان ترتیب می‌نوشت و هر فصلي که از تحریر مولف می‌گذشت چاپ می‌شد. به این مناسبت کاتب گاهی حوادث و یا حکایاتی مربوط به سال‌های 1333 تا 1335 را نیز درج کرده است.

کاتب سراج التواریخ را از روی عهد نامه‌ها، پیمان نامه‌ها، فرمان‌های رسمی دو لتی و انبوهی از اسناد و مدارک گوناگونی که در دارالانشاي دربار و آرشیو دو لتی موجود بوده نوشته است. بنابراین کتاب مذکور از نظرصحت اسناد و اعتبار آنها، از بهترین کتب تاریخ در نوع خود بوده، مقام بالای را در نزد دانشمندان دارد، و در ردیف کتب درجه اول از حیث صحت و اعتبار می‌باشد. از طرف دیگر آنچه که ارزش جلد سوم را بیش از حد بالا برده، یک نوع ابتکاري است که مولف در تحریر آن به کار برده است و آن چنین است که کاتب درضمن بیان مطالب، امیر عبدالرحمان و گاهی سرداران محمد زایی و وابستگان دولت را با یک سری اوصاف و القاب پر طمطراق و عبارات به ظاهر تمجید آمیز یاد می‌کند وجملاتی را در تعریف و ستایش دستگاه حاکم به‌کار می‌برد که اگر درون آن جملات شگافته شود جز یک مشت الفاظ و کلمات بی ارزش و توخالی چیزی در آن مشاهده نخواهد شد و نیز مخالفین رژیم را، ازجمله مردم هزاره را به باد ناسزا می‌گیرد اما کاتب باذکاوت و هوشیاری مقصد اصلی و واقعیت تاریخی را با اتکا به همین ستایش توخالی سردمداران و نا سزاگویی مخالفانشان بیان کرده، بسیاری ازجنایات هولناک و خیانت‌های ستمگرانة عبدالرحمان را به طور مشروح و ماهرانه در لابلای نوشته‌هایش گنجانده بنابراین جلد سوم سراج را باید سند نامه رسوایی امیر عبدالرحمان و باقی خاندانش نامید. زیرا تقریباً در هر صفحة آن یک حتا چند جنایت و خیانت این میر  غدار و حکام و عمالش را درج کرده است. اگر سراج التواریخ نوشته نشده بود، به يقين جنایات عبدالرحمان را به آن تفصیل نمی‌دانستیم.

نویسنده گان «آریانا دايره المعارف» راجع به سراج چنین می‌نویسند: در بزرگترین کتاب تاریخی و اثر مهم در عصر امیرحبیب الله و مابعد آن کتاب سراج التواریخ تالیف فیض محمد کاتب است  که در پنج مجلد بوده و تاکنون تنها سه مجلد آن به طبع رسیده است جلد اول از زمان حکومت ابدالیها آغاز گردیده وجلد پنجم حاوی وقایع زمان امان الله خان است، نسخه های قلمی جلد 4 و 5 موجود است.

عبدالحی حبیبی در باره سراج و تعدادی از مجلد‌های آن چونین می‌گوید: «سراج التواریخ نخستین کتاب ضبط وقایع دولتی افغانستان شمرده می‌شود و برای مورخان  دیگری که آثار خود را مطابق به موازین جدید تاریخ نویسی می‌نویسند بهترین منبع معلومات به شمار می‌آید. قراری که دکتر بهروز در سنه 1361 ش به من (حبیبی) گفت، کاتب تاریخ خود را تاسال هشتم عصر امانی 1306 ش نوشت.شش سال اخیر امیر عبدالرحمان و تمام دورۀ امارت حبیب الله خان در یک جلد در حدود سه هزار صفحه در کتابخانه معارف موجود بود که احوال قتل امیر حبیب الله را هم داشت ولی اکنون موجود نیست و نیز جلد پنجم به خط خود کاتب و مشتمل بر احوال هشت سال و سه ماه سلطنت امان الله خان نزد عبدالغفور غرقه دیده شده بود که سرنوشت این جلد اخیر معلوم نیست.»

حاج کاظم یزدانی درمورد سراج التواریخ و مزایای آن از قول استاد علامه محیط طباطبائی چنین می‌نویسد: «نویسنده این سطور(حاج کاظم یزادنی) در تاریخ 5/9/1362 در تهران نزد استاد علامه محیط طباطبائی بود، سخن از ملافیض محمد و تالیف گرانبهایش در میان آمد ایشان فرمودند که: درحدود پنجاه سال قبل که سردار عنایت الله  برادر امان الله خان مخلوع از کشورش فراری و در تهران تعبید بود، با من(طباطبائی) آشنا شد و این آشنایی تبدیل به دوستی گردید و گاه گاهی به دیدنم می‌آمد و کتاب‌های مربوط به تاریخ افغانستان از آن جمله پنج جلد سراج التواریخ را برای مطالعه به عنوان امانت برایم آورد و مؤلف سراج بامهارت عجیبی جنایات رژيم ‌های افغانستان را در آن گنجانده بود و عجیب است که شهزاده مذکور متوجه این نکته نشده بود.

شيوه ادبي نگارش سراج التواريخ

شيوه تاريخ نگاري در زبان پارسي دري همانند زبان عربي تابع يك دسته از قواعد و اسلوب‌هايي ادبي است كه گاهي روند تاريخ نگاري را اين قواعد و اسلوب ادبي مخشوش ساخته و كتب تاريخ را به متن ادبي مبدل كرده است زيرا ادبيات پارسي دري پس از سلطه عرب و تاثير پذيري ادبيات ديني عرب به زبان و ادب پارسي نوع از اختلاط را در اين ادبيات به ميان آورد كه حوزه تاريخ نگاري، ادبيات، دين، فقه، تصوف و... را دربر مي‌گرفت. اين روند بيش از حد به تاريخ نگاري سايه انداخت تا آنجا كه برخي از متون تاريخي را نمي‌توان از متون كاملاً ادبي باز شناخت يا تفاوت بين اين دو نوع متن قايل شد.

نگارش فرامين و احكام پادشاهان كه توسط منشيان دربار صورت مي‌گرفت پس از قرن سه و چار هجري كاملاً شيوه مخصوص به خود را پيدا كرد كه تلفيق از زبان پارسي و عربي بود با قواعد دستوري و ادبي هر دو زبان بناءً فهم آن براي اهل زبان دشوار بود تا قرن 12 و 13 هـ.ش، در حوزه شرق تاريخ به فرمان پادشاهان توسط همين منشيان درباري نوشته مي‌شد كه اين نگارش منشيانه كاملاً تاريخ نگاري را تحت تاثير قرار داد و در بسا موارد اصل معنا براي زيبا سازي ظاهر كلام فداي لفظ مي‌شد و آن قدر به ايراد عبارت طويل و توصيف‌هاي دور از نياز دست مي‌يازيدند كه يافتن مطلب از خلال عبارات كار خواننده را زار مي‌نمود.

پوهاند شاعلي اكبر شهرستاني در مقاله‌اي زير عنوان اسلوب سراج التواريخ اين خطر را براي متون تاريخي گوشزد مي‌كند كه همانا بيش از حد ادبي نويشتن متن تاريخ است. ترجمه تاريخ يميني و الكامل ابن اثير را از جمله متون تاريخي مي‌داند كه با جمله‌ها و تركيب‌هاي متكلف كه از خصوصيات متون ادبي است تحرير يافته اند و تبارز معنا و مقصد تاريخ در آن پوشيده شده است.

اما تاريخ بيهقي و زين الاخبار از قديمان و احسن التواريخ و تاريخ گزيده از دوره مغول، از جملة تاريخ‌هاي اند كه جانب لفظ و معنا در آنها رعايت شده اند.

بنابه نظر شهرستاني سراج التواريخ نيز به لباس عبارت متصنع و ادبي آراسته شده است ولي بسيار با شيوه ماهرانه اين روش پياده شده با وصفي كه مولف خواسته است تا تاريخ را يك اثر ادبي و آگنده از عبارات نثر فني و منشيانه بسازد با اين هم به طرزي نوشتن متن تاريخ سراج التواريخ پرداخته كه معنا و مطلب را قربان آرايش كلام نكند بلكه نويسنده قدرت طبع و احاطة ذهن خود را بر فنون ادب و كلام و دانستن وقايع چنان‌كه در خور آن است نشان داده است و از اين رو خواندن سراج التواريخ شخص متتبع و محقق را در لابلاي از لحاظ زيبايي عبارت، شوق مطالعه‌اي مزيد پديدار مي‌آيد و مطلب تاريخي را به زودي تمام درمي‌يابد.

پوهاند شهرستاني تاكيد مي‌كند كه سراج التواريخ به اسلوب شيوا نوشته شده و در آن تعقيد و ابهام ديده نمي‌شود، از نگاه ساختمان جمله آن قدر طبيعي و روان است كه بر استحكام آن افزوده است همان قاعدة طبيعي زبان دري در طرز جمله بندي آن به كار رفته است. ايراد تشبيهات و استعارات آن دال بر تشييد كلام است، اگر سجع به كار مي‌برد چنان است كه هيچ‌گونه تكلفي در آن مشاهده نمي‌شود بلكه كاملاً طبيعي آمده است.

پروفيسور شهرستاني با صلاحيت كاملي كه در شناخت متن، معنا و حوزه ادبيات و زبان دارد، در بارة نگارش سراج التواريخ چنين ابراز نظر مي‌كند: «تجنيس و تضاد بر زيبايي كلامش مي‌افزايد و رعايت تناسب در استعارات و تشبيهات و افعال و خودداري از تكرار افعال و تطابق صفت و موصوف به شيوه عربي و قصر مطلب با ايراد تركيب‌هاي وصفي و جمع بستن كلمات خارجي به سبك عربي و تجسيم مطلب به اسلوب مستقيم و كاربرد تكيه‌ كلام‌ها و ضرب المثل‌ها از خصوصيات مهم و برازنده سراج التواريخ است.»

كاتب در ساختن تركيب‌هاي استعاره‌يي و تشبيهي ابتكاري كرده است به اين معنا كه تناسب ميان مشبه و مشبه به و وجة شبه  و مستعارله و مستعار منه جامع را كاملاً در نظر داشته است مثلاً وقتي كه (خاك هستي) مي‌گويد در اين تركيب تناسب وجود دارد يعني (هستي) با (خاك) رابطه دارد. يا هنگامي كه (تكاورعزم) مي‌گويد، قاطعيت و سرعت تصميم را ارائه مي‌نمايد و اگر (تخت عزت) مي‌گويد از آن است كه تخت با عزت رابطه و تناسب دارد نه با ذلت و همچنان (مهميز ستيز) زيرا ستيزه كردن گويا بدون تعقل و با لجاجت و اصرار به پيش رفتن و ستيزه كردن گويا اسپ خود را براي شتاب مهميز كرده است.

و ديگر تراكيب و مثلا اسپ فرار، برگستوان زمهرير، وادي حرمان، غبار كدورت و غيره همه بدين سان است.

پوهاند شهرستاني خصوصيات ادبي و زباني را در سراج التواريخ چنين بر مي‌شمارد:

1- استعاره و تشبيه

كاتب تركيب‌هاي اضافي – استعار وي را فراوان به كار مي‌برد از قبيل رشته منازعه، طريقه مصالحه، طناب عدوات، دشت كربت، سعادت ديدار، چهره حيات، تخت عزت، مهميز ستيز، تكاور عزم، خاك هستي، لوث حسد، جادة بطالت، غبار كدورت، آب ملا طفت، وادي حرمان، اسپ فرار، برگستوان ز مهرير و غيره....

 

2- سجع

بنابه تحقيق پوهاند شهرستاني سجع در سراج التواريج فراوان به كار فته اما بنابه ضرورت و نيازمندي براي افاده كلام به شيوه مناسب و طبيعي آمده است زيرا كاتب خواسته است با ايراد سجع، كلام را مزين و مطلب را خاطر خواه سازد مثلاً رايات عاليات فيروزي سمات، خدام اخلاص كيش صداقت انديش، تيغ آبدار و توپ و تفنگ آتشبار، از خواب غفلت بيدار و از بادة بي‌خبري هوشيار نشده بود، بيست هزار مرد پيكار و چهل عراده توپ آتشبار بودند، عبارت كدورت به آب ملاطفت شسته بود، جريده جان و گسسته عنان افتان و خيزان رهسپار وادي حرمان شدند، يك صدف را گوهر و يك سپهر را اختر بود و امثال اينها...

3- ايراد تجنيس و تضاد و رعايت تناسب

كاتب جملات خويش را با آوردن كلمات متجانس و با مفاهيم كلمات متضاد زيبا مي‌سازد. خواننده را از خواندن، آن گونه تركيب‌ها خطي مسير مي‌شود. مثلاً تا رشته عهد متعقد گردد و طناب عداوت قطع شود. در اين جمله ديده مي‌شود كه رشته اگر چه ضعيف باشد ولي براي دوستي و وفاداري بستن آن بهتر است و طناب اگر چه نيرومند باشد در عداوت قطع مناسب است مثلاً: در مورث قطع رشتة منازعه و باعث وصل طريقة مصالحه است يا مثل يك صدف را گوهر و يك سپهر را اختر بود.

كه گوهر با صدف و اختر با سپهر تناسب دارد. يا مثل: «از ديگر هوايي‌كه در سر و سودايي كه در دل دارد بگذرد» يا مثل «به حسن تقرير و پند دلپذيروي دلش را به سوي خود كرد.»

يا «به تمناي آتش خاك هستي به باد فنا دادند» يا «رخت از تخت عزت به تخته كشيد» يا «اگر دل شير و چنگ پلنگ داري» يا « در احياي حق و اماتة باطل غبار كدورت به آب ملاطفت شسته بود» و...

4- تركيب‌هاي توصيفي

كاتب براي مجسم ساختن موصوف تركيب‌هاي دلپذير توصيفي مي‌سازد تا از يك سو موصوف را نيكو وصف نمايد و از سوي ديگر تركيب تازه بسازد. مثلاً: نقب زنان چابك دست خاراشكاف، طبل خود سري به آواز درآورد، دامن ضمير شان به لوث حسد آلوده گشته، به اندرز و نصحيت در به شاهراه هدايتش آرند، گرفتاران وادي حرمان راه ناكامي سپارند، در پس ديوار حسرت و ناميدي نشستند، بر اسپ فرار سوار گشت و مانند اينها...

برخي از ويژگي‌هاي زباني و دستوري را در سراج التواريخ پوهاند شهرستاني اين گونه بر مي‌شمارد:

1- افعال

در سراج التواريج افعال به شكل متناسب به كار رفته است و از تكرار فعل در موارد ضروري احتراز شده است. اگر گاهي افعال پي در پي مي‌آيد بنابر ضرورت كلام و ايجاب توضيح كلام است و بدون ضرورت هرگز به حذف فعلي نمي‌پردازد مثلاً: شب و روز آرام نبوده خون دل مي‌آشاميدند، امر رفتن فرموده، يكديگر را به ضرب توپ و تفنگ زدن و خستن آغاز كردند، جانب دشت كشيدن فرمود، اين را گفته قدم به بيرون شدن نهاد و از شدت درد چهره حياتش زرد گرديده قالبش از روح تهي شده رخت از تخت عزت به تخته كشيد... نقض عهد سابقه را پيشنهاد خاطر كرده چنان چه ذكر شد... طرح جديد انداختند، لشكر را امر در آب زدن فرموده و غيره.

اما گاهي بسيار شاذ واقع مي‌شود كه ايراد افعال پي در پي دور از بلاغت مي‌آيد، مثلاً: «كرده است مي‌كنند»

2- مطابق به شيوه عربي

كاتب مردي دانشمند و آگاه به علوم متداول زمانش بود او برعلاوه تاريخ نگاري از علم صرف بهره كافي داشت و با اثر پذيري از مطابقت در زبان عربي به مطابقت صفت با موصوف توجه مي‌كند.

هرگاه موصوف به صيغة جمع مي‌آيد صفت را نيز به شكل جمع مي‌آورد و در تركيبات اضافي زبان دري و حتا زبان خارجي اسما و مضاف اليه و مضاف يا صفت موصوف را به شيوه عربي مي‌آورد، مثلاً تحايف فاخره عمده، به شرط ثبات دفعات مطوره، سرگارين عالتين، رايات عاليات، نامه خير ختامه، مبلغ مشخصه مطوره، به عادت قديمه، مملكت محروسه و...

اگر چه اين همه عرب گرايي براي اهل زبان، زبان ستيزي مي‌تواند قلمداد شود ولي بنابه هر عصر و زمانه ديدگاة آدمي فرق مي‌كند زيرا در روزگار كاتب هنوز استفاده از زبان و تركيبات زباني تسلط بر علم به خصوص علم صرف و نحوف پنداشته مي‌شد اما آنچه كه در اين تطبيق‌هاي موصوف و صفت با صغيه‌هاي درشت شان قابل تحسين است عبارت است از آگاهي كاتب به زبان و قواعد دستور عربي.

3- جمع بستن اسم به (ات)

در سراج التواريخ اكثر اسم‌هاي پارسي دري را كاتب به (ات) عربي جمع بسته است كه مي‌تواند جاي براي انتقاد باشد زيرا از اصول زبانشناسي نبايد قواعد زباني را به زبان ديگر تحميل كرد و از جانب ديگر در زبان پارسي اسم‌هاي به (ات) عربي جمع بسته شده كه مختوم (ه) باشد اما كاتب فراتر از اين رفته، مثلاً: تمام پرگنات دو آبه، سلحشوري مردم كوهستانات، و هم به اين گونه صورت جمع بعضي از كلمات عربي ديگر به شكل عربي مثل توپ به اتواپ.

4- كلمات و تركيب‌هاي بكر

در سراج التواريخ كلمه‌ها و اسم‌ها و تركيب‌هاي كاملاً بكر وجود دارد كه از لحاظ بلاغت و رسايي در زبان دري تازه گي دارد مثلاً: پذيره (پذيرايي و استقبال)، پذيره‌گيان (مستقبلين و پذيرايي كننده‌گان)، تعارف (پيش نهادن)، رها كردن (فير كردن انگليسي)، جنگ گاه (حربگاه) احرام بند كعبه مقصود و غيره... با آنكه اين گونه كلمات و تركيب‌ها در آثار گذشتگان به كار رفته باز هم تازه‌گي دارد.

5- كار برد كلمات عربي، تركي و مغولي

در كتاب سراج التواريخ كلمات عربي بسيار زياد است و بعضاً كلمات عربي كه در نظر مولف نا مانوس مي‌نموده است در حاشيه كتاب تفسير شده است نيز كلمات تركي و مغولي به شيوه مورخان دوره تيموري به كار رفته حتا تركيب‌ها و فقره‌هايي به شيوه تاريخ‌هاي مذكور در آن ديده مي‌شود، مثلاً: همه را به ياسا رسانيد (يعني همه را به سزاي قانوني رسانيد)، ايلغار نمودند(هجوم بردند)، كنكاش (مشوره و مباحثه)، الگا (حلگه، وادي)، قابوچي (دربان)، قليان چلم، مورچال (سنگر)، ايل والوس (قبيله وطايفه)، قشلاق (محل سكونت زمستاني)، اييلاق (محل باشش تابستاني.)

ساخلو و يرغمال و غيره و همچنان اسم‌هاي تركي مانند قره كتل و قاپوچي و اسم‌هاي مغولي همچون جغتو و اسم‌هاي انگليسي مانند كميدان، جنرال و غيره در آن بنابر ضرورت ايراد گرديده است.

6- تركيب‌ها و كلمات و تكيه كلام‌هاي مروج در ميان مردم: از تركيب‌ها و جمله‌ها و اسم‌هاي چون: نعل بها، بازي برده را باختن، وظيفه (تلاوت كردن قرآن)، من داعي امارتم نه ساعي برگرفتن رشوت، به باريدن گلوله تفنگ پرداختند، قحط غلا و امثال اينها نيز در سراج التواريخ  يافت مي‌شود علاوه بر اينها تركيب‌هاي از نوع: عرض پرداز شدن، ثقه كثا فرمودن، شرف جبين بوس حاصل كردن و غيره نيز در آن ديده مي‌شود به طور مختصر بايد گفت كه طرز انشا و سبك سراج التواريخ كاملاً منشيانه و ادبي است و همچون سبك تاريخ و صاف بسيار مغلق و مملو از كلمات و عبارات مشكل عربي نيست يا همچون تاريخ‌هاي ديگري كه مملو از عبارات بي‌مطلب سر شارند. بلكه اين اثر گرانبها شباهتي به جامع التواريخ و احسن التواريخ دارد و در هر جا كه عبارت و فقره و جمله‌اي را مي‌آورد فقط افاده و اداي مطلب خاص از آوردنش در نظر است. كاتب ناگزير مي‌شود تا با تركيب سازي‌ها و ايراد استعاره‌ها و تشبيه و تجنيس و تضاد، كلام خود را استوار و متين‌تر سازد و مطلب را با چنان مهارتي به كرسي بنشاند كه هم خواننده از آن فايده بردارد و هم خودش مورد سرزنش و پرسش قرار نگيرد زيرا با چنان دربار و تحت تاثير آن گونه شرايط كاري سهل نبود كه تاريخي به اين شيوه و اهميت را مي‌نوشت و در اداي مطالب از كمال زيركي و ذكاوت و استفاده از فنون و آداب نوسند‌گي كار گرفته است زيرا ناگزير بود بيدادهاي بيكران و كلا برداران و سر ربايان آن زمان را در خلال عبارات بيان كند. او مي‌دانست كه فرزند همان جنرال يا كميدان كه در قتل مردم و غارت مال و جان خلق در عصر امير ماضي سر بر آوردة ميدان بود در زمان امير جديد هم بر كرسي قدرت نشسته است و لاجرم با عبارت پردازي‌هاي ستوده اصل مطلب را كه بيان وقايع بود افاده مي‌كرد.

بيهقي مي‌گفت: «اگر چه پروردة خاندان غزنويم اما امانت تاريخ نگاري مرا وا مي‌دارد كه حقايق را بيان كنم» از همان رو غارت اموال و قتال... و كشتن بي‌گناهان را كه توسط سپاهيان مسعود به عمل آمده بود بيان كرد ولي شيوة بيان او كاملاً ساده و بي پيرايه است مگر تاريخ‌هاي همچون وصاف شايد به علت ترس از ستمگاران با نشان دادن مهارت و هنر خويش مطلب كوچك را در لفافه الفاظ متعدد پيچانده و درك مطلب را دشوار ساخته است.

اما ملا فيض محمد جانب لفظ و معنا را نگاه داشته و بين لفظ و معنا توازن برقرار كرده است:

رعايت لفظ و معنا

كاتب در ساختن تركيب خامه اش توانا بوده است و به آساني و بسيار بدون تكلف عبارت مي‌پردازد، عباراتي كه جانب لفظ و معنا در آن به صورت متوازن و متوازي ايراد گرديده است. به گونه نمونه عبارت‌هاي زير را از كتاب سراج التواريخ آقاي پوهاند شهرستاني اقتباس و تحليل كرده در اينجا مي‌آوريم.

- مكتوب تسليت اسلوب

- رقيمه سعادت شميمه

- جنبش جيش

- جيوش رعد خروش

- جانب مواحدت جوانب

- خطاب رفعت انتساب

- گوش داد نيوش

- شقاوت پيشه گان بغاوت انديشه گان

- منشور تسليت دستور

- نامه استمالت شمامه

از تركيب‌هاي بالا چنين بر مي‌آيد كه ايجاز در نظر گرفته شده زيرا ايجاز يكي از صفات بر جسته كلام است و رعايت آن در كلام، هنر فصاحت و بلاغت را بر جسته مي‌سازد بنابراين فهم سخن را آسان مي‌گرداند مكتوب تسليت اين معنا را مي‌رساند: مكتوبي كه از طرز و شيوه تحرير آن بر مي‌آيد كه براي تسلي خاطر نبشته شده است.

رقيمه سعادت شميمه يعني نامه‌اي كه در آن از سعادت جانب مقابل سخن در ميان بود.

جيوش رعد خروش يعني عساكري كه صداي شان مثل رعد مي‌خروشيد.

جانب مواحدت جوانب يعني جانبي كه هر سويش اتحاد و يگاني بوده است. خطاب رفعت انتساب يعني خطابي كه در آن به بزرگي و بلندي نسبتي وجود داشته باشد.

گوش داد نيوش، گوشي‌كه براي شنيدن داد خواهي آماده باشد.

منشور تسليت دستور، فرماني كه براي تسلي خاطر صادر گردد.

با آن‌كه نوسنده مي‌توانست كه اين عبارت‌هاي كوتاه را دراز بنوسيد مگر با قدرت طبع و نيروي دانش و حاكميت بر زبان، چنان عباراتي ايجاد كرده است كه در آن هم زيبايي ظاهر وجود دارد و هم معنا به تمام و كمال افاده يافته است اگر سراج التواريخ را از نگاه ايجاد عبارات جديد با تاريخ‌هاي ديگر مقايسه كنيم به خوبي براي ما ثابت مي‌شود كه كاتب تا چه حد از اطراف كلمات پرهيز كرده و با اقتصاد، عبارت پرداخته است.

تاريخ وصاف براي عبارت آرايي به اطناب بي‌جا پرداخته است مثلاً در اين عبارات مي‌توانيم اطناب بي‌مورد را ملاحظه كنيم: «... و تالي اين اساس بي‌منتها شمايل رسايل صلوات و فواتح روايح تحيات چنان‌كه مرسله حوران بهشت از هزت نسايم آن صورت تحرك في نحرالحبيب جمايل گيرد...»

براي فهميدن اين عبارت پردازي خواننده بسيار بايد بينديشد و بر لغات و كلام عرب و زبان پارسي دري كاملاً مسلط باشد تا به دانستن اين عبارات پيچيده پي ببرد و اگر آن عبارت دراز را تحليل كنيم بالاخره ثابت مي‌شود كه مطلب آن يك كلمه است و بس.

اما كاتب از يك طرف عبارت مي‌آفريند و از سوي ديگر مطلب را با ايراد الفاظ اندك ادا مي‌كند.

در ايجاد تركيب‌هاي توصيفي و اضافي از يك طرف صنايع لفظي و زيبايي عبارت در نظر بوده است از طرف ديگر تناسب كلام، مثلاً وقتي كه مي‌گويد: «جنبش جيش» اراده داشته است كه هم تجنيس به كار ببرد و هم مطلب را ادا كند.

سراج التواريخ عباراتي به شيوه بيهقي و جامع التواريخ كاملاً ساده و بي پيرايه نمي‌آرد زيرا او در موقف منشي است و به نشر منشيانه علاقه دارد. با ملاحظه عبارت‌هاي از تاريخ بيهقي و جامع التواريخ بدين مطلب خوب‌تر پي مي‌بريم. مثال از تاريخ بيهقي: «اين رسول رفت پيغام‌ها بگذارد و پسر كالو نيكو بشنيد و به غنيمتي سخت تمام داشت و جواب نيكو داد و سه روز در مناظره بودند تا قرار گرفت بداني‌كه وي خليفت امير باشد.»

در اينجا مي‌بينيم كه جمله‌ها بسيار كوتاه است و هر كدام مفهومي را به صورت جداگانه ادا مي‌نمايد و معمولاً در هر فقره، فاعل، مفعول و فعل يا دوتاي آن وجود دارد و گاهي هم قيد در ميان مي‌آيد، چنان كه در فقره «پسر كاكو نيكو بشنيد» كه كلمه نيكو قيد واقع شده است.

اما سراج التواريخ، تركيب از نوع ديگر است: «از راه خود سري و هرزه دري به هر دره شد...»

طوري‌كه مي‌بينيم تركيب جمله پيچيده‌تر است يعني غير از فاعل و فعل، اوصاف و نعوت پيچيده‌تر آمده است.

و اما در تاريخ و صاف، تركيب جمله پيچيده است: «به وساطت آن دو جوهر جواهر مجردات و نفوس مفارقات در سلسله امكان مكنت تعداد يافت.» كه اصل جمله چنين است: «به وساطت آن دو جوهر تعدد يافت.» مي‌بينيم كه براي اداي مطلب عبارت را بي جهت با ايراد تركيب‌هاي  اضافي دراز ساخته است.

عبارت سازي در جوامع التواريخ هم مانند بيهقي است اما اندكي به درازي مي‌گرايد و فقره‌ها مثل بيهقي كاملاً كوتاه و موجز نيست: «چون تا آن بر تخت نشست به ياساي مذكور جمله مدعيان را ساكت گردانيد...» كه در فقره نخستين اگر چه كامله است اما مطلب تمام نيست و تابع فقرة مابعد خود است.

ايجاد تركيب به شكل فاعلي

كاتب گاهي تركيبي را به شكلي فاعلي مي‌سازد كه تازه معلوم مي‌شود:

- امر... را پذيرنده و مال ديواني را دهنده‌ايم.

- پذيرايي اطاعت گشته

- عرض پرداز... شده

- هر وقت كه مدعي پا نهاد خاك هرات بشود

- او وجه را مطابق سند، سپرد كارگزاران ما نمايد

- پذيراي اطاعت و جاده پيماي طريق انقياد مي‌باشيم.

كه در تركيب‌هاي مذكور «پذيرة امر»، «دهنده مال ديوان»، «پذيراي اطاعت»، «عرض پرداز»، «پا نهاد خاك...»، «سپرد نمودن» و مانند اينها تازه اند و بيشتر شباهت به مكالمه روز مردم دارد.

سجع و توازن

ايراد سجع در سراج التواريخ زياد است مگر طبيعي افتاده است و متكلف به نظر نمي‌رسد و هر جا كه كلام متسجع مي‌آرد سجعش ساده آمده است:

- با اشرار، گرفتار ناورد و پيكار بودند.

- حقيقت ما في الضمير و پيشنهاد خاطر مرحمت تخمير خود را...

- آسايش رعايا و ترقي احوال برايا...

- سپاه نظام و توپخانه با انتظام و لشكر خون آشام...

- فرامين اندرز و نصحت آگين و استمالت آيين...

در جملات فوق «ما في‌الضمير» با مرحمت تخمير و رعايا و برايا و نظام و انتظام و آگين در آيين سجع است.

ايراد عبارات به شيوة عربي

در بسياري موارد، در سراج التواريخ عباراتي آمده است كه گويي كه از جمله عربي ترجمه شده باشد مثلاً:

- هر آيينه همسايه‌گان نزديك قاصد و نامه ارسال مي‌دارند.

- هر آيينه به خيال باطل و هواي فاسد محكم شده خود را عاطل ساخته در كابل خواهيد آمد.

- هر آيينه ظاهر است كه دشمنان دركمين اند.

- از راه اطاعت به پاي انقياد نزد اينان آمد.

- هر آيينه پذيراي اطاعت و جاده پيماي طريق انقياد... باشيم.

از ارايه چنين عبارات مي‌توان گفت كه كاتب در مدرسه هم به تحصيل پرداخته و علوم ادبي را از عربي فرا گرفته است بنابراين از آن متاثر شده است، اين بود برخي از ويژگي‌هاي ادبي و زباني سراج التواريخ كه از عمده‌ترين تاليفات ملا فيض محمد كاتب مي‌باشد.

بقيه تاليفات و آثار قلمي كاتب

1- تاريخ حكماي متقدمين از هبوط آدم تابعثت عيسي، اين كتاب به خط مولف براي صنوف رشدي به تصويب وزارت معارف وقت در 289 صفحه در كابل به سال 1303 هـ.ش به چاپ رسيد و جز كتب درسي بوده است؛

2- مهمترين و با ارزش ترين اثر قلمي كاتب كتاب گران قدر «فيضي از فيوضات» بوده چنانچه اخيراً در ميان انبوهي از ياد داشت‌هاي پر ارزش وي كه از خانة پسرش علي محمد به دست آمده، معلوم شد كه فيضي از فيوضات يكي از تاليفات مهم كاتب بوده و ملا آن را در رديف تاليفاتش ياد داشت كرده و در نهايت خفا از دستگاة حاكم نويشته است.

اين كتاب نيز در باره تاريخ افغانستان نگاشته شده و در آن به طور آزاد سخن گفته، خيانت‌هاي زمامداران و خاندان امارت را بدون پرده پوشي تحرير نموده است يكي ديگر از امتيازهاي اين اثر آن بوده كه مولف در آن تنها به ذكر وقايع اكتفا نكرده بلكه به تحليل قضايا و بررسي علل وقايع پرداخته است، چون اين كتاب را در اواخر عمر نوشته لذا از نظر انشا و جمله بندي نسبت به سراج التواريخ از پخته‌گي و رواني و متانت بيشتري برخوردار است. كاتب بعد از اتمام، در حدود سال 1306 اين اثر گرانبها را به سيد مهدي فرخ كه در آن زمان سفير ايران در كابل بوده سپرده است تا از دستبرد رژيم افغانستان در امان بماند زيرا احتمال قوي مي‌رفته كه اعمال رژيم به خانه كاتب ريخته تمام كتب و دست نوشته‌هاي او را ضبط و خودش را دستگير و مجازات نمايند، سيد مهدي فرخ آن كتاب را از افغانستان خارج نموده و صفحاتي از آن را در كتاب خويش كه به نام (تاريخ سياسي افغانستان) است، آورده.

 

3- تذكره الانقلاب

در اين كتاب وقايع سال 1307 و 1308 هـ.ش به روش روزنامه‌اي به رشته تحرير درآمده و تاريخ به قدرت رسيدن «بچه سقو» و سقوط امان الله خان و قيام هزاره‌ها و ساير نقاط كشور را شرح داده است.

اين كتاب در 209 صفحه به خط زيباي نستعليق نوشته شده و سر انجام با بيان وقايع روز سه شنبه 22 ربيع ديگر فرصت نوشتن بقيه حوادث را نمي‌يابد، گمان مي‌رود كه از اين روز به بعد است كه بچه سقو، مولف را همراه با هيأت صلح به هزاره جات مي‌فرستد تا مردم آن سامان را به صلح و سازش با سقوي ها دعوت كند اما او موفق نمي‌شود كه قوم خود را آرام سازد و شايد هم در خفا آنان را به مقاومت و پايداري تشويق كرده باشد؟ به هر حال او وهمراهانش از اين سفر ناكام بر مي‌گردند و بچه سقو به كاتب ظنين شده فرمان دستگيري وي را مي‌دهد. آنگاه توسط عمال بچه سقو دستگير و شكنجه مي‌شود و بعداً به شهادت مي‌رسد و كتاب «تذكره الانقلاب» به اين ترتيب نا تمام مي‌ماند.

4- نسب نامة طوايف افاغنه و تعداد نفوس ايشان

اين كتاب را ملا فيض محمد قصد داشته كه در آخر سراج التواريخ ضميمه كند اما چون مجلدات آخر سراج گرفتار حريق مي‌شوند، به ناچار آن را به ميرزا عبدالمحمد پور علي زاده مؤدب السلطان اصفهاني سپرده و او آن را در جلد پنجم كتابش «امان التواريخ» درج كرده است.

5- امان الانشا

علي محمد پسر كاتب گفته بود كه پدرش كتابي در باره فن انشا و نويسنده‌گي نوشته بوده كه از ميان آثارش مفقود شده است. اما فدا محمد نواسه ملا به دكتور محمد يعقوب واحدي اظهار داشته كه كتابي به نام امان الانشا از تاليفات پدركلانش نزد كاكايش در مزار شريف موجود است و به اين صورت موجوديت كتاب امان الانشا مسلم گرديد.

 

 

6- تاريخ عصر امانيه

بنابه فرمان امان الله خان كه در آرشيف ملي موجود است به تاريخ شانزده ثور 1299 شمسي صادر شده: تاريخ وطن تا عصر امانيه نگاشته شود كه در آن فيض محمد كاتب مجدداً به انجام اين امر مهم مامور ساخته شده است قسمتي از متن فرمان چنين است: «... فضايل همراه ملا فيض محمد كاتب از حضور والاي ما كمافي السابق به تاريخ نگاري مامور گرديده كه تمته واقعات سراج التواريخ و واقعات عصر امانيه را همواره انشاالله تعالي تاليف و اجرا نمايد... و ملا فيض محمد خان به درستي شاغل تاليف كتاب مذكور باشد، خاص احوالات ظاهر و علانيه را به قرار شرح مندرجه فرمان هذا براي كاتب مذكور سياهه بدهند. فقرات سري و خفيه كه به ذريعة اوشان اجرا شده بيرون نويس كرده از ملاحظة حضور بگذرانند در هر كدام اجازت شد براي كاتب مذكور بدهند...»

كاتب كه تا ده سال ديگر پس از اين فرمان حيات داشته مسلماً به امر پادشاة وقت، تاريخ عصر امانيه را نوشته است. اين كتاب فعلاً در دسترس نيست اما استاد شهرستاني در سال 1334 شمسي نسخه‌اي از آن را به خط خود كاتب نزد عبدالغفور غرقه (بعداً بابري) ديده كه به قول خودش از كتابخانه معارف گرفته و براي خود نقل برميداشته است. گويا اين كتاب به كتاخانه معارف اعاده نشده و معلوم نيست فعلاً در كجاست. دكتور محمد يعقوب واحدي نيز قول استاد شهرستاني را تاييد كرده است همچنين پوهاند حبيبي نيز ضمن صحبتي اين مطلب را، تصديق نمود.

7- فقرات شرعيه

در مسايل فقهي و اسلامي نوشته شده، بنابه نامه‌اي كه تاريخ پانزده جوزاي 1300 نوشته شده در آرشيف ملي موجود است. از اين نامه بر مي‌آيد كه امان الله خان نوشته هدايت كرده كه كاتب موظف شود به نوشتن كتاب فقرات شرعيه با موافقت نظريه و تاييد ملا عبدالواسع آخند زاده.

8- تحفه الاخوان

9- فيض الامان، در اين كتاب جغرافياي افغانستان و اقوام ساكن آن را شرح مي‌دهد.

10- استقلال افغانستان

11- شرح اصول دين مولانا محمد علي رشتي، متن اين كتاب نوشته مولاناي رشتي و شرح آن از ملا فيض محمد كاتب است.

12- سبب و سر مبتلا شدن نفوس ناطفه انسانيه

13- رساله‌اي در باره «وجه تسميه افغانستان» اين رساله به خط زيبايي نستعليق به دسترس يكي از طلاب محترم افغاني كه در شهر قم مقيم است موجود مي‌باشد.

14- ياد داشت‌ها، مقالات و دست نوشته‌هاي زيادي در آرشيف ملي از كاتب موجود است كه به مسايل مختلف پرداخته است كه بخشي از اينها در مجله حي علي الفلاح و آيينه عرفان چاپ شده است كه تحت عناوين، علم، زن و عفت و دين و سلطنت مي‌باشد.

مجمع تاليفات و نوشته‌هاي اين دانشمند و مورخ بزرگ متجاوز از 6000 صفحه بزرگ مي‌باشد. در سال 1358ش مجموعه‌اي از آثار و ياد داشت‌هاي كاتب از نزد ورثة او توسط دولت كمونيستي بنابه اين ادعا كه به آرشيف ملي انتقال داده مي‌شود ضبط شد كه اين مجموع شامل چهار اثر تاليفي در 3267 صفحه و 76 قلم نقل فرمان‌هاي دولتي و اسناد و مكاتيب و ياد داشت‌هاي گوناگون ديگر 647 صفحه بوده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و ماخذ

 

1.      فصل نامه سراج سال اول، شمارة دوم زمستان 1373 شمسي تحقيقي پيراموان زندگاني ملا فيض محمد كاتب نوشته حاج كاظم يزداني.

2.      يادنامه كاتب، مجموعه مقالات گرد آورنده حسين نايل، نشر وزارت اقوام و قبايل به سال 1365 پژوهشي در بازنمايي و بازشناسي آثار كاتب نوشته حسين نايل و اسلوب سراج التواريخ نوشته پوهاند شاه علي اكبر شهرستاني.

3.      فصل نامه سراج سال سوم، شماره دوازدهم تابستان 1376 سايه روشنايي زندگي فيض محمد كاتب نوشته حسين نايل

4.      سيمينار بين‌المللي به مناسبت يكصدوسي ومين سال‌نامه فيض محمد هزاره معروف به كاتب، مدون و مهتم پوهاند داكتر جلال الدين صديقي چاپ 1367 خورشيدي، وضع سياسي و اجتماعي عصر كاتب نوشته محقق عبدالله مهربان.

5.      فصلنامه خط سوم شماره هشتم و نهم بهار و تا بستان 1385 شمسي يادي از فيض محمد كاتب هزاره نوشته عبدالصابر جنبش

6.      غلام محمد غبار افغانستان در مسير تاريخ ص 830 عبدالحي حبيبي جنبش مشروطيت ص 46.

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 0:47  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

عبدالخالق هزاره

    وطن را با خون خود رنگین کردند                     که اندامش را درین ره پاره پا ره 

سلا م   بر  ابر  مرد   آزا د گان                       که  نامش   و یادش  بود    جاودا ن

راه  و رسمت  ای  شهید  پاینده  با د                   دشمنانت  هر زمان   بازنده  با د

عبدالخالق  شهید  تجلی ناب محرومیت های ناشی ازاستبداد وانحصاروبرتری جویی خانوادگی وقبیلوی ای بود، که سده های متمادی برگردۀ جامعه افغانستان و بخصوص مردم هزاره خودرا تحمیل نموده وهرگزآمادگی گذار بسوی یک نظام سیاسی متمدن، قانونمند ومردم گرا بربنیاد رأی وخواست اکثریت مردم محروم افغانستان را نداشتند. او فریاد رسای مردمی بود، که تبعیض قومی و محرومیت سیاسی را با گوشت و پوست خود لمس میکرد ، وی با ایثارخون سرخ خویش،. ، شاهد جشن پایمردی وسرافرازی خود و همراهانش بوده است د مردم مبارز ما ازاین دهلیزهای دردناک وتلخ تاریخ با آگاهی گذشت وخواست پاسخی باشد برای درهم شکستن طلسم زورگویان انحصارواستبداد ومقاومتی باشد دربرابرمتجاوزین خونریزدربیداد گاه تجاوزگری.

مولاداد پدر خا لق - دارای تحصیلات خصوصی  بود و بزبانهای انگلیسی -آلمانی وروسی تسلط نسبی داشت  که در جر یان سفر هایش به همراهی غلام نبی خان چرخی به اروپا میسر شد اندیشه ها وآر مانهایش را بیدار تر سازد واو سر پر شوری سیاسی داشت . عبدالخالق وخانواده اش با بهره گیری  از حیات شهری   با یک عده دیگر  زیر تآثیر  نظر یات جنبیش مشروطه خواهان وروشنفکران آزادی خواه  قرار گرفت و در یک ساز مان سیاسی به اشتراک دیگر مبارزین ملی وارد مبارزه سیاسی علیه نظام استبدادی ورژیم وابسته به استعمار گردید.خالق شهید این وطنپرست دلیردر یکی از سازمانهای مخفی که شکل مبارزات  سری  انفرادی را داشت وابسته بود واین نو جوان انقلابی هزاره در همه جا  - در مکتب وخانه با سیاست وافراد سیاسی ارتباط برقرار کرده  بوداو از معلمین شریف  خود – محمد عظیم خان معلم ومحمد ایوب خان معاون مکتب نجات  در سهای سیاسی زمان خود را در یافت میداشت ودر باره آینده وطنش بیشتر فکر میکرد

 عبد الخالق شهید فر زند مولا داد در سال 1295 شمسی به دنیا آمد  . پدرش عبدالخالق هزاره را شامل مکتب نجات ساخت  و در تر بیت خالق توجه زیادی مبذول  میکر د. عبدالخالق  یک جوان جدی – محکم – گرمجوش و تا حدی عصبی مزاج  و دارای صفات مردانه و جوانی بودخوش اندام – بلند قد- فوتبالیست توانا ودر ژیمناستیک بی نظیر-عبدالخالق تمام زنده گیش رابه سیاست وقف کرد وبصورت  یک انقلابی  حر فوی بوجود آمد. توجه بیش از حد مولاداد  بالای خالق  وی را قادر ساخت تا راه صد ساله را در یک شب طی نماید توجه  زیاد  پدرش - خالق  را بیک مبارز  بی باک ضد استبداد مبدل کرد. خالق هزاره فرزند فقرومحرو میت – وارث رنج های بیکران مردم خود  بود او فولادی بود که در کوره فقر ورنج توان فر سای پدر ومادرش آبدیده تر میشد.  ومشعل مبارزه را درفش وار فرا راه زنده گی خود برافراشت وبرافروخت  وی باری تصمیم میگیرد  که در مراسم یک تهداب گذاری در بالا حصار ماموریت خود را انجام بدهد  ولی توفیق نمی آورد.او در جشن ماه سنبله نیز می خواست قصد خودرا عملی کند ولی باز هم این فرصت را بدست نیاورد  تا آنکه  روز 16 – ماه عقرب - سال -- 1312شمسی که دراین روز نادر خان انعامات  مکاتب و تورنمنت خزانی را به مستحقین آن توزیع میکرد. بیرق ارگ پایین شد ونادر  به باغ دلکشا قدم گداشت . سلامی گرفته شد  ومیز انعامات  را معاینه کرد وبعد آ بسو ی صفی که عبدالخالق  ایستاده بود آمد.  خالق یک قدم پیش آمد ودر کمال آرامش گلوله راشلیک کرد ودر گلوله های دوم وسوم نادر  فقط یک تکان خورد ونقش زمین شد خالق به مرام خود رسید . ویکی از مستبدین ودست نشانده انگلیس را از بین برد  و فرار نکرد  و به شاه محمود اطلاع دادند و خالق گر فتار گردید. . روشنفکران ونیروهای ضدا ستبداد و بی عدالتی این روز را بیاد خالق شهید- قهرمان ملی کشور گرامی میدارندو بروح آن  شهید بزرگوار یاران با وفایش  درود واحترام  فراوان ابراز میدارند..گفته میشود بعد ازکشته شدن نادر  حکومت میخواست تمام  شاگردان  آن مکتب  را تیر باران کند  ولی در اثر مشوره بعضی از ارکان حکومت سر انجام به شاه محمود گفته شد چون قاتل و همدستانش گرفتار شده اند دیگر شاگردان باید  رها شوند.

بالاخره  بعد از ظهر چهارم جدی –سال 1312 –شمسی- که سرما سنگ رامی شکست- خالق ومحمود خان متعلم همصنفی ورفیق خالق – مولاداد پدر –خداداد کاکا -قربانعلی یخ آب فروش مامای خالق- ربانی-مصطفی-ولطیف جوانان خاندان چرخی- علی اکبرغند مشر- محمود کارگر مطبعه انیس – میر مسجدی متعلم -محمد زمان  متعلم- سید عزیز متعلم – محمد اسحق متعلم - میرزامحمد متعلم- ناشرین   نامه ها -محمد ایوب معاون مکتب امانی- محمد عظیم معلم- وبروایتی  21 –تن از اعضای خانواده ومنسوبین خالق بشمول دوتن از پسران خورد کاکایش خدادادبه نام های عبدالله وعبدالرحمن را از دروازه جنوبی ارگ  بسوی اعدام گاه بردند. قبل از به دار کشیدن اعضای بدن خالق هزاره  را قطعه فطعه که به دار آویختن  نر سید  خا لق قبل از شهادت  17 – 18 – سال داشت  . وهمچنین حفیظه خواهر خورد سالش نیز در زندان از میان رفت.

عبدالخالق شهید با وجود  آن که شکنجه های طاقت فرسا را تحمل میکرد هیچ یک از رفقای خود را افشا ء نکرد- محمد اسحق یکی ازرفقای خالق که سخت مجروح بود با تآ ثر وهیجان شدید به خالق گفت  : - ای  رفیق نا جوان  چرا بمن ودیگر رفقایت اعتماد نکردی وعزم خودرا پنهان کردی ؟و اگر این طور نمی کردی حال ازین حکومت یک نفر هم زنده نمی بود  .سخن آخر را بتو گفتم  خدا حا فظ . خالق جواب داد راست میگوئی احتیاط من بی جا بود – از تو عفو می خواهم . بدین ترتیب  اقدام عبدالخالق  ورفقایش یک عمل آ گا هانه ملی وسیاسی  علیه دشمنان وطن ومردم بخاطر دفاع از عدالت وآزادی بود که برای رهائی مردم  بخون تپیده ای کشورجام افتخار آفرین شهادت را نوشیدند.

سید حسن رشاد درمقاله ء - دو یاد و دو خاطره - مینویسد که :-   روز 16 عقرب سال 1312 خورشيدی نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شد و آن گونه که می دانیم ده ها تن را بدین بهانه به زندان افگندند و  کشتند و مرحوم غبار به شمول عبدالخالق وخانواده اش نام شانزده تن را ذکر میکند که قربانی این ماجرا شدند که محمود خان معاون عبدالخالق وکاکایش علی اکبر خان غندمشر نیز از اعدام شدگان بودند.علی اکبر خان در ترکیه آموزش نظامی دیده بود و با پدر این جانب سید احمد غندمشر دوست دوران تحصیل در ترکیه بود و در بازگست نیزدو همکار و رفیق صميمی بودندکه از  ترکیه به قصد خدمت در دولت امانی به و طن برگشتند و در رکاب شاه امان الله به خدمت پرداختند.پدرم همواره از وطن دوستی و رشادت و آ زادی خواهی علی اکبر خان حکایتها میکرد و از ارتباط و معاشرت وی با مشروطه خواهان سخن میزد.با دریغ که پس از تسلط حبیب الله کلکانی آن دو که در قندهار ودر رکاب شاه امان الله بودند توسط مهردل خان والی و قوماندان وقت  دستگیر و زندانی شدندو روزی که در مجمع اهالی قندهار  قراربود  که مهر دل خان برای  آنان تعیین جزا نماید و حکم اعدام صادر کند از قضا مردی از بزرگان توپخانۀ قندهار خطاب به مهردل خان گفت: «این سید نوۀ میر آقا  معروف به «جیتن» است که در جنگ دوم با انگلیسان شهید شد ومرقدش زیارتگاه خاص و عام است».    آنگاه مهردل خان مارا رهاکرد و حتی پیشنهاد همکاری کرد که من نپذیرفتم و هردو به کابل آمدیم و دوستی من و  علی اکبرخان ادامه داشت و لی پس از مدتی دریافتم که دوستم از من فاصله میگیردو هنگامی  هم که علت را پرسیدم گفت که تو متکفل زندگی چهل انسانی و خوب است که متوجه همین وظایف خودباشی. هنگامی که خواستم  رابطۀ این وظایف را با دوری گزیدن او بدانم گفت:« در خانه اگر کس است ؛ یک حرف بسست».  راستی هم در آن سالها  پدرم جز زنده گی خانوادۀ خودش متکفل زندگی فامیل برادر بزرگش بود که از جهان رفته بود و همچنان از خانوادۀ برادر کوچکش ميرعلی احمد ضیاء که زندانی بود نیز باید سرپرستی میکرد..

پدرم میگفت چند ماه به قتل نادر شاه مانده بود که تصمیم گرفتم از دوست دیرینم  علی اکبرخان در خانه اش واقع در ده افغانان کابل  دیدار کنم که در مسیر راه محمودخان برادر کوچکش را دیدم و چون از قصد من آگاه شد  بدون موجب به ناسزاگویی و دشنام آغاز کرد  و این عمل موجب شد که از رفتن به خانۀ شان منصرف شوم ولی چند شب پس از این  ماجرا در یکی ازکوچه های چنداول کسی در تاریکی شب خود را به پاهای من انداخت و پیوسته عذرخواهی می کرد و چون اورا از زمین بلند کردم دیدم همان محمود خان جوانمرد است که از رویداد آن روز عذرخواهی میکند و باز اصرار دارد که از رفتن به  خانۀاو و برادر بزرگش اجتناب کنم و تأکید میکردکه این مطلب را چون رازی نزد خودنگه دارم   به  یقین در آینده  او را ستایش خواهم کردو در حق وی دعای خير خواهم نمود. پدرم میگفت بعدها دانستم که علی اکبر خان در حادثۀ قتل نادر شاه نقش اساسی داشته است و نمیخواسته که ما بی موجب آسیب پذیر شویم .

خاطرۀ دوم پدرم باز هم برمیگشت به همان روز شانزدهم عقرب یعنی روز کشته شدن نادر شاه به دست عبدالخالق.پدرم حکایت میکرد که ساعت 11 قبل از ظهر آن روز نادر شاه در مکتب احضاریه که بعد ها لیسۀ عسکری نام گرفت برای توزیع شهادتنامه های شاگردان آمده بود . در آن روزگار من قوماندان مکتب احضاریه بودم  پس از قبول مراسم  قطعه و احترام منسوبان مکتب خود را به او معرفی کرد ه گفتم :من سید احمدغندمشر چنداولی قوماندان مکتب احضاریه؟   نادر خان با ناراحتی و خشم خطاب به من گفت :«خوب شد ترا دیدم من از همه چیز اطلاع دارم وشنیده ام که به مرده های بی ارزش گریه میکنی».آنگاه به یاورش سید شریف دستور داد  تا نشانها و علايم نظامي شانه های مرا بکند که  سید شریف نیز در حضور همه این عمل را به شدت انجام داد و آنگاه نادر  به من گفت که تا امر ثانی خانه نشین هستی.

آن روز با ناراحتی به سوی خانه به راه افتادم و درقسمت شهنشاه چنداول عبدالخالق را در حالی که بایسکلش در دستش بود و با میر علی اصغر شعاع  گرم صحبت بود دیدم و من هم به جمع شان پیوستم.و عبدالخالق را بسیار شاد و سرحال یافتم. هنگامی که از ما جدا میشد و به سواری بایسکل به سوی قصر دلگشا میرفت به من گفت:ـ آقا صاحب ما امروز مسابقۀ فوتبال داریم و به امید خدا گول های تاریخی خواهم زد.

آن گونه که میدانیم همان روز نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شدو شب که آقای شعاع به خانۀ ما آمده بود ؛ آهسته به گوشم گفت:

راستی خالق گول تاریخی زد!  این بود دو خاطرۀ تاریخی که از پدرم شنیده بودم و با امانت داری   در اندیشۀ بازگویی اين دو خاطره افتادم تا ثبت بايگاني تاريخ پرافتخار آزاديخواهان وطن نمايم .     

طوریکه:-- در این اواخر ، اثر جدیدی بنام " از خاطراتم "  طی چهارصد و هفت صفحه  با سایز و دیزاین  زیبا از چاپ برآمد و بدسترس علاقه مندان قرار داده شد .  اثرمذکور خاطرات جالب ، انتباهی ، عاطفی و درد انگیز آقای خالد صدیق فرزند غلام صدیق خان چرخی وزیر امور خارجه ی دوران سلطنت امانی را تشکیل میدهد. آنانیکه از جریانات تاریخ چندین دهه ی اخیر کشور اطلاع دارند، یقینا میدانند که اعضای خانواده چرخی  متاسفانه مورد خشم و غدر نادر شاه قرار گرفته نه تنها غلام نبی خان چرخی و غلام جیلانی خان چرخی  و عده ی دیگر از جوانان آنها مانند غلام ربانی ، غلام مصطفی ، عبدالطیف و امثالهم را به دم برچه ای تفنگ و پای چوبه ی دار فرستاد شدند ، بلکه زنان و دختران  وحتا کودکان معصوم آنان  به زندان های مخوف  استبداد سپرد ه شد ند و سالیان متمادی را در بند و زنجیر سپری نمودند .  خالد صدیق نویسنده ای خاطرات ، در سن شش ساله گی ،  یعنی در دوره ی کودکی و در عالم  بیگناهی  و معصومیت به چنگ اسارت و جفای نادر و برادران وی در افتاد  و در سلولهای  زندان به جوانی رسید . آقای خالد صدیق در عین حالیکه خاطرات دوران طولانی زندانش را با نگارشی ساده و بیانی عاری از تکلف تقدیم خواننده اش مینماید ، سیاست ستم سالارانه واعمال ضد ملی و ضد بشری رژیم نادری و اخلاف او را بهمان ساده گی پیش چشم اهل زمان میگذارد تا در اطراف آن همه جریانات نا هنجار،  آموزش لازم  و قضاوت  عادلانه صورت گیرد . آنچه را خواننده ی جست و جو گر میتواند از لابلای خاطرات آقای خالد صدیق دریابد ، معلومات موثق پیرامون چگونه گی وضع و حال نا بسامان خانواده ی بزرگ چرخی پس از سقوط امارت کوتاه مدت حبیب الله کلکانی  و حاکمیت خانواده ی نادرشاه و همچنان ، اسمای مکمل  شهدا ، زنده مانده ها و زندان دیده های این خانواده توام با یکسلسله عکس های نایاب میباشد که بذات خودش جالب ، دیدنی و مورد نیاز محققین  و مورخین ما خواهد بود .

ارایه ی لیست اسامی زندانیان زنانه و مردانه ی این خانواده  و نیز اسمای آنعده از زندانیان سیاسی که در بخشهای مختلف زندان د همزنگ اسیر بودند ، اقدام بجایی است که هم موجب سهولت در کار مورخین و محققین خواهد بود و هم حق آن اسیران گمنام  وقربانیان رژیم  خودکامه ی نادری که  تاحال از قلم مانده اند ، تا حدی ادا شده میتواند . آنچه در لابلای این اثر بر جسته گی دارد همانا خشم ظالم  و عجزمظلوم در یک رژیم خود کامه ی مستبد میباشد که حاکم ظالم  به هیچ چیز  و هیچ کسی  بجز بقا و منفعت خودش رحم و مدارا نمی کند . بهر حال ، برای آقای خالد صدیق توفیق بیشتر میخواهم و آرزو دارم سایر مظلومان ، درد رسیده گان  و زندان دیده گان سرزمین غمبارم افغانستان ، خاطرات ، چشمدیدها و گفتنی های شان را از سینه ها بیرون کشیده به سمع نسل امروز و فردای کشور برسانند تا هم در قبال تاریخ ادای دین کرده و هم وجدان خود شان در برابرمادر وطن را آرامش بخشیده باشند .« چنان كه اكنون از اسناد محرمانه ارشيفي بمبهي معلوم گرديده است، خاندان يحیي خان پدر کلان نادر در دوره اي جنگ دوم بين انگلستان وافغانستان به منفعت انگلستان خدمت كرده، در هندوستان چند مدت اقامت داشته وخود محمدنادر خان در سال 1884 م در ديره دون هند تولد شده است. »زمانيكه بزرگ مي شود ودر دربار حبيب الله وامان الله راه مي يابد وزير زميني به نفع انگريزها آغاز به فعاليت ميكند، تا اينكه در صدد بدنام سازي حكومت اماني كوشش به عمل مي آورد وتا اينكه در اثرپروگرامهاي غير ملي كه اين نيش آوركشنده خويي به حكومت اماني پيشكش ميدارد ومسله اي ماليه اي سنگين زمين را از جنس به پول تبديل ودهقانان كشور را دچار سراسيمگي ساخته ، مجبورشان مي نمايند كه دست به بغاوت وجنبش دهقاني بزنند واز سوي ديگرشيخهاي گماشته شده اي انگريز دست به تبليغ زهراگين زده ، حكومت اماني را به شكست مواجه وخود نادر به كمك انگلسها وبه تحريك قبايل آنسوي سرحد ووعده مال مردم شمالي براي قبايل منگلي وجاجي وسر آنها براي خودش قدرت شاهي را از خاندان اماني به همكاري روشن وافتابي انگلسها غصب ميكند.             به كشتن زهرسو كشودند دست               به حدي كه يك تن سلامت نه رست

       چو از قتل اعدا بپرداختند،               به تاراج اموالشان تاختند !!

وطن محبوب ما افغانستان کشور جنگ زده  و. سرزمینی بکر که معادنش به دلیل جنگ‌های قومی و نژادی دست نخورده مانده است. چنان چه برای هیچ  کسی معلوم نیست که میزان ذخایر گازطبیعی، ذغال سنگ، آهن، نفت، مس، فلور، لا‌جورد، منگنز، سرب، بوکسیت، طلا‌، نیکل، کرم، یاقوت، مرمر، جیوه، لیتیوم، آلومینیوم، قلع و تنگستن آن تا چه اندازه است؟ ۴/۰ هکتار زمین زراعتی برای هر نفر، تراکم نسبی جمعیت ۳۲ نفر، نرخ رشد جمعیت ۶/۲ درصد، جمعیت با سواد 30 درصد، درآمد سالیانه برای هر نفر کمتر از ۳۰۰ دلا‌ر، متوسط عمر ۴۰ سال، بدون راه‌آهن، برای هر ۷ هزار نفر یک بسترشفا خانه میزان درآمد از صنعت جهانگردی صفر و... چنین وضعی افغانستان را نه در مدار توسعه ‌نیافتگی، بلکه در مرحله عقب‌ماندگی کامل نگهداشته شده است. ‌ در سرزمینی که در سال ۱۹۱۹ از بریتانیا جداگردید و مستقل شد،  وتا هنوز آب خوش از گلوی مردمش پایین نرفته است. اقوام گوناگون مرکب از پشتون‌ها، تاجیک‌ها، هزاره‌ها - ازبک‌ها، ترکمن‌ها، ایماقها- نورستانی‌ها – پشه ای ها -  بلوچ ها – بیات ها –قیرغیزها – قزاق ها – اویغور ها وغیره  ، بعد از گذشت ۱۰۰ سال از استقلا‌ل خود، هنوز نتوانسته‌اند قالب یک  ملت واحد را  به خود  اختیا ر نمایند و اساس دولتی با ثبات و مقتدر را بنا نهند. نه  تنها مردم منطقه و جهان،  بلکه تندیس‌های زخمی بودا نیز به حا ل زار این مردم بلا‌کشیده وفقر زده  می‌گریند.

افغانستان سرزمینی است، که دردل خویش تجربۀ مقاومت چندین هزارساله دارد. ازتهاجم خونین وهویت ستیزی اسکندرمقدونی، بربرمنشی قبیلوی، کتاب سوزی وفرهنگ گریزی اعراب  درزیرپوشش دین، تجاوزبی آزرمانۀ همراه با خون وآتش وویرانگری ، یورش اشغالگرانۀ متکرراستعمارانگلیس  ، تا تجاوززبونانه وضد تمدنی تمدن ستیزان پاکستانی درسیمای گروه متحجروقرون وسطایی طالبان دردهۀ پسین، ازجمله تجارب غنی والهام بخشی بودند، که درتشکل وتبلورعنصرمقاومت مردم نقش مهم وتعین کننده داشتند. مردم ما  با آگاهی  ازسرنوشت غمباروتاریخ اندوه گین سرداران مقاومت چون ابومسلم خراسانی، بابک، سنباد، استاد سیس، مازیار، نیزک، یعقوب لیث صفار شهید عبدالخالق قهرمان.... وقله های رفیع فرهنگ ودانش مانند: دقیقی، فردوسی، فارابی، ابن سینا، ناصرخسرو کاتب هزاره وسایرین داشت ومیدانست، که هرکدام را بگونه های دردناک مورد دسیسه قرارداده یا به شهادت رسانیدند ویا مجبوربه آوارگی وگمنامی ساختند  علاقه به میهن , احترام به بزرگسالان, احترام به ناموس خود و دیگران , احساس غرور در برابر اجانب, ازادیخواهی , جوانمردی , ارجگذاری به عیاران و جوانمردان, مهمان نوازی وغیره از  خصوصیات ذاتی مردم سر زمین ماست که میتوان انرا بیان افتخار امیز مردم کشور نامید  .. این هویت محصول عوامل مختلف مادی و معنوی است: از قله های غرور انگیز هندوکش گرفته تا دشتهای مرد خیز هرات و بست و قندهار, ازمبارزات محمد  ایوب خان  کرنیل شیرمحمد هزاره - میر مسجدی - شهید عبدالخالق  از " گور اوغلی" تخار و بدخشان تا "قر سک" پنجشیر و دنبوره هزاره جات, از بزکشی شمال گرفته تا اتن جنوب, از تاکستانهای شمالی گرفته تا پسته زار های باد غیس, از حلقات  مثنوی خوانی تا محافل شهنامه خوانی, از شجاعت, اخلاص و مهمان نوازی روستائیان پاک  طینت گرفته تا ظرافت و هنر مندی شهریان نازک طبع, , از قوشخانه های گرم شمال گرفته تا جرگه های پر خروش شرق, از سخت کوشی مردم هزاره گرفته تا , از ادب پروری اهالی بدخشان گرفته تا سرعت بدیهه مردم هرات, از طبع شوخ مردم وردک گرفته تا صراحت مردم قندهار, از جوانمردی کوهدامنیان گرفته تا سنت عیاری کابلیان. یعنی در تکوین این هویت دین و عرف و خصوصیتهای فر هنگی و باور های مذهبی و خاطرات متراکم گذشته و اقلیم و هوا و سلوک خانواده گی و تجارب تاریخی همه وهمه دست در دست هم داده است.

حاکمیت های سه دههء اخیربا خاستگاه های مختلف اجتماعی – سیاسی از راه توسل به زور رویکار شدند. درحالیکه قبل از آن نیز حاکمیت ها از مجرای دموکراسی متعارف ایجاد نگردیده بودند.   در طول تاریخ ما شاهد حضور نيروها وگروهاي سياسي هستيم كه از دوره ها ی نهضت خواهی و مشروطيت طلبی تاحال به حيات خود ادامه داده و تا آينده قابل پيشبيني هم در زند گي سياسي ما نقش بازي خواهند كرد، لذا  از آنزمان تاكنون چهار خانواده سياسي ، ملي گرا ، چپ ، مذهبي و سلطنت طلب ، كه در تمامي حوادث و رويدادهاي سياسي گذشته ، هر يك به فراخور وزن و نيروي خود  در زمانهاي مختلف شركت داشته و تاثير گذار بوده اند ، شكل گرفتند، به اين چهار خانواده بايد يك عضو ديگر ، يعني نيروهاي قومي و قبایلی ، كه  بعد از دخول قطعات نظامی اتحاد شوروی در افغانستان شكل بارز گرفتند ، به عنوان گروه پنجم، در جامعه اضافه كرد . رابطه اين چند گروه سياسي در طي اين مدت ، صرف نظر از همكاري و همسوئي هاي موقتي و تاكتيكي دو جانبه و  يا چند جانبه ، كه آنهم نه بر اساس توافقات دمكراتيك و با هدف استقرار دمكراسي ووحدت، بلكه براين اساس بوده تا با  جمع آوري نيرو ، توان لازم را براي  بزير كشيدن قدرت حاكم پيدا كنند،  همواره خصمانه و خونين بوده و طرفين تا سر حد نابودي و حذف غير خود  پيش رفته اند .   در افغانستان به اثر فداکاری نهضت مشروطه و نیروهای ملی دموکراتیک كه به تشكيل مجلس شو ی قرار گیرد.راي ملي و تصويب قانون اساسي منجر شد ، استبداد پادشاهي مواضع مهمي را از دست داد و آزاديخواهان توانستند جامعه را گام به گام به سوي دمكراسي و تجدد سوق دهند، اما اين روند تحت تاثير عوامل بين المللي و داخلي نه تنها نتوانست در جامعه نهادينه شود بلكه با روي كار آمدن داودخان و استقرار مجدد ديكتاتوري متوقف گرديد . 

 بحران امروز کشور ما  سی وچهار سال قبل در ٢٦ سرطان سال ١٣٥٢ آغاز گردید و در نتیجه اقدامات  ناشیانه, عجولانه و عاقبت نیاندیشانه,  کشور بی ثبات و بی ثبات تر شد و امروز خانه مشترک افغانها در مسیر طوفان و در معرض انقراض و نا بودی قرار گرفته است. جنگ ادامه دارد, وحدت ملی و برادری میان اقوام و قبایل ساکن آن صدمه دیده است... بنا بران اولویت های مان قرار ذیل تعین شده اند:  در گام نخست مساله نجات کشور از بحران است. قطع جنگ , کوتاه کردن دست اجانب,  اعاده صلح و ثبات و در یک کلام نجات خانه مشترک ما از مسیر طوفان. این کار از توانائی یک حزب یا یک قوم  بیرون است. به این سبب نیرو های سیاسی کشور قطع نظر از آنکه پیرو چه اندیشه ای هستند, از هر قوم و قبیله ای که هستند الزاما باید  مشترکا در نجات کشور از بحران سهم بگیرند. بنابران باید تاکید مزید بر وحدت ملی, آشتی ملی و رفع خصومت ها و کشیدگی ها وغیره صورت گیرد..  افغانستان در مرحله گذار از جامعه سنتی و( فیودالی- ماقبل فیودالی) بسوی جامعه مدرنتر شهری است. باید از  حالت  مناسبات اتنیکی و قومی به بسوی تشکیل ملت واحد گام بگذارد. این مرحله در اروپا با انقلابات همراه بود. در افغانستان نیز تلاش های سی سال اخیر با همین درک اغاز شد. هدف انقلاب ملی و دموکراتیک که دموکراتیک خلق مطرح مینمود در واقع گذار بسوی جامعه مدرن تر " سوسیالیستی" بود. آنچه امروز در تحت نظر نظامی, اقتصادی و سیاسی گسترده غرب در حال انجام است  فاصله گرفتن از مناسبات عقب مانده و گذار بسوی جامعه سر مایه داری است..  حفظ استقلال ملی , حاکمیت ملی, تمامیت ارضی کشور در اینده است. در این ارتباط مساله مبارزه علیه  مداخلات همسایه ها , حضور گسترده نظامی اجنبی و طرح ها و بر نامه های  ستراتیژیک جهانی و منطقوی است. دفاع از هویت ملی و حفظ کشور در برابر شئونیزم کشور های همسایه . حفظ و مواظبت ار فرهنگ و زبان و دست اورد های تاریخی و فرهنگی ماست که در نتیجه حضور دوام دار و نفوذ اقتصادی , سیاسی و نظامی اجنبی مورد تهدید جدی قرار میگیرد.اگر ما باشندگان این مرزو بوم وسعت خاک فعلی افغانستان عزیز را از دست  اندازی متهاجمین حفظ نموده  و سیمای آنرا در جهت مثبت و بالندگی وترقی تغییر داده بتوانیم کار بس بزرگی را برای نسل و بالندگان آینده خواهیم کرد، چه رسد به ادعای بلند بالای مرز های پیشین  که امیدوارم عقل و خرد جمعی از این پس به آینده گان افغان ماندگارنسازد. شايد بيان اين واقعیت كه كشور ما افغانستان به عنوان يك كل جغرافيائي ــ  سياسي تا كنون با تمام تلاش و مبارزات سالیانه متفاوت به اين طرف هنوز فاقد يك پروژه سياسي فراگير ملي مي باشد تكراري از تاریخ باشد ویا در زمینه رسیدن به یک تفاهم واقعی وحدت ملی مغلق بودن پدیده های اجتماعی کشور ویا سکولوژی ما افغانان بوده که به اين هدف ملي دست نیافتیم ، زیرا که بعضأ با یک دست قول برادری میدهیم و با دست دیگر شمشیر می کشیم ، البته که این نقیصه به تنهایی نه بلکه با  سازماندهي و تلاش جمعي ،خردمندانه  و دمكراتيك ، مي توان به هدف مهم که عبارت از ترقی و تعالی کشور، و همگرایی ملی است رسيد، قابل تذکر اینکه اولین گام آنست که از منفی بافی ها و قهرمان انتقاد شـدن خود را رهایی دهیم ودر این راه اصلاحات را از خود باید آغاز نمود ، ، لذا با تعقل خردمندانه و توکل واقعی بر خداوند (ج) و نیز اعتماد بر یکدیگر و عشق به مردم ووطن وهمچنان با تلاش و از خود گذری است که مي توان به هدف مهم که  همانا ترقی و تعالی کشور، و همگرایی ملی است رسيد.

عبدالخالق شهید  فرزند برومند  و فداکار  و جوانی از نسل رنج وزحمت  جامعه هزاره  که در محیط شهری رشد و پروریش یافته بود  تبعیض  قومی – تحقیر و اهانت علیه مردم خویش را که از طرف نظام استبدادی  خا ندان آلی یحیی در راس آن نادر خان جبار و خون آشام را  با گوشت و پوست خویش درک ولمس میکرد  خالق شهید همواره برای نجات مردمش اززیر ساطور ظلم وبیدادگری میاندشید  و ی تلاش نمود تا در محیط مکتب و درساحه بیرون از آن همفکران و مبارزین ضد استبداد خاندانی را جستجو و بالاخره گروهی  ازین گونه افراد همنظر  و هم اندیشه خویش را پیداکرد . برای تحقق آرمانهای دیرینه شان بعد از سازماندهی منظم  و ایجاد تشکیلا ت مخفی دست بکار شدند و یکی از مستبدین و شیاد ترین فرد آنزمان را از بین برد  و خاطرات فداکارانه وجسورانه شان را حک تاریخ کشور کردند . با از بین رفتن نادر خان این جلاد قرن  در سیاست خاندان مستبد مصاحبین  در مجموع تغیراتی بوحود آمد  و  تاحدودی معین از به سیاه چال انداختن ها -  تیل داغ کردن ها – واسکت بریدن ها -  تبعید کردن ها ی مبارزین ملی و انقلابیون ضد بیداد گری  و بی عدالتی کمتر گردید و از اعمال خشونت آمیز ارگانهای دولتی  ونظام پولیسی وقت  تا حدودی معین کاسته شدند.  وبشکل محدود برای مردم کشور زمینه ابراز نظر بطور شفاهی و کتبی نسبت به گذشته فراهم گردید . شهید عبد الخالق قهرمان و همرزمان جسور  و فداکارش  راه ورویش مبارزه علیه استبداد را  از جنبیش  مشروطه خواهان اول و دوم  فرا گرفتند و با نثار نمودن جان های شرین شان برای نابودی ظلم وبی عدالتی  نمونه و سرمشق برای نسل بعدی مبارزین ملی کشور شدند.

بنآ بالای همه روشنفکران کشور دین برزگ است که از شجاعت و خود گذری خالق شهید این فرزند رنج وزحمت مردم هزاره و انقلابی ضد استبداد خاندانی  ومبارز راه آزادی و ترقی را گرامی دارند . وهمه ساله ازین شهید بی بدیل افغانستان تجلیل بعمل آوره و خاطرات قهرمانانه و فداکارانه شان  را بر ضد بی عدالتی و تبعیض   ارج گذاری نمایند.

به روان پاک خالق شهید ویاران وفادارش و آن  جوان فداکار دعا ودرود می فرستیم  روحش شا د وخاطراتش همیشه

گرامی , ومقامش خلد برین باد .

منا بع

  - هزاره ها از قتل عام تا احیای هویت  نویشته  بصیر احمد دولت آبادی- چاپ ایران - سال – 1385- ش.

- یاد داشتها ی در با ره  سر ز مین و ر جا ل  هزاره جات   اثر  -  حسین نا یل - بهار سا ل  1379  هجری – شمسی چا  پ    ایران  .

 -افغانستان در پنج قرن اخیر نوشته  میر محمد صدیق فر هنگ  جلد اول قسمت دوم  سال 1371 شمسی چاپ ایران

- سایت آریایی زیرعنوان  رازپنهاني ، دردل اقاي خالدصديق،نگارنده ي كتاب خاطرات زندان ستمگرانه ي نادرغدار !

- دو یاد و دو خاطره   نویسنده  سیدحسن رشاد منتشره شماره دوازدهم سال چهارم ماهنامه مشعل

  - یاد داشت  ها ی از نویسنده مقاله    -  4   - ماه نوامبر –سال –2007– میلادی

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 0:37  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

- منشاء نژادی هزاره ها

۱ - منشاء نژادی هزاره ها

 

نوشتهء از خالق ازاد

 

 بتاریخ 2003-02-19 رادیو ی BBC از طریق برنامه ء فارسی اش زیری عنوان ژنتیک ، تاریخ جهان کشاء وایل مغول خبری را به ساعت ۱۲.۲۴ ان روز به وقت گرینویج پحش کرد که مجموعه ء دریافت های تحقیقی، تاریخی ، نظرات و بر داشت های از گذشته را در مورد منشاء نژادی هزاره ها ، زیر سوال قرار داد . آن بر نامه خبری  علاوه بر آنکه به شکل یک گذارش علمی به دست نشر سپرده شد در صفحه اول سایت انترنیتی رادیو مذکور نیز بدست نشر سپرده شد  کپی ان دریافت جدید که در دست ما قرار دارد توسط استاد عالیقدر پروفیسر ناظر حسین که خود در زمینه یک محقق و صاحب نظر بوده و با نگارنده دوستی  شخصی داشته و مشوق من درین زمینه ها بوده حدود چند ما قبل در اختیار من گذشته شد . موصوصف که کپسی متن انگلیسی و دری (فارسی) را به گونه دقیق جمع آوری نموده بود شکایت از ان داشت که رنگ های موجود داخل پرینتر های رنگی ، بنا به عدم موجودیت مجموعهء  رنگ ها در داخلش، خوب نتوانسته کیفیت رنگی آن سایت را دقیقا نمونه بر داری نماید . متن انگلیسی یک مضمون طولانی است که ترجمهء آ ن با یک مقدمه بعدا چاب و نشر خواهد شد اما در مورد متن دری و چاپ و تکثیر ان لازم دیدم برای انکه ذهن خواننده گان در مورد برداشت محقیقین ، مورخین و صاحب نظران ، که قبل از این دریافت علمی ، در مورد  منشاء نژادی هزاره ها موجود بود روشن گردید باشد ،‌تا حد ممکن به گونه اختصار یاد آوری نمایم .

در گذشته تیوری ها و نظرات مختلف در مورد هویت منشاء‌ ، نژادی هزاره ها موجود بود ، که در اینجا به اختصار از چگونگی آن نظرات  و تیوری های و اسامی آن نظریه پردازان یاد اوری  به عمل می اید

آن عده از محقیقین که هزاره ها را از جمله بومی ترین مردم در هزارستان افغانستان کنونی می دانند از این قرار است ـــ فریر (ferrier) دانشمند فرانسوی که در جریان قرن (۱۹) از بخش های مختلف هزارستان دیدار کرده اعتقاد دارد که هزاره ها حتی در زمان اسکندر مقدونی حوالی سال (330م) درین منطقه ساکن بوده و کورستس (curtsuiu) تاریخ نویس یونانی در کتابش در مورد مسافرت اسکندر در هزارستان و موجودیت هزاره ها به صراحت سخن گفته است (۱)
علاوه بر محقق فرانسوی ، قبل از ان اسناد به جا مانده از زاریرن چینی بویژه  از هیوان تسانگ  و هوشامن که در اوایل ظهور اسلام از بامیان و هزارستان دیدار کرده  و از طریق هزارستان به جاغوری و بالاخره به معبد زمینداور رفته است هویدا است  که هزاره ها در همان سال های نخست بعثت  در ین سحه ساکن بوده است (2)
علاوه بر ان محقق دیگری غربی بنام فلچر ( fletche) نیز عقیده دارد  که هزاره ها  قبل از استیلای مغول درین ساحه مسکن گزین بوده است - همچنین علاوه بر محققین مذکور که از بامیان و ده ها نظریه ، نظریه نظران آنها در فوق ذکر گردیده محققین داخلی ، از جمله عبدالحی حبیبی ، غلام محمد غبار ، پروفیسر شاه علی اکبر شهرستانی  و غیره نیز آن نظرات را تاید کرده اند (3)
اما بعد از قرن نوزدهم و عبور و مرور محقیقن غربی نظریه مغولی بودن هزاره ها از قوت بیشتر بر خوردار گردید - محققین که از این نظریه حمایه کرده اند از این قرار است .
1 . بیلیو (bellew) که معتقد است خان بزرگ مغول ده گروه از سربازانش را در هزارستان  کنونی مستقر ساخت و بتدریج بعد از استقرار آن ها ملیت بدینگونه شکل گرفت - از این نظر بعدها مورخین دیگر چون وان بری(vanbery) برنس (burnes) فرير تيلر (tyler) هاکر(hacher) فاکس (fox ) ایوامورا ( ewamura ) ماکمون (macmun) و غيره  نيز حمايت کردند  ...

ولی ابوالفضل يکی از وزيران دربار اکبر شاه مغولی در هند، نظر می دهد که هزاره ها از اعقاب ارتش چغتای خان می باشد ، که توسط منگوقا آن به کمک هلاکو خان مغول فرستاده شده است - اين نيرو توسطه نواسه اونيکو در اقلان رهبری و اداره ميگرديد -اين نظر توسطه محقق معروف روس پتروشفنسکی نیز مورد تائید قرار گرفته است  یول(yule) دانشمند دیگر غربی نیز نظر پتروشفنسکی را تائید نموده است بویل ( boyle)  محقق ديگر را نيز نظر بر ان است که هزاره ها از اعقاب مغول های نيکو دری  است خانم بيکن (becom) علاوه بر انکه ان تيوری را می پزیرد  علاوه می نماید که هزاره ها از سلاله لشکریان مغول است که بین سال های مختلف از 1399 - 1447 م وارد این منظقه شده است تیزجر ( thisiger) را عقیده بر ان است  که احتمالا  مغول ها در زمان چغتای پسر خان بزرگ و یه به وسیله منگو نواسه  در ساحه ۷ هزارستان  کنونی که بیشترین خسارات جنگ را متحمل گردیدند استقرار یافت . در حالیکه الیاس  از استقرار نیکو در اقلان  و ارتش او در هزارستان یعنی از نظر ابوالفظل حمایه می کند - مگر مورخین  و نظریه پردازان دیگر که ذکر نام و شیوه نظر اش در اینجا ممکن نیست  گنجانده شود از تیوری که نظر اکثریت را با خود دارد معتقد است که هزاره ها اسلاف  و اعقاب ترک و مغول ها هست که در طول قرون در این ساحه  جا به جا گردیده است - این تیوری که بر مبنای قیافه شناسی و ساختار فزیکی چهره و اندام هزاره ها تحقیق کرده معتقد است که هزاره ها اختلاط نژاد ترک  و مغولی بوده و بویژه بعد از حکومت منگوقا آن خان معروف مغول  از سال های ۱۲۸۴ - ۱۲۹۱ در این ساحه بیشتر انکشاف یافته است - میان همهء محقیقین  درین مورد از نظر پروفیسر درن(durn) می توان نا گرفت تیمور خانف محقق روسی را عقیده بر انست .................. ادامــــــــــــــــــه دارد

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 0:29  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره

محمدعوض نبی زا ده

ساختار قومی و نهادهای سیاسی- اجتماعی مردم هزاره

افغانستان کشوریست که اقوام و قبایل  مختلف  در آن زنده گی مینما یند و هر کدام آ نان دارای  هویت تا ریخی و فر هنگ غنی مختص به خود می باشند  ودین در افغانسان، آمیخته با مجموعه ای از سنت های  تاریخی و هنجارهای قومی  است که برخی از این سنت ها وهنجارها ریشه در ادیان پیش از اسلام دارند. سنت ها وهنجارهای رفتاری در بستر زمان همواره در معرض تحول و دگرگونی قرار دارند. در تاریخ افغانستان، به حوادث و رخدادهای فراوانی میتوان اشاره کرد که در نقاب دین  تقدیس گردیده اند. بطور مثال؛ امیرعبدالرحمن خان، بیشتر از شصت و دو فیصد جمعیت آن روز هزاره ها را قتل عام کرد و بسیاری را هم به اسارت و برده گی کشانید. در چندین شهر افغانستان  از جمله کابل و قندهار- بازارهای مخصوصی  برده فروشی ایجاد گردیده بود که در آن هزاره های اسیر شده، بفروش رسانیده  میشد. اما برای حاکمیت و شرکاء آن قتل و نابودی هزاره ها جُزء فرایض اسلامی محسوب می گردید.  زیرا جمعی کثیری از نقاب داران دینی ، قتل عام و  اسارت هزاره ها را جهاد در راه خدا اعلان کرده بودند اما پیامد این جهاد مقدس، مصیبت های تلخی بود که هنوز هم سایه سنگین ان از سرنوشت این مردم دامن برنچیده است.

در تداوم جنگ سرد، دین به عنوان یک ابزار موثر  درخدمت منافع غربی ها  عمل کرد. تداوم جنگ در افغانستان و تقدیس ان با امکانات غربی ها، از طریق کشورهای اسلامی، سبب گردید که هزاران مسلمان رادیکال از سراسر جهان در این نبرد مقدس سهیم گردند . ولی درین زمان براساس اهداف غرض آلود ممالک همجوار و تعصب قومی ومذهبی , احزاب اسلامی مردم هزاره از کمک کشور های غربی محروم ساخته شده بود و گروه های اسلامی مردم هزاره بادست خالی وپا های برهنه وبدون در یافت کمکهای بیرونی به جهاد شان ادامه دادند  . درافغانستان  بسیاری از مصیبت های سنگین و رخداد های خونین  زیرنام باور های دینی شکل گرفته و با احکام دینی تجویز و تقدیس گردیده اند. ، باورهای دینی توجیه گر سیا ه بختی های مردم  ما قرار گرفته است.

 

 مهمترین اهمیت سنت در تشکل هویت افراد یک ملت است. سنت ها به عنوان مجموعه ای از پندار ها، باور ها و الگو های رفتاری که از گذشته به مارسیده اند. برخی مواد نمادین را برای شکل گیری هویت، هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی فراهم می آورند. فرایند شکل گیری هویت از هیچ نمی تواند آغاز شود این فرایند همواره بر مجموعه ای از مواد نمادین از پیش موجود که در بطن سنت جا دارند و زیر ساخت هویت را تشکیل می دهند، بنا شده است. هویت دراینجا بمعنی خود شناسی و یا خودآگاهی بوده وعبارت ازمجموعه خصوصیات (نژادی، قومی، مذهبی، زبانی، فرهنگی، جنسی وغیره) و ویژگیهایی است که بواسطه آن یک فرد ویا یک گروه بربنیاد آن تعریف ویا تفریق می شود. با وجودیکه بسیاری ازهویتها نشانه جوهرافراد ویا گروهها نبوده وماهیتا هیچگونه ارزشی مثبت ویا منفی ندارند. اما دربسیاری ازموارد، برخی ازهویتها بنیاد شخصیت، معرفت و افتخار تعداد زیادی ازافراد وگروه ها را تشکیل میدهد. . افغانستان کنونی در بخشی از جایگاه  خراسان قدیم  مو قعیت  دارد.  اقوام  باشنده  همانهایی اند که بوده اند.  حالا شاید برخی  طوایف با سپاه  و لشکر مهاجمان  خارجی   آمده باشند و اکنون جزء اقوام این سرزمین خوانده می شوند.  اما این  بحث  مربوط  تاریخ  است .

در حوزه ا ی تاریخ معاصر و آنچه در این دوران  واقع شده است ما آن را یادآوری میکنیم  .  خوشبختانه  اکنون امکان آن  میسر  گردیده که  همه  اقوام  افغانستان خود را براساس شعاع  وجودی خویش برای احراز مقام اجتماعی به  نمایش  بگذارند. اما در باره  مردم هزاره از طرف رژیم ها ی  استبدادی  تلاش صورت گرفته اند تا هویت تاریخی وفر هنگی آنها در پرده ابهام و تاریکی قرار داده شود و با این  مردم برخورد همراه  با تبعیض  و تعصب  برای مدت چند ین قرن بعمل آمده و به صفت شهر وندان درجه دوم با ایشان بر خورد  شده اند.  بی مورد نخواهد بود که بر گوشه از زوایای  تا ریک و نامکشوف هویت ساختار قومی و اتنیکی  مردم هزاره ای کشور مان روشنی انداخته شود:

 

 درگذشته ها ی دور هزارستان کنونی , بنام های زیر  یاد شده است: به گفته  (بلیو )غر مارث که این نام در کتاب مقدس نیز آ مده است ,به قول مرحوم غبار نویسنده  افغانستان در مسیر تاریخ : قریب)  5000 ) سال پیش از هزارستان بنام ( ستا گید یا ) نام بر ده شده است. شا ها ن هزارستان قبل از اسلام  بنا م ها ی شیران با میان  از اولا ده کو شانی و یفتلی درین ساحه حکومت میرا ندند .    

 

محترم  داکتر جلا ل الدین  صدیقی  دانشمند معر و ف کشور در باره  بامیان و آ ثار با

ستانی آن می نو یسد که :- بودا بامیان  تنها میراث  گرانقدر  مردمان آریا نای کهن

, خراسان اسلامی و افغانستان  کنونی  و بخصوص  مردم وسرزمین  هزارستان نبوده بلکه جزء از تمدن تمام بشریت بشمار میرود  که مجسمه ها و تصاویریکه  از عهد بودا ئی باقی مانده است ، معمولآ در هر منطقه که ساخته شده است ,باز تا ب دهنده همان گروه اتنیکی بوده اند که در آن محل زیست داشته است و ازین رو چنین بر میآ ید که هیکل  های بودا ئی و تصا ویر دیواری واقع دربامیان هم به اتنیک های مردم هزاره شباهت   کا مل به هم میر ساند .                  



اغلب محققین ودانشمندان  داخلی و خارجی در باره ساختار قومی مردم هزاره به این نتیجه رسیده اند که:- هزاره ها  یکی از قدیمی ترین ساکنان  افغانستان  است  که آ میزه ای  از نژاد ها و گروه های مختلف قومی ترک و مغل به شمار می آیند  و ساختار قبیلوی و زبانی هزاره  ها تا حد زیادی از همه این مرد مان گو ناگون  تآ ثیر پذیرفته است . نیا کان هزاره  ها احتما لآ به ساکنان  ترک آ سیای میانه و شرقی که بیش از 2300 – سال پیش  از شمال  و جنوب هندوکش به ناحیه موسوم به هزارستان کنونی مهاجرت کرده بودند، باز میگردد. آنان از جنوب آ مده بودند تا آئین بودائی را گستریش دهند و در مسیر شان تا شمال هند را فتح کردند. راهبان بودائی که بودیسیم را به ارمغان آوردند، آنچنانکه از اشیاء دست ساز پیدا شده ، در دره با میان می توان در یافت. که امکان دارد آنان  از نیپال – تبت  و جنوب چین آمده بودند. زبان ترکی با لهجه ها و گویش های فراوان آن احتمالآ از  زمان های قبل از میلاد  بطور وسیع در بامیان صحبت می شده است.  هزارستان در زمان های بسیار قدیم  که به 2300 سال قبل باز می گردد، احتمالآ به نام های مختلف یاد می شده است که اولین آنها بربرستان  و بعدآ  غرجستان و هزارستان یاد شده است.

دوره بربرستان  از 300 قبل از میلا د تا 724 – میلادی  تقریبآ سر زمینی را در بر می گیرد که در دوران قبل از اسلام و احتمالآ  در دوره ماقبل تاریخی به بربرستان موسوم  بود. دره بامیان مسیر  اصلی کاروان های  عظیمی بود که کالا های با ارزش تجارتی را میان بلخ  و تمام مناطق اطراف آن مبادله می کردند.  این موقعیت بامیان را  شهر ثروتمند و پر رونق ساخت که در حدود سال های 200 ق. م. به اوج خود رسیده بود. مرحوم غبار درین باره می نویسد: « استفاده از طلا برای پوشش  مجسمه های بودا در بامیان توسط زایران چینی در سال 632- م. گزارش شده است.»

دوره خراسان از سال 724- تا 1890 – میلادی. این دوره که حدود12 قرن طول کشید، در دو مرحله می تواند مورد مطالعه قرار گیرد. دوره ماقبل مغول از سال های 724- تا 1200 میلادی که طی آن ساکنان بربرستان به اسلام گرویدند. طی این زمان اسلامی و فارسی شدن غرجستان فرایند ی طولانی بود که حدود پنج قرن به درازا کشید. در زمان سلطان حسین با یقرا - امیر ذوالنون ارغون از طایفه ارغون از مغلان ایلخانی ایل تر خان  اولین حاکم و امیر سلسله امرای ار غونیه در هزاره جات بود ؛ وی توانست که قلمرو خود را تا کابل – قند هار – سند وفراه توسعه دهد.

مرحله دوم . دوره بعد از مغول بود که بین سال های 1200 تا1890 م. طول کشید و یکی از بی ثبات ترین دوره های برای هزاره ها بشمار میآید. این دوره هفت قرن را در برمی گیرد.  درین دوره بامیان مرکز هزارستان  در اثر حملات بی امان مغول ها و بعد از آن تیموری ها  کاملآ نا بود شد و هر گز نتوانست شکوه گذشته را باز یابد.

قوم شناسی مانند دیگر جنبه های مطالعات هزاره ها حوزه جدیدی است که کمتر  در باره آن تحقیق شده است. اغلب هزاره ها عقیده دارند که اکثریت اقوام هزاره زیر عنوان دای قرار می گیرندکه دای بیانگر شکل ویژه ای  از پیوندقوم شناختی است .  دای که در لهجه هزار ه گی به معنی توده ای علوفه ای زمستانی یا بوته ای سو خت و به عبارت دیگر چیزهای که جمع آوری  و در کنار هم قرارداده شده است . دای بشکل  پیشوند  در اسمای  دا یزنگی، دایکندی، دایدهقان، دای چوپان، دای میرداد ، دای ختای، دای میر کشه ، دای کلان ، دای میر ک ، دای قوزی ، دای فولاد و دای ز نییات اتصال یافته است.

1— قبیله دایزنگی  که شاخه های قومی آن در ولسوالی های پنجاب، ورس و یکاولنگ  ولایت بامیان  و ولسوالی لعل وسرجنگل ولایت غور بو د وباش دارند.که شامل شاخه های لکه زائی ،  شاهی  ، تانی، زیور ، ترغی ،  با تورک ،   ماموتو،  شخه، زایدم، یاری ، پیر مزید ، میر بچه ، مقدم ،   پتره ،  بابه جی ، خوردک زائی، قوم آ به ،لاکو ،  بوبک ، شدک ، کره ، انده ، تکانه ، قره قول دغی وغیره میباشند.

2_قبیله دایکندی که شاخه های قومی آن در مر بوطات  ولایت دایکندی بود وباش دارند.که شامل شا خه های     خدیر ، خودی ، دوده ، میر هزار ،  نیکه ، پیکر ، چا وش ،  عبدی ، وسمه ،  پای بوغه، فیرستان ، سونه ، ما مکه ، تر موش ،  خوشک، مادی وغیره می با شند .

3—قبیله دای میر کشه  که شاخه های قومی آن  در ولسوالی های  جا غوری ،جغتو ، قره باغ ، ناهور ،خواجه عمری ولایت غزنی سکونت دارند  که شامل شاخه های  آته ، ده مرده، هیچه ، بابه ،  پاتو ، مسکه ، خوشه ، کری ،  چهل باختو ، قره ، با غوچوری ، ایذدری ، شعله، علودال ،کمر ک،  بهبود ،  قطغیت ، شاهو ، محمد خواجه ، الیاس ، اکنه ، شیر زایده ، باریک وغیره می شوند.

4 – قبیله دای فولاد  که شاخه های قومی آن  در ولسوالی های مالستان  و اجر ستان ولایت غزنی  و ولسوالی کجران ولایت دایکندی  زیست دارند .که شامل  شاخه های میر هزار، گنجی ، قور مه ، خوشکه ، غوله،  میکه،  گدای ، مکنک، پشی ، ایچه ، میرآدینه، داله , موریتی , دایه , باسی , دای بکره ,  بریکی , شیرداغ , خوردک زایده – ملکی وغیره  می باشند.

5 –قبیله دای کلان که شاخه های قومی آن در ولسوالی های سرخ پا رسا و شیخ علی ولایت پروان وولسوالی های تاله وبرفک ودهنه غوری ولایت بغلان وولسوالی دره هزاره ای ولایت پنجشیر سکونت دارند. و شامل شاخه های   ,نیمان , کرم علی , قره لوغ ,میر که, توچعی, مقصود , بهلول, با با علی ,لیج-قول خول,آش خوجه , علیجم ,قغی,بهبود, لرخوی ,گری,نیکپی,چهل غوری,ده مرده ,دایمیرک ,شخه-,خدیر , الله داد ,شیرک , دولت خوانی,علی خوانی,قوتندر , رحمن قلی ,ابدال, بابه تول,مخفی,فرینجل, منصور بیگ ,پاینده,زی عطا وغیره  میشوند.

6- قبیله دای دهقان که شاخه های قومی آن در ولسوالی های حصه اول ومرکز بهسود ولایت وردک وولسوالی نا ور  ولایت غزنی سکونت دارند.که شامل شاخه های ,بهبود , راموز, میر بچه ,شیرداد , تیزک ,آب پای,نوری ,میر شادی , قپتیستان,مومرک, میزه,قره قول,درویشان,جمبود,مرک, یرک چولی,بابه که, دولت قولی ,موشله ,برغسان ,قولخویش, جرغی,برجگی,الیق,دولتمراد, خوردی , درویش علی ,خان بیان , خان بهادر,وغیره میباشند.

7- قبیله دای میر د اد که شاخه های قومی آن  درولسوالی دای میرداد ولایت وردک وولسوالی  قره باغ ولایت غزنی زیست می نمایند.که شامل شاخه های , دا مرده,دوله شه,اومرده,علودال,مقصود ,حیات , پشکر , قلندری ,فخری,در نمان ,نرخی,جمبوغه,مومک, سلایمو ,چنکه,توله خشه ,وغیره میشوند.

8 – قبیله دای قوزی  که شاخه های قومی آن  در ولسوالی های شیبر  - کهمرد وسیغان ولایت بامیان و قراء مرکزی آنولایت سکونت دارند.که شامل شاخه های ,در نمان , غندک,خیده , شیخه, جلمیش ,عادل ,شاک ,کشی ,شاه قدم,ایام , عراق, ماموت , جولاء, رشک ,بدل ,قوچنغی , کودی , جمع علی ,خواجه علی ,غلام علی وغیره میباشند.

9 – قبیله دای چوپان که شاخه های قومی آن در ولسوالی شهرستان ومرکز ولایت دایکندی  ولسوالی اجرستان ولایت غزنی , ولسوالی خاص ارزگان ولایت ارزگان وولسوالی دای چوپا ن ولایت زابل زیست دارند.که شامل شاخه های , غولکه ,میره مور ,لرگر , برگر, باسی,دای بکره,بریکی ,دایه ,زاولی,  سیدان,شالی, باغوچار ,کالو,سیوک,میانه تاغ, بری,زین , خلج, سیاه بغل وغیره می باشند.

10 – قبیله دای میرک  که شاخه های قومی آن بصورت پراگنده  در ولسوالی های مرکز وحصه اول بهسود  ولایت وردک وولسوالی دهن غوری ولایت بغلان  سکونت دارند.و یکی از قبایل کوچک مردم هزاره است .

11 –قبیله دای ختای که شاخه های قومی آن بشکل پراگنده در ولسوالی های گیزاب وکجران ولایت دایکندی وولسوالی خاص ارزگان ولایت ارزگان  زنده گی مینمایند و این قبیله به مرور ز مان در داخل شاخه های قومی دیگر ادغام  گردیده است.

12- قبیله دای زینیات   که شاخه های قومی آن در ولسوالی های مرکز بهسود ولایت وردک ,ولسوالی قره باغ ولایت غزنی , ولسوالی دهن غوری ولایت بغلان زیست دارند.که به مرور زمان در میان دیگر شاخه های قومی جذب شده وکدام شاخه قومی  جدا گانه  از خودندارد .

نوت :- قسمتی ازین قبایل دوازده گانه مناطق هزاره نشین کشور در زمان رژیم مستبد امیر عبدالرحمن خان از  زاد گاه اصلی شان در ولسوالی ها ومحلات شمال وشمال شرق وشمال غرب کشور وادار به کوج اجباری شده است که ذیلا از مناطق مسکونی شان نام برده میشود.

ولسوالی خان آباد و علی آباد ولایت قندوز ,     ولسوالی های خنجان ,اندراب ,نهرین   شهر پلخمری ولایت بغلان   ,  ولسوالی دره هزاره ولایت پنجشیر ,  ولسوالی های  پسابند , تیوره  وتولک ولایت غور و مرکز ولایت بادغیس ,   ولسوالی های چمتال , بلخ , شولگر , چار کنت,دولت آباد ,نهر شاهی  ولایت بلخ ,   ولسوالیهای  دره صوف  , روی دوآب ,تاله برفک  وقریه جات پشت بند ولایت سمنگان, ولسوالی های ,سنگ چارک  ,بلخاب,کوهستانات ولایت سرپل ومرکز آن ولایت  , ولسوالیهای کشم  ودرواز ولایت بدخشان , ولسوالی خوشی ولایت لوگر. شهر های کابل , مزار شریف , هرات,پلخمری ,قندوز , قندهار ,            نهاد های سیاسی  ,دولتی و اجتماعی  مردم هزاره در چند قرن اخیر

 سلسله امرای ارغونیه اولین حکومت مستقل مردم هزاره - همزمان با دوره ای سلطان حسین بایقرا  است وامیر ذوالنون ارغون از طایفه ارغون از مغلان ایلخانی ایل تر خان   اولین حاکم وامیر سلسله امرای ار غونیه در هزارستان بود. آنهاامرتوانست قلمرو خود را تا کابل – قند هار , سند وفراه توسعه دهد.امرای ارغونیه مردمان دادگر, دانش پرور ,هنر دوست  بودند و مجمو عآ از سال 884- الی- 964 – هجری قریب به هشتاد سال با سیا ست و  فراست حکومت کردند.امرای ارغونیه از جمله نیاکان مردم هزاره بوده است که در هزاره جات حکومت مستقل و دارای قلمرو وسیع را تشکیل و با درایت کامل اداره مینمو دند.

 از زمان حكومت احمدشاه ابدالی تا امارت عبدالرحمان، هزارستان، سرزمين نسبتاً خود مختار بود و توسط خوانين محلي هزاره به صورت پراكنده اداره مي شد. ميريزدان بخش بهسودی تلاش كرد تا هزارستان را تحت اداره و رهبري واحد سياسی بياورد. او در اين راه گام های مهم و اساسي را برداشت. بسياری از خوانين بهسود، باميان و دايزنگی را به نحوی مطيع و هماهنگ ساخت، از دخالت های شيعيان غير هزاره ی كابل ,كه در واقع عوامل حكومت كابل در ميان هزاره ها بودند ,جلوگيری كرد، براي بازرسيی كاروان های تجاری جنوب,شمال و نيز هيأت ها و افراد اعزامي حكومت كابل، در «كوتل اونی»، مرز شرقي هزارستان، برج های مراقبت ايجاد نمود و تصميم گرفت ماليات هزارستان را خود جمع آوری كند. پيشرفت های مير بهسود كه براي هزاره ها شكل گيريی حكومت واحد و مقتدر هزار ه گی را نويد مي داد، برای حكومت كابل، زنگ خطر ظهور يك رقيب سياسي را به صدا در آورد. در غرب پايتخت حكومت امير دوست محمد خان، در دل دره های سرسبز هزارستان، رهبری دلير، خردمند، مقتدر و مردمي ظهور كرده بود كه امير كابل نمي توانست بدون توافق و همكاري او مأمورينش را به هزارستان بفرستد. امیر دوست محمد خان، خطر را به موقع درك كرد و عزم را براي نابودي رقيب، جزم نمود. سرانجام تلاشها و توطئه های امير كابل به نتيجه رسيد. با شهادت ميريزدان بخش، پروژه ی سياسي او نيز ناتمام ماند و هزارستان دوباره به كام پراكند ه گی و نا بسامانی سياسی رفت .

محمد عظیم بیگ سه پای کوشش کرد تا قیام  برعلیه امیر عبدالرحمن خان تمام هزارستان را در بر گیرد.بنا به دعوت محمد عظیم بیگ یک اجلاس عمومی و یا جرگه عمومی میران هزاره در منطقه اوقول شهرستان تشکیل یافت وهمه با یکدیگر تصمیم مهمی مبنی بر اعلام جنگ علیه امیر کابل را صادر کر دند. ودر آخیر تمام آنها در پشت قرآن کریم امضاء کردند. و یامهر خود را به یاد گار گذاشتند. قیام مردم هزاره دارای شکل سیاسی بود. بعد از اعلان قیام علیه امیر کابل آتش قیام شعله ور تر گشت وقیام نیروی تازه ای بخود گرفت. قیام تمام هزارستان را فرا گرفت و حتی مامورین هزاره گی در در بار کابل وعساکر هزاره که در میان قوای امیر بود ند. راه هرارستان را در پیش گرفته وبه قیام کننده گان پیوستند. قیام در ماه اپریل سال 1892 میلادی از مناطق اشغال شده آ غاز شد و تمام مراکز دولتی را تسخیر نمودند.مردم میمنه وحتی والی محمد شریف خان -ساکنین کابل – کوهستا ن ,فیروز کوهی ها و جمشیدی ها نیز به حمایت از قیام کننده گان برخاستند.

 

در نیمه سال 1364 – شمسی  شورای مرکزی مردم هزاره در شهر کابل تاسیس و مجله غرجستان ارگان مرکزی آن  با بیش از بیست جلد کتب ورساله همراه با صد ها مقاله در باره مردم هزاره منتشر  گردید و در ماه سنبله سال 1366- شمسی  جرگه سراسری ملیت هزاره ,از هفت هزار قریه , 62 , واحد اداری محلی وشهری وهفده ولایت که مردم هزاره با فیصدی های مختلف در آن زیست دارند به اشتراک بیش از یک هزار نفر در شهر کابل برگزار  شد . این جرگه در باره تامین صلح وثبات  و مشارکت  دادن  بیشترمردم هزاره دردولت وقت و  تاسیس  پنج ولایت جدید در مناطق هزاره نشین و ایجاد خود مختاری محلی برای هزارستان   فیصله های راصادر کردند.در ماه دلو همین سال  طبق فیصله جرگه مذکور ولایت سرپل  به صفت اولین ولایت هزاره نشین در شمال کشورتآ سیس شد. ولی بنا برتداوم جنگ , سایرولایات پشنهادی مناطق هزاره نشین و اعلان خود مختاری محلی هزارستان تحقق نیافت .  امادرین دوره حضور سیاسی مردم هزاره از لحاظ ترکیب و تناسب قومی در تمام بدنه ها از رده های پائین تا  مقامات بالائی دولتی در ساحات ملکی و نظامی درحکومت مرکزی بدون تبعیض تا حد معینی میسر وفراهم گردیدو حضور مردم هزاره در ین  دولت ها  پر رنگتر از رژیم ها ی گذشته بوده  است.

  اوایل سال 1358 – شمسی – با شروع جهاد علیه رژیم وقت – روحانیون – روشنفکران و متنفذین محلی مناطق هزاره نشین کشور  شورای را متشکل  از گروه ها و احزاب گوناگون مردم هزاره  بنام شورای اتفاق اسلامی افغانستان تآسیس کردند ومرکز این شورا ولسوالی ورس ولایت بامیان را تعین نمودند . شورای اتفاق اسلامی  با تعین کارمندان ومسو ولین امور در محلات آزاد شده از زیر تسلط دولت وقت ساختار حکومت مستقل هزارستان را بوجود آورد وبعد از سقوط تمام مناطق هزاره نشین اززیر کنترول دولت  اداره همه منا طق هزارستان از طرف شورای اتفاق اسلامی صورت میگرفت بعد از طی مدت سال های طولانی  این اولین باری بود که مردم هزاره حکومت مستقل خود را بوجود آوردند و بوسیله نمایند ه گان خود مردم هزاره اداره ورهبری میگردید.

ولایت بامیان   در زمان جهاد ومقاومت مورد توجه احزاب اسلامی  مردم هزاره قرار گرفت که در سال 1358 هجری شمسی  در ولسوالی ورس  شورای اتفاق اسلا می  بوسیله احزاب اسلامی  مردم هزاره  و روشنفکران - متنفذین وروحا نین محل تا سیس شد و لی بعد از چهار سال شورای اتفاق از هم پا شید. اما ساز مان نصر اسلامی , پا سداران انقلاب اسلا می,حرکت اسلامی , نهضت اسلامی , جبهه متحد اسلامی,نیروی اسلامی , شورای اتفاق اسلامی ودعوت اسلامی به فعالیت سیاسی ایشان در مناطق هزاره نشین کشور ادامه دادند که این  احزاب بنام احزاب هشتگانه نیز یاد میشدند وعمدتأ دفاتر آن ها در کشور ایران قرار  داشتند . در نیمه سال 1368هجری وشمسی  اولین کنگره حزب وحدت اسلامی را در شهر بامیان بر گزار نمودند ودرین کنگره میثاق وحدت را امضا ء  , اعضای رهبری  و دبیر کل حزب را انتخاب کردند واز ین تا ریخ به بعد احزاب اسلامی مردم هزاره بنام حزب وحدت  اسلامی افغانستان یاد گردید که بعد از پیروز ی مجا هدین  دفتر مرکزی حزب   از بامیان به کا بل انتقال یافت. ودرکابل جنگ های میان تنظیمی خونین در باره تقسیم قدرت در گرفت  با آمدن گروه مز دور طا لبان به اطراف کابل غرب کابل سقوط کرد ورهبر حزب وحدت اسلامی بابه مزاری شهید وهمراهان شان از طرف گروه طا لبان به شهادت رسا نیده شدند. شهادت بابه  مزاری جامعه هزاره را تکان داد. مقاومت غرب کابل شکست خورد. هزاره ها در پايان يک صد سالگی مقاومت خويش بزرگ ترين رهبر تاريخ معاصرشان را از دست دادند. اما مزاری با خون سرخش عدالت را به گستردگی وطنش به ياد ها داد و در زندگی اش از حق هر شهروند وطنش گفت و با شهادتش درستی اين باور خويش را ثبت تاريخ کرد.

اصطلاح منا طق مرکزی  در ابتدا توسط يكي از رهبران متعصب احزاب پشاورنشين براي مناطق هزاره نشين به كار گرفته شد و ديگران هم آگاهانه يا ناخودآگاه، آن را به كار برده و تا حدودي جا انداختند. چراكه در پشت پرده اين اصطلاح ، حذف هويت قومي و سياسي هزاره ها خوابيده است. بناءً بهتر از همه همان اصطلاح هزارستان  است كه انتظار مي رود اقوام محترم ديگر نيز آن را به رسميت بشناسند.                                                                        

طرح تاكيد بر هويت قومي و نژادي در كشور يك امر ضرورت است و اولين گام براي رسيدن به  هويت ملي  است. و انتظار مي رود كه قلم به دستان عزيز از وارد شدن به اين وادي، هراس نداشته و با عفت كلام و صداقتمندي تمام زواياي مختلف آن را باز نمايند تا ما شاهد تحقق عدالت اجتماعي و سهم گيري هر يك از اقوام و نژادهاي ساكن در كشور در قدرت بوده و همه با هم براي سربلندي و اقتدار افغانستان پايدار و سرافراز باشيم.

تامین مشارکت ملی وتحقق  تفاهم ملی میان اقوام وقبایل گوناگون افغانستان  ضروری خواهد بود تا مطابق  تصامیم جامعه جهانی اقدامات عملی  تحقق پیدا کند . صرف باشعار و بیانیه های تبلغاتی نمی توان مشارکت همه اقوام کشور را تامین نمود . بطور نمونه  به این  تازه گی ها فهرستی از کارمندان دولت از سوی اداره عمومي امور شورای وزیران  تهيه و در اختيار کمیسیون اصلاحات عدلی و قضایی شورای ملی قرار داده شده است. اين فهرست ترکیب قومی کارمندان دولت را نشان می دهد؛ در  مجموع کارمندان بالاتر از رتبه 3 دولت،52 درصد تاجيک، 33 درصدر پشتون، 5 درصد هزاره و 4 درصد ازبك و 6 درصد دیگر اقوام،بمشاهده میرسد.همچنان چند فهرست جداگانه ا ی از بعضی ادارات دولتی، نيز در این اواخر نشر شده است: از 420 نفر که در دفتر رئیس جمهور کار می کنند ۷۲ درصد تاجيک، ۱۴ درصد پشتون، ۴ درصد هزاره و ۰.۴ درصد ازبک هستند. در رفورم كه دو ماه قبل در پست هاي مهم پولیس در وزارت داخله انجام شد و 86 نفر/پست شامل آن گرديد، 43 درصد تاجیک، 38 درصد پشتون، 8 درصد هزاره، 3 درصد ازبک و 7 درصد دیگر اقوام می باشد. در ليستي که از سوی وزارت خارجه چند ماه بعد تر از آغاز كار داكتر سپنتا، اعلام گردید، اين گونه بود: از مجموع كارمندان، تاجیک: 291 نفر، پشتون: 192 نفر، سادات(عرب): 73 نفر، هزاره:31 نفر، ازبک: 19 نفر، ترکمن: 5 نفر، قزلباش: 4 نفر،پشه یی: 2 نفر، ایماق: 2 نفر، نورستانی: 2 نفر، مجددی: 2 نفر، بلوچ 1 نفر. بدین ترتیب چندی  قبل اقای کرزی کمیسیونی را به منظور مشوره دهی به وی در مورد تقررمقام  های بزرگ و مهم دولتي، ایجاد کرد. در ترکیب این کمیسیون 2 نفر پشتون، 1 نفر ازبک، 1 نفر تاجیک، 1 نفر قزلباش/بیات، می باشد  . با توجه به انچه تذکر یافت، در اين ميان هزاره ها بیشتر از هر قومی دیگر، حقوق شان نادیده گرفته شده است. نشر اين چند فهرست، زماني بيشتر براي هزاره ها ناراحت كننده است كه هم زمان با اعلام شدن اين فهرست ها، كميسيوني به منظور اصلاحات و رسيدگي به اين مشكلات از سوي اقاي كرزي ايجاد مي گردد و در اين کمیسیون نيز هيچ هزاره اي عضويت ندارد. مسووليت اين كميسيون، مشوره دهي در تقرري ها و انتصابات كارمندان بلند رتبه دولتي، دانسته شده است.

در کنفرانس بن فهرستی تهيه گردیده و توافق صورت گرفته بود که بر اساس آن، بايد در ادارات دولتی ۳۳ درصد پشتون ها، ۲۴ درصد تاجيک ها، ۱۹ درصد هزاره ها و ۱۳ درصد ازبک ها سهم بگیرند. اگرچند هزاره ها و ازبک ها از این توافق زیاد خرسند نبودند، اما بخاطر مختل نشدن پروسه، موقتا آن را پذرفتند. وتا کنون مطابق آن اجرآت  همراه با تعصب قومی صورت میگیرد .امید واریم از طریق جامعه جهانی هر چه زود تر احصائیه گیری نفوس کشور بطور شفاف  ودقیق انجام گردد  تا مردم ما ازین مشکلات  رهائی یابند.

 

  نتیجه گیری

افغانستان کشوریست که اقوام و قبایل  مختلف  در آن زنده گی مینما یند و هر کدام آ نان دارای  هویت تا ریخی و فر هنگ غنی مختص به خود میباشند ولی در ین مقاله درباره ای ساختار قومی واتنیکی  ونهاد های سیاسی واجتماعی مردم هزاره و ترکیب نژادی  ترک و مغل بودن این مردم روشنی انداخته شده است و هم چنان در زمینه نام های کهن و تاریخی سر زمین  مردم هزاره بحث صورت گرفته است که این سر زمین اول  بنام بربرستان بعدآ غرجستان وهزارستان یاد شده اند  ودر باره  شاخه های قومی مردم هزاره که به دوازده دای منقسیم گردیده نیز با تفصیل توضیحات لازم ارایه شده است . از تشکیل اولین حکومت مستقل هزارستان بوسیله امرای ارغونیه   و ایجاد حکومت های میران محلی و تآسیس حکومت  خود مختار هزارستان بوسیله  شورای اتفاق اسلامی افغانستان  و نهاد های اجتماعی  تدویر جرگه ها در روز های دشوار وسر نوشت ساز  و تاسیس احزاب وگروه های  سیاسی  مردم هزاره  یا د آوری بعمل آمده است .

 

منابع مورد استفاده

- کتاب هزاره های افغانستان سال   1379 ,شمسی  چاپ ایران – نویسنده سید عسکر موسوی  ومترجم اسدالله شفائی.

- رساله اتنوگرافی هزاره ها ....  سال1365   ,شمسی چاپ کابل نویسنده  رساله  صاحب این قلم

- کتاب سیری در هزاره جات سال 1372 .,مسی چاپ ایران  نویسنده انجینر علیداد لعلی

- یاد داشتها ی در با ره  سر ز مین و ر جا ل  هزاره جات   اثر- حسین نا یل - بهار سا ل  1379  – ش . چا  پ ایران

  - افغانستان در مسیر تاریخ نویسنده مرحوم غبار.چاپ کابل سال 1346 –شمسی.

    - ویبلاک صلصا ل  زیرعنوان قيافه هاي متفاوت،  برنامه واحد –  چاپ کابل ازطرف شورای نویسنده گان  ماه قوس - سال . 1385 . ش.

10 – ماه –فبروری – سا ل – 2007- میلادی

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 0:23  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

درویش علی خان هزاره

درويش علي خان هزاره اولين حاكم هراتِ افغانستان...ودر تاريخي كه ذكر ميكنم سخني نرانم كه آن به تعصبي وتزايدي كشد وخوانندگان اين تصنيف گويند:شرم باد اين پير را بلكه آن گويم كه تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعني نزنند..- خواجه ابوالفضل محمدبن حسين بيهقي
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 14:17  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

گزارش ازاردوگاه(سلیمانخانی تهران)

گزاریش از اردوگاه سلیمانخانی وقتی از در رفتم داخل دم در زیاد نفر نبود کمی او طرف تر رفتم دیدم دوسه تا صف کشیدن که حر صف تقریبا" حدود دوصد نفر به نظر می آمد وقتی به چهره های مردم نگاه می کردی مات ویخزده معلوم می شود ولی وقتی خوب به چهره های شان خیره می شدی متوجه میشدی که درون این چهره های
یخزده پور از احساسات وعواطف است که در گلوی شان خفه شده
از جمله دوچیز مرا خیلی متوجه خودش کرد اول انکه حدود بیست تا سی اتاقک در یک رسته بود که
روی درهایش نوشته بود کمسریای عالی سازمان ملل متحید ولی همه در ها بسته بود
هیچ کس داخل اتاقها نبود.
دومین چیز که توجه مره جلب کرد شعر بود که با قلم درشت در بغل دیوار اردوگاه نوشته بود
بنی آدم اعضای یکدیگر اند که درآفرنش زیک گوهر اند
چو عضو بدرد آورد روزگار دیگرعضو ها را نماند قرار
وقتی این شعر را خواندم به یاد سعدی شاعر بزرگ فارسی زبان افتادم که وقتی جناب سعدی چنین شعر گفته چرا موقعیت زمانی ومکانیش را هم نگفته که باید این شعر کجا بکار رود کجا به کار نرود
وقتی با چند تن از کسای که کارتش را گرفته بودن صحبت کردم می گفت نصف شب آمدن کنار خیابان خابیدن تا توانستن امروز موفق شوده کارتش را گرفته بعضی ها می گفت سه روز چهار روز آمده هنوز نتوانسته کارتش را بیگیره علت را جویا شدم می گفتن کار مندای اردوگاه کار نمی کنه کار مردم را
نمیندازه یک دفعه میره چای میخوره باز میره میوه میاره میخوره باز بیست دقیقه ده دقیقه با تلفن صحبت میکنه.
از همه دردناک تر پیرمرد بود که وقتی اعتراز کرد توری مورید زرب و شت قرار گرفت که فکر کردم دیگه زنده نمیشه و درد ناک تر ازون زنی بود که وقتی گفت شوهرش رفته افغانستان وفوت شده باید کارت را به من بدی یک کار مند معتاد توری حرف میزد که انگار خودش ناموس ندارد می گفت به من رفتی نداره یا برو الان شوهر پیدا کن یا کارت نمیدم وباخودش میخندید . نظر یادت نره<
+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 1:13  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

موسقی واشعار فلوکوز هزارگی

اشعار فلکوز هزارگی بر گرفته از سایت کاتب هزاره (اشعار وبیت های که درادامه مطلب هست توسط هزاره پیوند جمع آوری و نشر گردیده

مقدمه

 

 

 

 

 

بحث امروز ما در آغاز فرهنگ عاميانه يا همان فولكولور است.

فرهنگ هاي عاميانه هر قوم در هر كشوري تهداب ترقي و پيشرفت آن قوم ميباشد.

فرهنگ عاميانه را به هر شكل از زندگي هر قوم ميتوان اطلاق نمود؛ از نوع پوشش و گويش و رفتار تا اجراي مراسمات ملي و مذهبي و.. كه در اين بين موسيقي هم از اجزاي آن است.

مردمان مناطق مركزي افغانستان كه هزاره خوانده ميشوند، شامل هزاره ها و سيدها هستند كه از يك فرهنگ و ريشه تشكيل گرديده اند و داراي يك نوع فرهنگ مي باشند.

بقیه درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/09/29ساعت 21:17  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

داستان های هزارگی

داستان غم انگیز دوتا عاشق ناکام در یکی از شهرستانها هزاه جات
ازگرمای آفتاب عرق لزج روی پیشانی آفتاب سوخته اش نقش بسته بود وعصبانیتش رابشتر میکرد. راههای ریزش عرق از دو طرف بنا گوشش چهره اش رانا مقبول ساخته بود. انگشت های چتل خودرابین موهای بلندوتید پاش خودش فرو برد و بطرف بالا متمایل کرد. آخرین قدم هارابا بی میلی برداشت وکنار چشمه نشست. کرندو ریسمان رااز دوش خودش باز کرده به کنار انداخت. چندکف آب سردبه صورت گردش پاشید وبعد پس رفته به سنگی تکیه داد. دست های چاک چاک شده اش رابه گرد زانو هایش حلقه داد. خستگی کار وبشتراز آن اندوه درونی، چین روی پیشانی گشاده اش انداخته بود ونیروی جوانی اش را ضعیف ساخته بود.یک لحظه ناخودآگاه چشما نی بادامی اش متوجه آن پائین شد که غلا م سخی باکلاه نخی سفید ولباس خاکی، مثل شریک های دیگر معتبرانه ومغرور کنار خانه گلی خود، بیل بدست روی زمین زراعی اش مشغول بود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 1:6  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

سوز وگداز

مرا هجرزمان دیوانه کرده دوری ازهم زبان دیوانه کرده

مرادرملک نامردان غریبی غریبی بی امان دیوانه کرده

ندارم تاقت زخم زبان را مرازخم زبان دیوانه کرده

مرا روزی نباشد شادخندان فراق دستان دیوانه کرده

منم ویران منم بیخانمانم غم بیخانمان دیونه کرده

+ نوشته شده در  87/09/26ساعت 1:24  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

سر فلکه

روزگارکارگری  داستان یک کار گر افغانی در ایران

امروز اوزاع چندان خوب نبود بازار کارگر ها کسات بودمسل روز های قبل پلیس اگر این طرف میدان می آمد کرگرا اون طرف میدان می رفت پلیس اگه اون طرف میدان می رفت کارکرا این طرف میدان می آمد زمان هم چنان در گزر بود هوا خیلی سرد بود چای فروش که کنار خیابان چای میفروخت بازارش خیلی داغ بود حدود یک ساعت حد اقل بیست تاسی لیوان چای فروخت امروز هیچ کس دنبال کار گر نیامد همه کار گرا جمع شده بودن کنار چای فروش کسی یک لیوان کسی دولیوان با بسکویت بدون بسکویت میان کار گرا یک پسر خیلی سن خام حدود 12 ساله استاده بود وبه دکه روزنامه فروشی تکیه زده بود از قیافه نجیبش معتوم بود که هزاره است رفتم کنارش..همشهری بچه کوجای؟ بچه کابل .اما باورنکردم چون اصلا لهجش به کابلی نمی خورد . کنار چای فروش نشستم که یک پیر مرد همشهری چای گرفت وکنارم نشست به مقدمه شروع کرد به صحبت با من ...بچه کوجای؟ غزنی.چرا درس نخواندی ؟تو هم میخوای همه عمرت کارگرباشی؟ اگر از من میشنوی هالا که درس را الا کردی برو دنبال یک شغل درست حسابی تو هنوز خیلی جوانی کارگری آینده نداره آخرش میشی مسل من برو یک کار خوب یاد بگیر تا در آینده مسل ما بد بخت نشی حرف هایش به دلم نشست باهم حرف میزدیم که یک همشهری از طرف بالا آمد همه فکر کردن که دنبال کار گر آمده چون اکسرا" صاحب کار خود افغانی ها را دنبال کار گر میفریسته دورش جمع شدن ..آقا آقا کارگر می خوای من خوب کار میکنم همشهری منو ببر .نه من کارگر نمی خوام آمدم این برگه هارا به شما بیدم از اردگاه اومده یکی از برگه هارا میگرم باز میکنم که نوشته باز گشت داوطلبانه به کشور برای هر نفر سی دلار کمک می شود با خودم میگم مگه سی دلار چقد پوله که میخواد کمک کنه فوقش دوروزه مزد یک کارگر پیر مردکه کنارم نشسته میگه بلند بخوان منم بیفهمم براش بلند میخونم ازم می پرسه سی دالر چقدر تومن می شه میگم حدود سی هزار انا بهر چل که شده می خواهد افغانی ها را از کشورشان بیرون کنه باهم گپ می زدیم که یک همشهری دیگه از بالا آمد راست کنار ما یواشکی گفت من دو تا کار گر میخوام اگر کار می کنید با من بیاین تا بقیه خبر نشده گفتیم باشه ..چقد مزد می دی ؟ من نمیدونم صاحب کار میده به من که 13 تومن میده به شما شاید 14 بیده چون کارگر میدان گران تره . باشه بریم . راستی کاریت چه است سخت نباشه. نه سخت نیست کار یک اداره است باید تمیز بشه..باشه اشکال نداره ..راستی خودت بچه کوجای؟ من نمیدونم چون به ایران به دنیا اومدم ایجا هم شناسنامه دارم فقط می دونم پدرم افغانی است .سر کار رسیدیم کار اداره شهرداری اقدسیه است..خوب لباساتو عوض کنید مشغول شید .کف اداره را کنده بودن ما باید خاکاشو جمع می کردیم یه جا یک ساعت بعد خاکا تموم شد .آقا خاکا تمام شده چه کار کونیم؟ گونی بر دارید خاکارو بیندازین داخیل گونی ببرین پشت اون ساختمان از پنجره نشون میده. آقا ای خیلی دوره نمیشه صبح گفتین تمیزکاریه ..نمی تونین لباسا تو جمع کونید برین ..بعد خودش میره ما باید خاکارو از پنج طبقه می آوردیم پاین میبوردیم پشت یه ساختمون که خیلی دور بود چاره نیست .کم کم نزدیکای ظهر می شه میرم از نگهبان اداره می پرسم آقا ببخشید اینجا واسه ما نهار میدن؟ آره میدن من به آشپز میگم ساعت 1 واستون بیاره .. باشه دستت درد نکنه. ساعت یک میشه ما طعطیل کردیم نشستیم که غذا بیاره ساعت یک نیم میشه هیچ خبری هم از نهار نیست میرم پاین نگاه میکنم که همه کارمندا وکارگرای ایرانی میرن زیر زمین واسشون غذا میارن منم میرم ولی نگهبان نمیزاره بیرم زیر زمین میگم میخوام غذا بیارم میگه واسه شما غذا نداریم غذا شون مرغ و برنج بود رفتم بالا از جیبم 700 تومان برداشتم رفتم مغازه یک کمی پنیر گرفتم با نون اومدم بلا که حیدر نشسته پیره مردو میگم میگه این چیه میگم پنیر.مگه قرار نبود غذا بیدن؟ نمی دونم ولش کون بیا بخوریم نشستیم پنیر بانون خوردیم ساعت 2 شد دوباره پا شدیم بریم سر کار که از پاین صدای نگبان آمد می گفت ته مانده غذا تونو دور نریزین میخوام بیدم به این کار گر افغانیا چند دقه بعد یه دیگ پور برنج آورد گزاشت صدا زد بیاین نهار تونو بخورین گفتم ممنون ما خوردیم حیدر رفت چند لقمه از برینج خشک ته مونده رو خورد به من هرچی گفت نخوردم ازگرسنگی اگه بیمیرم هم نمیخورم شب پولمو گریفتم گفت فردا هم بیا گفتم من دیگه نمیام دوست ندارم ته مانده غذا بخورم گفت شما افغانی ها ارزش ته منده غذارا هم ندارین همه جا سرم تاریک شد دیگه هچی نگفتم راه افتادم طرف خانه.
+ نوشته شده در  87/09/22ساعت 20:20  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

الختو در هزاره جات. داستان های واقعی

در منا طیق هزاره جات به علت دور بودن فاصله منزیل ها وخرابه های زیاد وکوهستانی بودن منطقه بلا ویا جن و الختو زیاد گزر می کند و همچنین در افسانه های این مردم از الختو زیاد گفته شده در این جا چند تا از داستان های واقعی که اتفاق افتاده را برای شما نشر کردم .
داستان نوعروس ۱۸ ساله
قریه که مادرآن زندگی می کنیم از دیگر قریه ها خیلی فاصله داره ودر بین دو کوه که در دوطرف قریه هست اهاته شده وکلی نفوس قریه ما بیست خانه بیشتر نیست و در این قریه عروس را تازه از یک قریه دیگر آورده بودن.شرح ماجرا. شش ما بیشتر نبود که پدرم مرا به این قریه داده بود و خانه شوهر من پیش یک کوه سیاه بود که اگر کسی برای اولین بار این کوه را می دید فکر می کرد کوه پاین می ریزه ودر دامن کوه قبرستان بود که نزدیکترین خانه به قبرستان خانه ما بود ودر کنار قبرستان چشمه بود که فقط در فصل بهار آب داشت آن شب مهمان داشتیم من رفته بودم جای دیر خانه آمدم (خسور مادریم خیلی ناراحت شده بود من که آمدم خانه گفت تو کسکوی خور شری مرده کجا رافته بودی خانه میمان آمده نه آب داریم نه نان من با عجله دیگ بار کردم تا دیگه کارای خانه ره انجام دادم شب دیر شد آب به خانه نبود کوزه را گرفتم که برم پس آب اول گفتم بروم چشمه قلا ولی چشمه از خانه ما خیلی دور بود با خودم گفتم میرم از چشمه قبرستان آب میارم همین که طرف چشمه قبرستان که تا خانه ما ده دقه بیشتر نبود حرکت کردم کمی تر سیدم ولی رفتم هوا خیلی تاریک شده بود هرچه که از خانه دور تر می شدم بیشتر میترسیدم همین که راه می رفتم بنظرم صدای پا هایم یک رقمی دیگه شده بود فکر می کردم دونفر راه میره بخودم نیاوردم به راه رفتن ادامه دادم و به چشمه قبرستان رسیدم دیگه خیلی ترسیده بودوم تمام هواسم جمع بود که حالا نکنه صدای از مرده ها بیشنوم کوزه را گزاشتم زیر آب آب خیلی کم بود باید صبر می کردم تا پورشوه رنگ آب بنظرم سرخ مالوم می شد بجوز صدای آب که داخیل کوزه می ریخت دیگر صدای شنیده نمی شد من تمام هواسم به قبرستان بود خیلی ترسیده بودم که یک دفعه متوجه شدم صدای آب که داخیل کوزه می ریزه تغیر کرد مسل آب صدا نمی داد یک صدای باریک از توی آب می آمد شبیه صدای یک زن بودباخودم گفتم شب است خوب در شب صدا تغیر می کند دیگه کوزه تقریبا" پور شده بود کوزه را از زیر آب برداشتم که بگزارم روی دوشم که یکدفعه یکی کشید مرا به طرف عقب زود پشت سرم را نگاه کردم دیدم کسی نیست دیگه خیلی وحشت کرده بودم زود حرکت کردم همین که دوقدم رفتم انگار یکی صدازد آبت کسیفه دوباره پورکو با ترسو لرز یواش پشت سرم را نگاه کردم بازهم کسی نبود دوباره سورتم را برگرداندم تا بروم که یکدفعه دیدم چند قدم او طرف تر یک چیزی سفیدی سرراه است فکر کردم سنگ باشه ولی از طرف خانه که آمدم چیزی نبود خیلی تر سیده بودم نه طرف قبرستان رفته میتانیستمم نه طرف خانه با خودم گفت میرم از آن طرف قبریستان از راه دیگه میرم بر گشتم طرف قبریستان یک دفه متوجه شدم که یک قبر بازشده خاک هایش در کناریش است ودیگه هیچ کس هم نیست جرعت نکردم بروم از اون راه از مردم شنیده بودم که قرآن داشته باشی (الختو) با کسی کار نداره ولی من در جیبم قرآن نداشتم سوره حمد را خوندم ورفتم طرف خانه پاهایم اسلا"حرکت نداشت وقتی نزدیک شدم به اون سفیدی از سر راه کمی رفت او طرف تر کمی از چهرش رادیدم یک زن ترسناک بود چشمای پاره دهن گوشاد داشت از کنارش رد شدم به سرعت می دویدم که از پشت سرم صدای آمد که می گفت شانست که سوره حمد را خواندی برو برو نمی توانم بتو آسیب بیزنم نزدیک خانه که رسیدم صدای خسور مادم می آمد( او کسکوی خور شری مورده رافته او بیاره یا او جورکه او پدر نالد) به سختی خودم را رساندم خانه ماجرا را برای خسور مادرم گفتوم گفت تو کسکوی خور ایقدر دوروغ از کوجا یاد گریفتی باور نکد. این نو عروس بعد از این ماجرا سخت مریض شد دگه هر چی داکتر بردن تاویز گرفتن خوب نشد و تا دو هفته بیشتر دوام نیاورد ومرد 
. داستان مردی که نیمه شب رفته بود آب را ببندد
 داستان مردی که نیمه شب رفته بود آب را ببندد در قریه ما همیشه آب برای کشاورزی نوبت است مردی که همه از شجاعت او حرف می زدن ومردم همیشه می گفت علی خان خیلی دلاور است و از هچی ترس نمی خورد راستی هم او خیلی دلاور بود شبها از یک قریه می رفت در قریه دیگر. قریه ما از دیگر قریه ها فاصله اش خیلی زیاد است که نزدیک ترین قریه به قریه ما حدود ۴ ساعت پیاده روی است در قریه خانه های فر سوده خالی برهنه و خرابه خیلی زیاد است توریکه از پدرم شنیدم میگفت در سال های قدیم وقتی(عبدالرحمن خان) سر مردم هزاره حمله کرد ومردم را آقو ناق کشت هیچ کس نماند همه فرار کردن رفتن و خانه هیشان را خالی گزاشتن که حالا همه شان بیرانه شده داستان های زیادی را هم مردم قریه می گویند که در داخیل این بیرانه ها یک (الختو) با چند جن زندگی می کند شب ها که کمی دیر وقت شوه اگر از کنار این ویرانه ها رد شی بنظر آدم صدا های عجیب غریب از ویرانه ها میه . علی خان که دو هفته نتوانیسته بود زمینش را آب بدهد بسیار بسیار ناراحت و عصبی بود امروز که نوبت آب به نادر است صبا هم نوبت به علی خانه علی خان است امشب باید بره آب ببنده تا فردا بتانه زمین خوره آب بید ه علی خان به عمویش گفته بود امشب آب را ببنده که او کار دارد باید تا قریه( سرخاب) بره و از دوکان عوض تیل برای چراغ بیاره ساعت نه شب وقتی علی خان به خانه رسید از دختر خود پورسان کد که عمویت آب را بند کرده یانه که فردا نوبت ماست دخترش رفت از عمویش پورسان کد عمویش گفت نه من نرفتم وقتی خانه آمد علی خان خیلی ناراحت شد چای هم نخورد واز جای خو بلند شود زنش ارچه گفت بیشی آلی دیر شده علی خان از گفت نشد بیل خوره گرفت طرف آب بند حرکت کرد آب بند تقریبا" نیم ساعت از قریه فاصله داشت زن الی خان رفت خانه برار خو گفت سخی امرای الی خان بورو که تنا رفته -- برو اووو آغی علی خان که ما مینخشوم اوره ایچ دیو ام نمیزنه ما آلی نمی تنوم آلی نصف شوه) زن علی خان خودش خواست برود دنبال الی خان دوید ولی اوره گیر نکد می خواست تنای بوره رفت وقتی نزدیک بیرانه رسید ترسید نتانیست بوره پس آمد خانه به چورط نشست خدا کنه علی خان زود بیاد علی خان شب زیاد صفر کرده بود اما این آب بند که علی خان رفته فرق داره چون دونفر از مردم امی قریه دا خیل کا نال این آب بند افتاده ودیگه هم پیدا نشده دوسه نفر دیگه هم ازونجا صدا های عجیب غریب شنیدن مردم میگه وقتی عسکرای(عبدالرحمن)طفلای بیگناه ره می کشت داخیل کانال این آب بند انداخته بعضی وقتا حتی روز ها هم صدای گریه طفل یا خنده طفل ازین آب بند شنیده میشه . الی خان تند تند به طرف آب بند میرفت که زود تر برسه تا برای فردا آب زیادتری داشته باشه.ماجرا اول نترسیده بودم ولی یک دفعه نمی دانم چرا یادم آمد که باچه زوار بابه قد باچه نوروز داخیل آب بند افتاده کمی واهیمه کردم هرچی به آب بند نزدیکتر می شدم بیشتر میتر سیدم هر طرف سی میکردم تاریک بود بجوز صدای پای خودم دیگر هیچ صدای شنیده نمی شد یک دفه گفتم بر گردم باز گفتم دوهفته که زمینایم آب نخورده ام دفه اگه آب ندم هر چی زحمت کشیدم حدر موره هرچی به آب بند نزدیک تر می شدم بیشتر می تر سیدم آب بند داخیل یک قول بود داشتم میرفتم که یک دفه انگار یکی صدازد که علی خان نرو پس بورو با خودم گفتم خیالاتی شدم به راه خودم ادامه دادم میرفتم که دوباره صدای شنیدم که گفت علی خان توره خدا نرو شبیه صدای زنم بود اولش فکر کردم زنم دنبالم آمده بسرعت سورتم را بر گرداندم دیدم هیچ کس نیست خیلی تر سیدم صدازدم زینب--زینب هیچ جواب نشنیدم آمدم کمی این طرف تر هر چی نگاه کردم چیزی را ندیدم دوباره حرکت کردم پا هایم شل شده بود از ترس هر چی به آب بند نزدیکتر میشد م بیشتر میتر سیدم یک دفه رسیدم ده پای قول دور خوردوم طرف آب بند آب بند مالوم شد خوب سی کدوم کسی نبود یک سیای سر آب بند مالوم میشود خوب سی کدوم دیدوم تکان خورد اول تر سیدم خوب سی کدوم دیدم رقم عمویم هست کمی خوشحال شدم گفتم شاید از من پیشتر آمده چون من به او گفته بودم آب را ببندد بلند صدا زدم آموی تو کجا امده من می آمدم آب را می بستم دیدم هیچ حرفی نزد ترسیدم خلی ترسیدم دوباره میخواستم صدا بزنم هر کاری کردم صدایم در نیامد دهن بسته شدم ایستاده بودم گفتم اگر فرار کونم دنبالم میاد صوره یاسین قران دایم ده جیبم بود قرآن را ماخ کردم رفتم طرف آب بند به نزدیکش رسیدم کمی رفت اوطرف تر یک کمی از رویش معلوم شد چشمای شب بین داشت مسل چیم پیشک دور دهنش خون بود انگار تازه چیزی را خورده بود اسلا" نفهمیدم چی رقمی آب را بستم فرار کردم کمی دور تر که رسیدم ازپشت سرم هفت رقم صدا میامد می گفت من زنت هستم کوجا موری استاد شو دیگه نتا نیستم پشت سرم را سی کنم کمی که نزدیک قریه رسیدم صدای سگ را شنیدم کمی خوشحال شدم نزدیک قریه که رسیدم تمام چراغ ها خاموش بود هیچ صدای نمی آمد حتی صدای سگ هم دیگر نمی آمد دوباره ترسیدم که نکونه وقتی از بیرنه رد موشوم سر رایم را گرفته باشد به سرعت از کنار بیرانه ها رد شدم نزدیک خانه که رسیدم یک سیاهی دیدم در خانه گفتم کیه یک دفه استاد شد زنم بود گریه را شروع کرد گفت چرا رفتی نیم شو گفتم بوری خانه رفتم خانه ماجرا ره به زنم نگفتم فردا صبح که شد نتا نیستم سر کار برم خیلی حالم خراب بود به زنم گفتم ملا بیاره تا تاویز بده بعد از اون ما جرا الی خان گرفتاری پیدا کرد ودیگه خوب نشد زد بسرش و دیوانه شد.
+ نوشته شده در  87/09/13ساعت 23:40  توسط محمدسعیدی(هزاره)  | 

مطالب جدیدتر